یریش ۳9 را ک دبات راز سا
ایام ۳ اب دار ار وا نصا
مینست و رک ی ت . مور کات و دفا
درواتسد رلیرو
وراک ی ما" مگ رل ون حکنورمور ی
ورن وس رتست یا ری سوت ده متا سات رانا
ی وج سوو :
رسلل ر زان وارمات با رک ۱۱۰ را تون اوه
رنراستطع می شور وعا طرش در ات وا نمربوط ون
داریا ت ابران ,صوری کاب ۳ رگا بر وا وک
صرت کشا سوام ری رف" مک ]وان دا ور ادا ۱
رانا نوا ند سنا ومور را عا کته وولرر .
نا رفکت رات
باتفارکا
مالنوادمات یار
7( ۳
4
ار
ادن تموروا تلو
ان
2 تاو
4
ازاین کتاب
۵۰ نسخه درسال۱۳۵۸درچاپخانه خواجه
فک
فهرست مطالب *
یازد ه
۳
متن کتاب ۵۳۴-۳
سر آغاز ۳- در مرتبت حلم گوید ۴ - در مرتبت رای گوید۵ - اندر آفرینش
خلقگوید ۷- در نعت نبی گوید ۷- در ستایش خرد گوید پ اندر وفاداری
پادشاهان گویده ۱- در حق شناسی گوید ۱۱- در کم آزاری گوید ۱۲- در مرتبت
کرم گوید ۱۳- در عدل پادشاه گوید ۴ ۱- اندر شرم وحیا گوید ۱۴- درحق خلق
خوش گوید انک لعلی خلق عظیم ۱۵- در پرهیزگاری گوید ان اکرمکم عندالله
اتقیکم ۱۶- در نکوکاری گوید ۱۸- در سازگاری گوید ٩ (- در هنرمندی گوید ه ۲
درهنربروری گوید ۲۱- در بیداریگوید ۲۲- دروصف حال خودگوید ۲۳-
در کهتر نوازی گوید ۲۴- در سخن دانی گوید ۲۵- در درست پیمانی گوید ۲۶
دز ریت وی گوید ۳۷- در فتوت گوید۲۸- درسبک روحی گوید ۳۰ در
جوانمردی گوید ۲۱ در نیک عهدی گوید ۳۳- در عفو واغماض گوید ۳۴- در
نیکونها دی گوید ۳۶- در دانائگی گوید ۳۷- درخوب روئی گوید ۳٩ در خط خوب
گوید ۰ ۴- درداد گستریگوید ۱ ۴- در رحیمیگوید ۴۲ در صاحب قرانیگوید ۴۳
در بینظیری گوید ۴۴- در دلیری گوید ۴۵- در چابک سواری گوید ۴۷- در وصف
حال قائل گوید ۴۸ تخلص به مدح سلطان عالم خلدالله ملکه هه به آغازنظم
کتاب گوید ۱ هم باب برزویة طبیب ۸ب داستان دزد وبازرگان ۷۳ باب گاو و
# شماره صفحه کتاب بعداز۴۹۸ اشتباها ۵هم تاه۵۲ چاپ شده که درست آن
۵۱۴-۹ است . مطالب پس وپیش نشده خواهشمنداست قبل از مطالعها صلاح
فرماگید .
شیر,ب گستاخ شدن دمنه با شیر آوردن دمنه شتربه (را ) نزدیک شیره ۱ اس
تخلص ۱۸۲۳- داستان شیر و پشیمان شدن از کشتن گاو۱۸۳- تخلص ۲۲۲-
داستان کبوتر مطوقه وگزارش آن ۲۲۵- تخلص ۲۶۴- داستان دوستان ابنای
زمان ۲۶۵- تخلص به مدح پادشاه عالم خلدالله ملکه۳۲۷- حکایت بوزینه و
سنگ يشت ۲۸ ۲ تخلص به مدح پادشاه عالم خلدالله ملکه ۳۵۱ حکایت زاهد
و راسز ۳۵۲ تخلص بهمدح یاد شاهعالم خلدالله ملکه واید دولته۳۵۸ داستان
موش وگربه ۳۵۹- تخلص ۳۷۳- باب ملک و قبره وحکایت آن ۳۷۴ تخلص به
مدح پادشاه عالم خلدالله ملکه۳۹۴- داستان شیر وشغال ۳۹۵ تخلص بهمدح
پادشاه عالم خلدالله ملکه ۴۳۲- حکایت شیر ومرد تیرانداز ۴۳۳ تخلص بهمدح
پادشاهعالم خلدالله ملکه ۴۴۱- حکایت زاهدومهمان مسافر ۴۴۴- تخلص۴۵۱-
در بیان آنک پادشاهی یک شب درخواب هفت خواب متواتر دید وقوم براهیمه
برعکس تعبیرکرد ند ۴۵۲- تخلص۳٩۴۹- حکایت ماروبوزینه وببر وچاه وغیره۳٩۴ب
تخلص به مدح یادشاه عالم خلدالله ملکه ۵۰۲ حکایت پادشاه زاده وسه یاران
او ۵۰۲ تخلص به مدح خدایگان عالم خلدالله ملکه۱۴ ۵- در دیباچه ذیلکلیله
گوید ۵ ۱ ۵- در ذیل کلیله گوید ۵۱۷- داستان اسکندر وفور هند ۵۲۰
مر سین
به زبان فارسی چند کلیله ودمنه منظوم وجود دارد . (۱ )اولین شاعری که
اینکتاب مشهور را بهنظم فارسی نقلکرد رودکیبود . متأسفانه از منظومهة کلیلة
رودکی فقط چند بیت باقیمانده. البته ممکن است بیشتر هم باشد ولیاز ابیات
پراکنده او کدام بیت با کلیله مربوط است وکدام نه همیشه روشن نیست . مستشرق
نامی پاولهرن » دانشمندبزرگایرانی سعیدنفیسی وایرانشناسانشوروی غ . علیوف
و و.کاپرانوف دراین زمینه کوشش های زیادی کرده اند . درنتیجه بیش از بیست
بیت به عنوان قطعاتی از کلیله منظوم رودکی اعلان شد . (۲) مولفاینسطرها
فرصت داشت ملاحظه کند که این کوشش های خیلیجالب ومهم همیشه درست
نبوده واین مقابله هنوز کامل ودقیق ق اه ۱۲
۱- راجع بهتاریخ اینکتاب رک : محمد جعفرمحجوب , درباره*کلیله ود منه »
تهران۰ ۱۳۴٩
ار کلف فرش یا تیف استق طوت رن به رفن ممک د بیرسافی :
تهران». ۱۳۳۶+ سعید نفیسی » احوال واشعار رودکی سمرقندی» جلد دوم .
تهران۰ ۱۳۱۰؛ غ .علیوف » درباره* کلیله ودمنه؟ رودکی » مجله* "شرق سرخ" ۰
۸ شماره؟ ه ۱ ؛ و .کایرانوف » لغت فرس اسدیطوسیهمچون منبع برایآ موزش
نظم دوره* رودکی » مجله* "شرق سرخ "۰ ۰۱۹۵۶ شماره*۸
۳ مثلا به نظر سعید نفیسی » بیت :
از فراوانی که خشکامار کرد زان نهان مر مرد را بیدار کرد
سس
هش , سر ۳
به نظر ما » شاعر دیگری که کلیله و دمنه را به فارسی نظمکرد » نظامی
گنجوی است . البته نظامی کتاب جداگانهای بهاین عنوان ندارد ولی باوجود
اين . درخسرو وشیرین خود از زبان بزرگ امید همه حکایات کلیله ودمنه رابهشعر
فارسی نقل میکند وعنوان این باب مثنوی نظامی نیز کاملا مناسب این مطلب
میباشد : "گفتن بزرگ امید چهل نکنه از کلیله". دریک بیت این شاعرنکتهگوی
نه فقط موضوع حکایت بلکه معنیش را هم اظهار میکند . مثلا :
مزن بیپیشبینی برکس انگشت چنانکان نرکبوتر ماده را کشت
هنگامیکه نظامی خسرو وشیرین را به نظم میآورد (سال۱۱۸۰) کلیله و
دمنه نصرالله وجود داشت (۱) ودرمحافل اجتماعی گویا منتشر بود » باوجود
این منشاً روایت نظامی کلیله ودمنه عربی ابنالمقفع است . (۲)
تقریبا درسال ۱۲۶۰ قانعی طوسی کلیله ودمنه نصرالله را به نظم فارسی
نقلکرد . ما سخنی چند درباره این منظومه مدنیاست که برای این نشریه نوشته
۰ ی
مربوط است با حکایت "زاهد: دیو و درد" (نفیسی » ص۵۸۸) ۰ اولا آنکه دیو
تمیتوانست زاهد را شهان بیدارکند» تانیا آگر "غشکامار " معتی "انتقصا "داشته
بای شاسبی آبه دجتد میآید به خطردما. این بت موبوط اشت یه عکایت
آزن تاجر و دزد " و "خشکامار " اینجا معنی نتبع وتنفحص وتجسس دارد (رک :
فرهنگ نفیسی »ج ۰۲ ص۱۳۶۷ ) یعنی زن تأجر وضعیت را تفحص وتجسس کرده در
ترس وهراس نیفتاد و شوهر خود را نهان بیدار کرد (رک : م .تودوا» بررسیها در
باره* روابط تاریخی وادبی ایران وگرجستان (به زبانگرجی ) » تفلیس» ۰۱۹۷۱
ص ۲۱۷) ۰ به زبان گرجی چهار ترجمه* کلیله وجود دارد و باوجود آنکه درباره"
اینترجمهها یککتاب مخصوص (م .تودوا , کلیله ود منه*سولخان سابااوربهلیانی .
تفلیس۰ ۱۹۶۷) و چند مقاله چاپ شده , این ترجمه های قدیم ومهم مورد نظر
متخصصان ایرانی وخارجی هنوز قرار نگرفته است .
۱- بهنظر استاد مجتبی مینوی کلیلهء نصرالله "درحدود سالهای ۵۳۸ نا
۰ هجری انجام یافت " . کلیله ودمنه" انشایایوالعالی نصرالله منشی »تصحیح
وتوضیح مجتبی مینوی طهرانی » چاپ دوم » تهران» ۱۳۴۵ . ص با
آس م .تودوا » بررسیها » ص۲۲۲
کلیله ودمنه؟ منظوم
بودیم ولی چون متن منظومه را برای چاپ آماده کرده ایم یک بار دیگر با نسخة
نفیس کتابخانه ملک مقایسه میکردیم پیشگفتاری پیدا کردیم که درعکس نبود .
معلوم شد که نویسنده این یادداشتها صاحب نسخه خطی حسینبن محمدکاظم
ملک است . یادداشتهای مرحوم ملک خیلی دقیق وحاوی اطلاعات جالبی است.
بادرنظر گرفتن این نکته واحترامیکه ما نسبت به این دانشمند وطنپرست فاثل
هستیم » از تحقیقات خویش خودداری کردیم و به اد مرحوم ملک این کتاب را
با پینفتر او افتاحمیکنيم .
کلیله و دمنه قانعی طوسی که برای اولین بار به چاپ میرسد , البته از
شاهکارهای شعر فارسی نیست ولی از لحاظ تاریخ دوره مفول وتحقیق ادبیات
ایران اهمیتی دارد » و يكي از نکات مهم آن اين است. که منظومه قانمی شامل
ابیات فردوسی نیز میباشد . این بیتها درکار تصحیح شاهنامه بیفایده نیست ,
مثلاراجع بهایندوبیت که عموما درشاهنامه فردوسی بهچشم میخورد .قانعیگوید :
دقیقی درآن نظم شهنامهگفت که گفتار او" بود برائی جنت
هرآنگه که توتشنه گردی بهخون بیالای آن دشنه آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود براندام تو موی دشنه شود
مثنوی قانعی از لحاظ تصحیح اصلش یعنی کلیله ودمنه نصرالله نیز مفید
است . حسن حسنزاده آملی گویا برای تصحیح نسخه خود ازاین مثنوی استفاده
کرده اسث . (۱) ولی نمیتوانگفت چنان که باید و شاید اين دو کلیله بایکدیگر
مقابله شده باشد . مثلا در نسخهة خطی کلیله ودمنه قانعی که در کتابخانه ملک
محفوظ است کلمه "وقار " به چشم میخورد ومعنی حلم و آهستگي دارد که مناسب
موضوع است . ولی درکلیله ودمنه نصرالله که زیر نظر حسن حسنزاده آملی چاپ
شده بهجای "وقور" - "وفور " خوانده میشودکهمعنیفراوان وبسیار دارد (فرهنگ
نفیسی ) ومناسب موضوع نیست . (۲)
آ رکه کلیله ود منه بهکوشش وقلم حسن حسنزاد هآ ملی . تهران ءص نم
۳- در متن کلیله ودمنه؟ نصرالله که به کوشش دانشمند بزرگ استاد محترم
مجتبی مینوی چاپ شده, این جمله اصلا وجود ندارد ولی به نظرما از آن متن
است : اگر این جمله واین کلمه» "وقور " به کلیله نصرالله مربوط نبود ونگاشته* او
نیست » پس در منظومهء قانعی از کجا پیدا شده است؟
ده سرسقن
از کلیله ودمنه قانعیطوسی فقط دو نسخه خطی ناقص بافی مانده :
(ب نسخه خطی کتابخانه ملک » شماره ۵٩۴۰ (تاريخ ندارد . ولی نسخه
نفیس وقدیم است )
۲- نسخه خطی موزه بریطانیا به نشانه ۸40.7766 که درسال ۱۴۵۹
استنساخ شده.
ما نسخه کتابخانه ملک را مقدم میداريم وبنابراین بدان تکیه میکنیم .
برای مثال اینجا فقط یک نمونه را میآوریم . بیت نسخه کتابخانه ملک :
چوسالم برآمد بههفت وبههشت بد و نیک هرگونه بر سر گذ شت
در نسخه موزه بریطانیا وجود ندارد . حال آنکه دراصل منظومه قانعی » یعنی
در کلیله ودمنه نصرالله میخوانیم : "چون سال عمر بههفت رسید ".
در نسخه های کتابخانه طک و موزه بریطانیا یک تمایل ملاحظه میشود :
بارها واو از قلم افتاده است خواه بین افعال وخواه بین اسامی (شد ایستاد :
خدیو نکونام ) ولی چنانکه این حرف ربط خود بخود فهمیده میشود » ما نیز از
تعمیم آنها خودداری کردیم .
ماگالی تودوا تفلیس- تهران
۳ 5 [ اي اف
قانعی طوسی ناظم این کتاب کلیله ودمنه در احوالش نوشته شده - مولانا
بهاءالدین احمدبن محمود طوسی متخلص به قانعی از اهالی شهر طوس ویکی از
شعراء ممتاز زمان خود بوده و در اواخر قرن ششم متولد شده. قانعی در جوانی
به تحصیل مقدمات معارف زمان خود مشغول وبعدها به شعر و شاعری پرداخنه,
ایام شباب خودرا درشهر طوس با ذوق وشادی به سر میبرده چنانکه خودگوید :
من آنروزها درخراسانبدم ز ایام شاد و تن آسا بدم
سخنگوی ماننده؟ من نبد نبد کس که جوینده من نبد
ولی حملات مغول شاعر بیچاره را مجبور به ترک وطن ومسقط الرآس نموده مانند
بسیاری ازهموطنان معاصر خود به طرف هندوستان رهسپار مینماید . شاعر بدون
آن که مدت زیادی در هندوستان توقف نماید به عدن واز عدن بعد از زیارت
بیتاللهالحرام به مدینه منوره و بعد به بغداد میرود ودرسنهة ۶۱۸ از بغداد به
آسیای صفیر رفته ندیم وملکالشعراء پادشاه سلجوقی روم علاءالدین کیقباد شده
از محنت روزگار خلاص میشود چنانکه گوید "شعر " :
در آن بینوائی دلم گشت شاد به دیدار شاه جهان کیقباد
خلاصه قانعي در دربار پادشاه مزبور با نهایت سعادت وسکونت مشغول و بهانشاد
شعر پرداخته. بعد از وفات علاءالدین کیقباد نزد پسرش غیاث الدین کیخسرو
بیشتر تقرب یافته وچنین تصورمیرود که درآن زمان مشغول تدوین تاریخسلاحقه
روم میشود چنان که خود گوید :
دوازده پیشگفغار ملک
ف
کهچون تنیغ برانگشادم زبان چهلسالد رمدحا یندودمان
چنانمدح سهشاه گفتم بهمهر که تحسین کند برفلکه ماه ومهر
همانا بود سی مجلد سخن به مدح سلاطین به گفتار من
باز در جای دیگر میگوید :
همانا چهل سال باشد تمام که مداح سلجوقيانم مدام
به من زنده شد نام شاهان راد جهاندار کیخسرو و کیقباد
بود سی مجلد سخن بیشتر که آن را بشاید نوشتن به زر
که ماند ز گفتار من یادگار بود بیت آن قرب سیصد هزار
همان نام اين دودمان جسته ام که بر رستهام من نه برجستهام
شمسالدین احمد افلاکی از شاگردان شیخ جلالالدین عارف افندی که
فرزند و پوست نشین (اهالی قونیه رئیس مولوی خانه را پوست نشین میگویند )
مقر مولانا جلالالدین بوده درکتاب مناقبالعارفین خود که بعد از۷۱۸(ه.ق ۰ )
تالیف کرده قانعی را از مریدان ملای روم شمرده که بههیچ وجه استبعاد ندارد.
درخصوص سنه" وفات قانعی سند صریحی در دست نیست . گویا کلیله را در سنه"
۶۵۸ (ه.ق ۰ ) نظم کرده. در هرحال سلاطین سلجوقی ذیل را در این کتاب
ذکر کرده: علاء الدین کیقباد که در سنه ۶۴۴(ه.ق .) وفات کرده» عزالدین
کیکاوس» در سنه ۶۶۴ (ه.ق .۰) وفات کرده » قلیج ارسلان » در سنه ۶۷۸ وفات
کرده. در تواریخ سلاجقه از حیث جلوس و وفات سلاطین سلاجقه روم اختلاف
کلی در کتب تواریخ مشاهده میشود ومفیدترین تاریخ آنها بعد از آبنبیبی
صحائفالاخبار منجم باشیاست . جلد دوم صفحه ۵۵٩ الی ۰۵۷۸ مستشرق
معروف انگلیسی ریو گوید که قانعی بعد از سنه ۶۷۲ (ه.ق . ) وفات یافته.
به هرحال این نسخه قدیم وخوب نسخهایست . حیف که افتاده زیاد دارد از اول
وآخر و وسط. در ایران نسخه دیگر در هیچیک از کتابخانه ها نیافتم . نسخه
نفیسی در متحف بریطانی موجود است که در ماه ذیقعده سنه ۸۶۳ (ه.ق .)
انتشاگ شوه زیت اول کتاتایی ات +
خدایا توئی زنده جاودان فرازنده اين سپهر روان
قانعی بیشتر مثنوی میسروده ودراشعار بهاخلاق بیشتر میپرداخته چنانکه
از افلاکی نقل شده که از مریدان مولانا جلالالدین رومی بوده علاوه سلجوقنامه
کلیله ود منه منظوم. سیزد ه
میبرد و چنین گوید هنگام آغاز کتاب :
همانا بود سی شتروار بار کهمن نظم کردم به کم روزگار
زهرکس کها صلشزآ ب است وگل به سلجوقنامه نباشد خجل
که درنظم آنکردهام درفشان نگفتم سخن مثلآن بیهشان
کهنام ازسخن برفلک بردهاند بهگفتار خودرا علم کردهاند
ولی از کثرت پرگویی چنانکه خود مذعن است بکبار شتر شعر گفته واغلب ازاشعار
فردوسی نیز درهمین کناب استشهاد میکند معذلک ندانسته که رودکی قبلاکلیله
را نظم کرده و میگوید :
اگر در جهان نیست گفتار من برکس جز آن یک مجلد سخن (۱)
ز تالیف آن روزگاری گذشت کسی گرد نظم کیله نگشت
درهرصورت شاعر پرحرفی بوده طبع روانی داشته لکن از خواندن اشعار فردوسی
ودیدن شاهنامه سزاوار نیست بدان سبک و روش شعر سرودن وهرکس اقدام کرده
جز ندامت نتیجهای نبرده. بهتر از همه تمرنامه هانفی است.
درشب هشتم رجب ۱۳۴۸ مطابق۱۸ آذر در کتابخانه خراسان خود تحریر
شد و اناالاقل حسینبن محمدکاظم ملکالتجار عفیعنه.
۱- که مقصود سلجوقنامه باشد (آقای ملک ) .
مگ
مس
کتاب
خدایا توئی زندة جاودان
خداوند کیوان و گسردان سپهر
خحداوند کون و مکین و مکان
خداوند روزی ده و داد گر
دلی ده که چون دیده بینا بود
درونی فروزنده از راستی
ضمیری که چونمهررخشانبود
که باشد همه کوهرشآبدار
جبینی فروزادتر از مهر و ماه
رعی چون گل تازه دربوستان
زبانی که آن باشدم رای و کام
سریکان نگردد پی آز پست
فرازندة این سپهر روان!
فروزنده پیکر ماه و مهر
همان قادر و زندة جاودان
که او داد جان و تسوان و هنر
دمی ده که چون دست گیرابود
نگشته بگرد در کاستی
نمودار ان بدخشان بود
فروزنده چون لولوّ شاهوار
دماغی که هر گز نگندد بهچاه
نگشته ببد زرد با دوستان
که تسبیح وتوحید گوید مدام
دودیده که دربندم ازهرچههست
۱ م : آين بیت و بست ونه یت آتی حذف شده است. ب : اضافه دارد
عنوان : هذا کتاب کلیله و دمنه از مصنفات املح| لشعر | وافصح القصحا احمدپن محمود
الطوسیالمشهور بقانمی رحمةالله علیه رحمة واسعة .
۱۵
۲۰
۱۰
۳۴
مکن تکیه ای جان آباد من
چنان ده زدانش مرا دست رس
سخن کان مرا هست فرزند جان
چو فرزند ز اقبال نامیش دار
سوادش که هر کز مبادا نهان
جهاندار کاوس بیدار بخت
خداوند فیروزی و فرهی
جهان تا بود او جهاندار باد
ببر هرچه جز توست از یاد من
که بیتو زبر برنیارم نفس
نخیزد جنان گوهر از هیچ کان
بچشم پدر کان گرامیش دار
بیارای بسر چشم شاه جهان
خحد او ند تاح و حداوند تخت
به دانائی و فر شاهنشهی
به هر کار اقبال او پار باد
۱ ح
درد مر رت حلم 2 دد
به نزد کسی کزخرد هست شاد
اگّرشاه را حلم نبود شعار
بهین مایهٌ؟ شاه را حلم دان
چه خوش گفت دانا میان مهان
اگرنیستی حلم شاهان [و] داد
کسی از ستم بسرنیارد نفیسر
به جایی که پیدا شود حلم شاه
جهان نیکخواهان شاهان بو ند
تو دانی که هستی خدای کریم
اگرشاه را حلم پیرایه شد
بدو شادمان گشت جان گروه
چهباشد بهاز حلم شاهان [و ] داد
جهان را بسوزد چوشد کامگار
که آن است آرایش؟ خسروان
که بی حلم شاهان مباداجهان
نبودی کس از داد در ملك شاد ۲۶
کجا حلم شاهان بود دستگیره
نیرزد پشیزی جهانی گناه
زنیکی چو پرسی گواهان بوند
که دولت بنازد بشاه حلیم
ورا اوح کیوان کمین پایه شد
ببیداد از او کس نگردد ستوه۶
۱- اندد. ۲- خصلتی. ۳ که حلم است پیر ایه. ۴ که ازحلسم شاهان
بنازد. اب این بیت ودو یت آتی حذف شده است. وب بیت حذف شده است.
۱۵
۲۰
۳
کلیله ودمنةٌ منظوم
چهخوشداستانزدبدین "هوشیاد
بهنزد خرد حلم شاهان نکوست
چهنامی بود در جهان پادشاه
ننازد بهکام سرای سپنج
اگر نرم جوید وگر کار زار
به شادی و اندوه و امید و بیم
تن هرحلیمی بود جان پالك
میان کیان هست شاه جهان
خحدیوفلك بخت*خورشید رای
به حلم فراوان و رای بلند
حلیم و کریمست و نیکونهاد
دلش شادمان باد و تن زورمند
در مر تست
چهداند خرد درسپنجی سرای
اگر نیستی رای مرد خرد
بهرایی جهانی توانی گشاد
به رایی کسی بشکند لشکری
جهان شادمان باشد ازرای شاه
۵
که حلم است آرایش شهریار
که از حلمدشمنشو دنیز ا"دوست
که از حلم او بهره یابد سپاه؟
نباشد ازو زیر دستان بهرنج
حلیمی است پيرايةٌ شهریار
به جایی نکوهیده نبود حلیم
حلیمان سروشند برفرش؟ خاله
حلیم و خردمند و روشن روان
جهاندار کاوس کشور گشای؟
نمودار کیخسرو هموشمند۲
بدو زنده شد رسم شاهان؛داد؟
سر بد سگالانش اندر کمند
رای ون
بهاز رای شاهان کشور کشای ؟
که دانستی اندازةٌ نيك وبد؟
دل مرد دانا به رای است شاد
بهشمشیری از تن بیفتد سری!۲
کجا رای شاهان بهست ازسیاه
۱- برین. ۲- تیره» ۳- این بیت وسهبیت آتی حذف شده است. ۴- فرق
۵- تخت. ۶- یکی نمائی. ۷- بت حذف شده است. ۸- آئین و. -٩ اضافهدارد
وخ ور ای او عا لم افروز باد # هميشه ببدخواه پیروزباد. ۱۰- اندد. ۱۱- این بیت
و دوبیت آتی حذف شده است.
۱۵
۲۰
۳۵
۶۶
اگر دای نبود بود در گریز
به هرجا که باشد کسی"رای زن
اگرتیغخ داری وجای؟ مهان
جهانی به تیفی گرو گان تست
همه رای با راز باشد عیان
چهحوش گفت:انایمشکین تفس
کرا رای باشد به فر کیان
کسی را؛ بود رای گیتی فروز
مر او را بود آشکارا نهان۹
چهحوش گفت گویندة نیکخواه
چو دارد جهاندار رای تنك
ز شاهان گواهست رای رزین
ز رايش همه کام حاصل شود
گر از رای دادی تنی سر فراز
جهان داور و راد و دارای دوم
جهان سربسر زیر پیمان اوست
ندارد زمانه چو او شهریار
بدو باد آباد یونان زمین
دل بند گانش بدو شادمان
جهان تا بسود او جهاندار باد
درمر تبت رای گو ید
سپه با دل وزور شمشیر تیز
بود جاودان مهتر؟" انجمن
چو رایت نباشد؟ نگیری جهان
و گررای داری جهان آن تست
مرآن را؟ تو آیبنةٌ غیب دان
که رای درستست فریاددس
به موی اندر آید ببند میان۲
ببیند پی مور درشب جو روز
نپوشد برو هیچ راز جهان
که سد ممالك بود رای شاه ۴۶
خردمند خواند ورا سرسبكك"*۱
بهرایش بداندیش گردد حزین
بداندیش را کار مشکل شود
به رای جهاندار کاوس ناز
به کشورمبارك به بدخواه شوم
زمین و زمان بنده فرمان اوست
خردمند وز خسروان یاد گار
که زیباء تاج است و گاهونگین
ازو دور دست زمین و زمان
به همرکار اقبال او یار باد
اس یکی. ۲- سرود. ۳- زود. ۴- گرت دای نبود. ۵- رای. ۶ مراو
را. ۷- بت حذف شده است. ۸- کسی کو. 4- آشکارو نهان. ۰ - این ببتوهشت
کاخ حذف شده است.
کلیله و دمن منظوم
چواقبال شاه جهان گشت یار
۷
چه داری توای کان گوهر ببار
اندر افر نش خلق ۳3 ول
بهنام خحداو ند کون و مکان
خداوند مهر و خداوند کین
حصداوند دانای روزی رسان
خدایی که او بود گیتی نبود
چوکاف کن از نون خبردار شد
بدو شد کل تازه پید | ز خار
ب۳ سپهر [و] زمین و زمان آفرید
خرد داد و جان و تن زورمند
بر افروعت جان را بهنور خرد
۰ بهنیکی گراید که آسان بود
بسه پیغمبران پرستش فزای
ز آدم که او بود او پدر
در نعت
محمد که از روی تعظیم و جاه
نمایندة راه امن و امان
دلهوشمندان بهشرعشقویست
بدو کشت بنیاد ددن استو ار
تحداوند جسم و خداوند جان
حداوند هفت آسمان و زمین
بهر داوری باور بی کسان
خحدابی که صنع بدیع او نمود
ز خسواب عدم خلق بیدار شد
بدو شد وجود و عدم آشکار
جهان [و] مکین ومکان آفرید
دل و دانش و دین و رای بلند
که پوشیده نبود ازو نيك و بد
همیشه دل از بد مراسان بود
سوی خویشتن گشتمان رهنمای
برو نام پیغمبر و نامور
شبی گو ید
شهان بند کانند و او پادشاه
فزایندهٌ نیکی اندر جهان
که دین خدا زیسر شر ع نبیست
پسرستیدن دادگسر آشکار
اس م: این باب وجوار ست ۳ حذف شده است.
۵
دل مرد دانا بدویست شاد
همه خطبه و سکه بر نام او
به یادش دل و جان ما شاد باد
بهامیدم از جان بیدار او
که ماه مرا دور ماند زمیغ
زمن بر وی و دودمانش درود
هزار آفرین باد بر جان او
درستایش خرد گوید
که کردند درملك شاهان داد
بدو اند شادان دل و سرخ رو
به شرعش همه عالم آباد باد
وزین گفتن نعت بسیار او
به محشر شفاعت ندارد دریغ
که ره سوی دین هدی او نمود
همان نیز برجمع یاران او
درستارش خرد گوید
بداند شناسندة نيك و بسد
خرد جان فروز و خرددلگکشای
خرد دور دارد ز کبر و منی
خحرد باز دارد ز نا خوب کار
اک تن باشد کی ون .وان
خرد برتو آسان کند کار سخت
بهجائی که باشد خرد با تو یار
خرد پیر و فرتوت دارد جوان
خرد رامش جان دانا بود
خرد جاودان روی دارد سفید
خرد بار حواهد دل هوشمند
خحرددارد گاهت از هر چههست
خرد پهلوانیست بازو قوی
حرد پادشاهیست بیدار بخت
که چیزی نباشد ورای خرد
خرد دستگیر و رد رهنمای
خحرد ره نماید سوی روشنی
خرد راه جسوید سوی کرد گار
خرد دارد آموز گار روان
هرد داردت شاد وپیروزبخت
مخالف ناشد مگرسو گوار
خرد پیشوایست و روشن روان
خردمند مردم_توانا بود
خرد بهسره بخشد ز کام امید
خرد سر بر آرد بهچرخ بلند
جهان مرخرد را بود زیردست
خرد پیشوائیست با فرهی
که بارايش آسان بودکار سخت
کلیله ودمنه منظوم
۱۵
۳۵
۳۵
حرد نيك نامیست کاندر جهان
رد دور دارد ز تو حوی دد
خرد باشد از هر بدی دستگیر
خرد هست جاوید فرباد درس
خرد باز دارد تسرا از بدی
خرد هست جاوید از آزار فرد
حرد نام مردم کند آشکار
خرد غصه کاه است وشادیفزای
ورای خرد درجهان نیست چیز
بر مرد گوینده و یاد گیر
رد پادشاهیست روشن روان
اگر آب حیوان خوری آشکار
خرد برهوا جاودان هست چیر
خرد یاد گاریست از بخردان
حرد هست بازار گانی چنان
خرد هست پرهیز گاری عظیم
حرد هست آموز گاری بزر کك
خرد هست سرمایه آب و گل
کسی کز؟ خرد هست بیدارمغز
بجایی که شد مرد را آن؟ دلیل
حرد دستگیر مهان است و بس
شناسند او را کهان و مهان
نگردد خرد جاودان کرد بد
خسرد را چنین خوار مایه مگیر
خرد مونس جان پا کست و بس
ره راستی خواهد و ایزدی
کم آزار باشد خردمند مرد
به جائی نباشد خردمند خوار
خرد کارسازست و مشکل کشای
خرد داردت نزد مردم عزیز
خردمند مردم نباشد حقیر
کزو نیست پوشیده راز نهان
نباشد ترا بی خرد حوشگوار
بر آرد مراد دل از کام شیر
زتو دور دارد کزند بدان
که هر کز ندیدست روی زیان ۱
ترا بهبودآن ز زروا ز سیم
پدید آرد اندازهٌ میش و گر که"
خرد هست پيرایهةٌ جان و دل
نخواهد جز ازکار و کردار نز
به چشم بزر گان نگردد ذلیل
خرد پادشاه جهانست وبس*
۱- خرد بهززرو خرد به. ۲- این بت و بت آتی حذف شده است.
۳ کو. ۲ کسی کو دلش را خردشد. ۵- بت حذف شده است.
۱۰
ب۲ جهاندار کاوس اخورشيد چهر
جهان را بهشاهی یکی باد گار
به گوهر بزر کک وبه همت بلند
پدر بر پدر شاه کشور گشای؟
ز رایش جهان خانهة سورباد
| ندروفاداری پادشاهان گو ید
خداوندکین و خداوند مهر
بسدوخلق شادان و به روز گار"
به کردار کیضرو هو شمند
به نیروی باز و ؟ و شمشیر و رای
ز دیدار او چشم بد دور باد
ب۴ اندر وفاداری بادشاهان وق
چه نیکو بود در میان مهان
چو باشد کریم [و] وفادار شاه
وفا شاه را کامرانی دهد
وفا خسروان را کند نیکنام
وفا گوهر شاه داد عزیز
وفا در جهان نام نیکو کند
وفا هست سرمابةً راستی
وفا کیمیائی بود ایسزدی
ورای وفا نیست درتن هنر
هررآنکس که درطبع دارد وفا
کسی کو زنام بد اندیشه کرد
وفاختم گشت آشکار ونهان
شهنشاه کاوس فرخنده نام
بدو باد ملك جهان را مدار
وفاداری از شهریار جسوان
بدو باشد آسوده جان سپاه
جوان بختی جاودانی دهد
وفا بردهد عمر جاوید کام
نباشد ورای وفا هیچ چیز
چه باشد بهازاین هنر ک و کند
وفادار را کم بود کاستی
وفادار مردم نیاید بسدی
بود جاودان بی وفا بد گهر
ز دوران گیتی نیابد جفا
وفاداری و راستی پيشه کرد
همه عمر بر شهریار جهان
که دارد وفا جاودان رای و کام
مبیناد گیتی چو او شهریار
۱- کاوس و. ۲- پس ازدوییت. ۳- گیتی گشای. ۴- بنیروی و بازو و.
۱۵
۱۵
کیله ودمنةًمنظوم
دلش شادمان بادورايش درست
۱۱
میاد ان کیانی کمر گاه سست
هنر در گهر حق شناسی بود
تو گردرجهان حقشناسی ومرد
بسدان حق دادار پسرورد گار
بدو آمدی از عدم در وجود
| گر زانك داری بهنیکی سپاس
کزو گشت نفست زناچیز چیز
اگر حق شناسی بود کار تو
به ازحق شناسی مدان هیچ کار
چه حوش گفت دانندة رای زن
به شاه جهسان کشور آباد باد
کهدرزی این سرنگون ماندهطاس
د لشهست بحرو کفشهستکان
ندارد جهان حقشناسی چو او
بهعدمت گرم بخت یاری کند
شناسد حق من همه سر بسر
جهان از سر تاج او شاد باد
سپهر و ستاره نکو خحواه او
خلاف خدا نا سیاسی بود
به کرد در ناسیاسی مکرد
کزو شادمانی وبه روز گار
جز او را مبر تا تسوانی سجود
نخستین حسق نعمت او شناس
شدی مصراین موهبت را عزیز
شود کار و کردار تو یار تو
که دانی بدان حق پرورد کار
کهاز حقشناسیاست نیرویتن
ز دولت دلش جاودان شاد باد
نبود و نباشد چو او حقشناس
شناسد حق جمل4ه بندگان
کریم و وفا دار و آزاده خو
مرا جاودان حق گکزاری کند
همان حق مدح نیا و پدر
حق نعمت او مرا یاد باد
زمین و زمان بنده گاه او
۵
۵
۱۵
۱۲
در کم
نداند خحرد آشکار و نهان
هران بنده را کز خدا باریاست
کسی کونجسته است آزار کس
به روشن روان و به کفتار؟ نغز
کسم آزاری و راستی پیشه کن
نگه کن که در گشت شیب فراز
زمرغانبه کر کسنگه کن نخست؟
سپهر اندر آن اولاین داشتراز
دلش شادمان یابی* وتن درست
مکن قصد کس تا توانی بجان
چوقصد کسی در دل آرد کسی
کم آزاری و راستی آشکار
خردمند کاوس صاحب قران
ز کیضرو تساجور باد کار
ورا گردش آسمان یار باد
جهان روشن از گوشة تاج وی
در کم آزاری گو ید
۱
هنر چون کم آزاری اندر جهان
ورا کار دایم کم آزاری است
فرشتهاست درمذهب عقل وبس
چهعوش گفت فردوسی پاكمغز
ز روز گذر کسردن اندیشه کن
کم آزار را عمر باشد دراز
که آزار مرغان دیگر نجست
کم آزار را عمر بماشد؟ دراز
که درعمر آزار موری" نجست
که کم عمر باشی و تیره روان
شگفتی مدار ار نماند بسی۷
کنونهستدرشأن این شهر بار۸
که آز ادهعوی استوروشنرو ان٩
پدر بر پسدر حسرو وشهریار*۱
جهان تا بود او جهاندار باد
همیشه سر افرازو فرخنده پی۱۱
چهعوش کفت گو بندهنیکخواه
که سد ممالك بود رای شاه؟۱
۱- م: عنوان وسه بیت آتی حذف شده است. ۲ دل و رای. ۳- درست.
۴- کهباشد بدان کر کس. ۵- باشد. ع- که آزارچون خودکسی دا. ۷- بیتحذف
شده است. ۸ اضافه دارد : نباشد بکیتی ورایش د گر بد بکفتار طوسی نکو در نکر
-٩ پس ازيك بیت. ۱۰- بیت حذف شده است. ۱۱- بت حذف شده است. ۱۲-
م: این یت وپنج پیت آتی حذف شده است.
کلله و دمنة منظوم
ب۵ اگر دای داری و تن سرفراز
جهان داور داد دارای روم
۰ جهان سربسر زیر پیمان اوست
خی
۰
ندارد زمانه جو او شهر بار
دل بند گانش بسدو شاد باد
۱۳
برای شهنشاه کاوس ناز
بنیکخو اه مبار ببد حواه شوم
زمین وزمان بنده فرمان اوست
خردمند و از خسروان یاد گار
بهعکمش همه عالم آباد باد
در مر ست > م 1 "
مبادا برون از کرم کام شاه
کرم دور دارد ز شاهان گزند
کرم برستاره برد نام پست
کرم نیکوثی آشکارا کند
کرم تازه دارد دل از خرمی
کرم نام شاهان کند آشکار
چه خوشداستان زدجها ندارجم
اگر تیغ بارد ز چرخ بلند
زنيك و بد و گردش روز گار
کرم مرد را شاد و نامی کند
کرم آشکارا کند نام شاه
کرم برفشاند درم سال و ماه
کرم پیشه را بد نیاید به پیش
که گردد بلند از کرم نام؟ شاه
کرم نام شاهان بر آرد بلند
کرم شاد دارد دل زیر دست
کرم با همه کس مدارا کند؟
کرم بیش کن تا نیابی کمی
کرم را ندارد خردمند خوار؟
که چیزی نباشد و رای کرمه
نيابند هرگز کریمان گز ند
پناه کریمان بود کردگار
ميان گروهی گرامی کند
بر آرد به گردون گردان کلاه
ولی دشمنان را کند نیکخواه
کز و غصهشاد یست بیگا نه عویش
۱- در کرم وعطاء پادشاهان گو ید. ۹ کام. ۳ بیت حذف شده است.
۴ پیت حذف شده است. هس م: این بت دسی ودو بیت آتی حذف شده است.
۱۵
۱۴
نکو نام تر خسرو اندر زمین
دلش شادمان باد و رایش بلند
درعدل پادشاه گو ید
کنون هست شاه جهان عز دین
که آسان شد ازدو لش کار سخت
ز چشم بدانش مبادا گزند
در عدل دادشاه 3 دد
اگر نیستی عدل شاهان داد
کشادی به بیداد دست مهان
جفا پیشه بودی سپهر بلند
ندیدی ز گیتی کس آرام و کام
رعیت نبودش جدایی ز غم
کرا هست برایمنی دست درس
پناه ممالك بود عدل شاه
پناه جهان عدل شاه است وبس
چهاندار کاوس فرخنده نام
ازو برد سر برسپهر روان
زمین و زمان بندهٌ شاه باد
جهان پاك در سایةٌ عدل وی
نبودی رعیت همه عمر شاد
پر آشوب بودی سراسر جهان
کس ایمننبودیبهجان از گز ند
بهمردم بدی شادمانی حرام
ستمکار هرگز نکشتی دژم
زعدل جهاندارشاه است و بس
همان عادلان را جهان نیکخواه
به هر کار جاوید و فریاد رس
که لطفش چو آ بست وقپرش جودام
دگر بار رایات سلجوقیان
غبار درش افسر ماه باد
ابد باد دوران کاوس کی
اتدر سرم و حیا ن
مبادا که شرم تو یابد کمی
کسی رابچشم اندرونشرمنیست
اگسر شرم داری ز خلق حدای
که شرم است آزرافش آدمی
کسی را بهنزد وی آزرم نیست
همیشه خرد باشدت رهنمای
۳
۱۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
چو از شرم شد رهنمایت خرد
چو از تو نگردد بسدی آشکار
ز بد شرم دار ار نهای بیخرد
چوشرم از دودیده بشوید کسی
که بیشرم همواره بیدین بود
چوخوش کرد دانای هشیار یاد
کسی را نژاد بزر گان بود
نخواهد که باشد نکوهیده نام
بهشاه جهان ختم شدحلم وشرم
جهان جوی کاوس پرهیز گار
ندارد ز کس گنج و گوهردریغ
بدو کشور روم آباد باد
۱۵
نیاید ز تو جاودان کاز. بد
نباشی بهنزديك کس شرمسار
که بی شرمی آرد ترا نام بد
نباید بدو بودن ایمن بسی
چو نیکی سگالد بنفرین بود
که بی شرم را پالك نبود نژاد
که اش حلم و شرم فراوان بود
ز کردار بد شرم دارد مدام
سخن گفتن خوب و آواز نسرم
که چون او نبیند جهانشهریار
کفش در فشاند چو دامان میغ
تنش زورمند و دلش شادباد
درحق خلق خوش گو دد ات لعلی خلق عظیم"
میان کهان و مهان جهان؟
ز حاله ار چه مردم سرشته بود
ا گر مسوشیاری و روشن روان
چهحوش گفتروشندلیدهنمون
چوباخلقعوش خلق رابندهای
اگر حلق حوش را نیاید* کمی
بهاز حلقخوش جیست! ندرجهان
چوخوش خلق باشد فرشته بود
بهاز حلقخوش هیچ مایه؟ مدان
کهاز خلقحوش نیستچیزیفزون م۶
فرشته بود بر زمین؟ آدمی
۱- دلیل خحلق وعوی گوید. ۲-میل مچان. ۳- چیزی. ۴- بیت حذف
شده است. ۵- تیا بد. ۶ درجپان.
۱۵
۷
۱۶
تو گر اهستی ازخلق+وششادکام
و گر "مرتراخلقعوش نیست بار
چنان دان کهخلق توایمان تست
بجزخلق تسو کیست اندرجهان
زخلق خحوش ارمرتراهست بهر
و گرنیست خلق خوشت پارمند
سزد گر بنازد۲ زمین و زمان
خردمند؟ کاوس فریاد رس
ندارد چو او تاجداری جهان
دلششادمانباد؟ورایش منیر ۱۴
در درهیز ان ی ئ دد ان او مکم عندالز | تقیکم
کسی راکه از بخت یاری بود
همه عمر درمجمع حاص وعام
چه بهتر بود زان که اندر دیار
چوکار تو پرهیز گاری بود
به پسرهیز گاریست گیتی بپای
چو پرهیز در نسو سرشته بسود
در پرهیز کاری گو ید
زخلق خود؟ اندر بهشتی مدام
ترا دوزخی داند؟ آمسوز کار
که خلق تو پیرایةٌ جان تست
که باشد ترا مونس جاودان؟
ترا جاودان هست پازه رگزهر
بود در گریز از تو دیو نسژند
بهحلق جهانداره روشن روان
کهاز شهر بار انجز؟" او نیست کس
بنازند بر گوهر او مهان!۱
ببایست او گردش چسرخ پیر"
۱۵
ورا کار پرهیز گاری بسود
به پرهیز گاری بر آیدش کام۶
نکو نام باشی و پرهیز گار
ترا بر جهان کامگاری بود
تو درملك پرهیز گاری نمای
به هسرجای نامت فرشته بود
کر ۲ خوش. ۳-اگر. ۴- خواند. ۵ بیت حذف شده است.
۶ چوننوش. ۷- م. نیارد. ۸- شهنشاه. 4- جهاندار. ۰ ۱- چو. ۱۱- بیتحذف
شده است. ۱۲- شاد بادا. ۱۳- بلند. ۱۴- زچرخ بلندش مبادا گز ند. ۵ ۱- درودع
دپرهیز گاری گوید. ۱۶- بر آید بهپرهز گاریشنام. ۱۷-اين بیت وبیت آتیحذت
شده است.
۱۵
کلله ودمنةٌ منظوم
ننازی به کردار بد جاودان
چو پرهیز گاری کنی آشکار
سخن این بود آشکار و نهان
دلت را چو پرهیز گاریست کام
ره راستی خواهی و ایزدی
چو پرهیز گاری بود؟ اعتقاد
بر آید و کت همه کام تسو
چهخحوش گفتروشندل باستان
که باشد ترا نيك نامی هنر
سزدگر بسود افسر روز گار
کسی کزجهان جاودان یافت کام
سر راستی برد باری بسود
عزیزی که او را نیابند عوار
بهپرهیز گاری شد انسان ملك
اگرهست پرهیز گکاری تمام
جهاندار کاوس صاحب هنر
ندارد جهان مثل او تاجدار
هميشه تن و جانش آباد باد
سس ساب تست مت بت تست
۱۷
تن پاك داری دل موبدان
بنازد بخوی" توخویش و تبار
که پرهیز گارست شاه جهان
به بدخواه پیروز باشی مدام
ز کردار تو دور باشد بدی
کام نهنگان بر آری؟ مراد
همان پاك دامن بود نام تسو
نب زنل واشتا ۶۵
بکی جامسه در نيك نامی بسدر
جوان خسردمند پرهیز گار
بهپرهیز گاری برآورد نام*
بهین کار پسرمیز گاری بود؟
نباشد مکر مرد پرهیز گار
به پرهیز گاری رسی بر فلك
نباشد جز از شاه فرخنده نام
که آباد بادا بر او۲ بوم و بر
خردمند بیدار و چايك سواره
زماده به کاوس ۳ شاد باد
۱- بخلق. ۲- کنی. ۳- بهپرهیز گاری بر آید. ۳- این بیت وده بیت آتی
حذف شده است. ۵- اضافه دارد: زبد جاودان ایمنی دردیارع چونام توراد است
وپرهیز گاد. هِِ بیت آتی حذف شده است. ۷- بدو. ۸- بت حذف شده است.
۸
۱۸
در نکو کاری گو ید
در تکو کازی گوید
ب۷ سر راستیها نکو کاری است
نکو کاریت نام نک کت
کس! ندر "جها لجون نکو کار نیست
ار کار مردم بود در جهان
۵ بهجائی کسه کردد بدی آشکار
۱۰
اکر آشکارت بود چون نهان
نکوکار مردم بسود هسوشمند
| کُرزانك کارت نکو کاری است
چو بیدار باشی و داری خرد
ز کردار بد ننگک دارد دلت
هر آن کس که باشد کزین جهان
نکوکاری آرد ترا نام نيك
۶ تو تازنده باشی نکو کار باش
۱۵
نکو کاری و دور بودن ز بد
چهعوش گفت دانای هشیار یاد
نکو کار هر جای نامی بود
چوخو اهی کهتابهره یابی*زدین
ا کر هستی انسدر جهان کامران
زدولت نکوکار را یاری است
جهان را بنام تو خوش بو کند
کزو دردل مردم آران سست
ستوده میان کهان و مهان۴
نکو کار باش و*ز کس غم مدار
نک و کاری آسان شمر درجهان؟
ز گردون گردان نیابد گزند
نشان بزر گی و بیداری است
نگردی به کرد در کار بد
بسود دولت و کام دل حاصلت
نکو کارخوانند و بیدار جان"
پس از نيك نامی سرانجام نيك
خحردمند باش و کم آزار باش
طرازست بردوش اهل حرد
که پیوستةً من نکو کار باد
بهنزد بزرگان* گرامی بود
تکوکاری و .راستی. بر گزین
نکوکار باشی نسدارد زیان*!
۱- درد استی وصدق. ۲-: خشبو. ۳- کسی در. ۴- بیت حذف شده
است. ۵- باشی. ۶- باشی شوی بیغمان. ۷- این بیت وجهاد بیت آتی حذف شده
است. ۸- نک و کارمردم. 6- با بهره باشی. ۰ - بیت حذف شده است.
کلیله و دمنةٌ منظوم ۱۹
نکو کاری اندر جهان کیمیاست همیشه نکو کار دور از بلاست
۰ نیارد نکوکاریبت نام زشت به فرجام جای تو باشد! بهشت
اگر در جهان سرنهد موج غم نکو کار هرز نگردد؟ دژم
نکویی سرشت مهانست و بس نکو کار شاه جهان استوبس؟
که از پشت کیخسرو کیفباد نکونامتر زین خدیوی نژاد
نکو کاری وعدل برهان اوست نکونامی؟ امروزدرشن اوست
۵ سرش سبز*باد و دلش شادمان سپاهشجهانگیر و بختش*جوان
شده آشکارا بسدو داد و دین به انصافش آباد روی۲ زمین
انم دی
ازان شد ستوده هوای بهار که آن هستبرهر کسی ساز گار
هوای بهاری بود معتدل نسیم سحر راحت جان و دل
چوبر گلستان بگذرد صبحگاه بر آرد گل از شاخسار سیاه م۱۰
ازو همچو دیبا شود بوستان سپهر پر اختر همه گلستان
۵ جهانازریاحین شود هفترنکت چمن دارد از پرنیان عارو ننگك
زمین ازسمن رشك گردون بود گل از پیکر اختر افزون بود
شکوفه بود زیسور شاخسار پر از خنده باشد لب جویبار
ز بس دل فروزی که لاله بود تو گویی که پر می پیاله بود
زسبزه زمين گشته دربسای سبز سر کوه مانند دیبای سبز
۱- تکو کار مردم بود در. ۲- نباشد. ۳- این بیت و بیتآتی حذف شده
است. امس نکو کاری. سب 1 سرشسر سیز. 4 دو لت. ۷ یو نان: #4 باب حذف
شده است.,
۱۵
۲۰
۱۰
کلستان بهشت از نسیم بهار
شده عاشقی را زبلبل به کل
ا کشت آن نوا ساز کار
بزرگان و شاهان فرخنده نام
ا گر ساز گاری کند شهربار
ندارد کس ازساز کاری خروش
به ناساز کٌاری بود سخت کار
جوشاه جهان ساز کاری کند
جو عادل بود خسرو ساز گار
تن آسان شود شهری و لشکری
ز بیداد پیچان نباشد کسی
نداند رد درجهان ساز گار
خردمند کاوس کمتر نواز
زمانه ندارد جو او تاجور
بدو باد ملك جهان را مدار
درهنر مندی گوید
شفته کل سر خ برشانعسار
همان رنگث گل غیرت جام مل
ندیدی بدو دیده رنگگ و نگار
بهناساز کاری نیابند کام
ازو شاد گردد دل روز گار
زناساز گاریبودجنگك وجوش
حنك خسروی کو بود ساز گار
ورا اعتر نيك باری کند
نگردد دل زیر دستان فکار
زمانه بر آساید از داوری
نگیرند یاد از بدیها بسی
زشاهان جزاز نامور شهریار
که گردونبرد پیش تختش نماز
همشساز کار بست همزیب وفر
که او ماند از نحسروان باد گار
درهنر مندی ۳ دد
۶ چوتن را هنرمندی آید بهکار
هنردورداردسر از جنکث[و ]جوش
آدمی
هنر دور دارد ترا از گناه
هتر هست سرمابهةٌ
اس بیت حذف شده است.
هنرمند باید تن شهربار
کزان دیودژخیم گرددسروش۱۲۶۱
هنر هست پيرايةٌ مردمی
منرمند شاهی بود بیسپاه
۱۵
هنر بارمند است و فریاد رس
هنر گوهر شهریاران بود
هنر دور باشد ز کردار بد
هنر هست مانند زر عیار
هنر گرهری نور گستر بود
هنر دستگیرست در حادثات
هنر مغز باشد تن مرد پوست
هنر مرد را گوهر تن بود
اگر طالعت سو گواری دهد
هنرمندی ازشهر بار ان نکووست
بود شادمان از هنرمند شاه
کسی را کههست ازهنر پشتر است
هنرمند باشد کم آزار و بس
اگر باز جویی همه مرز و بوم
سرافراز کاوس شاه بزر گث
چو او در زمانه هنرمند نیست
جهان آفرین مرو را بار باد
۳۱
کسی بیهنر را ندارد به کس
هنر افسر تاجداران بود
هنر خوار نبود به چشم رد
کهان و مهان مرو را خر استارا
هنرمند جویای گوهر بود
بدو یابی ازهر گزندی نجات
هنرمند را خلق دارند دوست
بدان مرد «انا فروتن بود؟
هنر زان ترا رستگاری دهد
که آنر | پسنددچهدشمن چه دوست
که باشد هنرمند و هم" بادشاه
زملك جهانهر چهخو اهدرو است۴
هنررمند خود بدنخواهد به کس
هنرمند نبود چه دارای روم
کهیار ندباعدل اومیش و گر گث
زر و خا با همت او یکیست
به نزديك او بیهثر خو ارباد
و
تگوه۸ درهنر برودی گوید
کجا شهرباری بودء گوهری
اه این بت و ت ]موز حذف شده است.
کند تازه رسم هنرپروری
۷۲ بیت حذف شده است.
۳- خود. ۴- اقق قعت :3 نت۲ وم حذف شده است. : این بیت و بیست وپنج بیت
۷ فش ازده ست. ۵- در حرمت هنرمندان داشتن. وت کجا تاره باشد نکو.
۳
خت
۱۵
چو دارد تن او هنر با گهر
هر آن حسروی کو اهنرپرورست
چو نزدش" هنر را نیابند خوار
اگر داری از کار عالم خبر
جپان از هنر پرورانست شاد
اگر زیردستی و گر پادشاه
۳1 از تو هنرمندی آسوده شد
زدل بندةٌ مرچه نیکوست باش
نا گزیر
هنر هست سرمايةً روز گار
نشیند بربخردان۴
هنرپروری حسرو روم" راست
نکونام کاوس بسیار هوش
حردمند خویست و بیدار بخت
ورا گردش آسمان یار باد
دلش شادمان و تتش باشکوه
در بیداری گو ید
به زر و بگوهر بخرد هنر
ز گردون گردانسرش برترست
هنرمند خواند؟ ورا روز گار
هنر پروری بهترست از هنر
هنر پروران را
هنرپرور و نام جاوید خواه
نژندی مباد
تنت را همه عیب نابود شد
ا گرنام حواهی هنردوست باش
جوان هنرمند بالای* پیر
هنرپروری گوهر
حداو نداینمرزو این بوع۵ راست
نامدار ۶
کهبر خلق و خویش؟ بنازدسوش
بدو گشته آسان همهکار سخت
همیشه پناهش جهاندار باد
بهدیدار او شاد جان گروه*۱
در بیدار 9 دد
بهنزد کسی کو بود باخبر
چو بیدار باشی و روشن روان
زبیداری افزون نباشد هنر
سزد گر همیشه بمانی جوان!!
۱- کان. ۲- پیشش. ۳- م: خواهد. ۴- خسروان. ۵- دای. ۶ پیت
حذف شده است. ۷- رام. ۸- ایام. 8- عالم. ۱۰- این بیت و عنوان حذف شده
است. ۱۱- این بت ودو بت حذف شده است.
کلیله ودمنةٌ منظوم
۱۵
#و بیداری آورد با روی آب
ز اندیشه بیدار تبود ستوه
چو بیداریت کام دل داد بر
بهبیداری آید مرادت بهدست
هنرهای آن خفته آهو بود
اگر هوشمندی تو بیدار باش
زبیداری از کس نپیچد کسی
توبیدار باش ایدلار؟ روشنی
جهان ایمنست از بد بد کمان
توانبخش*کاوس خورشیدچهر
رخشسر خوجان و تنش بی گرند
نبیند چو او دیدة چرخ پیر
بدو باد کام دل زیردست
۳۳
سر بخت دشمن در آیدبهعواب
کجا او بود پاسبان گروه
مخالف شود بی گمان کورو کر
سربد سکالان شود پا پست!
که بیداری اندر پی او بود ۱۲۸
حردمند باش وکم آزار باش
نبیند نندی وخواری بسی۲
که بیداریبت بر دهد ایمنی
ز بیداری شاه روشن روان
که نازد بهقدر بلندش سپهر
کلاهش گذشته زچرخ بلند
خردمند و روشن دل وتیزویر
دروصف حال خود 2
مباش ای دل از بیمرادی دژم
غمت تیره دارد تو روشاد باش
ز کامی که داری مشو نا امید
بهاقبال سلطان صاحب قران
جهان جوی کاوس فرخنده پی
مخور غم که دنیا نیرزد بهعم
جوسرو ازهمه عالم آزاد باش
که کُردد شب تیره روز سفید
اب ست حذف شده است. ۲ بت حذف شده است. ۳- بت حذف
شده است. ۴- از. ۵ جهان بخش.
۱۵
ازو جاودان چسم بد دورباد
مباد از در او جهان بینیاز
در کوتر نوازی گوید
دل بدسگالانش رنجور باد
فلكث برده در پیش تختش نماز
کر تواری وت
درین چند منزل نشیب و فراز
اکر شاه دارد سرشت مهان
چهحوش گفتروشندلوپار سا"
کجا شهریاریست کهتر نواز؟
به کهترنوازی بنازد خسرد
چه نیکو بود امور شهریار
کسی را بود گوهر* خسروان
شناسد حق زیر دستان خود
چو برتخت کهتر نوازست شاه
ندارندازو يك بهيك جان دریغ
سخن این بودآشکارا و راز
جهان آفریننده بارش بود
چوخواهد بیا بدبهبدخواهدست
کنون از دیار عجم تا حجاز
حلیمست و بیدار و آزادهعوی
به کهترنوازی نسدارد نظیر
که باشد به از شاه کهتر نو از؟
بسه کهتر و ازی بگیرد جهان
که کهترنوازی بسود کیمیا
ستاره برد تخت او را؟ نماز
که کهتر نو ازی زشاهان سرد
که کهتر نوازی کند در دیار
بسه کهتر نو ازی بود شادمان
نجوید روانش خلاف خرد
بنازنسد ازو سروران سیاه
سرتیفشان عون چکاند زمیغ ۱۵۶
که مخدوم ما هست کهتر نواز
رعیت ز دل دوستدارش بود
اگر رزم جوید نبیند شکست
چو شاه جهان نیست کهتر نواز
جوانمردودانادل*وراست گوی
که بخت جوان دارد ورای پیر
۱- کوچك نوازی. ۲- دل دهنمای. ۳- بودکارساز. ۴-پیش تختش.
۵ات م: کفتر: شایسته.
٩ب
چوجاجی کمان اندر آرد به عم
خرد دارد و فر! ایزدی
ازان زیب وفر "چشم بدبسته باد
سم و شاخ آهو بدوزد بههم
ز دیدار او دور بادا بدی
دل بد سگالان او خسته باد
درسخن دانی" ود
اگر شاه کشور سخن دان بود
سخندانی از شهریاران نکوست
سخندانی ازشاه دولت شناس
بهشاه سخندان بنازد جهان
عنك آنکه دارای کیهان بود
جو راد و سخندان بودشهر بار
بهنادانی او را نیابی نژند
چهنیچوبود شاه دیهیم جوی
چو باشدسخن گویهم *خوش نفس
سخن چونسرایدبهروشنروان
سخندان خد یو جهان آمدهاست
جهاندار کاوس بیدار بخت
دلش رشكبحرو کفشعین کان؟
سپهر و ستاره ورا رام باد
همه کار برمردم* آسان بود
که دانند اندازهٌ مغز و پوست
چه دولت که آنرا نباشد قیاسه
که نامش نگردد به گیتی نهان
ورا نام شاه سخندان بود
به کامش بود گردش روز گاد
دلش شاد باشد تنش زورمند
کهباهر کسیخود کند گفتو گوی
نباشد به کفتار محتاح کس
نه دستور بایدش نهترجمان۲
که دانا وروشنروان آمدهاست
که دار ایملکستوزیبای*تخت
فرازندة گاه سلجوقیان
مدامش سرخصم در دام باد
۱- م: سایة. ۲- فراو. ۳- دزسخندانی پادشاه. ۴- دشود. ۵- بت
حذف شده است. و۶- سخن گوی و هم. ۷- این بیت و بیت آتی حذف شده است.
۸ خحد او ند تاج و عداوند. -٩ بحرو کفش بحروکان.
م۱۶
۱۵
زشاهان تم بر آورده سر
دردرست پیمانی گوید
پناهش جهان داور داد کر!ا
ص__ ۲
در درست دیما نی ون
جهاندار داننده باید نخست
اگر تیغ بارد به دوران او
چو آمد بهپیمان کرو گان زبان
زپیمان گذشتن نهایمان بود
توپیمان شکستن چهداری پسند
ندانی که شامان پیمان شکن
بهپیمان شکستن نهاندرحوری
۶ طراز کیان هست پیمان راست
۱۰
۱۵
چه گفت آن خردمند۶ پرهیز گار
بهپیمان شکستن چه گردی زراه
اگر شاه پیمان خحود بشکند
کزان پس بزر گان آن روز گار
شود نام آن بیخرد بد بدان
نيابند شیرین دگر کام تو
که گر ار است گو یی بودچون "درو غ
زپیمانشکستنفزونعیب "" نیست
که پیمان و گفتار دارد درست
شکسته نیسابند پیمان او
نگردد زپیمان حود جاودان؟
که پیمان شکن ننکك شاهانبود
که گفتست فردوسی همسوشمند
ستوده نبساشند در؟ انجمن
که تخم کیانی و کی منظری
کهازراستی کسنگردد رواسته
که پیمان شکن خواربادا و زار
کهپیمانشکستن بود عیب شاه
بدان نام خود را بهعاك افکند
ندارند قول ورا استوار
کس ایمن نباشدزوی جاودان۸
چو یابند پیمان شکن نام تو
به کفتار دیگر نکردی!۱ فرو غ
کهپیمان شکن باسکثنر ۳ بکیست
۱- جها ندار پیروز گر. ۲- درعلم ودانائی گوید. ۳ب اینبیت حذف شده
است. *-بهر. ۵- بت حذفشدهاست. ۶ - چهخحوش گفت دانای. ۷ جو.۸-اینبیت
ویتآتی حذف شده است. ٩-اگر. ۱۰- گوید شمارند . ۱۱ هر گزنگیرد .
۲- بترهیچ. ۱۳- سکلو خولد.
چو گفتار پیمان شاهان بود
اکر پاك دینی مکُردان سخن
که جون گفتن ازعهدو پیمانبود
بهدورانعودعهد و پیمانر است
که پیمان و گفتار او راستست
نخواهد جزاز راستی در جهان
ورا نیکی۴ و راستی یارباد
دلش شاد باد و رخش فرهمند
۳۷
ستاره زجمع گواهان بودا
به پیمان شکستن دلیری مکن
سر وملك شامان گرو گان بود
جهاندار بیدار کاوس راست
شناسد که کی همه کاستست؟
میان کهان و میان مهان
جهان آفر ینش نگه دار باد
زچرخ بلندش مبادا گزند
س
دزغر دب دزستی و دد ۱۸8
اگر شاه دارد ز گوهر نصیب
گهر درتن او نگردد نهان
زهر کس که در ملك سرور بود
غریبی که از تو نبیند جنا
جو دانا جفا بیند اندر دیار
جو خواری بود حاصل نامور
بناکام سر سوی غربت نهد
رسد پیششاهی حسیب و نسیب
و گر باشدش اختر آندر وبال
۱ بت حذف شده است. ۲ با.
بود جاودان نیکخواه؟ غر یب
بروی غریبان بود شادمان
غریب وفادار بهتر بود۷
نیابی ورا جاودان بیوفا
بناچار غسربت کند اختیار
بیرد زخویشان و ازبوم و بر
کرش اختر نيك یاری دهد
که ازدل بود دوستدار غریب
بکردد به گرد جهان مساه وسال
است.۷- دولت. ۵- دداصل و نواد. ع- دوستار. ۷- این بیت ویتآتی حذف
شدم است :
۱۰
۱۵
۱۹
۳۸
نیابد بهجائی خریدار خویش
غریب ار تو هر گز نباشد دژم
که اول غریبی و آخر غریب
اگر بر غریبان بنازی رواست
چو درمکه از دشمن آمد ستوه
کس او را به رفتن نبودند یار
زمکه به شهر مدینه شدند
قد ومش برایشان نیامد گران
سخن در رخ او نخْفتند تیز
بدو همچنان اندرین روز گار
کهچوناو کسیدفن در خالماست
1
غریبان زشاه؟جهان خوش دلند
بدو شادما نند و هم شاد خحوار
دل نیکخواهان او شاد باد
درفتوت
بهین گوهر تن مروت بود
فتوت ندارد کسی را نژ زد
فتوت سود کار آزاد گان
دل او دژم باشد از کار خویش
اگر بنگری دروجود و عدم
توداری زغربت دوبارها نصیب
که اول غریبی ترا مصطفاست
زمکه برون شد نهان از گروه
جز آنکس کهخوانی ورا بارغار
بزر گان همه پیشباز آمدند
ازو گشت جان همه شادمان
بدان نيك نامند تا رستخیز
مهان مسدینه کنند افتخار
مراین را سبب گوهر پاك ماست
به گاه پژوهش نباشی مصیب
رگث بدسگالان او یکسلند
که بادش مراد دل اندر کتار
همه کار او بخشش و داد باد
ِ دل
مسروت نشان فتشوت نود
فتوت سر مرد دارد؟ بلند
فتوت بود گوهر شایگانه
۱ب دوباره زغریب. ۲--م: غریبان شاه. ۳- درفتوت ومردی. ۴- کندب
مرد را سره ۵- شاد گان.
۵
۱۵
کلیله و دمنةٌ منظوم
فّوت کل نام مرد آشکار
فتوت جدابی ندارد زداد
فنسوت سر راستیها بود؟
کسی کو گرفت ازفتوت فرو غ
به گیتی نخواهد بد هیچ کس
همان؟ را پسندد بهیکسر جهان
نگردد به گرد بدی يك نفس۲
زکاری که آرد ورا سر زنش
همه نيك نامیش باشد مراد
ازو خلق دارند"! آسودگی
فتوت کند مرد را در دیار
فتوت سرا یاد گار ظیست؟۱
کرا۱۴ در فتوت هدایت بود
علی را که خورشید درسایه بود
بهنسزد فتوت نباشد روا
فتوت نمودار طاعت بسود
فتوت ندارد بدان دل دلیر
فتوت ندارد ترا خود پسند
فتوت بود مایة نیکوئی
۳۹
توچیزی ورای فتوت مدار
دل هو شمندان بدان است شادا
بدان؟ نام نيك آشکارا بود
زبانش نکردد به گرد درو غ
ببخشدهچو باشد ورا دسترس
که برخود پسندد میان مهان م۲۰
کگشاده نباشد براو راز کس۸
بهنا کردنش پست نبود منش؟
نیابی ورا جفت فسق و فساد
دلش دور باشد زبیهودگی
امین و هشیوار و پسرهیز گار ۱
حردمند وصاحب فتوت و لیست
حقیقت مر او را ولایت بود
به گیتی فتوت مهین پابه۱۴بود*۱
که از بهر يك تن دو داری قبا
فترت ستون؟ شجاعت بود
که باشد کُرسنه کسی و تو سیر ۱۷
فتوت نخواهد کسی را نژ ند
نماند ترا همچنان جون نتوئی
۱-ببت حذف شدهاست. ۲ کند. ۳-بدو. ۴- کنك,۵سم: بجدی۶- هما نا.
ٍ- درهیچ کس. ۸- نکردد بدو هیچ کس. ٩ بت حذف شده است. ۱۰- یا بند.
۱- بت حذفشدهاست. ۱۲- یاد گار از علیست.۳ ۱- 1 بهین مایه.۵ ۱ پس
از یت آتی. ۱۶- قرین. ۱۷- اين بیت وچهار بیتآتی حذف شده است.
فتوت نماند مان مهان
فتسوت نیارد تسرا کاستی
۲۵ فتوت که دارد درین روز کار
۶ نکو کار کاوس دیهیم جسوی
نبیند جو او تخت شاهی خدبو
بسدولیم آسوده از روز کار
بشاهی کنون نوبتاوست وبس
دل بند گانش بدو شاد باد
درسبيك روحی گوید
که ازتو بنالد کسی درجهان
فتوت ننازد بناراستی
جزین نامور با گهر شهریار
که گردد ستاره بهبایست اوی
کزو هر بد آئین بود درغریو!
که بادا مراد دلش در کنار؟
که ازوی میفتاد نوبت به کس؟
همیشه بر و آبومش آباد باد
در سمث روحی گو بد
ارات تیتن: رفتر اسان بان
سبك روحی از حقشناسی بود
سبكرو ح چون مشكداردنفس
سبكرو حر اهست بیگا نهحویش
سبك روح مردم فرشته بود
فرشته ندیدی و آن نفس پالك
اگر در سر او رود مال" و جان
سبك روحی از هدیة ایزدیست
سبك روحیت نام نیکو کند
که باشد سبك روح شاه جهان
گران جانی از ناسپاسی بود
نباشد گران بردل هیچکس
سبكك روحیت باد آئین و کیشه
تو گویی نه از گل سرشته بود
سبكرو حرابیندرین فرش خاله؟
سبك رو ح بر کس نیاید گران
که بر دشمن او بباید گریست۸
جهان را بهمهر تو خستو کند
۱- بت حذف شده است . ۲ب مراد دلش همه در کنار - م : در گزاد
۳ ندارد جز اوشاذه خواری هوس. ۳۴- همه کشور و. ۵ بیت حذف شده است
۶ بیت حذف شده است. ۷- دوح. ۸- این بت و له بیت آتی حذف شده است.
کلیله و دمنةٌ منظوم
نیابی خرذمندی اندر دیار
بهدانش سبكث روح نتوان شدن
سبكروحی از کسنیاید به کس
زمردم سبك روح باشد کسی
میان مهان عیب اوآن بود
گران جان بودکو بداند فنون
چوعالم گران جان شدو ناسپاس
چهحوش گفت گوینده بیعدیل
سبك رو ح شاه جهانست وبس
تو گوبیفرشتست برفرش "خحاله
برین باد آباد جان و دلش
بداندیش او جاودان سو گوار
۳۱
که نبود سبك رو ح رادوستدار
به معنی سبك رو ح نتوان بدن
که آن هدیةٌ کرد گارست وبس ۲۲۶
که بهره ندارد زدانش بسی
که مردی سبك رو ح نادان بود
بهدانش بسود خلق را رهنمون
تودیدار او راچو دوز خ شناس
که جامل به از عالمان ثقبل
کهچوناو انباشدسيكرو ح کس
دلش عقل محض و تنش جان"پالث
نکونامی از خسروی۴ حاصلش
ورا" کشتةٌ تغ در کارزار
ی ی
در جوانمردی گو دد
جوانمردی از تاجداراننکوست
چودرملك باشد جوانمرد شاه
نماند ورا دشمنی در دار
اگر زیردستست اگر بانواد!۱
جوانمرد را ه رکه دشمن بود
جوانمرد را نسام باشد بلند
کزیشان*مخا لفشودنیزادوست
رسد مرورا برفلك پایگاه
رعیتبو ندش" بهجان خو استار
جوانمرد را هیچ دشمن مباد
سرش جاودان دشمن تن بود
ز گردون گردان نیابد گزند
اس مثلش. ۲- روی. ۳- نور. ۴- خحسروان. ۵- دیگر. درسخا و
۷- شهریادان. ۸- کزانش. -٩ تیره. ۰ ۱- شوندش ۱۱- زیردسشت و گر پاك ذاد.
۳۳۰
۱۰
۱۵
۲ ۰
بت ۱۲
۵
۳۲
جوانمردی است آن زر پرعبار
جوانمرد درویش داننده گفت
جوانبردیت بردهد عرمی
جوانمردیبت شادکامی دهسد
سرت گر بکردد ز راه خسرد
جوانمرد باشد ز؟۴آفاق فرد
جوانمرد را گر یکی نان بسود
جوانمرد کوهست روشنروان
نپوشد یکی تا نبخشد یکی
بنزد بزرگان با آفسرین
که چیزی که دارد ببخشد تمام
هميشه بدین" کام و اين ره بود
هروهشد افن: تزا تایه تمد
کهدر مصحف+جد هستاین کلام
جوانمردی و راستی؟ استوار
جدیو و نمردمند!! کاوس نام
<«وخا کست نزديك اوسیموزر
بدو نام سلجوقیان زنده باد
بهکام دلش جاودان دسترس
در جوانمردی گر ید
که نبود بهچشم خردمند خوارا
که بسیار به باشد از شاه زفت
بدان مایه نامی بود آدمی
پساز رفتنت" نيكنامی دهد
جوانمردیت باز؟ راه آورد
نباشد فزون از جوانمرد مرد
همه عمر از آن غرببان بود
مرورا دوتن جامه ممکن مدانه
بر او نیابند چیز اند کی
همیشه جوانمرد دارد بقین
نیندیشد از تنکك دستی و وام؟
بداند که يك را عوض ده بود
اگرهیچ داند کلام مجید۸
كهيك راعوض دهبود والسلام
کنون هست در گوهر""شهریار
که شادند ازو زیردستان مدام
خر دمندخو بست ۱۲ وصاحب نظر ۱۳
سیهر و ستاره ورا بنده باد ۲۴۵
و انمردی او ورا بار بس۱۴
۱- این بیت وبیتآتی حذف شده است. ۲-رفعت ۳-رابه. ۴- در
است. ٩ یکوئی. ۱۰ در شان ابن. ۱۱ جهاندار و داد ۱۲ جوانمرد
شاهست. ۱۳ هنر. ۱۴- بیت حذف شده است.
۳۳
زو
در تيك عهدی دو دد
بود نيكعهسدی سر راستی
بهازنيك عهدی مدان هیچکار
اگر نيكعهدی؟ کنی با گروه
نبیچد کس از گکردش روز گار
۵ نگرتاچهعوش گفتعیسیزمهد؟
۱۵
که آزاد و بنده بنازند ازوی
نکوعهدی از شاه نیکو بود
بهجاثی که توفیق یاری دهده
نکوعهدی شاه دستور اوست
بهشاه نکوعهد نازد جهان
نکوعهدی شاه دان کیمیا
جوتوفیق نبود به جد بهجهد
بدان زنده مانند شاهان داد
که از نيكعهدی نبودند دور
کسی کو بود شهریار رمه
بزر گان و شاهان روشنروان
چوخوش گفت گویندةنيك مرد
۱ب درستی عچد. ۲ نیاید. ۳ نيكنامی.
ء خلق یاری کند. ۷- کزد. ۸- نگردد. ۵-۹: کیخسرو کیقباد.
کجا زان بیاید۲ به کس کاستی؟
کز آنست پیروزی شهریار
بود نیکخواه تو دریا و کوه
اگر نيكعهدی کند شهریبار
حنك حسروی کو بود نيكعهد
چوباشد نکوعهد و آزاده حوی
که گر کامکاری بود اوبود
نکوعهد را کامکاری دهد؟
نکوعهد را خلق دارند دوست
شناسند این را کهان و مهان
کزان۲ دولت وملك یابد بقا
نباشده کسی درجهان نيك عهد
فریدون و کیخسرو و کیقباد؟
جهان بوددرعهدشان جاینور*
پسندید آن نيك عهدی همه"۲ ۲۵۶
نکردند برنيكعهدی زیان
که شاهان که درملك هستند فرد
۴ عیسی مچد. ۵- کند.
» اس سور.
۲۵
گر از نيكعهسدی نباشند شاد
چنان کن که این برتو آسان بود
ا کر یات عهدت نخواند کسی
ا گرنام تونيك عهدست راست
یکی جامه در نيكعهدی بدر
همان یابی از نيكعهدی زیان
نکو عهدی آرایش موبدست
شهنشاه کاوس کسی شاد باد
که هم نك عهد ست وهم نیکنام
ز گردون گردان مبادش گز ند
درعمو
اگر نیستی عفو شاهنشهان
زهر کس که کشتی دل آز ارشاه
کس از سرور و زیردست دبار
چو کشتی رعیت زخحشمش تباه
۵ زشاهان کس ایمن نبودی بهجان
بِ ۲ اغماض گو ید
کس از عهد ایشان نیارد بهیاد؟
کدعهد نو فهرست شاهان بود؟
ستوده ندانند نامت بسی
زملكجهان هر جهعو اهیتر است
که شادی دهد نيك عهدیت بر
که نامت بود نبك عهد زمان؟
چو آیدز شاهانیکی درصد ست؟
ببهرش دل مسردم آباد باد
همش نيك عهدی بودرایو کام*
بداندیش او باد حوار۲ و نژند
2 ی ۷
و اععاص که دد
همیشه پرآشوب بودی جهان
مراورادر ان حشم4 کر دی تباه*
نبودی پسرستندهة شهریار۲
نکوهیده بودی بدان نام شاه
زدو لت کسی شاد و روشنروان
شدی نام شاهان بهبیداد!۱ پست
پرآزار بودی دل زبردست
۱- زملك جهان خود نیا بند داد. ۲- این بیت ودو بیت آتی حذف شده
۳- جچان. ۴- بیتحذف شده. ۵- پس از بیتآتی؛ همه نيك عچدیش بود ر ایو کام.
۶ زاروخوار. ۷- درئواب عفو گنهکار گو ید, ۸- کار. 4- اضافه دارده دلهر کس
ازوی هراسان شدی ۶ گریزه بچنگام آسان شدی. ۱۰- اضافه دارد : دل هر کس از
وی هراسان شدی»ه گر یزه بونگام آسان شدی. ۱ ۱- بهیکبار.
۱۵
۳۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
بکردار بیگانه خویش و تبار
برهنه شدی هر زمان تیغ تیز
چه آتش که دودش به گاه گز ند
جهان از جهاندار گریان بدی
نبودی کس از دولت شاه شاد
زمردم در شاه ماندی تهی
بس ایمن نبودی دل شهریار
زبان مهان* پر ز نفرین بدی
| گرهوشداری وفرهنگث ورای
چهخوشزدبدینمو بدی داستان
ا گر شاه را بهره نبود ز دین
و گر عفو را دراه بسته شود
چو باشد خطرمردم خانه را
بماناد در* دولت آن شاه دبر
چوخشم آورد زود ساکن شود
اگربند گان را نبودی گناه
چوبخشایش [و]عنوشاهان بود
| گربر گنهعشم" گیریرواست
اگر عفو تو بر گنه چیر!۱ گشت
۳۵
هراسنده بودندی از شهریارا
بر افروعتی آتش رستخیز
گذشتی زبالای چرخ بلند؟
دل از آتش خشم بریان بدی
نه نیکوسرشت و نه نیکونهاد؟
ندیدی کسی روز گار بهی
چوبودیرعیت زوی سو گوار؟
جهاندار را؟ نام بی دین بدی۲
بهعفو شهانست گیتی بپای
کهچونعفوشاهان توچیزیمدان*
چوعفوش بود خدمت او گزین
دل خحوبش و پیوند خسته شود
کجا ماند آزرم بیگانه را
که باشد ورا عفو برخشم چیر
زعفوش گنهکار ایمن شود ۲۷۸
ندیدی کسی بهره از عفو شاه
گنهکار چون بیگناهان بود ب۱۳
ولی عفو کردن زشاهانسزاست
کناه جهان باد باشد بهدشت
اس بیت حذف شده. ۲ یت حذف شده. ۳- پیت حذف شده. ۳۴- پیت
حذف شده. - همه. ۶ مان را همه. ۷- اضافه دارد:ازین پاكه حاصل نژندی بدی
بهین کارما تا پسندی پدی. ۸ این بت وسه بیت آتی حذف شده است.
۰ عفو. ۱۱- چیره.
-٩ این.
۳۵
چو زنده نگردد بهتو کشتهای
اگر کشته گرمرده هم بگذری
بهخون ریختن برمیاور تونام
چوخشمت بر آرد ز آتش زبان
کهچونخشمت ازعفو کمتربود
بههر دشمنی باد پیروز شاه
جهان اه گنه کار گیرد همه
ندارند کاری د گر جز گناه
بدو باد آباد ملك جهان
همه شهریاران فرخنده پی
ورا دولت وعمر جاوید باد
در نیکو نهادی گو ید
ز کشته منه هر زمان پشتهای!
سزدکز جهان نام نیکو بری
که خونریز کم عمر باشد مدام؟
چنان کن که عفوت بچر بدبدان؟
بدان نام تو عفو گستر بود
که عفوش نچربد همی بر گناه
بدوران او سرشبان و رمه
سزای گنهشان بود عفو شاه
که نامش به گیتی نگردد نهان
بنازند بر؟ عفو کاوس کی
مسراد حسو دش بر ه بیك باد
در سک بای حوفد
نهاد نکو زینت شاه باد
نهاد نکو هدیه ابسزدیست
و اندر نو نیکی سرشته بود
چو دارد نهاد نکسو آدمی
بهاظهار نیکو نهادی بکوش
از آن بدچهد اری به یتی توکام؟
چه" نیکو بود شاه نیکونهاد
که بر بد نهادان بباید گریست
همه جای نامت فرشته بود
جهان چشم دارند ازومردمی
که بهداندت آدمی از سروش۸
که نیکو نهادت نهد عقل"۲ نام
ی ست وت آتی حذفشدهاست. ۲- اضافه دارد: هر آنچیز کزوی
توان بود شاد 9۶ نباشد بهازعفوشاهان داد.
است. ۳- از. ۵ پر. ۶ درحسن خلق.
٩ نام. ۰ سس نچند خلق.
۳- این ببت وچهار بیت آتی حذفشده
۷- که.
مس بت حذف شده است.
۳۸
۱۵
۷
کلیله و دمنةٌ منظوم
زمانه ز! نیکو نهادست شاد
چو يك روز نیکونهادی کنی
بنازد بهنیکو نهادی جهان
بود نيك مرد و خردمند خحوی
کس اندر جهان از کهان ومهان
نهاد نکو چون طرازی بود
نهاد نکو مرد را چون کرم
ز نیکو نهادی چه بهتر بود
بهنیکو نهادی که فخضر آورده
نهاد نکو در جهان شاه راست
جهاندار کاوس بیدار جان
ستاننده از هفت کشور خراج
سرو تاج۲ او عالم آرای* باد
ز بد خواه او باد گیتی تهی
۳۷
زنیکو نهادی ترا بهره باد
سزد گر همه عمر شادی کنی
کجا آشکارش بود جوننهان؟
میان بزر گان نباشد دو روی
زنیکو نهادی نیابد زیسان
که بر جامهً سر؟ فرازی بود
هم عمر دارد بعالم علسم
کزآنت جهانی مسخر بود*
کسی کوبود بهره دار ازخرد
خداو ند این نامور گاه راست
فروزندة تاج سلجوقیان؟
که نازد بهدیدار او تخت وتاج
سر بدسکالانش در پای؟ باد
مقامش سر تخت شاهنشهی
در دأناثی 2
جو دانا بود نام بردار شاه
جهان مینوی کردد آراسته
بدانائی شاه نیکو سرشت
در آن عهد کوهر بر آرد گیاه
نکنجد میان جهان خواسته
جهان تازه باشد/چو باغ بهشت
۱ به. ۷- اینبیت و بیت آتی حذفشدهاست. ۳-هر. ۴ مصراع حذف
شده است. ۵- مصراع حذف شده است.٩ ِِ- تاج وتخت کیان. ۷-: سر تاج.
۸- آباد. -٩ برباد. ۱۰- میفرماید.
۳۹۶
۱۵
۳۸
ندارد کسی بیم جور! و ملاله
نیارد کس اندر دل آوار گی
جهاندار ودانا و یزدان۲ پرست
ننازد بهملك و نگردد زداد
اگر راد و دانا بود شهریار
چه نیکو سخن گفت مرد هنر
چوباشد جهاندار دانش پژوه
همهکار بر مردم آسان بود
مراو را نيابند دشمن بسی
و گر باشد آن نیز آسان بود
بهدانش توان رفت بر آسمان
دل شاه دانا چو دریا بود
زکار زمانه بود باخبر
بداند پس وپیش کار جهان
جهان را نپوشد براو هیچ راز
نگوید ز هر* در سخن بشنود
بود نزد داننده بی گاه گاه
ز گیتی بزر گان فریاد دس
چو دانا بود شاه و دانش پذیر
اب حشم.
شده اسرت.
۲- یزدان عا لم.
۲ ع: این بیت وبیت آتیحذفشدهاست. ۵ - زهرترك وبد.ع - بیت
در دانائی گو ید
بود سال تا سال سرسبر خاله
نبیند کسی روی بیچار گی
بهدانش جهان را کند زیردست
نگیرد زجور و ز بیداد یاد؟
چو دانائی آمد بود سهلکار
که دانش دهد کام جاوید بر
کس از کردهٌ آو نگردد ستوه
رعیت بعهدش تن آسان بود
که بدخواه دانا نباشد کسی
بهدانش کجا دل هراسان بود
دلاور جرا پیچد از بد گمان
بدو رازها آشکارا بود
بیند نیاورده اندر نظر؟۴
برابر بود آشکار و نهان
یود بینیاز
به گفتار هر جاهلی نگرود
سخن دانی شاه و بر گث سپاه؟
بدانش ز دانا
بدو کارها راست گردد چو تير
۳ این بیت و بیست و دوبی تآتی حذف
حذف شده است. ۷- اضافه دارد : بدانش رخ شاه گلگون بود که دانش به ز گنج
فاردن بود.
۳۵
کلله ودمنة منظوم
جهان باشد آبادش اندر پناه
کنون نیست دانا و فرخنده پی
همش داد وعد لست وهمز یبوفر
سرش سبز بادا کفش زرفشان
من از دولت او چنان شادکام
۱
درخوت دوتی دو ید
زخوبی بود مردرا رنگوبوی
به گوهر بود خوب روئی گواه
جهاندار را؟ حلق دارند دوست
نکوروثی آن هديةّ ایزدیست
نباشد چو روی نکو هیچ چیز
گواهی بهاز خوبروئی مخواه
چو آرامد از عدل شاهی زمین
ازان جیست یکوتر اندر دیار
ازو تخت شاهی بود با فرو غ
چوباشد نکو روی. شاه جهان
و گر شهریاری بود زشت روی
۳۹
سپهر و ستاره ورا نیکخواه!
کس از خسرو انهمچو کارس کی
همش دانش و هم نژاد و گهر؟
جهانش نکوخواهو بختشجوان؟
که از کردن بذل نازم مدام
۴
چهنیکوبود خسرو؟ خوبروی
کهشهز اده نبود جزاز پشت شاه
بویژه کسی را کهروی نکوست
که اندر جهان باد گارنبی است
کز آن کشت درمصر بو سفعز بر ۷
به پاکی پیغمبر و پادشاه
زصورت درآید جهان آفرین؟
که زیبا بود چهرة شهریار
نگردد ز داد و نگوید درو غ
جو او را ببینی شوی شادمان
ترا دل تهی باشد ازمهر اوی
۱ بت حذف شده است. ۲- اضا فهدارد ییت:ز دید ار او چشم بد بسته باد #د
دل بد سگالان او خسته باد. ۳ بت حذف شده است. ۴- دلیل خوبی ذات خوبی
صورت بود. ۵- صاحب. ع- شهان را همه. ۷- بیت حذف شده است. ۸ اضافه
دارد.: زشاهان دلآن بیچد ز داد # که یزدان بدو روی نیکو نداد »* بگیتی فزون
زان تباهی مجوی * که یابند فرمان دهی زشت روی. -٩ بیت حذف شده است.
۳۱
۱۵
۳
مرو را به رزم وبهبزم و بهسور
نهانی دلت دشمن او بسود
کسی را که یزدان دهد نیکوئی
بهشاه جهان کشور آباد باد
کههم حوب رو یست "وهم نیکخری
بگویند مردم کهان و مهان
دل دشمن او ز بر کنده باد
در عط خوب گو ید
نخواهی کهبینی ز نزديك ودور
کجا زشت همواره بد خو بود
نگردد به گرد در بد خوئی
بهدیدار او هردلی شاد باد
نگردد فلك جز به بایست اوی
کهکاوس کی بسادشاه جهان
پناهش جهاندارو دار تسده باه؟
در خط خوت دو دد
از آنبه چهخو اهد دل نیکخو اه۳
تن پیل دارد توان مژبر
تحط خوب بر هو شمند ان " و است
دلی بایدت؟* همچودر بایژرف
کلید در رزق خحط نکوست
ا کر هوشیاری و روشن رواتن
کهاز خو اند نش چشمروشنشود
نیایدخوشت؟۱هیچر نگ اونگاد
۱- چچرست.
میان کهان و ميان مچان
دل دشمن او دبر که تاو
۳- پادشاه.
۴- هوشمندی. ۵- بایدش. 2 دارد.
که دارد خطیهمچو در پادشاه
زنوك قلم در چکاند چو ابر
که این هردو آرایش بادشاست
کهداردت *عطو عبارت"شگر ۹
که آنر ا همه خلق دار ند دوست
هنر بهتر از حط زیبا مدان
ازان؟ روی کاغذ چو گلشن شود
جو بالای فرمان خحط شهربار
زمان و زمین پیش او بنده باد
۷- عبادت.۸- اضافهدارد:
گر از فضل ودانش ندارند لاف ۴+ نداردکسی خحط خوب از گزاف. -٩ ازو.
۰ - خوشم. ۱ نعهش.
۳۳
ب۱۴
کلله ودمنهٌ منظوم
که توقیع او رامش جان دهد
۰ سواد دلآرای توقیع اوست
۱۵
به توقیع او کمترین سروری
کسی کزهنر هست صاحب کلاه
یکی۲ گفت نصرانثی را به راز
بر آنم که چون او ز پیغمبران
بهپاسخبدو گفت کین" گفتچیست
ستابش همانست درخحط شاه
که استاداو را کنون مثل نیست
بهدیدار شاه جهان شاد باد
کلاهش بلند و رخحش تابناك
۴۱
بدان کس کهتوقیع فرمان دهد!
کهاز حرف آندرعمان فروست
کنون هست فرمان ده کشوری
سوادی نداند به ازخحط شاه
کهدر و صف عیسی سخن شد در از
نبود و نباشد کسی جاودان
بهعیسی نکّه کن که فرزند کیست
قلم هست بر کُفتةً من کسواه
گلهّبی شمارست و چو پانیکیست
شهنشاه را حق او اد باد
به عد لش همه ساله سر سبز حاله
در داد کستر ی ۳3 3
چو شاه جهان داد گستر بود
جهان باشد آباد؟ اندر پناه
همه ساله سرسبز باشد زمین
جهان سربسر جای شادی بود
بزر گان ز بخشش ندارند بیم
نباشد کس از بی مرادی دژم
رعیت زدادشه توانگر بود
سپهر و ستاره ورا نیکخواه
زبانهای مردم پر از آفرین
فرو دست را نیز رادی بود۲
در آمد کند هر کسی را کریم
بهچشم همه خوار باشد درم
۱- این بیت وسهبیت آتی حذاف شدهاست. ۲- کج ۳ گفت و
*- حکایت در داد گستری. ۵ دانش. ۶- بادآ بادش. ۷- این بیت و دویت آتی
حذف شده است.
۳۳۶
۱۵
رش
و گر ظلم در دل کند شهریار
درخت برومند بی بر بود؟
رعیت بود خسته وسو گواد
زمینحشكباشدهو | چونسموم
ز شادی نیارد دل خلق باد
زمین؟ سربسر جای ماتم بود
دل نیکخواهان پراز کین شود۷
دگر کون شود گردش روز گار
چهعوش کفت دانا میان مهان
جهاندار کاوس دل شاد باد
کههم نيك عهدست وهمداد گر
دلش شادمان وتنش سرفراز
در رحیمی گو ید
دگر گون شود گردش روز کار
براو؟ دشمن او مظفر بود؟
ز ابر سیه نم نیابد بهار
ز بیداد گردد پر آشوب بوم
سر بدنهادان بود پر زباده
دلی را نیابی که رم بود
کجا آفرین بود نفرین شوده
نکوهیده گردد بدان شهریاره
که بی داد شاهان مبادا جهان
بهعهدش جهان خانةٌ داد باد
زدادش زمینهست چونکان زر*۱
فلك برده نزديك تختش نماز
"۷
درر حیمی ۹ دد
| گرشاه برتخت باشد رحیم
ز مردم نبیند کس آزار اوی
ازو شاد باشد دل زیردست
بدو میل دارد دل حاص وعام
دل زير دستان نپیچد زبیم
ستاره دهد دل به دیدار اوی
جهانباك باشد ۲ ویزدان پرست
دود نام او حسرو نيك نام
۱ ازوعسته گردد دل. ۲- شود.۳- بهوی. ۴- شود. ۵- بیت حذفشده
است. ع- جپان. ۷- بود. ۸- زبانهاهمه پرزنفرین بود. 8- ببت حذف شده است.
۰ ۱- اضافه دارد : بدوزنده گشتست انصاف وداد # کنون نام کیخضرو کیقباد -بهداد
ودهش نام اوزنده باد # زمان وزمین پیش او بنده باد. ۱۱- این باب ودوباب آتی
حذف شده است. ۱۲- : باشند
۳۳
۱۵
کلیله و دمنةٌ منظوم
فلك رام گردد بهدوران او
بیابان شود سربسر کشتزار
بود ايمن از کر کث وحشی رمه
سرش سبز باشد دلش شادمان
که از رحمت شاه پرهیز گار
تو آبادی از رحمت شاه دان
رحیمی زشاهان والا نکوست
رحیمی ندارد رک بد خوئی
جهاندار باید که باشد رحیم
پرآزار باشد دل روز گار
ببهکاوس کی باد گیتی ارم
رحیمی چو او دور گیتی نداد
ز سلجوقیان مثل او کس نبود
طلسمیست گوئی زحلم و وقار
گذشتست اندر سخا و کرم
بدو باد بهروزی روز کار
در ضاحبت
جوباشد جهاندار صاحبقران
جهان شاد باشد بدوران او
و گر کردد آن کی میسر شود
جو ازروم اسکندر فیلقتوس
۷۳
ستاره بود بنده فرمان او
ننالد کس از گردش روز گار
ستایند شاه جهان را همه
جهان بیهراس از بد بد گمان
سرشاخ نحشك انسدر آید بهبار
که ازرحمت اوست ایمنجهان
کههر جار حیمی بودنیکخوست
رحیمی بود صایه نیکوئی
ننازد بهبیدادی و زر و سیم
اگر کم شود رحمت شهربار
که دارد نهاد فریدون وجم
حلیم و کریم و خردمند و راد
مراو را چه باید که داند ستود
نبود و نباشد جو او شهر یار
کفش ز ابربهمن دل از دود ذم
معینش خداوند پسرورد کار
آنی درل
بدو عالم پیر گردد جوان
نگردد کس ازعهدو پیمان او
تن مرد گمراه بیسر شود
بهتازند گی بست برپیل کوس
۳۵
۱۵
۴۴
بهصاحبقرانی جهان را گرفت
ز صاحب قر ان دل هراسان بود
شهت نز کت زاقناند ان
شود روز کوشش گرفتار اوی
سپاهش نسنند هر گز قرویش تن
دگر کون بود کار او را نسق
چو دارنده صاحب قرانی دهد
به داناگی از بد کمانان مباش
چوصاحبقران سایةٌ ایزداست
چوخواهی کهخو ارینیا بیز کس
کس از خو یشتن نیستصاحبقران
فراوان زمان باید و روز گار
دل زیردستان ازین خسرمست
جهان داور داد دارای زوم
زمانه ندید و ستاره نداد
همه بد سکالان شکار ویند
ز دادش جهان جفت آرام باد
چو شاهی بود عادل و بی نظیر
کند این سخن گاه و بی گاه یاد
جهان شاد باشد بدو جاودان
در بی نظیری گو ید
بماندند ازان شهریاران شگفت
که دشوار نزد ویآسان بود
به صاحبقرانی بکیرد جهان
هر آنکس که آمد بهپیکار اوی
نباشد بداندیش او جیردست
جهان را بگیرد به تأیید حق
رز کف کی تایب وه
بداندیش صاحب قرانان مباش
بداندیشی دولت او بد است
تکوتو ام ضا تحت فان بات وین
بزرگی بود بخشش آسمان
که صاحب زمانی شود آشکار
کهصاحبقر انعسرو عالمست
خدیو و نکونام نیکو رسوم
جو کاوس و کیخسرو و کیقباد
مهان جهان دوستدار _ ویند
سر بدسگالانش در دام باد
بنازد بدو ملكك و تاج و سریر
کهشاه جهان بینظیر استورد
بود نیکخواهش زمین و زمان
۳۶۶
۱۵
کلیله ودمنة منظوم
بزر گان و شاهان روی زمین
نباشد ورا درجهان بد سکال
فسانه بود نام او در جهان
دل از مهر او دور نبود به داد
جنانازدلوجانش دارند دوست
بوند از دل آزاد گانش رهی
کس از خدمت او نبیچید سر
چو دارند دیدار او را بهفال
جهان را فریدون فرخ بسود
همش گنج باشد همش دستگاه
جهان را بهشاهی در آرد بهزیر
فلك رام او گردد از تیخ تیز
اگر بینظیریست اندر جهان
جهاندار کاوس رادست و پس
فرشتست گوئی بر آن تخت زد
همشبی نظیر یست هم خحوشخو ی
جهان رام فرمان کاوس باد
۴۳۵
نگارنند نام ورا برنگین ۳۷
همان ملك او کم پذیرد زوال
بدانسان که هر گز نگردد نهان
چو او شاه نبود نباشند شاد
که کوئی کهسرمابهشادیاوست
کند دولت و نصرتش همرهی
فلك را نباشد ز حکمش گذر
نباشد ورا در جهان بد سکال
جهان زو چو بازار خلخ بود
همش کامرانی همش تاج و گاه
نباشد براو هیچ بدخواه چیر
بود نام او زنده تا رستخیز
که رامند فرمان او را مهان
که از شهریاران نماند به کس
نبود و نباشد چو او تاجور
ازو کس نبیند جز از نیکوئی
زچشم بد خلق محروس باد
در ق دون
چجو شاهی بود سرفراز و دلیر
مرو را به بر حاش و ارام؟ و ناز
۱ او تر ه. ۲ م: به پر خاش !ر ام.
نتتر سد 9 ا هد 4 در نده۱ شیر
به تندی نکردد سیهر از فراز
۳۸۶
۱۵
۴۶
نگیرد کسی در جهان جای او
بود لشکر افروز گسترده" گام
| گرجنکگك جوید بهنیرویدست
بسرسند شیران زآهنگ او
دلیری ز شاهان پسندد خرد
اگر شاه را دل نباشد دلیر
پسندیده باشد دل شاه
بههر بادی آسان نجنبد جو کوه
بهجائی که بگریزد از رزم شاه
گریز از جهاندار آهو بود
حنك شهرباری که درکار زار
بهمردی وزورش بود دسترس
دل هو شمندان عالم گواست۸
جهاندار کاوس شاه کریم
هنربی کران دارد و دل دلیر
ندارد کس از خسروان پای او
سر ژندهپیل اندر آرد بهدام
کند کوه وا یی سر حالف پست*
ندارد کسی پابه وسنکث او
که از تاجداران دلیری سزد
در دلیری گوید
بدشمن نگردد به پیکار چیر ب۵ا
که چون کوه باشد بهروز نبرد۴
چو در شاه بینند یکسر گروه
بهدشمن مظفر نگردده سپاه
گریزنده حسرو نه نیکو بود
بجمله؟ ز دشمن بر آرد دمار
به کوشش ندارد کسیرابه کس۲
کهابنها بهشاهجهان گشتر است
کهعا کست نزديك او زروسیم
در این شهریاری بماناد دير
۱-: لشکر افروزو گسترده. ۲- بیت آتی حذف شدهاست. ۳- سایهسنگد؛
اضافه دارد :
به کوشش بود خصم او روی زرد
پترسد جودارد دلش عمردوست
بداند که شاهی دلیراست و مرد ۰
که شمشیر برتن بدرد زبوست
۴- اآینیت ویتآتی حذفشدهاست. ۵- نباشد. ع_ بهنیزه.
۷ اضافهدارد:
دل و زهره و زود دارد بچم
۸سم : کراست.
کف راد و حلم و نژاد و کرم
۹
ررحا ىث و
ازان بهچه باشد که در کارزار
چو آمد" بهنزديك او بد گسان
تواند؟ کهداردروان حشموتاب؟
چه بادی که باشد بهپیکار؟ تیز
برشهرباری که دارد کهسر
جهان را" بزرگان فریاد رس
ندارند سلجوقیان در تبار
به چابك سواری و رای مهان
سرافرازی و مردی اندر دیار
۰ زساجوقیان بی هنر کس نبود
زجیحون برو" تابهمخربزمین
دربن مرزها نامداری نماند ۱۳
چوطغرل به گیتی سواری نبود
نبیند میان کهان و مهان
۵ نیاکان سلطان عالم بد نس
بهمیدان و هسم در صف کارزار
هک شش بودشاه چايك سوار
چسوباید زهرسو نپیچد؟ عنان
بهيكدست باد وبهيكدست آب
چهآبی کسه پیداکند رستخیز
نباشد چوچابيك سواری هنر
به چابك سواری گرفتند و بس۸
کسی کو نهمردست و جايكسوار
چومردان؟ گرفتند ملك جهان
نشد جز بدین خاندان"" آشکار
جهان بادل وزورشان!"پسنبود
همان از در مصر تا هند وجین
کهمنشورشمشیر ایشاننخو اند؟۱
چو الب ارسلان نامداری نبود
نظیر ملکشاه و سنجر جهان
به ایشان همه؟ خلق خرم بدند
همه مرد بودند و جابك سوار
۱- در تعریف پادشاه وچابك سواری او. ۲-آید. ۳- بهپیچد. ۴بتوانش.
۵ دران خشم تاب. ع- به یکبار. ۷- از. ۸س م: گر فتند پس. ٩ب سرآسر. ۰ اب
دودمان. ۱۱- تیفشان. ۱۱ برون. ۱۳-م: بماند. ۱۴-ع: بخواند. ۱۵-بدیدارشان
۳۷
۳.
۴۳۸
ولیکن چوسلطان صاحب قران
بهچايك سواری و اسب افکنی
جهاندار" کاوس دریا نوال
جواونیست اندر جهان کامر ان
بدو باد ملك جهان را قرار
دروصف
چو دوران این گنبد تیز گرد
جهان از مغ ل*شد پر از جنگ و جوش ۶
حراسانو آن"مرزها شد عراب
ز نیروی آن نام گستر سپاه
تست ۱ بربارة جسون براق
از آنجا به دریای مازندران
من آن روزها در خراسان بدم
سخن کّوی ماننده و ۲۶ سود
سخن را فراوان خریدار نود
کجا زیردستان شاهان!"بدند
چوزان گنه بگریخت خوارزهشاه
من اندرخراسان نجستم امان۱
۵- مفول.
۱ - ذیردستان وشاهان.
۲ زمان.
قووصت ال ق ۳ کرد
نبود و نباشد کسی زان میان
به گردی و مردی و دوئین تنی
که دیدار او هست فرخ بهفال
بنازد به عهدش" زمین و زمان
که گیتی ستانست وجايكسوار
حال ی ی ۳
ز اطر اف عالم؟ بر آورد هرد
به گردون گردان بر آمد خروش
بدانسان کهعو نبودهدرجوی آب
شکست اندر آمد بهعوارژمشاه
دمان شد زخحوارزم سوی عراق
جهان پالك عبره بماند اندر آن
ز ایسام شاد و تسن آسان بسدم
نبد کس که جویندةٌ من نبود
سخن حخلق را در شهوار بسود
مرا يك بيك نيك خواهان بدند
پسراکنده گکشتند یکسر سپاه
گریزان برفتم بسه هندوستان
برض
ب۱۶
۳ حکایت شکست خوادزم شاه # کیتی:
دفت. 4 وذ. ۱۰- من کس.
۱۵
۲۰
۳۵
سب ۳ 1 را تست تاک کی ی رعش ی سیردت سار کف مین
گذشتم بر آن! خالك مانند باد
به کشتی کشیدم بهشهر عسدن
بهشهر مدینه کشیدم ز راه
شدمشادچون تشنه از آب جوی
شتابان شدم سوی بیتا لحرام
بهدیدار کعبه شدم شاد دل
فراوان برین؟ برنيامد. زمان
وز آنجا شتابان سوی"مرز روم
در آن بینوائی دلم گشت شاد
که او بسود جد خدیو جهان
به مسداحی او رسیدم به کام
ازو هديةٌ بیکران یافتم
بزر گان همه"" داشتندم عزبز
دل ازتنگك دستیم بیبیم!۱ بود
غلامان مهروی همچون بری
نسداردکسی دیده بگماشتم
بمدی؟۱ له استر راهموار
کنون آخسر و کیسةً من تهیست
۴۹
زشادی نکردم؟ بکی روز باد
وز آنجا بهصنعان و مرز یمن"
درنگی نبودم یکی؟ جایگاه
دل از مهر پیغمبر راست گویه
گذشتم زمحنت رسیدم بهکام
زکار جهان کردم آزاد دل
سوی شهر بغداد گشتم روان
بهشادی رسیدم به آباد" بسوم
به دیدار شاه جهان کیقباد
جهاندار و بیدار و روشنروان
بر آمد مرا درهمه روم نام
تو گفتی بدم مرده جان یبافتم
نبودم در آن عهد محتاح جیز
چو خاك رهم کیسةٌ سیم بوو؟!
کمرهای زرین و انگشتری
بدانگونه بر گی که من داشتم "۱
که در آخر من نیامد بهکار
ان نکردم زشادی. ۳ گذشتم بصنعان و مرزعدن. ۴- بيث.
4- گوئی.
۳- بدان سان که من دیده
۵- بیت حذف شده. ۶ م: بدین. ۸- بهآزاد.
۱۱ سم دو نیم.
میداشتم. ۴- بدین.
۷- دمان تا بدین.
۰ - دد.
۲ م: کيس پیسیم.
۱۰
۱۵
تخلص بهمد ح سلطان عا لم خلدالّه ملکه
تخاص دهمدح شا او عالم خلدا زد فل 2
جهانجوی؟ کارس فریاد دس
زمانه بهفرهنگگ وانصاف وداد
نبودست چون او ز سلجوقیان
بهمیدانهز بروبه ایوا ن"سروش
بهمن فخر می آرد آن تاجور
شناسند اهل عجم 0 عرب
مرا هست مانند روز آشکار
شنیدست رنجی که من بردهام
همانا بوذ يك شتر وار بار
زهر کس کهاصلش ز آبست, گ۷
که در نظم آن کردهام در فشان
که نام از سخن برفلك بردهاند
اگر در جهان نیست گفتار من
مرا جای زیبد که باشد سپهر
کنون از کلیله شوم شادمان
ز تألیف آن روز گاری گذشت
من آنرا بخود نظم کردم چنین
که مد حش مرا کرد مشکین نفس
چو او شهریاری ندارد به یاد
بهرادی ملکشاه و الب ارسلان
کهبا*مهرو کینش بودنیش دنوش
که بودمش؟ مداح جد و پدر
کزو حق شناسی نباشد عجب
که شاهی نباشدچواوحق گزار
در آن نام شاهان بر آورده ام
که من نظم کردم به کمروز گار
ببهسلجوق نامه نباشم خحجل
نگفتم سخن مثل آن بیهشان
به گفتار خود را علم۸ کردهاند
بر کس جزاین يك مجلد سخن
که آرند فخراز درم ماهومهر*
بسهاقبال سلطان روشن روان
کسی گرد نظم کلیله نگشت*!
که هر اظ او گشت دری مین
۱- حکایت کاوس شاه سلجوقی وتءر یف او. ۲ جیاندار. ۳- بانصاف و
فرهنگگ. ۴- درایوان. ۵ب در. ع۶ب بودم به. ۷- بودز آب. ۸- خحود خود. -٩ آین بت در
نسخهم حذف شده وازنسخةً ب نقلشد چون بی آن مطلب ناقص میماند. ۱۰- به گرد کلیله
که پارست گشت. ظاهراً قا نمی از کللةً رودکی خبری نداشت.
بهمن ز نده شد نام شاهان داد
جهان بندة شاه کاوس باد
همه کار او درجهان داد و مهر ۴
چوبنشست کسری بهجای قباد
بهدر گاه آن شیرشمشیر زن
براو زر و گوهر برافشاندند
بدو تسده شد ر سم پیروز شاه
بسرآورد نام و بکسترد داد
بهیکبارژه] دستبدی بسته گشت۸
شهان!۱ نام او برنگین داشتند
بهدوران آن شهریار بزر گث
دل کبك وشاهین بهم رام بود؟!
ستاره ببایست کشت از فر از
جهان بود مانند بساع
همه روز با هوشمندان بدی
زنادان جدایی گزیدی مدام
خردمند را او نکو داشتی
۳
جهاندار کیخسرو وا کیقبساد؟
که کهتر "نوازست ونیکونهاد
همیشه سر همتش بسر سیهر
نظم کیا ور ۵
کلاه بزرگی بهسر برنهاد
بزر گان کیتی شدند انجمن
ورا شاه نوشینروان*خواندند
فرازید برچرخ گردان کلاه
دل زیردستان ازو۲ کشت شاد
جهان؟ نندخو بودآهسته گشت*۱
زبانها پر از آفرین داشتند
به آ بشخور آمد همی میشو گر گ۱۲
دم اژدها جای آرام بود؟!
تذروان بدند ایمن ازچنگث باز
نپیچید؟" يك دل زاندوه و غم
زهر دانشی داستانها زدی
یکی صبح بیبر نبردی بشام
که دارد کسی را چواو داشتی
۱ب کیخسرو. ۲- اضافه دارد : دوبیت غیرمر بوط ۳ جاکر. ۲۶ دادمهر.
۵- عنوان حذفشده است. ۶- نوشیروان. ۷- بدو. ۸ شد. ٩ب ژمان. ۱۰ شد
۱- م : مچان. ۲ بیت حذف شده است .۰ ۱۳ شد. ۱۴- شد. ۵ ۱ ندید نل,
۳
۱۵ بهتاریخ شاهان بدی شادمان
مراورا بهجیزی ندیدند شاد
ز یاد ستمکار بودی دژم
به کم مدت آن شاه گسترده کام
که آنست پرایهً شهربار
۰ ا کرعدل شاهان نشستی ستم
سیاست بود رسم [و] آئین شیر
هنوز این زمان نسزد شاهنشهان
ز دو لت هنر بیشتر زین مجوی
که موجود گشتم بهدوران آن
۷۵ معانی نگردد زبان دیگرست
بهدر گاه آن شاه روشن روان
خردمند پیری سرافراز و راد
پژوهندة؟ بودنیها یگفت
دلی همچودریا کفی همچو؟ابر
۰ بهدر گاه داننده نوشین روان
زدانش بزر گان در گاه شاه
به دانش فزون بد ز دانندگان
زدید ارو فرهنکث او خیره ماند۸
جو آمد بهدیدار او گشت شاد
به آغاز نظم کتاب گو ید
بدان باز گشتی زمان تازمان
جزازیاد و کردار! شاهان داد
بدانسان که ابروشدی جفت حم
بهعدل وسیاست بر آورد نام
جهان ايمن از گردش روز گار
دل زیردستان بدی جقت غم؟
ندارد دل مفسدان را دلیر
زند هی و از عدل او داستان
که گفتست پیغمبر راست گوی
که عادلتر از وی نیارد جهان
درستابنسخن گفتپیغمبر ست
فرستاده۲ آمد ز هندوستان
بزر گث ونکونام ونیکو نهاد
شناسندة رازهای نهفت
برو بازوثی همچوجنگی هزبر
رسانیده بد باج؟ هندوستان
شدندش زجان و زدل نیکخواه
بدو شادتر بود نوشین روان۲
فرستاد روزی مراورا" بخواند
برگاه شاهیش کرسی نهاد
۱- يا کردن ذ. ۲- این بیت ودوبیت آتی حذف شدهاست. ۳ پرستاری.
۷ بروهندوان. ۵- ۵ : همچون. 1 م: رسانندةتاج. اپ مصراع حذف شدهاست.
4- مصراع حذاف شده است ٩ واورا.
۳۵
۴۰
۴۵
کلله و دمن منظوم
بزر گان و دانند گان را بخواند
بفرمود تا مجلس آراستند
نشستند در بزم راامشگران
د گر گون نوازنده شد سازها
در ایوان آن نامور شهر بار
می لعل در جام یاقوت فام
چورویازمی لعل شد لاله کون
بر آمد زمر گوشه آواز نوش
شهنشه فرستاده را کرد شاد
نوازشنمود ش؟فراوان به گفت
بپرسید ازو شهریار جوان
گیاهیست هرجای برتیغ کوه
که هر کس که آنخوردجاو یدما ند
بدان تازه گشتست درکاینات
چنین گفتهای در میان مهان
اگر رمزآنرا شناسی بگوی
بهپاسخ چنین گفت با شهریار
۱۰
چوتوشاه نادیده گیتی*۱ به چشم
خردمند خوی وفرشته"۲ نهاد
شناسندة رازهمای نهان
۵۳
یکی مرد داننده بردر نماند
مهان خو ان بخورد ندوهی خو استند
گرفتند جای از کران تاکران
پسر آمد زابریشم آوازها
بتان سمن برشده می کسار
مدامی که بردست بادا؟ مدام
زباده۳بهر گدرفزون گشتخون
نمانداندر آنبزم مستی موش
بد و *علعت ازپوشش خویشداد
رخ مرد دانا چوکل پر ۲شکفت
که گویند* در مرز هندوستان
شناسند آنرا؟ مهان گسروه
نبایدش برملك دامن فشاند
ابد ماندن خحضرز آب حیات
به رمزی کشد آشکار و نهان
برافروختهند و جو گلبر ککروی
که ای ازفربدون و جم یاد گار
خردمندو بیدار !"و بی کینو حشم
دل ۲ کنده از دانش و مهروداد
چوتو شاه نادیده ملك جهان
۱ شه. ۲ب اوبا. ۳-زیادت. ۴ پرستار دا یادکرد. ۵-م: برو
۶ نمودو. ۷- فراوان. ۸- که گویند که.۹- اورا. ۱۰- گیتی ندیده.۱۱- سخن--
دان وبا داد. ۱۲ خوی فرشته.
۶۵
۷۵
گیاهی نداند کس اندر جهان
که گرز ندهماندی! کسیزان گیاه
که برتعت داننده شاهان بدند
برفتند وز ایشان تهی ماند جای
بهجیزی نماندست جاوید کس
بهمعنی کشد رمز ها بی گمان
اگر عمر دارد گیا جاودان
که دانندة علم هر گز نمرد
همه جای هستند دانند گان
نبوشد برآن کس که دانا بود
که در هندو بربر؟ میان گروه
گیاهی کز آن زنده ماند نفس
ازان روی کسردند دانند گان
که از کته هسوشیاران هند
بودپیش شاهان همی۲ باد کار
کسی مثل آن هیچ جائی ندید
پرازر نگ و بوی و نشیب وفراز
هر آنکس که آنخو اند٩در کائتات
که جاوید ماند بدان نام اوی
بداندهر آآنکس که دانششناعت
روشهای شاهان درو استوار
بهآغازنظم کتاب گوید
کز آن زنده ماند تنی جاودان
نمردی فریدون و جمشید شاه
جهان" هردو رانیکخو اهانبدند
نماند کسی در سپنجی سرای
کی رمز وانند کانسنت و بس
تو گفتار داننده و۳ مدان
تسو اندر جهان از گیا علم دان
جنین داستان خرد؟ توانشمرد
ولی معنی کوه هندوستان
که دانا به داش توانا بود
بههر کشوری عالمانند کوه
سخن گفتن عالمان استو بس
همه نسبت آن بههندوستان
کتابی نبشته بههندی پرنسد
فراوان گذشته بر آن روز گار
نه از فیلسوفان پیشین شنید
چه خشم و چه مهرو چه آر او ناز
چوخحضرست زنده به آبحیات
بود زندگانی سرانجام اوی
کهمانند آندرجهان کس نساعت
زمهر و ز کین هرچهآید بهکار
۱-م : ماند. ۲-م: مچان. ۳ کس اندد. ۷ب دمزی. ۵ خورد.
هند بر بر. ۷ ما. ۸ب خواندند.
۸۵
۹۵
کلیله ودمنهة منظوم
درو مهرو کینی که قایم بود
ولی چون شود رمز آن آشکار
بداند کز آن گفتمقصودچیست
بزر گان ازان نام جستند کام۲
چو بشنیدنوشین رو ان اینسخن
بدو گفت کای مرد روشن روان
دهد زان مسرا نسخهای یاد گار
کزو گر بماند بهکیتی؟ بسی
برین با تو امروز پیمان کنم
چو بشنیدهند و سرش خیره گشت
بدو گئت کای نام بردار شاه
| گرشاه دارد بهمن این گمان
زبانم برد بدرد جکر
مرا خاکسار دو گیتی مکن
طلب کنیکیمرد باه و شوهنگث
هشیوار و بیدار وروشن روان
که باشد زدانش ورا پایهای
دومن باز گردم بها ندلگ زمان
چوآید براو؛ کار کوتاه کن
بگویش که آنجا فراو ان بپای
۵۵
میان طیور و بهایم بود
کند نسبت آن به حود هوشیار
خحنك آ ناگ در ملك عاقل بزیست!
مرآن را کلیله نهادند نام
که دانای نيك اختر افکند بن
چه باشد اگر شاه هندوستان
بر آساید از گردش روز گار
د کرتاج کشور؟ نخواهد کسی
روان را بهبهرش گرو گان کنم
جهان برجهان بیناوتبره* گشت
مرا خستهً شهریاران مخواه
که من زان؟ گشادم برتو زبان
نمانند" خسویشان من سر بسر
که دولت جوانستو گیتی کهن
کهباشد فزونازشتابش درنگك
دلیهمچو بحرو کفی همچو کان
زهر دانشی نزده او مایهای
روان کن ورا سوی هندوستان
مر او را یکی گنج همراه کن
جز از بذل و بخشش مکنهیچرای
۱- نزیست. ۲- کزاننام جستند و کام. ۳- بگیتی نما ند. ۴ستاج و گوهر.
۵- پیش چشم اندرش.
سس برم.
۶ که زان بر.
۷- ماندز. ۸ دانش او برد.
2۶
۱۰۵
۱۱۰
جو گردی بهدر گاه خاصان شاه
بذان: غا نداند. کی زازنو
چو گستاخ گردیبههر کسمگوی
چومحرم شوی با بزر گان شاه
بههندوستان باش يك روز کار
تباید که داند؟ که من گفته ام
جوهندو چنین داستانی بخواند
به گفتار او را نوازش نمود
فرستادة رای رخشنده رای
برودست و شینرو ان بوسه داد
چو بر گشت هندو بههندوستان
همی حست دانا وین هو شیار
بهحلم و بزر گی*" میان گروه
بود کار و کردار او نیکوئی
طلب کردزینسان کسی! ار اندید
بدین ۳" برنیامد بسی روز گار
حکیمی جوان بود برزویه؟" نام
سخن گفتن وب وشکلیشگرف
به آغاز نظم کتاب گو ید
میرنام خاصان این بار گاه!
نگردد بلای تو؟ آواز تو"
که گفتن پشیمانی آرد بروی
ازیشان کتاب کلیله بخواه
چوممکن شود نسخةٌ آن بیار
ره* چاره اینست و ننهفتهام
ازوشاه نوشینروان؟ خیره ماند
میان۲ گروهش فراوان سنود
بدستوری باز کشتن بهجای
د گرروز بر گشت پیروز*وشاد؟
نیاسود و نغنود نوشین روان
که در دانش وفضل باشد سو ار
بود پای برجای مانند کوه
زبان پارسی داند وهندویی
یکی بادسرد از جگر بر کشید
که مقصود دل۱۳ بافتاندر کنار
فصیح و خردمند|[ و ][صاحب کلام
درونی زدانش چودریای ژرف
۱ بیت حذف شده است. ۲- ببالایت۳ - اضافه دارد : گر آواز در لب
نهفتی هزار # نکردی ققص دام او روز گار. ۴- دانند. ۵- دران. ع۶- نوشیروان.
۷- نهان از. ۸ م: پیروزشاد. 4- اضافه دارد : (عنوان) درمقدمةً سبب مطلب کتاب
گوید. .۱ بحکم ال کی
۴ یافت زروبه.
۱ ساأن و کسی.
نا بر ین. ۳ خحود.
کلیله و دمن منظوم
طبیبی که چون اودر آنروز گار
۵ تو گفتی مکر عیسی مریمست
ورا دید کسری وهم آزمود
چودردانش ورای اوخیره ماند
بدو گفتکای! گردش روز گار
بهصورت جوان وبهاندیشه پیر
۰ حلیم؟ ونکونام و پرهیز گار
شنیدم که درمرز هندوستان
مر آنرا به گیتی ندیدست کس
من آنرا بجان گشتهام خواستار
بجستم کسی کز خرد بسرخورد
۵ تراکردم از بخردان اختیار
کر آنرا بیاری ز هندوستان
چو کرددبهسعیتواندیشهراست
ندارم زتو گنج و کوهر دریغ
بدو گفت دانا که فرمان برم
۰ تن و جان من زیرفرمان تست
چواین گفته بشنید نوشین روان
چو گسترده بد"" آفرینی بمهر
نوازش ءود و ورا چیز" داد
۵۷
ندیدند فرزانگان در دیار
جو عیسی ورا معجزات دمست
بهکار چنان او سزاوار بود
حکیمجوانرابر خویش خواند
ندیده" ترا شبه و مانند و یار
هنرمند و گوینده؟ و یاد گیر
بهدانش جهان پیش چشم تو خوار
کتاپیشت در گنج شاهان نهان
از آنبهرهورشاه هندستوبس*
ندارم شب وروز خواب وقرار
به هندوستان آن بدست آورد
برو سوی هند و مبر روز گار
بود مملکت دار نوشین روان۶
ا کُرشر کتملك خواهی ۲ رواست
غلام و پرستنده و اسب و تیغ
ز فرمان شاه جهان نگذرم
همه شادی دله بهدوران تست
ز گفتار برزویه؟ شد شادمان
ببو سید داننده را یال" و چهر
دل مرد دانا بدان گشت شاد
۱- که ای. ۲- م: نداده. ۳-م: هنرمند گوینده. ۴ حکیم. ۵- دیدست
وبس. وب م : داد و نوشین دوان. ۷-م : دادی. ۸ من. -٩ زرویه. ۱۰- بود.
۱ کثف. ۱۲- چيره.
۱۳۵
۱۴۵
بفرمود دینار پا نصد مزار
بدو گفت کز بذل کردن؟ مکاه
چواین کردهشد آشاهروزی بجست
چو کردند روزی چنان اختیار
بدان طالع روز کسردش روان
خردمند برزویه*؟ ره بر گرفت
بپیمود مانند باد مان
پیامد دلی شاد و رایی درست
بههر مجلس و محفلی میل کرد
بگردید هم گرد بازارها
به کس رازخویش آشکارا نکرد
چنان گشت بر هر کسی آشکار
جوان بود و داننده وتازه روی
نشد رای دانا در آن کار سست
زمانی که بی هوشمندان بدی
اگر*چه خردمند وبیدار بود
سخن درخوردانش خود نگفت
ازیشان کسی را که بفریفتی
چنین تا برآمد یکی روز گار
گزین کرد ازان فیلسوفان شهر
بهآغازنظم کتاب گوید
بسی جامه و گوهر شاهوار!
چو کم گشت بفر ستودیگر بخراه
که او ماند۴اندرسفر تن درست
بدان شاد شد نامورشهر یار
برفت از در شاه نوشین روان
نشاطی از آن؟ کار درسر گرفت
زمین را سوی مرز هندوستان
بنزديك دانند گان راه جست
چه نیکو بود دانش رای مرد۲
بهدانش میسر شود کارها
بجز رفق وصبر ومدارا نکرد
کهاوعلمطب را بود خواستار۸
گزیدند اهل خرد مهر اوی
به پیش در هر کسی راه جست
برو جای مانند زندان بدی
بدان زیرکان کودنیها نمود
هی داش وا نش ددانا تفت
دگر زو یکی روز" نشکیفتی
نشد راز او برکسی آشکار
کسی کوزهردانشیداشت!"بهر
۱- م : بسی تخته و جامةً زر نگار. ۲مد هن کر از بخشین: ۲ بد. ۲- که
باشد. ۵ب زرویه. ع- بران. ۷- اضافه دارد: چوخورشید گردید ازین هفت طشت ۶
به گرد درفیلسوفان بگشت. ۸-آشکار. 9-٩ گر. ۰ ۱ م: دگررویکی زود. ۱۱- داد.
۱۵۵
۱۶۰
۱۶۵
کلیله ودمنة منظوم
بزر کك و جهاندیدهوراست گوی
کتب خانهةٌ شاه او داشتی
بدان سان بپیوست با او بهمهر
نفتی کسیکاین دوتن۴ دوستند
وراعلم طب بود وهندوطبیب؟
بدو جان برزویه بد شادمان
یکی بهرهآزانزر بروخر ج کرد
چو برزویهبشناختاورا چو؟ بود
بدو گفتکاین"۱ گردشچر خپیر
خردمند؟" و روشن دل و پرهنر
مرا*! پیشتو حاجتیهست و آن
بو شد دوستی در میان استوار
بدو کُفت هندو که ای هو شمند
مرا بود معلوم مثصود تو
چو دیدم زتو میل کتمان آن
جو کردی کنون شمهای آشکار
هر آن التماسی ترا کزمنست
حكِ
1
1
تو در آرزویی قدمها زدی
مرورا بر شاه هند! آب روی
زهر مایهای؟ رنگت وبوداشتی
که بیگانگیها بپوشید چهر
تو گفتی دوتن در یکی پو ستند
میانشان نبودی تکلف غریبه
ورا؟ جیز دادی زمان تا زمان
نهان دل او بدانست مرده
همهرازدل پیشاو*۱ بر کشود!!
ندیده جوتوراد روشن""ضمیر
وفادار و نيك اخترو نامور
همی داشتم تا به اکنون؟! نهان
سزد گر کنم برتو آن"" ۲شکار
اگرچه زبان داشتی ز آن ببند
گواهیدهد بخشش وجودتو*
زپرسش زتو بسته بودم زبان
بگویم مرا غمرو نادان مدار
چو خورشيد نزديكمنروشنست
ز ابران بدین مرز هند آمدی
۱- بود. ۲- زهر گونه. ۳ نگفتند خردکین دوکس. ۴ هند طبیب.
۵-م : تکلف ببودی. ع۶ و بدو. ۷-م : بهر. ۸- همه راز دل را بدو درج کرد.
٩ م : چه. ۰ - دل دا برو. ۱۱- پس از دو بیت. ۱۲- که ای. ۱۳- زاد و
روشن. ۱۳ : خردمند روشن. ۵- که من.۱۶-م : تاکنون آن. ۱۷- دازخود.
۱ بت حذف شده است.
۱۷۵
۱۸۰
۱۸۵
که گنجی زحکمت! بهدست آوری
دلش را بهدانش توانگر کنی
تباید بسرمرد یزدان شناس
من ازصبر تومانده بودم عجب
که اظهار اسرارخود چون کنی
گشاده نکردی بهمن راز خویش
بدین؟ دوستی و بدین؟ اتحاد
بدین حزم هر گسز نباشد کسی
که باشد میان گروهی۲ غریب
اگر عتل* دارد سر نامور
نخستین قدم رفق وحلم ووقار!"
دوم خویشتنداری و مردمی
سوم طاعت پادشاهان داد
چهارم که جای سخن بنگری
بدانی که محرم که شاید به راز
بهپنجم که داری پیکار حویش
ششم آنکه بر در گه پادشاه
بکوشی همه روز وافسون بری
بههفتم که قادر بوی بر زبان
بهچیزی که از تو نپرسد کسی
به آغاز نظم کتاب گو ید
بهنزد شهنشاه ابران بسری
ورا شهرةٌ هفت کشور کنی؟
که کردار برمکر دارد اساس۲
نهانی بخندیدمی زیر لب
چکونه زدل ترس بیرون کنی*
نکردی بدین آرزو دست پیش
فزون کشت درحق تو اعتقاد
اگر هوشمند آزماید بسی
بدین گونه از حزم دارد نصیب
توان دیددر*هشت چیزاین "۱ اثر
که بی آن بزر گی نیاید بکار
کزان هردومردم بوو؟۲ آدمی
که بی سایهةً شاه گیتی مباد
که چون راز دل برزبان آوری
شناسی به دانش نشیب و فراز
نهان داریازخلق اسرارخویش
بجز چاپلوسی ندانی توراه
که خاصان اورا به دست آوری
نگوبی؟۱ بد هیچ کس تاتوان
دلیری نسدارد زبانت بسی
اس م : گنج پحکمت. ۲سنح. ۳ بت حذف شده است: ۴- ردل ترسو
اندیشه بیرون (لغت آخحرحذف شده است). ۵ م : بهاین. وم بهاین. ۷- جهانی
تم فرب کب از منات. ی 6-۱ : حلم وقاد. ۲ ۱- فخر آورد. ۱۳- نگوید.
۱۹۵
۳۰۵
۳۰
کلبله ودمنهٌ منظوم
بهمشتم که خاموش باشی مدام
ثبر سیده هر گز نگویی سخن
زجیزی؟ که آخر ندامت دهسد
کسی را که این هشتباشدتمام
چواین جمله"در نفس ممکنبود
ار مر ترا هست کتمان راز
ترا این هنرها همه در تنست
مرا دوست از بهر این کردهای
کی را که دانش بدینسانبود
چوبیرونشود "ماه حواهشزمیغ
رضا جستن او بهنيك و به بد
مرا گشتدلزین سخنپرهراس
بهجایی که بیم سرو جان بود
چو برزویه* گفتار هندو شنید
بدانست کو هست واقف بران؟
بگفتا*! که این غیبدانیتر است
من از خدمت این آرزو داشتم
نمی خو استم کینسخن خو ار خوار
برین؟۱ شد یکی فصل پرداخته
نموده دران فصل این التماس
اس بت حذف شده.
۲- لحیزی.
۶۱
| گرچه فصیحی و صاحب کلام
زنسا گفتنیها ببندی دهن!
ا کر دور باشی سلامت دهد
به بدخواه پیروز باشد مدام
برو دشمن و دوست ایمن بود
همه عمر بردانش خویش ناز؟
چو خور شید نزديكمنروشنست
بدان؟ تخمی اندرزمین کردهای
مرو را رضا جستن آسان بود
اگر جان بخواهد نباشد دریغ
پسندیده باشد بهنزد خرد
هراسی که آنرا نباشد" قیاس
دل هوشمندان هراسان بود
میان سخن صدق او را بدید
که هرک نیاورد او برزبان
نیایداازمن جز که گفتارراست
سرا غیب دانی نبنداشتم
کنم بر عزیزی چو تسو آشکار
سخن لایق حال من ساخته
کهدوراننیاردچوتو۳"حقشناس
۳-مایه. ۴-ساز. ۵- بخود.
۸-۶ : رود. ۸-۷ : هراس دل من ندارد. ۸- رزویه. -٩ بدان. ۱۰- بدو گفت.
ع-) : بارد. ۱۲- بدین. ۱۳- که چون توندارد جهان.
۳۱۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۰
۶۲
مرا کاندر ین صورت افکند گیست
زملکی که آن جای پروردهام
تسو بیدار بختی و روشن روان
ار برمسرادم مظفسر کنی
ترا بنده باشم بدان جاودان
درین مرز گشتم یکی روز کار
بدانت"ستا یش بسیدرخورست
بهجایی که دارد بهجان مرد بیم
چوجوید کسی در حصاری پناه
شود امن آنجا ز آسیب دهر
نشاید ورا عیب کردن بدان؟
پناه من و قلعةً من تویی
بدو گفت هندو که ای هوشیار
بوددوستمغزوجهان"" پالك پوست
بود دوسترا راست! ادلباز بان
ولی دوست را در نشیب وفراز
چو رازی بود درمیان دو تن
جو باشد سهتن را در آن اشتر ال
بکوشند و هر گز نماند نهسان
چو کفته شود مردم هسوشمند
اب ظربت. ۲- بجز. ۳ مچتران.
01
ع۶-م: درآن. ۷- رهاند.
۱ - م : دوست بادوست.
به آغاز نظم کتاب گو ید
بر توحق خدمت! و بند گیست
جدایی بدین آرزو کردهام
گرم دست گیری بود جاي آن
دلم را بهآتش توانگر کنی
نرانم جز از؟ آفرین بر زبان
ترا کردم از بخردان؟ احتیار
که تودیگری وجهان دیگرست
کند بیسم آسیب* دل را دونیم
بهشرطی که محکم بود جایگاه
در آن محکمی یابد ازامن بهر
کهخودرارها نیداز آسیب جان۸
ژزتو چشم دارم همه نیکویی
به کیتیبهازدو ست کس*رامدار
کهشادی فز ایست دیداردوست
گرش جان ببخشی بودجای آن
کلید غرضهاست کتمان راز
نگردند واقف بر آن انجمن
بود درشب تیره چون روز پال
میان کهان و میان مهان
نسدارند انکار آن را پسند
۴سم : بدانم. ۵ یم و آسیب.
٩ چیزی. . ۱۰-)م : نفزجهان.
۳۳۵
۲۴۰
۳۲۴۵
۳۵۰
کلیله ودمنة متظوم
رو زاره ۱1:3
که گردد پرا کنده اندر هوا
| گرچه بر آن جایگاه اند کیست
ا کر بسردهد جاودان کاستی
مرادرجهان کمبودچونتودوست
هران حاصلی کان مراد دلست؟
ندانم مرادی ز ملك جهان
اگرخواهش تو زمن جان بود
کتاب کلیله که مقصود تست
بهشرطی که پوشیده داریم راز
کر از جانب تو شود آشکار
کزانر ا ز*جونشاه رمزی شنید
درین مرزخحود تندحودست شاه
نبود و نباشد چو شمشیر کو
چویابدبدینسان گناهی بزر گک
چوهندوچنین گفتبرزویه گفت
ار چارهٌ راز خود دیدمی
بر موشمندان؟ گردن فراز
بجزتو که داری مرا در*" پناه
۱
زمن نشنود!! راز توجان من
۱ب داننده درا تشنه. ۲
۶۳
چو ابر بهاریست برآسمان
بههررجای چیزی بماند بهجای
نشاید که گوبند آن ابرنیست
نشاید که گردد کس ازراستی
ا گرجان دهی دوستانرانکوست
مرا آن بهدیدار توحاصلست
که در خاطر من بچربد بر آن؟
بهدیدار تو دادن آسان بود
بهنزد تو آرم تمام ودرست
که یکسان نگردد سپهر از فراز
مرا و ترا روز بر گشته دار"
دل از جان شیرین بباید برید
سیاست نماید به انداه گناه؟
بر سروران جهان سرد رو
بغرد بکردار گر گك ستر گث
که راز دل ازخود! بياید نهفت
زجان خود آن راز پوشیدمی۸
قضابی بود گشته کتمان راز
مرا محرمی نیست این جایگاه
برین"۱ است گفتار و پیمان من
مرا در دلست. ۳- بدان. 6- زار. ۵- کون
راکه. ۶- دو بیت آتی حذف شده است (را:ن). ۳۹ م: دل خود. ۸-ور اازدل و دنه
پوشیدمی. ٩ هوشیادان. ۰ ۱- ندارم کسی دا. ۱۱ بشنود. ۱۲-م : بدین.
۲۵۵
۲۶۰
۳۶۵
۳۷
۶۴
بدین آن بگردد" ز پیمان عویش
هی ۲ کر کفما تتلهن سا کیت
تواندیشهداری زخو یشان عو یش
به آ گاهی از مهر دل بر کننده
میندیش و غم رازدل* دور دار
که مر کز نیابند ازین آ گهی
جو برزویه؟ اینرابر و" برشمرد
پذیرفتبرزویه از!! وی سپاس
همه روز با دوستان بود شاد
همه شب نويسندة نامه بود
چهعوش گفت و بند۱۳هوشیار
چودر کار" بساشد کسی مستعد
جو برزو یهزددست از آنسانبکار
جوانی فرستاد بیدار جان
که مقصود حاصل شد ازفر شاه
ز پیغام او شد دل شاه؟! شاد
بدو گفتبر کرد وبا او۱۲بکُوی
چوتوفیق ایزد ترا گشت پار*
که دور فلك ترله تازی*۱ کند
کهبر کنده باشددل از جانعویش
برون دادن راز تکیت
کزایشانشود مر ترانوشو نیش"
ترا خیره درحشم؟ شاه افکنند۷
بهشادی دل دیو رنجور دار
نباشد جزاز شادی و فرهی
کتاب کلیله بهدانا سپرد
بیامد دلی پر" امید و هراس
ز دانش نکردی و داننده باد
دران محرمش کاغذ وخامه بود
که در کار نیکو بود مردکار
دران کار ازو جهد بینند وجد
ازان*۲ گشتفار غبه کمروز گار
بهمژده بر شاه نوشن روان
من از پی بیایم بدان بار گاه
فرستاده را خلعت وچیزداد
که گرسربه گلداری آنجامشوی
تو دیگر مپای و مبر روز گار
که داند که هردم چه بازی کند
ات برین رانگردد. ات اران» نت ها اعد کزانن هر که آ گهشود کمز بیش.
۵ب دلش بیخ مهرازبنه بر کنند. ۶ چشم. ۷ م . افکند. ۸- میندیش ودل رازغم.
4- رزویه. ۱۰- بدو. اس م: زوبر. ۷۲وی پره ۳ داننده. ۴ ۱ بهکاری که.
۵ ازو. ۱۶ شهنشه ز پینام او گشت. ۱۷- اودا. ۱۸- پیروز گر گشت ویاد.
- که دوران همی ترلد و ازی.
۳۷۵
۸۰
۲۸۵
۳۹۰
کلیله و دمنةٌ منظوم
ندارد رد دانم این برتو راز
فرستاده بر گشت و آمد دمان
دران غیبت آن رنجها برده بود
پیام جهاندار با او بگفت
چو بشنیدبرزویه زان؟ گشتشاد
چو آ کاهی آمد بهشاه جهان
بدان آ گهی مژدهها داد شاه
فرستادو برزویه؟ راپیش خواند
بیامد برشاه با داد و مهر
چو آمد ببوسید روی زمین
چوچشمش بر آمدبهروی جوان
چودانا برو* دست او بوسه داد
اثرهای آن رنج بر وی بدید
دل او بهدبدار او شاد گشت
بدو گفت بر گرد و آرام جوی
بیاسای يك هفته از رنج راه
از ین "۲ بسجهانرا بهشادی گذار
زمين را ببوسید داننده مرد
مبادا جز از کام و آرام شاه
زدر کاه کنشر کی برون رفت شاد
۶۵
که برماست دست حو ادثدراز
زایران زمین سوی! هندوستان
کتببی کر آندرهم آورده بود؟
بر آورد با او" نهان از نهفت
روان*شدسویمرز ایرانچوباد
که برزویه آمد زهندوستان
به شادی نگنجید در بار گاه
ازین داستان چند با او براند۲
فرازنده یال و فروزنده چهر
بکسترد بر شهریار آفرین
از آن گاه برحاست* نوشینروان
براوبر بهمهر آفرین کرد یاد
ستو دش فر او انچنانچونسزید "۱
بپرسیدش ازهرچهبر سر گذشت
بسی رنج دیدی کنونکام جوی
سرهفته پشتاب زی!۱ بار گاه
که شادی دهد رنجهای تو بار
که در زیر این کنبد لاجورد
سپهرش سریر وستاره سپاه
چهنیکو بود لطف"۱ شامان داد
۱- سوی مرز. ۲ پیت حذف شده است. ۲ م : نا گه. ۴ م : بر.
۵- م: ازان. ۶- : فرستادبرزویه. ۷- جو آمد درنگی در نگی نماند. ۸ حواست.
٩ سر. 6-۱۰ : چواژوی شنید. ۱۱- بین. ۱۲- ازان. ۱۳- مچر.
۳۹۵
۳۰۵
۳۹۰
جويكهفته بکٌذشت نو شینروان
بفرمود ا هر که داننده بود
چویاث مرد داننده بر در نماند
بفرمود" کان را بیارو بخوان
چو مضمون آنخو | ندهشدسر بسر
بماندند خیره در آن انجمن
تخانش . درفند» فر وه کاز
تو کردی دل شاه ازین۲ شادمان
بقرود پس شاه گردن فر از
: بهسو گند با مرد داننده گفت
تراشد بدین؟ گنج من سربسر
زدیبا"! و از جامةً شاهو ار
پر او ببوسید برزویه اك
مرا سابة نو زر و کوهرست
به پیروزی"" شاه کردن فراز
ندارم کم از دیگران دسترس
یکی جامه از پوشش شهریار
ا گر رنجها دیدم اندر سفر
بدان آرزو بیم جان داشتم
مرا پاك بیم دل و رنج راه
بیاراستکاخ از کران تا کر ان
به فرمان بدانکاخ رفتند زود
فرستادهو برزویهراپیش" خواند
چو آورد کردند کوهر فشان
بهدر کاه آن شاه با زور و فر؟
ناشد. که ۴ در متام سخن
که ای۶ برتراز کردش روز کار
تنشزوروردار* و بختشجوان
کهکردند یکسر در گنج باز
که رنجی که بردی نشاید نهفت
ببر هرچه خواهی ز زر و گهر
ببین وببرهرچت"" آید بکار
که ای پابة همت نو سماله
سرم تاج دارد جو آنبرسرست
بهچیزی ندارم به گیتی۲۳ نیاز
ز گنجم یکی تجهب پس
کزو شاد بادا دل روز گار
نبد درسفرمدتی"۱ خوایوخور
هراس ازهمه کس نهان داشتم
شد آسان بهپیروزی پادشاه
۱ آنجا به. ۲- بدو گفت. ۳ م: ببا لید یال آن شهتاجور. ۷ نبد
که ۵ ستایش. ع- که بد. ۷-شاهدا. ۸ م : زوردارست. -٩ بدان.
۱- م : دینار. ۱ هرجه. - بیروزی از. ۳۲ اس ی ۴ مدتی درسفر.
به آ غاز نظم کتاب گو ید
۳۱۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۰
کلیله و دمنةٌ منظوم ۶۷
زمان عم و رنج من ور کدشت کذشته همه باد باشد بهدشت
بهمن گرشداین کاردشخو ارخوار نبد جز بهپیروزی شهریار
بهانه منم کار بخت توکرد که هر گز مبادت دل ازکام فرد
مرا نزد؟ شاه جهان حاجتیست که بسا همت شاه بسیار نیست؟
بر همت شاه پیروز گر ندارد چنان آرزوبی؟ خطر
گر آن ارزو زو مسر شود ورا تيك نامی مدخر شود
مرا نام جاوید ماند بهجای نکونام باشم بهمر دوسرای
به پاسخ بدو گفت نوشین روان که از من مدار آرزوها نهان
ترا آرزویی که نزديك ماست ا کرشر کت ملك باشد رواست
بدو گفت برزویه کای شهریار بکُویم کنون آرزو آشکار
من آن و اهم از شاه خور شید چهر که گوید بهفرمان که بوزرجمهر
بدین؟ نامه از تو بر آرد سخن بسازد یکی باب" برنام من
بدان سان که اندرعور من بود جهان را چو خورشیدروشنبود
که من بندهای بودهام نیکخواه دل و گوش داده بهفرمان شاه
بهجایی که فرمان دهد شهریار کند نام من بنده را آشکار
که ماند بدان نام من جاودان میان بزر گان نگردده نهان
چو برزو یه زینسانسخن بر گرفت بماندند شاه و بزرگان شکنت
که برزویه را هست همت بلند نیارد زمانه جو او هوشمند
که به دارد ازمال نام نکو نگردد فلث جز بهبایست او
خداوند داد و خداوند مهمر بفرمود حالی که بوزرجمهر
بسازد یکی باب زیبا و راست بدانسان کهفرز انهبرزویهعواست
۱- م: مرد. ۲- پس ازیت آتی. ۳- پیش. ۴ م : آرزوها نباشد.
۵ آرزوام. ۶ درین, ۵-۷ : نامه, ۸- نگردم. -٩ به.
۱۵
۶۸
جو بردخته شد زان اسرراستان
من آنرا کنون خواهم آغاز کرد
باب برژويةٌ طبیب
نهادند در اول داستان
بر آرم به نظم از سر نثر گرد
۳۲ 1 ۶
باب برژوبه طبیب
به آغاز برزويةً نيك مرد
که چون او حکیمی زمانه ندید
اک ر"حواستی و اندران دم زدی
کهچونمن بهمردیر سیدمبهجای
پدر بود خحشنود مادر زمن
بهرویم کشاد آن دری از بهشت
چوسالمبر آمد بههفت و بههشت
سپردندم اول به آمسوز گار
چوحاصل شدازعلم چیزیتمام
بهرغبت چنان سوی آن تاختم
که وبیگهم کار تحصیل بود
چو در خواندن علم بشتافتم
با ی کی رای
چو در علم خود را ندیدم نظیر
که کر دولتی یابم از روز گار
یکی حاصل هستی شایکّان
میان بزر گان چنین یاد کرد
نگنجد درین هیچ گفت و شنید
تن مرده از گور باز آمدی
ندانستمایندست خود را زیای
بدانم ستودند در انجمن
که اندردلم مهر ابشان سرشت
بدونيك هر گونه برسر گذشت؟
فراو ان گذشت اندر آنروز گار
مرا خواندن علم طب بود کام
که اسباب آن پاك بشناختم
دلم عاشق روی؟ تعجیل بود
بهاندك زمان شهرتی یافتم
زمنرنج|دشخوار؟اوخوار گشت
شد اندیشهای" بردلم جای گیر
یکی*بر گزینم به حود؟ زینچهار
که آن را محاسب نداند کران
۱- پرداخته شد. ۲- آغاز کتاب کلیله وداستان. ۳-وگر. *- بیت
حذف شده است. ۵- وی. ۶- دشوار. ۷- اندیشها. ۸- بخود. ۵ یکی.
۳۵
۳۵
کلیله و دمن منظوم
دوم لذت ازکام و آرام و ناز
سوم ذکرسایر که يك روز گار
چهارم وابی بغایت" تمام
کسیرا کهدلهست دریایژرف
زیکسر طبیبان؟ گزین آن بود
فزون دارد از مال دنیا* شواب
چو در دل بود نیکویی استوار
ازانپس کههستیش"حاصلشود
چودهقان کهتخم ازبی دانه کرد
ازاین چار بگزید جانم ثواب
بههر جایگاهی که بیمار بود
چوجان خودم جان او بد عزیز
چودیدم که ازخویشر!۱۲مالوجاه
مرا در دل آمد کون بگذرم
برآن" آمدم دل که از بهرمال
شدم غرق در موج دریای آز
نکردم میان بد و نيك فرق
گر آنحرصماندی*"مرارهنمای
حرد نا گهان سایهای کید
بهدل گفتم ای دل بهاندیش ازین
۶2۹
که هنگام شادی نماندا دراز
بماند بدان نام مرد آشکار
کهآن مونس گور باشد مدام
شناسد کهطب آهستعلمیشگرف
که اندر دلش ترس یزدان بود
که آنهست خود#آتش و اینچو آب
ورا خرمی بردهد روز گار
بنیکویی* نام مقبسل شود
ورا کاه سود؟ آید اندر نورد
که آن بافتم بهترین اکتسای*۱
مرا رنج بردن برو کار بود
بهپاداش ازو !۱ نستدم هیچ چیز
به فرجام ایشان نکردم نگاه
بکوشم که چیزی بهدست آورم
شود مر مرا زندگانی وبال
بدین۴" سربر آورد حرص ونیاز
چنان کم حرد گشتدر حرصغرق
کنون پای من رفته بودیزجای
ز گرداب آن ظلمتم بر کشید
زک ره رستگاری گزین
۱ بماند: ۷-م : بغایت ثوابی. ۳- بداند که اين. ۲- طبیب. ۵- گیتی
۶ چون. ۷- هستی به. ۸- بهنیکویش: ٩ب م: ور آ گه شود. ۱۰- بیت حذف شده
است. ۱۱- ۱۲.9۱- خویش آن: ۱۳- بدان. ۱۴- برین. ۱۵- م: | گرحرصبودی.
مکن میل آن هستی وا مال بالك
۳۵
۵۰
۵اه
مرو در پی این هوا و هوس
سزد گر زهستی ببندی نظر
کهچون؟۴ترلك هستی کنی استو ار
توبگریزی ودر تو آویزد اوی؟
چو ازمهرهستی دلم در گذشت
ز دشواری آسانی آمد پدید
زحر ص وطمح چو ندلمدود گشت
که راهی مخوفست ومنزلدراز
نخواهم کزین گو نهجوییدر نگ
سزد کان بدین؛ کار گیرد شتاب
همان باد و آتش بدو؟ در نهان
بدین خانه و زندگانی عماد
وجودی بدین گونه گردد عدم
بهعو یشان و پیوستگان هم مناز
که آن سور ماتم"" نیرزد ترا
جوصد سال وصلت فتد اتفاق
ور از بهر فرزند باشی دژم
چو آن عطرباشی که باشی مقیم
تو رنجی ودیگر کسی برحورد
باب برزه یه طبیب
که با تو نیاید در زیرخاك
که اسباب دنیا نماند به کس۲
ترا مار و کردم بود سیم و زر
شود باز* هستی ترا خواستار
زمن بشنو وترك هستی بگوی"
در روشنایی بهمن باز گشت
طمع قفل بد بینیسازی کلید
بدین گونه اندیشه بردل گذشت
یکی توش آخرت را بساز
بترسم که گیرد اجل کار تنگث
که بنیاد او هست برخاك و آب
چهار اژدها با تنی"! در میان
بهاندك بهانه پدیرد فساد!!
چهنازی بهچیزی کهباداستودم
درین چند منزل نشیب و فراز
چوشادی کنی غم پیرزد ترا
نیرزد ترا آن۳ بيك دم فراق
کنی گرد وبروی۴ بمانیدرم*۱
تو بر آتش و دیگران با نسیم
به عا کی که دروی روی؟ ننگرد
۱- هستی تودد. ۲- ره رستگاری همین است و بس. ۳- که از چیز دنیا.
۴ چونو. ۵- باد. عآن. ۷- گیرازهستی کران. ۸- برین. -٩ ددو. ۱۰- چنین.
۱ بت حذف شده است. ۱۲ : سوروماتم. ۳ ترا آن نیرزد. ۱۴- کرد
بر. 0-۱۵ : نمایی دژم. ۱۶ : بهحا کی که دروی روی.
#۶۰
۶۵
۷۵
۳
کلیله ودمنةٌ منظوم
جوزین گو نه اندیشه دردل گذشت
بجستم کسی را که رنجور بود
بکوشیدم و کردم او را درست
بهپاداش چیزی ز کس نستدم
بهجایی که من کرده بودم قرار
چو در خیر بگذاشتم روز گاد
پسندیدة خوب کران شدم
بدان؟ نا سگالیده بی گاه و گاه
منآن را زعلت جدا دیدمی
چنان هستیی بافتم بیکران
دلم شد زدانستن آن زبون
چواندیشه کردمدرانعلمحویش
که هر گز نیامد علاجی چنان
چو بنیاد علت مکد بدی
ازان بردلمعلم خود گشتخوار
چوبیداریم داد ازان بیعودی"
شد اندر دلم مهر دین استوار٩
بهطاعت گراییدم و راه راست
جز از طاعتم هیچ کاری نبود
۱- حرص ومال. ۲- شد دای من اندران. ۳- اضافه دارد : همه مرده
را زنده کردم بدم #۴ همه بهرصحت نچادم قدم. ۴ بدا. - ین ۶ این
ست وبیت آتی حذف شده است (رك : ن). ۷- استواد. ۸- مصراع حد قشده است.
۷۱
دلاز حرصمالاجهاندور گشت
ز رنجش دل ازخرمی دور بود
نکشتاندرانر ایمن "هیچسست
بدان نيك نام جهان آمدم
ندیدند رنجوری آندر دیار؟
در خر بکشاد پرورد گار
شناسندة شهریاران شدم
رسیدی بهمن نعمت* پادشاه
بههرحال رزق ازخدا دیدمی
که بار زرم بر زمین بد گران
کهمجمو ع آنمالچندستوچو ن
دلم گشت یکباره از غصه ریش
که آن بردهد صحت جاودان
بهاندك زمان عود احمد شدی*
بر آسودم از گردش روز گار
ره راستی جستم و ایزدی۸
کز آنست خشنودی کرد گار*۱
بهراهی شدم کافر یننده حواست
دران ره معینی و یاری نبوو!۱
-٩ مصراع حذف شده است. ۱۰- روز گاد. ۱۱- اینبیت ویازده بیتآتی حذف
شده است (رك ن(
۸۵
۹۵
۷۲
گروهی بههم در کشیده زبان
زده هر یکی دست در دیکری
گرومی به تقلید هر پادشاه
گروهی بهدنیا فرود آمده
که این کرده دعوی بران آشکار.
کهآن گفته در آفرینش سخن
یکی ز ابتدا انتهما ساخته
یکی از نهایت فرو کرده گفت
يكايك ز دانند گسی بی نصیب
میان کروهمی جنین ناگُوار
باخر بهآن شد خرد رهنمون
نمایم در آن جهد بیرون زحد
بگویم هرآنچم بود گفتنی
بگشتم بر عالمانا همه
بجستم که؟ هريك حهدارندرای
همیهر کسیدین خود را ستود؟
*سخن سر بهجایی که باید نبرد
کهخو در استودندیودینخویش
زبانها پر از عیب دیگر کسان
روشهای ایشان مرا خسته کرد
ان
که ایندین اینست و آن دین آن
درخت روش را ندیدم بری
فکنده تن خویش را در گناه
همه بستةً دیو شهوت شده
که هستم بخود صادق کرد کار
کز آن هیچ پوشیده نبود زمن
سخن زین و آن اندر انداخته
که چر خ آشکارا نخواهد نهفت
ببردم بناکام يك روز گار
که پویم بر عالمان فنون
که تا چیست هرق-وم را معتقد
مگر راه يابم سوی روشنی
کجا یافتم سرشبان و رمه
بدانش نبد پای ایشان بجای
زدینی که بودش سخن برفزود؟
مرا صافی هر یکی بسود درد
سخن راندیدی؟ ز آئین خویش
جهان گشته مردار آن کر کسان
ندیدم دران قوم درمان درد
۱ سوی عالمانرا. ۲ ز. ۳ خود استواد. ۳- قراد. ۵ این بت در
سخهةً م حذف شده است و حال آن که یت بعدی موقوف بدان است. ۶ م: را
ندیدی. ۷- سه بیت آتی حذف شده است.
کلله و دمنةٌ منظوم
۷۳
کسی زان میانه نزد يك نفس
مرا هیچ نکشاد ازان انجمن
که گر پی رو جهل ایشان شوم
بمانم! بدان گونه غافل زکار
که غافل بد او قضا در کمین
سر او به غنلت؟ نگون شد زبام
که مبنی نبد برهوا وهوس
فرو رفتم از غبن برخویشتن
به گفتار نابخردان بگروم
که آن دزد نادان نا هوشیار
وراگشت مهتاب حبل متین
نمودش قضا دست بردی تمام؟
داستان دزد و بازار گان
کنون باز گویم که آن ساده مرد
شنیدم که دزدی به هندوستان
روان گشت در شهر با چند یار
جو یکسر ز گشتن ستوه آمدند
بد آن مرد بازار گان مسال دار
جو دزد آمد و قصد آن بام کرد
زن خویش را کرد بیدار زود
کهازمنبپرس اینکه چندیندرم
چو پر سیدهباشی توخاموشباش
زناین گفته بشنید ازان هوشمند
کهاینمالر اجمعچون کردهای؟
بهپاسخ چنین* گفت مرد خرد
زنادانی وساده طبعی چه کرد
برون آمد از؟ درشبی ناگهان
که در دست ایشان چهافتدشکار
سوی خان بازار گانان شدند
جهان دیده و پختةٌ روز گار
زعواب اندر آمد جهاندیده مرد
بدین گونه با او سخن برفزود
بچه صنعت و پيشه کردی بهم
چو گشتم ز بانمنتورو گوش باش
روان کرد آواز با او بلند
که ازمال قارون فزون کردهای؟
که دوران چومن مرد دير آورد
۱- نما ندم. ۲- زغلت. ۳ اضافه دارد: (عنوان) داستان دزد و بازار گان
وغیره. ۳- او. ۵- بدف.
۱۵
۳۵
۳۰
۷۴
بدانست جان حردمند من
فسراوان هنرهست در گوهرم
ولیکن ز دزدیست این مالها
ز دانا فسونی بیاموختم
فسون رابگویم توبا کسمگوی
از ین پیش چونشبجهان بستدی
چوشب برسر بامها رفتمی
بیازیدمی سوی مهتاب چنگث
همه زند وجنس سراجستهی
برون بردمی هرچه بودی تمام
سه شولم د گر بار گفته شدی
بگفت این سخن ردو خاموش گشت
شنید* این سخن دزد ناکاردان
سه شولم بِکفت وفرو کرد پای
چو دزد اندرافتاد برجست مرد
بدو گفت کای سفلةً سست رای
به بسازار گانی و زیرگ سری
ازو دزد افتاده زنهار خواست
ترا زیر کی صاحب مال کرد
چو بردم بهسر روز گاری درین
که کمتر بود مثل و مانند من
کز آنمالوهستی! بهدست آو رم
ندارم نهانی ز تو حالها
وزان" مال قارون بیندوختم
که گفتن پشیمانی آرد بهروی"
همه شب مرا کار دزدی بدی
سه شولم پیاپی فرو گفتمی؟
بهروزن فرو* رفتمی بی درنگگ
بهم زر و کلا فرو بستمی
بدزدی مرا این فسون داد کام؟
سرمن ز روزن برون آمدی۲
به خاموشی او دمی بر گذشت
که شو لم بود دزد را ریسمان
نگون اندر آمد میان سرای
بهچوبش سرودستو پاخرد کرد
جهان را نهادم همه زیر پای
تو مالم به افسون شولم بری
که من غافلم کاردانی تسراست
مرا شولم تو بدین* حال کرد
بس ازشك"۲ بدیدم جمال یقین
۱ م : مالهستی. ۶-۲ : ازان. ۳- پس از بیت آتی. ۴- بیت حذفشده
است (رلا:ن). ۵ درون. ع۶- پس ازییت آتی. ۷- پس اذبیت آتی. ۸-۸ : بخورد.
:-٩ به دین. ۱۰-: کشف دیدم.
۳۵
۳۵
بهدل گفتم اربعد ازین کاملی
چو آن ابکار رمیده خرد
و گر باشم اندر تکاپسوی آن
شود عمر درجست وجواسیری
جو داس اجلخوشه جان درود
چوخیرت درینرهبدینسانبود
گزینم ره خیر از آیینها
از آنها که هستند بس ار جمند
زم ع تاقف قرا رام راشع
چوشد خیر درخاطرم جای گیر
ازین رای مردم گرفتم نفور
بدان رام گشتم که در انجمن
پی ناپسندی نداریم باز
زجان وزدلخود جدا گشت نیز
بدان روبشستم زبان از درو غ
چودرنفسناچیزشدحرص و آز
جوشد حرصکان فتنه انگیز بود
دران؟ مهر دنیا بشستم چنان
جدایی گزیدم زنا بخردان
نرفتم دگر جز بهراه خرد
بدان گشت تأبید ایزد پناه
اس بودزم.
۳ ظ : زدل.
۷۵
بورزی! بود غایت جاهلی
که نیکی طمع دارد از کار بد
که برمن شود آشکارا نهان
به دبوانگی ماند این داوری"
ندارد مرا این تك و پوی سود
به نیکی گرایم که آسان بود
که خیرست پيرایةً دینها
ندارد کسی خیر را نایسند
کهخیر ازهر آندین که آیدرواست
دگرخویشتن را ندیدم حتیر
شدم کلی از هرچه بد بود دود
رنجد همه عمر موری ز من
که آز آورد رنجهای دراز
موای زن و مهعر فرزند و چیز
که از راستی یافت جانم فرو غ
ز آز و ز بهتان شدم بینیاز
مرا زان سپس کار پسرهیز بود
که تنگم نمود این سرای جهان
که نیکان همی بد شوند ازبدان
که باشد تن بی حسرد دام و دد
بر آوردم ازقعر این تیره چاه
پآ مِ: این بیت ودویست وسه بت آتی حذف شده است.
۵۵
۶۵
۷۶
جوابزد درخیر ازین سان شاد
جز از طاعت کرد گار غفور
به چیزی گر ائید جان از حرد
نه ز آتش بود بیم من نه ز آب
نه دندان ماران نه چنگث ددان
درستم شد ستاین کههر ناهمال"
پی لذات اين جهانی رود
بود کار وی در زمانه جنان
شنبدم که بازار گانی به کیش
ورا بود در سفتن آن شغت
نشان یافت از اوستادی تمام
نان اسان که روز نزاض
مراو را بدید و بدادآن قرار
چو رفتند درخان بازارگان
از ان مسرد داننده لختی بسفت
برایر نهاده یکی چنگث دید
بدو در نگه کرد بازارگان
جوان گفت دانم بغایت شگرف
عجب داشتبازار گان آنسخن
جوانحالی آنچنگت در بر گرفت
بدان گو نه بنو ات جنک وزبان؟
۷۵ به]
باب برزو یه طبیب
مرا بیش! خیره حلاون نماند
ز وسواس شیطان شدم پاك دود ب۲۸
که مخلرق نتواند آن را ستد
نه از باد و تابیدن آفتاب
نه اندیشه و دانش بخردان
که ضایع کند درهوا عمرومال
به گفتار دانندگان نکٌسرود
که بدکار آن مرد بازار گان
بهم کرد جوهر زاندازه بیش
چنان اوستادش نیامد به کف
میان بسزرگان بر آورده نام
بدی مزد کردار آن پرخرد
که مر روز چندین بود مزدکار
فرو ریخت جوهرهم اندرزمان
کجا مغز او با خرد بود جفت
زمان تازمان اندران بنگرید
کهتو چنگث دانی زدن بی گمان
دران علمهستمچو دریای ذرتف
بدو گفت بردار و چیزی بزن
چوبنواخت آن رادهاندر گرفت
که بیهوش شد مرد بازار گان
بدان روز بگذاشت تا گاه شام
ظ : زنان.
۸۰
۸۵
۹۵
کلیله و دمن منظوم
زبرنامور چنکت بنهاد پیش
بهپاسخ بدو کت بازار گان
زمن مزد ناسفته جسوهرمخواه
برتو من از بهر کار آمدم
به آخر سر کیسه را بر گشاد
پی مزد جوهر درم برفشاند
چو آوردم این داستان درضمیر
گر از ریو شیطان نگردم زراه
چواندیشةً مر گک هرساعتست
قضا هست مانند بیکان تير
ز تیرفضا کوه کیفر سرد
که حزم از تودارد همی تیرباز
که اندر خسم آرد سرکام تسو
بکوش وز طاعت مکنهیچ کم
اگر نیکوبی را همین بر بود
بجز نیکویی هیچ کاری مکن
خردمند چون هوش باز آورد
ببیند که آرامگاه بلاست
"کسی را درو نیست پروای امن
کم آزاری و مردمی بر گزین
| کُرعاقلی سوی شهوت مپوی
ب۲۹ مسزاج زن زشت دارد جهان
نگه کن که پیش از تودور کبود
۷۷
طلب کرد صد گانه دبنار حویش
که ای مرد بیدار روشن روان
بدو گفت دانا که این نیست راه
توم چنگث فرمودی و من زدم
فرو کرد و زر بر کشید و بداد
درم رفت و آن پا نساسفتهماند
شد اندیشه را در دلم جای گیر
عبادت بود کار من سال وماه
مناسب باحوال من طاعتست
تعبد ورا جوشنی بینظیر
بران جسوشن از درز درنگذرد
گه آرزو چون کمندی دراز
زگیتی برآن باشد آرام تو
که از دل برون آورد بارغم
که جانت زدانش توانگر بود
که برنیکوبی ختم گردد سخن
بهچشم خرد درجهان بنگرد
خردمند را چون دم اژدهاست
دم اژدها کی بود جای امن
که نبود ترا دستگیری زین
که شهوت پشیمانی آرد بهروی
طلاقش ده و بازره ناگهان
جهان را بدو نيك یکسان نبود
۱۱۰
۱۱۵
۱۳۰
۷۸
به گرد حسد تا توانی مکرد
حسدر امیوی آرشو د مشكوعود
سخا ورز تا دشمنت کم بود
حرد ساز درکارها پیش رو
چو داری خرد یاور و غمکسار
بههرکار آهستگی پیشه کن
چنان زی که ازتو نترسد کسی
چوایمن شوند از توخلق جهان
حردهستچیزی که چونبایدت
چو انديشةٌ دل بدانجا رسید
بترسد دل مرد نا هسوشمند
نیارد ز دل نفس را بست پای
بترسد کد ازجهل کیرد کسران
اکربیش دارد فزون بایدش
چو آنسکث کهاز آببدبر کران
به آب اندرون عکس آنرابدید
که بکشاد دندان که بستاند آن
بداد از پی نسیه نقدی بهباد
که از دین بدارد پی آز دست
چنایست تشبیه چیز جهان
شود باز هم در زمان ناپدید
خرد را بود جاودان مال وزور
۲ : سا
باب برزویهُ طبیب
که آرد! حسد مرد را دوی زرد
کههرجای مبغوض باشدحسود
که آن نفس را رکن اعظم بود
کزانت نکویی رسد نوبنو
نداری پشیمانی از هیچ کار
زفرجام آن اول اندیشه کن
که ترست نباشد ز مردم بسی
بمانی بدان ایمنی جاودان
ار چند داری فزون بایدت
که از کام و شهوت بباید برید
جدایی زلذت ندارد پسند
که تیره روان باشد وسسترای
در رزق بروی ببندد جهان
بدان آز یکروز بگزایدش
گرفته بهدندان یکی استخوان
بدان گو نهحر صشسوی آن کشید
به آب اندر افتاد این نا گهان
خردمند را حرص غالب مباد
همه عمر درویش دنیا پرست
که برقی که پیدا شود نا گهان
دل از مهر دنیا بباید بسرید
بدانسان کهدر چشمهای آبشور
کهچندانكخوردیفزون بایدت
۱۳۵
۱۳۵
کلیله ودمنهٌ منظوم
چوداری خرد ملك ومال جهان
کهکامت بدان شهد شیر ینشود
نهاد توچون کرم ابریشم است
اگر بیش کوشی قویترشود
چواندیشةٌ دل بدینجا رسید
بدل گفتم ازمهردنیا و دین
چه باشی چو آن قاضی بد نهاد
چودلدو ندارییکیدو ست بس
هر آنکس کهاوزینسخن گشتشاد
چو با آنك بگزایدت نا گزیر
همه عمر باشی از آن ناشکیب
زتلخی طاعت که از روز کار
گریزان نباشد دل مرد سنگت
اگر زانك گویند باهوشیار
بهشمشیر باید بسریدن تنت
به آحر بیابی نجات ابد
به امید این آن ندارد بهرنج
عذابی ندارد دلی را بهبیم
که صد سالهٌ آن بود يك زمان
عبادت همه بخت ویاری دهد
اگر هیچ دارد خرد آدمی
۷۹
دگر تشنکگی زان بیفرایدت
بکردار آن شهد مسموم دان
پشیمانیشن مجنت. جان" شود
که کردارتو گرد تومحکم است
خلاصت بهمردان میسر شود
جهان قثل دیدم ندیدم کلید
اگرهوشمندی یکی بر گزین
که حکمش بهدو قرل یابد نفاد
یکیکالبد را یکی پوست بس
همه عمر دل بر عبادت نهاد
اباهای عالم چوتبغ و چوتیر
نداری بهخوردن بهدل در نهیب
بههرجای شیرینی آورد بار
خحناگ آ ناک ارداز انبویور نگك
که صد سال هرروز پنجاه بار
همه بند از پای تا گردنت
تحمل کند وان ندارد به کد
حوشا رنجکان بردهدکام و گنج
که اندر پی تست نازو تعیم ب۳۰
ز رنج و ز سختی نپیچد روان
زآتش ترا رستگاری دهد
نگردد به گرد در حصرمی
۱-_ظ : دین یا آین. ۲-ظ : اوست.
۱۴۵
۱۵۰
۱۵۵
۱۶۵
۸۰
بهجندین بلاها که در پیش اوست
جو نطفه جدا شد زپشت پبدر
چو آمیخت باآب مادر بهم
نخستین که بر خود بجنبد زباد
بها ندلازمانشیر گردد چوماست
پسررا سوی پشت مادر جوروی
همان روی دختر بهسوی شکم
نهاده بهپیشانی و سر دو دست
جنان آمده درهم اطراف او
دران کرمی و ثقل بار شکم
بران سان بتنگی بر آرد نفس
چوآید گه وضع حمل از قضا
پیش سویبالااسرش سویشیب
برو کگشته مخرح دم اژدها
گزند شکنجه نباشد چنان
بدانگه که از تنگیآید برون
بدانسان بود بنیت او تنك
بهاندك هوایی بیچد ز درد
گهی تشنه باشد گهی گرسته
همان بندو گهواره و جای تنگث
چو دا نست دستچپازدستر است
تك وپو ورنجوری ودرد ودا غ
پلاهاست در پیش مردم بسی
باب برژو یه طبیب
تن و زند گانی ندارند دوست
زآفت جدایی ندارد دسر
خطر بر گذر دارد اندر عدم
چوشیرین بود نیم بسته نهاد
از ان پس شود جملهاعضاش ر است
بهتنگیدرون کرد کشتهچو گوی
نگرددازین این سخن بیش و کم
زنخ برسر زانو آورده پست
که رانها بود برسرناف او
شده تنگی وتیر گی جفت ۳
که درخانه عنکبوتان مکس
بهصد رنج گردد ز مادر جدا
دل مادر از بیم جان پرنهیب
بهصد رنج یابد زتنگی رها
بپالایدش مغز در استخوان
تن او ز کم رنج باشد زبون
که رنجور گردد زباد خن
تنش خحسته کگردد رحشلاجورد
تن آسانی او محال از بنه
گهی خسته کهدست پستهچوسنگگ
تن و جان او دام گاه بلاست
همهرو شنست این چو شمحو چراغ
کهآنرا نهایت نداند کسی
۱۷۵
۱۸۰
کلله ودمنهٌ منظوم
چوهنگام طفلی به آخر رسید
ز رنجوری سخت وپرهیزودرد
چوبالغ شودشهوت وهجرووصل
غم مال و اندوه فرزند و زن
همان محنت رنجو کسب وطلب
چوزین بگذریچار حصمدرشت
چوخالوچو بادوچ و آتش چ وآب
هم از کشت دور فلك حادثات
همانمارو کژدم همان گر گوشیر
غمور نجودرویشی وحرصو آز
همان هجرت ازبوم و آوار گی
غلو کردن دشمنان لثیم
گرفتم کهخوداینهمه دردنیست
ترا بخشد ایزد سراسر زمین
که هنگام مر گت بباید چشید
ب۳۱ فراق عزیزان و فرزند و مال
۱۸۵
نباشد سرای جهان جای داد
کسی کان بجوید ندارد خرد
بزر گی نجوید دل هموشیار
کهیکباره خیر از جهان گشت کم
بهدوران نوشیروان کز! خرد
نیازد به کین و نگردد زداد
۱-م : گر.
۸۱
زهرتلخ و شوری بباید چشید
ز دارو که ناکام بایدش خورد
کهی را ندامت بودفر ع واصل
يکايك گدازندة جان و تن
جهانش یرزد بهچندین تعب
کهباقصدشان باد داری بهمشت
یکی را درنگك ویکی را شتاب
که آسان نیابند مردم نجات
گزند دم اژدهای دلیر
زمانی نشیب و زمانی فراز
چوپیریرسدضعف و بیچار گی
دل شیر نر زان بپیچد زبیم
یکیرا که خواهی بیابیدویست
نیرزد بدان شربت آخرین
حنك آ نك چشمش جهانراندید
نیرزد بزرگی هفتاد سال
حنك آنك باقی بهنانی نداد
که یکروز بگذارد وبگذرد
که چیزی نیرزد بدین روز گار
بسان وجودی که گردد عسدم
روانش همه عمر رامش برد
همه ساله دل دارد از داد شاد
۱۹۰
۱۹۵
۳۰۵
۳۹۰
۸۲
همشد ایحزمست وهمهوش وسنگک
درونش زهر دانشی باخبر
زشاهان بهفرهنکث وداد اختیار
اگر بنگری در دیار عجم
نیابی کسی را یکی روز شاد
بزر گان دانا نکوهیدهاند
تفاتشق
مبدل شده نام مرد کریم
که این بخشد آنمال جمع آورد
داد آشکارا ستم
یکی دوستی و عداوت هزار
همه روزه رنجه دل نیکمرد
درون پرنفاق و زبان پردرو غٌ
فزوده بهصدق وصفا مکرو ریو
هر آآنکس کهازعالمیهستبیش
اوه کنر قو:فمت: رلنا
اگر بنگری لذت این جهان
نخستین قدم حور دنو خفتن است
ببینی بگویی سخن بشنوی
چودرنگذریجاودان از حواس
هر آنکس که گوبیچراو نیستنیز
قناعت زبون گشته وحرص چیر
که گوید که داری دل هو شیار
بدان مردمانی بدین هوشودین
باب برزويةً طبیب
به حکمش شتاب و بهحلمش در نگ
دلی بافروغ و تنی باهنر
نیارد چو او گردش روز گاد
یکی داد بینی وپانصد ستم
حنك آنك هر گز زمادر نسزاد
زبردستی جاهلان دیدهاند
جفا گشته پیش و وفا گشته کم
خردمند نام خسیس و ثلثم
کسی رادی و مردمی ننگرد
طمع دار از ابنا» این روز گار
سفیه وبد آیین زاندوه فرد
بدین مایه هر گز که گیرد فرو غ
درون خالیاز ترس گیهانعدبو
اداند اگر بنگری قدر خویش
که بشناسد اندازةٌ جون و چند
آزین پنج درنگذرد جاودان
کهبی آن ترا جای آشفتن است
چه چیزست این تابدینبگروی
که خواندترا پاك ویزدانشناس
ازو حق ذلیلست و باطل عزیز
ازین بد بترسد دل نره شیر
چونبود ترا ترس پرورد گار
که بود اشتر مستش اندر کمین
۳۱۵
۳۳۰
کلیله ودمنةٌ منظوم
برو تنگگ بود از نهیبش جهان
جهی ژرف دید و بدو درفتاد
فزوده سر چه درختی بزر گك
زآسیب بجان دست درشاخ زد
کجا چاه برنامورتنگگ بود
بزیر پی مرد بد چار مار
یکی اژدها دربن چاه دید
دوموش بزر گش دران زیرپای
یکی زان سیه بود و دیگرسفید
بریدندی! آن بیخ را بردوام
نکردند یکدم بریدن رها
کهچونفار غاز آنشودبی گمان؟
ب۳۲ نشد حل ورا رمز آن مشکلات
۳۳۵
۳۳۰
ورا بیم دل بد بلای بزر گک
شتر بود[و] مار و دم آژدها
بدان شاخ بد خانههای مکس
سل فرق کوتا رها ان کر
بهانگشت کرد آن عسل دردهان
چنان لذت آنش برباد داد
دوموش از بریدن بیرداختند
ترا چاه دنیا و اشتر قضاست
طبایع همان چارمار بزرگک
۸۳
گریزان شد از پیش او نا گهان
دلی پر زبیم و سری پر زباد
در آویخت ازوی جو انستر گ
نکّه کرد درچه بچشم جرد
چوانگور ازان چاه آونگک بود
ز سوراخ سر برزده هرجهار
امید و دل ازجان شیرین برید
بهبیخ درعت اندرون کردهجای
دل مرد کشت از جهان نسا امید
بریدن بدی کارشان صبح وشام
پترسید مرد از دم اژدها
فتد در دم اژدها ناگهان
کهچونیابد ازچاه بیبن نجات
ز ماران و آن اژدهمای ستر گك
ازین مرسه هر گز که یابد رها
زهرنیمهای ساخته پیش وپس
بیازید دست از فتاده یکی
فراموش گشتش گزند جهان
که از حالت آن؟ نیاورد باد
دم اژدها جای او ساختند
اجل برمثلآن دم اژدهاست؟
چه ماران همة اژدهای ستر گك
اس م : بر یدند. ۷۲ ب: چونفاد غ شود بی گمان. ۳ ظ:خود. ۴سب:دم آن اژدهاست.
وژم
۳۳۵
۳۳۵
۳۵۰
شب و روز موش سیاه و سفید
عسل نعمت وراحت این جهان
بدانگه که از حلق تو بگذرد
اگر هوشیاری به راهی مپوی
چو آنشربتمر گكخو اهیچشید
تیار ای وتا راد
هوای جهان را کم و کاست کن"
چو بر کس نماند سرای مپنج
چو گفتار برزویه آمد بهپای
کهباهم چه گفتند وپاسخچهبود
درین چند منزل نشیب و فراز
که اینها دو دردند و۴دورازدوا
بود حرص ماننده آن مگس
ترا حرص سیلست کاید ز کوه
چوبرده بود سیل پایت ز جای
که این غایت سست رایی کند
خرد را بود حرص غولی تباه
هر آنکس کهباغول حرص آشناست
دل هرحریصی بود تنگوریش
ا گر حرص راچنکث بودیورنگ"۱
باب برزویةٌ طبیب
اجلباد وعمر تو چونبر گشو بید
که شیرین بود درچشیدن دهان
غم و رنج و تیمار بار آورد
که همواره دلتنگی آیدابهروی
دل از مهر کیتی بباید برید
که بگذاری و بگذری نا گهان
بروتوشهً آخرت راست کن
نیرزد ترا؟ گرم[و] تیمار ورنجع۷۱
به گرد در برهمن گرد ورای
سخنهای دانا باید شنود
نباید که دارد کسی حرص و آز
خرد دردمندی ندارد روا*
که رانی ز پیشش در آید ز پس
رساند بهدریات دور از گروه
حردمندخواند ترا سست؟* رای
که با حرص مرد" آشنایی کند
که بیرون کند با گز ندت؛ زراه
بی او نیابند بر راه راست
چوبیند کسیر افزو نترزاخویش
خردخخواندیاورادلاور پلنگه!۱
۱- ب : دلتکک آید. ۲ب : کاس کن. ۳- غم و. ۴- ایشان که دوز ندو.
۵- دوا؛ اضافه دارد : چونا گاه حرص اندرآید زدر # زمردم کند خیر و نیکی گذد.
ع م: تیره. ۷ جان. ۸ نا گزیرش .4 زبالای. ۱۰ دداژ: ۱۱-مصراع
حذف شدهاست.
کلیله ودمنة منظوم
۲۵۵
۷۲۶
۳۶۰
۳۶۵
که او نازداززوروچنکث! دراز
اکر نیست گفت منت" دلیذیر
که آورد مر گاو را نزد شیر
چوشیرش چنانمحرمخوی شکرد
زخاصان در گه ورا بر گزیده
بکسترد ازان گونه دامش"بهراه
بهحیله بیفکندش از چشم شیر
بدان گونه گفتار او شد درشت
دل دمنه از کار حود کشت شاد
درو بد گمان کشت شیر ژیان
میان ددان روی او گشت زرد
نماندند تا گردد از قسوت شاد
برآورد گیتی نهان از نهفت
که گربارعارست خود کشتهای
نکر تا چه کاری همان بدروی
قضا بازو شاهین شدو توچکاو
فا کاو وشیر
شنیدم که با برهمن گفت رای
۸۵
نخواهد که بیند کسی را فراز
تو اندازه از کینهةٌ دمنه گیر
زدیدار ومهرش نمی گشت "سیر
بدو التفاتی ازو" بیش کرد
جهان دمنه از حرصروشنندید؟
کهشدروزروشن بهچشمشسیاه
دلش راز دیدار او کرد* سپر
کهشی رش بدانسانعواری بکشت
که نمام را روز روشن مباد
چو بایست فرمود تفتیش آن؟
بد حو دجد | کر دش از خو ابو خورد
بماند اندر آن بند تا جان بداد
درانبستگیباویاینبیت گفت: ب۳۳
و گر پرنیانست خود رشتهای
سخنهرچه گویی همان بشنوی
کنون بشنو افسانهٌ شیر و گاو
۱
کهایهو ش ور ایت و مشکل گشای
۱- مصراع تا اینجا حذف شدهاست. ۲ - گفتار من ۳- م: او دل نمیدید
۳- ازان, ۵- کشید. ۶- بدید. ۷-دامش ازان سان. ۸ م: دل اوزدیداداو گشت.
4 پسازمر گک اوشد درو بد گمان. ۰ ۱- داستان ۰ ۱۱- م: گاوشیر
۱۵
۸۶
کلید در رازها رای تسو
بیان کن مرا آنكباهم دودوست
زبان ودل هردو باهم" چو تیر
دل[ گنده دارند از مهر و داد
بکفتار نمام نا خوب کار
بودشان پس از دوستی دشمنی
بدانسان که از هم بریزندخون
بدو برهمن گفتکای۲ شهریار
میانشان جدایی فتد بی گمان
همهمهر شانبی گمان؟ کینشو و۱
کنون داستانی بگویم چنان
شنیدم که در کشور نیمروز
بکی مرد بازار گان بود زاه ۱۳
ورا دستگاهی فراوان زمال
سه فرزند بودش ببالای سرو
بدیدار حوب و بهمت بلند
تلفبودی از بذلهر سه ۴جوان
درانمرد بازار گان ۶خیرهماند
بر آشفتباهر سه فرزندو گفت۱۷
باب گاو و شیر
ندارد خرد پابه بالای تو
یکیمغز باشند زیر دو پوست
زهمشان زمانی نباشد؟ گزیر
نباشند بی هم یکی روز شاد
جدایی نهد" در میان روز گار۴
همان کو شش و کین * اهریمنی
رد کردد از کینة دل؟ زبون
جو نمامی افتد میان دویار
ببایست ایشان نگردد زمان ۸
کجا آفرین بود نفرینشود!!
که دارد تناسب بدین داستان
شش ۲ یرو کال: کش فروز
بشاه فریدون کشیدی نژاد
ز بازار گانان نبودش همال
اگر سرو دارد میانی چوغرو
دل افروز و شایسته و فرمند
همه هستی*۲ و مال بازار گان
سهفرز ند نحودر ابر خویش خو اند
کهمغز شمارا خحرد ستجفت
۱ باشد: ۲- نباشد زیانی. ۳- شود. ۴- آشکار. ۵- کیش. ۶- خود.
۷- ای. ۸سجچان. ٩سسر بسر. ۱۰ ع: بود. ۱۱ شود. ۱۲ م: پنسیت. -۱۳م: داد.
۴ پیوسته بذل. ق ۱ هستیمال. ۱۶- پدرشان در آن هرسه. ۱۷- فرزند و گفت.
۳۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
چو کوشید ازین بهتوانیدازیست
چو نتوانسی آورد چیزی بهم
زمردم درم خوار دارد کسی
سهچیزست متصود خلق جهان
کهآنرا نیابد بی چار چیز
سه مطلوب مردم نباشد نهان
وابی که آید به آخحر به کار
که این جزبه آنت نیاید بهدست
یکی کسب بسیار مال از* حلال
۰ سوم کردن زر" بهعیراتصرف
۳۵
چهارم که باشند پرهیز کار
اگر زین چهارت نباشد یکی
جو*درما ند؟از کسب يك روزهقوت
نیایبی سوی آرزو هیچ راه
و گرمال داری نماندت هیچ
بببین کاندران نامه نامدار
چوازکوه گیری"!" و ننهیبجای
چوهر روز گردد زمال تو کم
۸۷
کزان آوتلفکاری ازبهرچیست
نشاید پرا کند از این سان درم؟
که از عثل بهره ندارد بسی؟
بر هوشمند آشکار و نهان
بچربد بدین هفت نفس عزیز
فراحی رزقست و جاه جهان
بگویم کنون رمز آن هرچهار *
زمن بشنوای مرد دانش پرست
دوم چاره کان کم پذیرد زوال
که ماند بدان یاد گاری شکرف
کهآن را تلف کم کندروز گار
حردمند دارد ترا کودکی
نزیبد ترا کبرو باد و بروت
نباشد کسی مرترا در پناه
تو درغفلت و برفشاندن مپیچج*!
چهخوش گفتفردوسی هوشیار
سرانجام کوه آندر آید زپای
نماند به اند زمان يك درم؟!
به تدریج خحالی شودسرمهدان۱۳
۱- توانی به. ۲ ظ :زیان. ۲- اضافه دارد: کسی جون نداد درم
هستخوار #دا گر چهبودز یرادو هوشیار ۴- پس از بیت آتی.۵- آشکاد. ۶ بسیار
ومال.۷- م: آن. ۸-که. 4- ظ: درمانی: ۰ بیت حذفشده است. ۱۱- صحیح:
چوبر گیری از کوه. ۱۲- پساز بیت آتی. ۱۳- پیشاز بیت آتی.
۴۵
۵۵
۸۸
اگر! سرمه باشد و گر توتیا
هر آنکس کهاو خر جبی و جه کرد
گشاده شود زان زبانها دروی
و گر بذل وبخشش ندارد به کار
توانگرش دانند و درویش دل
شده مال او زشتی نام اوی
زمانه دهد مال او را به باد
کجا نبود از چیز خود سربلند
کهدخلشهز ارست وخرجشیکی
چوحوضی که درویهمی*آید آب
برفتن بود مخرح آب تنگث
بگندد درورخنه افتد ۲ عظیم
چوخواهی کهماهتبر آیدزمیغ
بخور هرچهداری؟ فزونی بده
سه فرزند آن مرد بازار گان
شنیدند پند پسدر سر بسر
گرفتند در گوش و گشتند شاد
زناگه رمی دور کرد اختیار
دو گاو فوی۴"داشت مرد جوان
باب گاو و شیر
چو حرجش کنی هم پذیرد فنا
وراکی؟ پسندد خردمند مرد
گزافش پشیمانی آرد به روی
بماند نکوهیده روز گار
گنامی نکرده زهرکس حجل
به گاه شدن بد سرانجام اوی
ازو کس بهنیکی نیارد به باد؟
ندارد چنان کس دل هوشمند؟
ندارد نصیب از خسرد اند کی
زبسپا کیوروشنی چون گلاب
گنف دربنشدردی؟ لو ده سنکّث
بخیلی بدین* سان کندزر وسیم
چودخلت بودخر ج کن بیددیخ
ببخشش وبرابرو" مینکن گره
سر افراز بودند و روشنروان
که بایستی آنرا نوشتن بزرا!
کسی غافل از پند پیران مباد""
بسی استران بر نهادند بار
مر آنهردو را کرد باخود روان
۱ و گر ۲- کم ۳ب نباشد چنین مرد جز بمد نژاد. ۴- بیت حذف شده
است. ۵- نمی. ۶-آب. ۷- گردد (دل:ن). ۸- بدان. -٩ خواهی. ۱۰ بخشش
وبرایر. ۱ م: به گقت پدر کرده عزمسفر . ۷۲ اضافه دارد؛: پی کسب کردن بزد گین
سر # بگفت پدر کرد عزم سفر ۱۳- جوان.
۶۵
۷۵
کلیله ودمنه منظوم
شتربه یکی خود ازان نامداشت
چو بازار ان چند منزل براند؟
بدانسان که درتننجنبید ر کت
چو گاو آن چنانسرزرفتن بکاشت؟
کهچرن کاو قوت پذیرد تمام
در آنراهيكروزويك شب ببود
فراوانبزد چوبوبگذارد گام؟
ورا خواربگذاشت مردوبرفت
جو نزديك بازار گان راه برد
چوبا" شتربه قوت آمد پدید
زمینی بکردار دیبای * چین
درختان بسیار و آب"! روان
چوشخصی کهازرنج و تیماربیم
بدان جایگهشتر به ۱۱ گشت شاد
جرا گاه خوددیدهم چونبهشت
بدانسان کهدر نظم شهنامه گفت
بهرسویکی؟۱ آمد آن چون گلاب
چوزنگی کهبستر زجوشن کند
به اند زمان گاو قوت گرفت
بدان؟زوروقوت بدان۱۲شاخ ویال
۸۹
همه عمر در آخر آرام داشت!
از آن کاروان شتربه باز ماند
بهره اسب هم باز ساند زتك
کسیرابه تیمار او باز داشت
ورا در پی او براند به کام
ورا بودن او نمیداشت سود
که گر چند لاغر نبد بود خام
پس کاروان را بپیمود تفت*
چنین؟ گفتکان گاو در ره بمرد
ازان رهسوی مرغزاری کشید
زمنشورنیلوفرو نر گس*ویاسمین
زهر شاخ دراج وقمری نوان
سپهرش رساند به ناز و نعیم
از ان حستکیها نیامدش ۳ یاد
کهرضوانبدود ر؟۱ کل و لاله کشت
چودانا نهان بر کشید از نهنت
شناور شده ماخ *۲برروی آب
چوهند و که آیینه روشن کند
کسی کش بدیدیبما ندیشگفت
ز گاوان گیتی نبودش ممال
۱ پیت حذف شده است. ۷- بماعد ۳- نگشت ۲ : چوب بگزارد کام
۵- م: دراه پیمود ورفت. ع۶-بدو. ۷-در.- مد بازار ۵-٩ : ندارد. ۱۰- زدیدار
آن شاد گشتی. ۱۱- م: شتربه ز آنجایگه. ۱۲- خستگیهایش نامد. ۱۳- دروجود
۲ آب دادن. ۵ ۱- زاغ. ۱۶-ع: در آن. ۸-۱۷ : در آن.
۹۰
۸.۰
۸۵
۹۰
۹۵
بدان سان! نشاطیبدانراهبافت
بکرد اندر آن بیشه بانگی بلند
یکی شیر نزديك آن مرغزار
ددان فراوان به فرمان اوی
شده کر کک ۳ و کفتارو یو ز ۴و پلنگ
گراز گرازان و ببر دمان
شغال ۲ فراوان وروباه هسم
بههر چیز درصید غریده بود
چو در گوش شیر آمد آوازاوی
هراسی چنان بردلش گشت*چیر
دلش داشت ز آواز او بیم جان
بر شیر ازان انجمن دو شغال
یکی را کلله دوز دمنه نام
زمهردل اینپیش آن۱!۵ بندهبود
دها وذکایی قوی داشتند
ولی ۳ دمنهبودیحریصیعظیم
کلیله خردمند و آهسته بود
بدو گفت دمنه که ای نيك یار
به ذرفی نگه کن ملكرا ببین
باب گاو وشیر
که سرراز راه سلامت بتافت
نيامد به آخر ورا سودمند ۲
به بیشه درون داشت جایقرار
همه رام گشته به پیمان اوی
به نزديك شیر انجمنر نکر نکی۵
همهجمع نزديك شیر ژیان *
گرفته پی نره شیر دژم
ولی گاو را شکل ادیده بود
فرو رفت درخود دد جنکّجوی
کچون روبه ماده شد نره شیر
ولیکننهانداشت بیم؟ از ددان
بهم دوست بودند از چند سال
بهم بودشان خوردو آرامو کام*۲
زدانش دل هردو اکنده بود
همیسربه دانش برافراشتند ۱۲
نبو دیبهعرض اندرش با و بیم
زبان را ز گفتار بد بسته بود
بهرای وخرد پخته ۴" روز کار
که گوبی ورا*" بسته دارد زمین
۱ - چون. ۲- پساز بیت آتی. ۳- یوز. *- گر گث. ۵- اضافهدارد:
شغال و گرازان وییردلیر#همه جمع نزديك آن نره شیر. ۶ بیت حذف شده است.
۷- شغالان. ۸- چنان گشت. ٩-م: ولی بیم دل را نیفت. ۱۰- پس ازبیت آتی.
ع- ۱۲.9۱ بیتحذف شدهاست. ۱۳- دل.۱۴- برای وخرد نکته-۵ ۱- که او.
۱۱۰
۱۱۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
کلیله بدو گفت از اين در گذر
درین بیشه قوتی نداریم کم
مرا وترا در چنین بار گاه۲
زمیران وخاصان این درنهایم
سزاوار مانیستزین گنه گنت
مرا و ترا در چنین انجمن
کسی کو ز اندازةٌ حود گذشت
دلیری ورا آورد مرک * بار
بدو گفت دمنه که بامن بگوی
کلیله بدو گنت کای هوشیار
شنیدم کین پیش در مرز روم
بزر گی اساس * عمارن فکند
به فرمان آن نامور پیش بین
دو میدان بر آورده دیوار بود
حداوند آن خانة دلپذیر
به نز د درو کر ورا بسته بود
همی دید کایشان فراز درعت
در آندرز تختهبه ز خم و به کوب
شکافندةٌ جوب چون وقت دید
اِ۹
کزین گونه دانش نیامد بهبر
چو گستاخ گردیم" یابیم غم
جه کارست با جنبش پادشاه
به کاری همه عمر در خورنهایم
ترازین که گفتینعردنیست جفت
به اندازه باید که باشد سخن ۳
سخنهای او باد باشد بهدشت ۴
بدانسان که؟ بوزینه بالای دار
که بوزینه را جون بد آمد۲بهروی
چوپرسیدیا کنونسخن* گوشداد
که شادند عالم بدان مرز و بوم
که در شهر کاخحی بر آرد بلند
بهشتی بر آمد "۲ زروی زمین
درو کر همه روزه ۱۱ در کاربود
به زنجیر بوزینهای داشت پیر
در آن بند بوزینه آهسته بوو ۱۳
کشید ند اره در آنچوب سخت
تراشیده در کار بودی؟ دوجوب
یکی درزدو دیگری ۱۴ بر کشید
۱- زین پیشجویم. ۲-م: پیشگاه. ۳ بگفتن. ۷- همه دانش و رای او
باد گشت. وب ننگگ. مت بکر دار. ۹ میچه آمد. ش__ من ۹ بزر گی که اساس-.
۰ اب به, ۱۱ روزه. ۲ : درو گرهمه روزدر کار بود. ۲ ۱- برده. ۱۷- دز.
۱۳۵
۱۴۰
۹۲
نبد هیچ پوزینه آ گاه از این
بشد برسرچوب ایشان نشست
ورا رفت دوخایه اندر شکاف
بماندش در ان خایهو اوبمرد
مثل گشت ایندر سراسر جهان
بدو گفت دمنه که دانستم این
ولی قربت شاه روشن روان
اگر مالداری و گرتنگك دست
تواز دولت وقربت ۴ پادشاه
بود قربت شاه را جند چیز
زبون کردن دشمن و کام دوست
قناعت همیشه زدون همتیست
کرت * همتاز طعمه درنگذرد
که دل شادداردبه يك استخوان
ا گر شیریازد بهعر گوشچنگث
همانگهبدارد زحر گوش دست
کسی راکه همت نباشد بلند
کسی کز بزر گی دلی دید شاد
که کم عمرباشد بکرداد گل
که دارد دل هوشمندان دلیر
باب گاو وشیر
که نا گه قضابر گشاید کمین ۱
بیارید نا که سوی میخ دست
بر آورد نا گاه ۲ میخ از گزاف
نگون گشت و جانرا بمالك سپرد
که بوزینگانرا درو گر مخوان
فرو غ ازتو گیرد " زمان وزمين
پی طعمه وقوت نبود بدان
شکمسیر گرد بهچیزی کههست
بجز نام جاوید چیزی مخواه
که نزد خردمند باشد عزیز
که اینهردو نزديكدانانکو ست
بدون همتان بربباید گریست
سرشت سگی در میان آورد
و گر خردهای* کانیفتدزخوان"
چو کوری ببیند نجوید درنگک
بکوشد کندارد ۸ سر کور پست
سرش پست تر دان زخاك نژند
هس
بزرگی نباشد کم از جام مل
نترسند مستان ز آهنگگ شیر
۱ اضافه دارد: همی بود بوزینهاندر کمین * بر آورد نا گاهمیخ از زمین.
۷- بکشش. ۳- دارد.۴- قربتودولت. ۵ب اگر. عسخوردة. ۷- نان. ۸سم: گردد.
۱۴۵
۱۵۵
۱۶۰
کلیله ودمنة منظوم
بود عمر کل چند روزه فزون
کلیله بدو گنت کای پاك زاد
ولیکن هر آنکس کهدارد خرد
بداند که هرقوم را پایه ایست
منوتو نهایم آنك نزديك کس
زخاصان اين در ۴ توانیم بود
بدو گفت دمنه که کار جهان
میان همه کس بود مشترك
بکردار باغ و زمین وضیاع
میان علایق درین فرش خاك
چو دردلنیاری تو کاریبزر کك
خحطر هاست در کارها بی مان
و لیهر کهتر سنده! کشت از عطر
بزرگی به کوشش توان یافتن
چوشخصی که بسیار کوشددر آن
چو افکندن آن به دل در کند ٩
جدایی زهمت بلندان سزد
بودحرصتودر ۲ سرایسپنج
ولی بارآن بیشتر خرمیست
۹۳
زعمری کز اندازهباشد ۱ برون
شنیدم سخنها که کردی تویاد
زدانش همه عمر رامش برد
جواورا زهر دانشی مایه ایست
چنین پایه درخاطر آریم وبس ۲
ازاین؟ حاصل مابود داغ ودود
بر بخردان * آشکار و نهان
همهبهره دارند از این يك بيك
که باشد میان گروهی مشاع
پی منزلتها ۴ بود اشتراك
بان کی اند ول ۲ومتر کت
که دلها بپیچد زآسیب آن
نگردد بزر گک ار چه دارد هنر
که آسانتوان روی از آن تافتن
که بردارد از خال سنگی گران
به آسانیش بر زمین افکند
از ان کش نکوهیده دارد خسرد
کلیله در کرب واندوه و رنج
همهکاردر کوشش آدمیست ۱۱
| گردر دل آید"" بزر گیرواست
۱- عمرباشد ز اندازه ۲ ع: آدیم بس. ۳- در گه. ۴- کزین. ۵- بنزد
مهان. عب منزلی را. ۷- بزر گک . ۸- دل هر که ترسیده. -٩ افکند آنرا.
۰ کهحرص است اندر. ۱۱- بیت حذف شده است. ۱۲ م: آرد.
۱۶۵
۱۷۰
۱۷۵
۱۸۰
۹۲
کلیله بدو گفت رای تو چیست
بدو گفتمیخواهم اینيك یار
نمایم که دارم هنر درا گهر
بکوشمدر آن ۳ کاروافسون کنم
چوایمن کند دل ز کاو ستر کک
کلیله بدو گفت بر نفس شیر
مک آنك هر گز نگفتست کس
چگّونه توان دیدن * آثار بیم
بدو گفت دمنه که از نيك وبد
کرا دل بدانش مزین بود
ببیند نهان دل سنکك ؟ و کوه
کلیله بدو گفت کای هوشیار
که باشد در آنمرترا ۲ بیم جان
دل نره شیر ار بود هوشیار
تو نزديك شاهان کجا بودهای
ندانی کهعدمت چکونه کنی
بدو گفتدمنه کهبارای""وهوش
دل مرد باید که دانا بود
برین داستان زددلیری ستر گت
چودر دل کندمهر آرام!۱ و گنج
باب گاو شیر
که بنیاد گفتار باری قویست
که برشیر خود را کنم آشکار
زکار زمانه نیم بیخبر؟
چنان کز داش ترس بیرون کنم
بیابم برش ۴ پایگاهی ب-زر گث
چکّونه شود وهم واندیشه چیر
کهنبود بدان بارو فریادرس
توزین گفت هستی دلیری عظیم
توان دید اثرها به نور رد
برو راز جون روز روشن بود
کز آیینه هر گز نبیند گروه
چکو نه کنی فربتی اختیار
هیب خطرها زمان تا زمان
بیندیشد از قربت شهریار
که گرد در شاه نپسودهای ۸
بدین نام * خودرا بخالك انکنی
چو گویم سخنپهن بگثای گوش
که دانا بدانش توانا بود
که دانا نترسد زکار بزر گت
زبردستی اندر سرای سپنج
۱- خرد از. ۲- اضافه دارد : که از گاو ترس است قا لب بوی # براندم
جفتش از آن ترس موی. ۳- اين. ۷ب بدان. ۵- دید. ۶ دل سنگگ. ۷- قر بشت.
۸- که در حدمت شهنیاسودة. 8- بدان چیز. ۱۰- باز آر. ۱- مچرو آرام.
۱۸۵
۱۹۵
کلیله و دمنهٌ منظوم
نپیچد! سرازهرچه آیدش پیش
کرا دانش ورای؟ وافر بود
غریبی ودوری زقوم ودیار
چوداردبه مردی کسی دل دلیر
کلیله بدو گنت شاهان داد
به فضل ومروت که دارد کسی
کسی رادهند از جهان کارو کام
بود نست این سخن در خحطر
نجوبد درختی که باشد بلند
درختی که نزديك باشد بدوی
بدو گفت دمنه کهای نيك خواه
باول نبودندازانسان ۶ بزر گك
به اندیشه تخم خحرد ۲ کشته اند
به علم ارشوی درجهان مجتهد
چو چیزی نجویی نیابی زبسن
هنرمند اگر هست خالك زمین
که یابی بزر گش بهفرجام؟ کار
چهعوش گفت دانای شهر صطخر
هنرمند را گوهری دان نهان
هر آنکس که جوید در شهریار
برنجی که یابد!" ندارد خحروش
۹۵
کهدارد مس برسر نوش نیش
همه عمر بر کسب قادر بود
ندارد و را خستهةً روز کار
پذبره شود دشمنان را چوشیر
کزایشان بهرجای گیرند " یساد
بزرگی نبخشند؟ او درا بسی
که ازحق موروث نازد مدام
بدان سان کهقد بر کشد شاخ زر
وگکر سایةٌ او بود سودمند
بر آید نهد سوی آنشاخ رویه
بزر گان عالم بمر پادشاه
خردمند ودانا دلیر وستر گث
به تدریج منظور او گشتهاند
نیابی یکی حبه بی * جهد وجد
بدین ختم شد پیش دانا سخن
ورا جز بسه چشم بزرگی مبین
بزر گی ورا بر دهد روز گار
کهخا کستراز آتش آورد*" فخر
که ازخود کندنسبت اندرجهان
نیندیشد از گردش روز گاد
بو دزهرش ازخوش کواریچو نوش
اس بییچد. ۲ اقسر. ۳ همه جای دارند. ۴- ببخشد. ۵- بت حذف
شده است. ۶ ازایشان. ۷- خود. ۸- نول. -٩ سر انجام. ۰ آرد بآ تش به,
۱- باید.
۳۰۵
0
۳۱۵
۳۳۰
۶
جودر ۳ افکند روز کار
به پیش اندر از صبر دارد سپر
علی بردر شهر مکه نبشت ۴
چودرکار داری ادب هم نشین
چو دیو هوارا ببندی به ریو
زعقل توچون حرصباشدز بون
ا گر نیستت خلقو رفق وادب
وراین هرسه جاوید داری فرین
زتر کشچو بیرون کشدحرصتیر
ار راست باشیو کوتاه دست
بیابی مراد دل از روز کار
کلیله بدو گفت نزديك شیر
چواز تو کدورتبود حاصلش
چو نبود به نزديك ار حرمتت
چنینداد پاسخ بدو چرب گوی
بدان حدمت او مناسب کنم
گرم جای ازان دردم اژدهاست
نرانم"۲ بجز شکراو برزبان
چو کاری کندکان موافق بود
۱ تواند به.
۲ تیرش نبارد. ۳- نوشت.
باب گاو وشیر
توانذش! کشتن بهحلم و وقار
که تير نیازش" ندوزد جگر
که صبر ستدده وشراچون بوشت
نباشی 29 گرنیابی * فرین
گشاده شود راه گیهان حدیو
ستاید ترا جاودان رهنمون
بکوش وبپوی وقرینان ؟ طلب
به تنهاثیت کس نیابسد غمین ۲
سپر پیش تیروی از صبر گیر
نبینی بهچشم ازحو ادث*شکست
گشاده شود گر بود بسته کار
چگونه بود مرترا دل دلیر
چگونه نهی مهرخسود دردلش
جه دانش زیادت کند قربتت
که کوشم کهبشناسم اخلاقاوی
خرد را براندیشه غالب کنم
درانکار کوشم کهاورا دضاست۹
بپرهیزم از عیب اودرجهان ۱۱
بر ۴"عقل وانصاف لایق بود
۴- نیایی. ۵- نباشی.
غریبان. ۷ اضافه دارد: چه حوش گفت گوینده با آفرین ادب به زمر اث و
حلق وقر ین. سم : بچشم حوادث. 6- آرا هواست ۰ ۱- ندارم. ۱۱- جاویدان.
۲ ود
۳۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۲۷۴۰
کلیله ودمنةً منظوم
به چشمش بیارایم آن راچنان
چو کاری کند کان نباشد صواب
نباشد ازان بهرهاش جز گر ند
به رفق مدارا نمایم بدوی ۴
بدان گونه از کارش ۲ که کنم
بدان گونهحل گردد آنمشکلش۴
چواینعقلو دانش نیند *زکس
تواند هر آنکس که دارد خرد
کهحق را برشاه باطل کند
نماید مرورا زبیداد وداد۲
چوخوش گفت دانایروشنضیر
که گرحق بپو شم شودخاقددست
چو نقاش چابك که اندر قلم
ندیدست عنقا و بنگاردش ۱۰
چو از بندهٌ شاه بیند هنر
چنان میل دارد به دیدار اوی
کلیله بدو گنفت کای پرخرد
بدان ۱۴ برحذر باشیازکار عویش
بزرگان کیتی ۱۳ جنین گفتهاند
که هر گز دلیریمکن برسه کار
۱- و. ۲ ند ارم زبان را.
۲ برد
۷
که از کردن آن! بود شادمان
بود حاصل آن گزند وعذاب
بهمنعش زبان را ندارم۴ به بند
که اينکار کردن ترا نیستروی
کزان کارش اندیشه کوته کنم
کهنا کرده گردد پشیمان دلش
بهمن دارد از بند گان میل و بس
کجا مغز او را خرد پرورد
بدانسان که اوظلم؟ در دل کند
وزو* شاه باشد همه روز؟ شاد
که بیدار دل بود وهم تیز ویر
کهحق پیش ایشانز باطل فروست
وراهست دیوو فرشته بهسم
چو انديشةً دل بران ۲۲ داددش
مرورا بسر آرد بخورشید سر
که بر خدمت او دل نامجوی
اگر قربت شیر جوبی سزد
کهاز قربتاو خطرهاست بیش
بدانگه که در سخن سفتهاند
کهآن تأید از مردم هوشیار
#۴ حاصل شود. هاس بینك.
۶ بیدار. ۷- بیدار و داد. ۸ وزان . 4 روزه . ۱۰ چون بکاردش. اب :
اگر. ۱۲- با . ۱۳- پیشین .
۳۳۵
۳۵۰
۲۵۵
۳۶۰
۹۸
مکر زانك یکباره نادان بود
کنون برشمارم به تو هر سهکار
یکی قربت پادشامان بود
دومزهرخوردن بهجهل و گمان
سوم راز گفتن به نزديك زن
حکیم ۲ ار کند نست شهریار
کهباشد برو ۳ میوههای لذید
زرو نقره ولعل و گوهر همان
بود مسکن ببر وشیر * و پلنگث
همان ۶ کژدم و مارو نر اژدها
برورفتن آسان نباشد نخست
چوبستر بود گوهر وزروسیم
بدو گفتدمنه که ابن را ستست
ولیکن زمن نیز پاسخ شنو
بتیغی جهانی کرو گان تست
کسی کز خطرها گربزدچوتیر
نشاید زد آسان۸ قدم در سهکار
بلشدی همت سخا"! کستری
سه چیز دیگر را نبردیم نام
یکی شغل شاهان کهدارد حطر
سه دیگر بهبدخواه غالب شدن
باب گاو و شیر
همهساله مزدور شیطان بود
تو دانستنش خوار مایه مدار
که بريك سخنسر گرو گانبود
کهحالیتنتدستشو بدزجان ۱
که آن فاش گردد بر انجمن
به کوه بلند آن شکفتی مداد
کهومه ۴ مر آن را توانند جید
توان یافت برتیغ کوه کران
کهخاید بهدندان و گیردبه جنک
که از زخمشان کس نیابد رها
چورفتی نمانی برو تن درست
بر هوشمندان نیرزد به سیم
همه لفظت ازمعنی ۷ آراستست
که باشد جهانی به تیغی گرو
و گر رای داری جهان آن تست
میان بزر گان نگردد خطیر
چونبود ترا اين* سه چیز آشکاد
هنر کز هنر جاودان برعوری
کنونبشنو از مرد صاحب کلام
دوم کردن!۱ از آب دریا کذر
که این هرسه بی آننشایدبدن
۱- جوید. ۲- حکیمسان. ۳ درو. ۴ میوه. وت شیرو ببر. ع- همه,
۷- ازین معنی. ۸- نهادن. ٩ زین. ۱۰- بلند همتی وسخا. ۱۱- جستن.
۳۶۵
۵
کلیله و دمن منظوم
چنین گفت روشن دلی رهنمای
بر پادشاهان روشن روان
بر زاهدان قناعت پرست؟۲
کلیله بدو گفت کای سرفراز
سلامت ترا بهره بادا و خیر
اگر چه دل من بدین رام نیست
۹۹
که باشدستوده مروت! دوجای
که باشند در مملکت کامران
که هیچ ازقناعت ندارند دست
از اين کار و اندیشهای دراز
غم و رنج دل جاودان بهر غیر
حلاف توهر گز مرا کام نیست
ترس ۳
حستاخ شدن دمنه تاشیر
بشد دمنه گستاخ نزديك شیر
میان ددان کرد بر وی سلام
بکفتند با او و بشناعتش
بپرسیدش از جای؟ و آرامگاه
به پاسخ بدو دمنه گفت از قدیم
وگو مقصدی نیستم درجهان
خرد دارم ودانشورای*و هوش
که ناگه به کاریم فرمان دهی
بهدانشبر آرمچنانچون*توان
اگرچه مرا کس ندارد به کس
کسی کو بود بنده پادشاه
دلآ کنده از حرصو کشته۴ دلیر
بپرسید شیرش ز اصل" و ز نام
و را پیشتر خواند و بنواعتش
به مهر اندرو کرد لختی نگاه
یکی بندهام بر در نو مقیم
غلام تواع۸ آشکار و نهان
به فر ماننهاده دلوچشرو گوش
که آن را به پیروزی ء فرهی
بدان سان که گردی زمن شادمان
چوطاوس برکار!۱ باشد مس
به شرطی که دارد دلنيك خواه
اب مروت ستوده. ۲ م : بدست. ۳- داستان دمنه و شیر . ۴سا م: حرص
کشته. ۵- پپرسیدش او شیر زاصل. ۶ م: جاه. 9-۷ گر. ۸- پرستندهام. ۹- رای
و فرهنگ. .۱۰ م: که. ۱اظ :
۱۵
۳۵
به نيك وبه بد هم به کارآیدش
اگر عشك کردد سر !شاخ بید
از و چشم دارد حرد خیر و شر
چو دانا به دانش بود آشکار
ز دمنه چوبشنید شیر این سخن
دلش را به دیدار او کرد شاد
سبكسویخاصان خو د کردددی
کت هر یا عوعت
که باشد سرشاخ او سایه دار
نهفته نماند به گیتی هنر
که از چشم مردم نماند؟ نهان
چو آتش کهخو اهدفر وز ندهپست
چوبشنید دمنه زشیر اين* سخن
ز گفتار او شادمانه ببود
زبان خوداز بندیگشاد و گفت"
سزد کر همه زير دستان تو
نصیحت کنندت به بی گاه و گاه
يکايك به اندازة پای عویش
که جونشاه داندبهرو شنروان
نبوشد برو پایهٌ هر کسی
گستاخ شدن دمنه باشیر
اگر اختر نيك بار آیدش
ز هیزم نشاید بریدن امید"؟
بویژه که دارد نی با کهر
که با او ز دانائی افگند بن
گمان برد کوپند خواهدش داد
زبانی ز دمنه پراز گفت و گوی
در ختیست پر بر زباغ بهشت
به گردون رساند ورا روز گار
هنرمند شاخعی بود بارور
بدو شاد باشند یکسر مهان؟
سرشسویبالا گر اینده هست؟۲
کزو شادمان گشت و افکندین٩
بدانست کافسون اوداشت سود
که با جان تو آفرین باد جفت
که هستند از در پرستان تو
که اندر. نصیحت بو دحفظ شاه
نمایند دانایی و رای خویش
به هر کار انداز بندگان
زدانش وراسود باشد بسی
۱- که مردم تباشند کم از. ۲- چهار بت اضافه دارد. ۳- دو بیت آتیحذف
شدهاست. ۴ چو نندارد. ء جهان. ۷- م: گر آید جوهست. ۸- آن. -٩ گشت
وافکند. هه بگشاد گفت.
کلیله و دمنه منظوم
ورآگاه نبود ز هر پایهای
چواز کارهر کس ندارد وقوف
چو ۲ که نباشی ز کاری شکفت
۵ چو برتو نگردد! کسی آشکار
جو دانه" که در خاك باشد نهان
به پروردن آن نکوشد کسی
جویکسان بر آرد سر از زير خاله
برآید زجوی آب کرد اندرش
۰ چه خوشداستان زدیکینیکخواه
برشاه دانای دانش پژوه
که* مقدارهر کس بداند به رای
ز غافل نجوید همه عمر کام
خردمند را دوست دارد بجان
۵ فرومایه را برنیارد به جاه
چو پيرايةٌ سر شود زیب"" پای
ا گر بهره باشد ز رای و هنر
بود کار بی مردم کاردان
کجا در ویاقوت در کیسه کرد
۰ و گرسنگث برداشت رنجور شد
ز دانش ندانم ورا مابه ای
همیشه ورا کار باشد مخوف
زکار کس اندازه نتوان گرفت
نداری تو باکار او هیچ کار
نهفته نیابد کسی زو نشان
در آن حال قوت ندارد بسی۴
به تیمار قد بر کشد ز آب پاله
سر خوشه یابد بدان پرورش؟
میان گوان* بر در پادشاه؟
بود واجب این درمیان گروه۲
که رایی کهژد فست ومشکل گشای
که کاری به غافل نگردد تمام
که اینباشد ازهوشمندینشان
که آن عیب داننده داند زشاه؟
خردمند گیرد ترا سست رای
جدا دارد از آبگینه گهر
بسان تنی کو ندارد روان
گران بار نبود خردند مرد
برنجد کسی کز ""خرددور شد
۶-۱ : ندارد. ۲ دمنه. ۳- بیت حذف شده است. ۴.- بیت <ذف شده
است. ۵ب م:کچان . ۶ اضافه دارد : که من خالك راهم تو ابر بوار#یباروزاطراف
من گل بر آد. ۷ چنین واجبآید. بر - جو. 8- که دا ننده آن عیب گیرد. ۰ ۱-د یر
3 :
۵۵
۶۵
۱۰۲
دلیلیست این بر در پادشاه
چو صاحب مروت بود مردکار
که پی باز ما را ز خاله زمین
نشست بزر گان و شاهان بود
کمان ها بسازند ازان بی شمار
چو یابند مر مرد پیدا هنر
که گر بیهنربر سپهر اخترست
هنرمند را گوهر تن بود
چه خحوش داستانزدمنو چهرشاه
اگر شاه دارد خردمند خوار
| گرشهرباری که دون پرورست
به جایی که شد بی هنر کار دار
نباید به غفلت کسی را ستود
به هر شهریاری که دارد خر ۱۱
گرشرنج؟! دار رزعضوی نقور ۱۳
چو درخانه از موش دارند باه
۳ چند دانند هم خانه اش
غریبست و وحشیست بازسپید
بدو شاد باشند کاندر شکار
کستاخ شدن دمنه باشیر
که صاحب مروت ننازد بهجاه!
تو از گوهر او سخن بر میار"
بجویند و از وی بسازند زین
بدین گفت وهوش وحر دنگرود
که بردست شامانبود روز گار
نباید؟ که جویند از وی گهر
به نزد حرد کم زهحا کستر ست
هنر گوهری سخت؟ روشنبود
کهبر ۲ قدر مردم سزدهکارو جاه
ورابی جرد خواند آموز گار؟
ورانام در ملك شید! وت 5
پر از بیم گردد دل روز کار
که او را پدر بندهٌ شاه بود
کس از نفس اونیست نزدیکتر .
بکوشد کزو؟! گرد انعضودوده۱
بذرفی بکوشندش اندر ملاكك
کند کرد خویش بیگانهاش
دلش نیکی از کس ندارد امید
گر آید به پرواز آید به کار
۱- بنازد. ۲- سهبیت آتیحذف شدهاست. ۳.-نشاید. ۴-ا گر._خردمند.
خ- ع: بخت. ۷ در . مرت ده گت پراز بیم گُردد دل روز گار.. ۳۳ دو بیت آ تیحذفب
شدهاست. ۱ ۱ - گهر. ۱۲- عضو.۱۳- ۶:رنجی بفود. ۱۴- گر آن د ۱- دوبیت آتی
حذف شده است. (رك: (
۷۵
۸۵
کلیله و دمنه منظوم.
نشانند. شاها نش بردستآخحویش
جودمنه برداعت فصلی جنین
ز گفتار او در تعجب بماند
بر او آفرین کرد بیش از شمار
جو او را ازانبوه خلوتبیافت؟
به رویش در آمد کشاده جبین
که بدخواه توجاودان خسته باد
دلت شاد باد و تنت بی گزند
اگر ز آنك از من نداری گناه
سخن پرسم از شاه وال به راز
کنون روز ها شد که دارد قرار
ندارد نشاطی کزین" پیش بود
برو هست پیدا اثرهای غم
بدانسان"۱ بروفکرغا لبشدست
سزد گر گشاید بدین ۱۴بنده راز
بپاسخ بران بود شیرژیان
ز نزديك او گاو بانکی بکرد
چنانش ز خود بستد آواز گاو
چنان ترس او آشکارا ببود
برو مهر دارند از اندازه بیش
براو کرد شیر ژیان آفرین
بدانسان کهتنرا بخویدر نشا ند
مروراشد ازجان ودل دوسندار۲
به فرصت بر شیر جنگی"شتافت
زمين را ببو سید و کرد آفرین ِ
ز دیدار تو چشم بد بسته؟ باد
ترا رام۲ دوران چرخ بلند
که همواره دارم دل نیکخواه
که از وی مبادا جهان بینیاز
نکردست در بیشه جابی شکار
دل بنده زان هستپردا غ٩ ودود
غم و رنج او جاودان باد کم
کزان" اشد مرانوش گیتی کیست
که بادش ۱۳همهشادی و کام و ناز
که پوشیده دارد زوی بیم جان
بدان سان کز انشدر خ شیرزرد۱۴
که ازچنگ باشه بترسدچکاو
۱ سشاهانبر تخت(رله:م):۲-م:خواستار.۳-نيافت. ۴.-غران. ۵سیتحذف
شده است. ۶ م: پربسته. ۷- باد. ۸ جز این. ٩ب م: درد. ۱۰- بدانك ۱۱-اذ
آن. ۱۲- برین. ۱۳- باشد. ۱۴ که شد روی آن.
۹۵
۱۰۲
برو راز بکٌشاد و گفت! آشکار
چنانم ز آواز اين جانور
ا کرزوراو درخوربا نگ اوست
بنزديك او شیر روبه بود
چو زوبیم باشد به جان و بسر
ز طفلی درین بیشه پرورده ایم"
ازاین بیش پتیاره هر گزمخواه
چو این گفته بشنید دمنه ز شیر
بدو* گفت کان روز هر گز مباد
مبادا ز تو خالی این بوم و بر
نشورد کسی باتو اندر زمین
نشاید که بگذاری این جایگاه
جهان هستاندر؟ يكانگشتتو
بزر گان بیدار دل گفته اند
کهچون دردل آرد کسیخسروی
اکر شاه را قوت دل بود
و گر زور دل کم بود بار اوی
چه۱۳خوشداستانزدسخندان شیف
بچربد برو روبهی"" روز کار
گستاخ شدن دمنه باشیر
که اینست رنج من از روز گاد
که بر من همه شادی آمد بسر
بر آنم که ازپیلجنگی فزوست
ز آهنکك او دست کوته بود
بباید بریدن دل از بوم و بر
بدین مسکن و جایخو کردهایم؟
که بر کند باید دل از۴ جایگاه
به پاسخ زبان برسخن شد دلیر
که تو آوری دیگر بوم یاد؟
که هم سرفرازی وهم نامور۲
جزاین باید اندیشه کردن درین
که داری دل وزوردست*وسپاه
نبیند کسی روز کین پشت تو
ز امل خرد هیچ ننهفته اند ۰"
بدست , ار نباشد ورا دلقوی
بدان کار بد خواه مشکل بود
به کو شش بودمنعکس کار اوی۱۱
که کر شیر نر را بود دلضعیف
تودل رافوی کنز کسغم مدار
۱ کرد. ۲- خو کرده ایم. ۳ پردددهايم. ۴ - پایت از بن. ۵ چنین
عظ: بوم دیگر بهیاد. ۰۷ م: با نژادی وهم با گهر. ۸- زور ودست.۹- م: کمتر ست از
۰ سیدانگه که در سفتهاند. ۱۱ بت حذف شده است. ۱۲- چو. ۱۳- بدو روبه
مس حصییت بت بت
۱۱۵
۱۳۰
۱۳۵
کثیله و دمنةٌ منظوم
به بانگگ بلند و تن زورمند
که زورو دل! تو ندارد کسی
که سست است۴ ۲ثار آدازسخت
چنین دارم از مرد؟ داننده یاد
که در بیشهای کاروانی براند
به نزديك آن٩ رویهی جایداشت
چو بادیبجستی زنا گاه سخت
چنان دادی آواز نا دلپذیر
بدان روبه اندر گمان اوفتاد
همش گوشت باشد*همشاستخوان
بکوشید و آن را زهم بردرید
پشیمان شد و گفت هست آشکار
چو باريك باشد جوان دلیر
تسوان بسود کاو آز باشد بلند
بدان گفتم اين تا نباشی بغم؟۱
چو فرمان دهیمنشوم پیشاوی
بگیرم ز زور و دل او قیاس
دلش را ز کار وی ۲ گه کنم
درین غم نباید؟ که پیچی بسی
کهدر بیشهها زان بلرزد*درخت
که از دانش اوجهانبود" شاد
یکی طبل زیر درختی بماند
خردمندی ودانش ورایداشت
فتادی بر آن طبل شاخ درخت
که بررجستی از جای روباه پیر
که در خورد آواز دارد نهاد
طمنع داشت اورا به دلشادمان
دم اندرمیان برد و چیزی ندید
که آواز و جثه نیاید به کار
بچربد به آورد با پیل و شیر *۱
نباشد سر پنجةً زورمند
ز آواز او دل نداری دژم؟۱
بدانگه که رواندر آید بهروی
بدان گنه اين۱۴ رنج کوته کنم
بیایم برشاه دارم" سپاس
۱ب ترسی ذییم و گزند. ۲- زور ودل. ۳ نشاید. ۴ م, سخت است .
۵- 0: بیشه ازوی گریزد. ۶ ازین در چنین کرد. ۷- است. م« وی. -٩ است(؟)
۰ ۱ یکبار برپیل شیر 4-۱۱ پیچی زغم ۷۲- اضافه دارد: که آواز نبود دلیلهنر#
نگوید سخن در دل کان گچر. ۳ شاهايم و گویم. ۴ ۱- بدانسان که اندیشه
۱۳۵
۱۴۵
مت
همانگه به پاسخ بدو گفت شیر
برو تا ببینی ورا زودتر
روان کشت دمنه ز نزديك شیر
چو از دیدة شیر شد ناپدید
که شد شیر کلی پشیمان ازان
که او بر در من یکی عمر بود
ز پیمان و فرمان من سر نتافت
گر" او را بباید قوی تر زمن
چو درقوت ازمن فزونداندش
کشاده کند پیش او راز من
بزر گان پیشین همه کفته اند
که چون بندهای بر در پادشاه
ندارد ز در گاه او بهره کام
و گر چیز دارد ستاند" ازوی
برو هیچ عوشنگذرد روز گار
کنوندمنه عمریست تامضطر است
ندیدست کامی درین پیشگاه
چو از شاه خحسرم نباشد کسی
نخواهد دل آن "۳ رنج تو
نبایست نزديك کردن ورا
کستاخ شدن دمنه باشیر
که بر کشهم | کنونسویاودلیر
بدان سان که باشد بیاری خبر
بیامد زبان کرده بر گفت چیر
ازان رفتن اندیشه جایی کشید
دلش کشت در کار او بد کمان
دل او زخواری شده جفت دود
ز در گاه من هیچ نیکی نیافت
نیارد زمن باد و از؟ انجمن
به آهنگ من چیر" گرداندش
نه من مانم آسوده نه انجمن
به الماس اندیشه درسفته اند
بود مدتی بی نوا بی گناه
یکی صبح خرم نیارد به شام
نباشد به در گاه او تازه روی
نباشد زدل؟ بندة شهریار
بر من ز بیگانگان دراست؟
مرا او چگونه بود نیکخواه؟
نخواهد دلش نیکی او بسی
که نبود گشاده برو گنج تو
درین کار محرم شمردن ورا
۱- ). چون. ۲- 0: در. ۳ چيره. ۴ب ستانند. ۵- 6: به دل. ع چو
بيکانهةً اندارست. ۷- دو بیت آین حذاف شده است.
۱۵۵
تشر
کلیله و دمن منظوم
نماید زعقل خودم اين غریب
فرستادن او نبود از خرد
تو انزهرخوردن بهجهلو گمان؟
چوخواهی کسی در خور کارجست
مباد آنك گردد ز رای خرد
چو اندیشه دل بدینگونه بود
که گر دمنه با من خیانت کند
شود این فرستادن او وبال
زبیم دل من چو آگه شود
درین غم سر پنجه هامی گزید
دل او به دیدارش* آرام یافت
همان گاه دمنه بر او رسید
چولب ز آفرینشبپردات گفت
برفتم یکی گاو دیدم بزر گث
جز آواز فری ندیدم دروی؟
درونخوتی یا" شکوهی نبود
مرا دید پرسید وجیزی" نگفت
ندیدم درو آن توان۴" و شکوه
دران پهنه برجای حودسا کنست
۱۰۷
درین کار کردن نبودم مصیب!
ز نابخردی کوه کیفر برد
حه نا هوشمندم جه نا کاردان؟
دران کارت اندیشه بایدنخست؟
بود بی جرد کمتر از دام و دد
نفس در بر او ز غم؟ کشت دود
دلش خوار پیمان من بشکند
اک هه هرت دول
به قصد من اندیشه کوته شود
که نزديك او دمنه آمد پدید
تو گفتی ز دور زمان؟ کام یافت
برابر برو آفرین کسترید
که با تو همه خرمی باد جفت
نه ببری۲ دمنده نپیلی*ستر گث
بدانکّه که رو اندر آمد بروی
به دیدار کامی!۱ ز کوهی نبود
سخنهای او باعرد بود جفت۱۳
کهخواهد که سرور ۱۵ بودبر۱۶ گروه
مروراخحلاف تو تاتیتکتییت ۷
اب نصیب. ۲م بت حدف شدهاست. ۳ این بت و ببت آتیحذ فشده
است. ۴ م: شیرنر. ۵- ز دیدازاو دلش. ۶- جهان. ۷ب پیلی. ۸- ببری. -٩ ۸ :
بزوی. ۱۰- چو دیدم درو خود. ۱۱سد. ۱۲ پرسید و جیزی: ۱۳- بپرس سخنهچا
همه تيك گفت. ۱۲۷ سبتی با. ۱۵ دد. ۱۶- با. ۱۷ پس ازدوببت.
۱۶۵
۱۷۰
۱۷۵
۱۸۰
۱۰۸
چنین داد پاسخ ورا نره شیر
کسی را که یابند درتن سکون
سکوننیست برضعف جایدلیل
بودراست چودتابش ماه وهور
ترا این قیاسی ندانند راست
که؟ او مرترادید وچیزینگفت
که ساکن بود با گیا باد سخت
بدانگه که اندر* دل آرد نهیب
کسی را کههست ازهنر چیردست
بغرد" ز جای ازدمای ستر گک
کسیرا کجادشمنی هستخو ار
و گر دشمنش شهریاری بود
که حصمش ببرد سر اونهان*۱
بکویند این پارسی و دری
چودرجنگث خحصم تونبودبزره
که داند دل و زهرةٌ شیرنر
نگیرند شیران شغالان ز شخ
بدو گفت دمنه ری پر گره
که باشد دل مرد ساکن! دلیر
سکون وی او را ندارد زبون
کس این راآنگو ید کثیروقلیل؟
سکون دل مرد برهان زور
زدانا نبوشد که ظنت حطاست
نباید بدین دل ز اندیشه رفت
که دربيشه ازین بر آرد درخت
سر کاخجها زو گراید به شیب؟
نیالاید او دست بر زیر دست
جودرپیش خصمی ببیندبزر گث
ندارد بروه دشمنی آشکار
نهان داشتن صعب کاری بود
نداند!! کسی راز او در جهان
که باخصم نیکو بود همسری۱۳
نخو اندترا کسدلیروستر ۱۳۵5
چو خصمی نباشد ورا معتبر
نه بازان سکالند صید ملخ
که کار ورا طول و عرضی منه
اٍ- اصل: مرد دل سا کن. ۲ کسی دا: ب ۳ دو یت آتی حذاف شدهاست.
۴ گر. ۵ اودد. ۶ب نشیب. ۷- تغرد. ۸ بدو. -٩ اگر. ۰ ۱-م: نا گپان
۱ ندادد. ۱۲-م : همبری. ۱۳ اضافه دارد: خنك آنکه حصمش بود نره شیر له
که بازو قوی داردو دل دلیر.
۱۸۵
۱۹۰
۱۹۵
کلله و دمنة ۰
ا گر ازانك فرمان بیابم ز شاه
کنم بنده او را به در گاه اوی
جودمنه براند اینسخن برزبان
بدو کَفت بر گرد و او دا بیار
جو بشنید دمنه شتاباد برفت
بر شتربه رفت" مانند باد
سخن گفت با گاوجنگی؟ دلیر
کهنزديك اویت برع ی درنگث
ز ۲ تقصیر هائی که کردی زبن
و گر کندی آری به رفتن بهکار
گزند ددان بینی و چنکث تبز
ترا بهره از کارهاه غم بود
درین آمدن کر توجوبی"*ادرنکت
بدو شتربه گفتاین شیر کیست
به پاسخ بدو گفت دمنه دلیر
ددان مرورا سربسر؟! زیردست
تنش زورمندست وچنکش دراز
چو بشنید گاواینسرش گشتپست
به پاسخچنی ن ۱۴ گفت کینمشکلست
بیارم کنونش بدین بار گاه
بهاندازه نیکوبود گنت و گوی
ز گفتار او شیر شد شادمان
که بادا ترا شادی از روز گار
دلی شاد و رم خرامید؟ تفت
چوبایست؟ با اوز بان*بر کشاد
که از بیشه مارا فرستاد شیر
امانیابی اززخم دندان وچنگث
چو رفتی نباشد کسی را سخن
نگردد به بایست تو روز کار
شود روز بر چشم نو رستخیز
چو رنجیده باشد؟ امان کم بود
جو من باز گردم شود کارتنکگگ
کزویم بباید باندیشه زیست
که شاه ددانبزر گث استشیر ۱۳
بترسد ز "آهنگت او پیل مست
دلیرش نکردد سپهر از فراز
تو گفتی زمین پای او را ببست
درین آمدن با تو بیم دلست
۱ که گر ۲ م : خراسید. ۳- م : شتر به. ۴ مد بیا یست. د- سخن.
۶ گاوو جنگی. ۷-به..۸-کاهلی -٩ باشی .۰ ۱- بهجوبی: ۱- کهاین. ۲ ۱ م:ددان
است وشیر دلیر ۱۳ جمله. ۱۴ بدو.
۳۰۵
3
بيایم گرم تو قوی دل کنی
که ایمن بمانم "من از چنگت اوی
به تزديك او دمنه سو گند حود
روان گشتبا او به نزديك شیر
| وردن دمنه شتر ده ادا زد دا شیر
چو آمد بپرسید شیرش بمهر
زمین را ببوسید گاو بزر گگ
ورا شیر بنوانعت بیش از کران
بیرسیداش از جای و آرامگاه
که چونی درینبیشهچون آمدی
شتر به ز گفتار او کشت شاد
ز حال خود و کار بازارگان
ازان سستی وباز ماندن ز راه"
بفرمود شیرش که اینجا بپای
کههر گز نخواهم کهباشیغریب
چو زو شتربه این سخنها شنید
ازان دل نوازی بخیره بماند
آوردن ده 0 [] 9
یر
نبینم به قصد خحود آهنکك اوی
که از باد با من؟ نیابی تو گرد
دل گاو جنگی به رفتن دلیر
۳
ستودش فراوان وبکشود"چهر
به نزديك آن نره شیر ستر گث
بدان سان که شدخرم وشادمان
چنانچون*بود مشفقی نیکخواه
که بادا ز تو دور؟ دست بدی
ببوسید خاله و زبان برگشاد۲
سخن گفت نزديك شیر ژیان۸
وزان بيشةٌ جای آب و گیاه"!
به گاه و به بیگاه نزد! من آی
ز"چیزی زدر گاه منبینصیب
میان سخن لطت او را بدید
ز شادیهمی خو است جان بر فشا ند
۱- نباشم. ۷۲- م: نی. ۳- عنوان حذف شدهاست. ۴ فراوان و بگشاد.
۵ب جنانجو او. خ- بسته. ۷- مصراع حذف شدهاست. ۸- ست حذف شده است.
۹ مصراع حذف شده است.
۰ اب توباد. ۱۱- پیش ۱۲- به .
۱۵
کلیله ودمهةٌ منظوم
بدان سان به حدمت فرو ایستاد
چو انديشةً دلزبد بود فرد
بران!سانهمیداشت اوراعزیز
چو دیدش پرستنده و نيك رای
بدانست اندازة رای اوی؟
ورا احترامی ازان بیش کرد
به هر چیز او را همی آزمود
چو*بر کار او نيك بکشاد چهر
بدان گونه با شیر نزديك گشت
چو دمنه چنان قربت او بدید
چنان حشمکینشدز کردار*شیر
نفس گرم شد در براو چو دود
۵ حسد آتش تیز باشد چنان
۳۰
جدا شد ز آرام و صبر*! وقرار
پیامد به نزد کلیله چو باد
که دیدی که؟۱ برمن ز نابخردی
من آنم که کردش فضا کورو کر
شدم در پی کام۱۴ و مقصود شیر
کشیدم کسی را براو ز۲ دشت
۱۳۱۱
که نزديك او داد خدمت بداد
مرو رابه عود شیر نزديك کرد
که نزد بخیلان بود مال و چیز
حلیم و خردمند و نیکی نمای"
هنردید؟ ودانش سراپای اویه
بهرو زوشبشمحرم خوبش کرد
جو او هیچ کس بردر او نبود
زمان تا زمانش بیفزود مهر
که از جمله۲ خحاصاناودر گذشت
یکی باد سرد از جگر بر کشید
که از ندمت اودلش گشت سیر
زمان تا زمان حشم او برفزود
که کس زورهایی نیابد* بهجان
دلیحستةٌ غم۱۱ ۰ تنی سو گوار
غم دل به نزديك او کرد یاد
چهآورد دوران چر خ۴" از بدی
بدان سان که برپای خود زدتبر
گراییدم از سوی بالا به زیر
که| کنونبهصدپایهازمن گذشت
ات : بدبن. ۳۳ مصراع حذف شدهاست. ۳ مصراع حذف شدهاست.
۲ب بود. ۵ او وبای. ع- در. ۷- : جمع مس مد دبدار. -٩ امان خود نباشد .
, 0-۱: خواب ۱۱- بودش. ۱۲- دیدی . بر. ۱۳- چرخ بلند. ۱۴- پی وکام .
۳۵
۴۵
۱۱
ورا بر" گزید و مرا دور کرد
بسان۴ شکر می گدازم در آب
پر آمد ز گاو؟ آتشی بر سرم
کلیله چنین۲ داد پاسخ بدوی
که خود را خردمند وداناشمرد
لب او بران غبن شد پر ز باد
بیرسید دمنه که زاهد که بود
کلیله بدو گفت در؟ مرز شام
مرورا بزرگی و خود کامه ای
در آن جامه دزدیطمع کر دزود*۱
که خواهم که باشم برتو مرید
ورا کرد در حال زاهد قبول
مریدش همی بود نیکی نمای
بدان فر صتیجستوجامه۳" ببرد
چو زاهد نکّه کرد جامه ندید
که آتش زبانه بر ارد به تاب
بر آن آمد از غایت کین و قهر
مک آرد او را به شهر اندرون
اس بر. .. ۲- دلم زین غم وغصه.
کردن دمنه از گاو وشبر پیش کلیله به سیب قربت یافتن گاو.
آش است دودیده.
سرود. -٩ گفت که در.
وب م: بباز ید خمم.
۳۹ کرده بود.
۷ بدو.
آوردن دمنهٌ شتر به [را]نزديك شیر
دلم راغم و غصه" رنجور کرد؟
دودیده پرازعون ودل*پرزتاب
ندانم که چون دام او گسترم
که هستیجو آنز اهد نيكعوی
مرید از برش پوشش او ببرد
به نادانی اندر ندامت فتاد
که مکر مربدی عم او فزوو۸
ازین پیش بد زاهدی نيك نام
بداد از برحویش تن جامه ای
برزاهد آمد بکردار دود
که زیید!! ترا بنده چون بایزید
که کمتر بود پارسا" بیفضول
زمان تا زمانش بمالید پای
بدی را ندارد خردمند خرد؟!
بدان گنه دودش به سر بردوید
پشیمانیش داشت اندر عذاب
که از روستاراهجوید*۲ بهشهر
سرش پرز بادود لش پرزخو ن۱۷,۱۴
۳-م: اضافه دارد عنوان : شکایت
۴ میان. ۵- پراز
۸- چنان داستانی ببا ید
۱ : زهد. ۱۲- پارسایی.
۸-۳ : جست -یامه: ۱۴ خورد. ۵ 6-۱:راه خسواند. ۱۶- بیت حذف شده
است. ۱۷ 8: اضافه داردعنو انرا: تمثیل کلیله در بیان زاهد ودزد که جامة زاهد برد.
کلیله ودمنةٌ منظوم
۵۰ چو آمدبه ره بر یکیبيشه یافت
بدید؟اندران بیشه دو گوسفند
زده شاخ درشاخ از هم زبون
فتاده یکی روبه اندرمیان
که" ناگاه زخمی بینداختند
۵۵ دران بیشه زاهد بر آن؟ بنگرید
عجب ماند در کار گردنده* دهر
چو زاهد به شهر آمد از گردراه
که* آن زنهمهعمر*میخواره بود
کنیزیجو انداشت*۱ صاحبجمال
۰ مروراجوانی همیداشت دوست
کنیزك ز دیدار نو ناشکیب
زن تیره دل بود؟" زان کارننگت
کنی له شده سست پیش جوان
ز کارش دل پیرزن خسته بود
۶۵ دوجو زهر قاتل نهاده بدست
جو ان چو نشب از جاممیستشد
به نزديك او شد پر آواز و درد
شب تیر و۱۷ بگرفت کلکیدر از۱۸
۱ بدو درشکافت. . ۲- بدند.
نو شتا پید و آمددوان, ۷- م: ز. ۸-
۱۳
جو باد گذاری درو درشتافت!
به گردن قوی و به تن زورمند
زاندام ایشان روان گشته حون
بیالوده از خون ایشان دهان
تن روبه از جان پپرداختند
پی حرص رو باه را کشته دید
شتابید و آمدبه شب؟ سویشهر
به۲ نزد زنی بافت آرامگاه
مرو را کنیزان آن کاره بود
کزو بود!" اسباب اوماه وسال
بهم رفتهبودندچونمغزوپوست
بدان حسن وزییایی ۱۲وغنجوز یب
همه روزبا آن؟۲ کنيزك بهجنگگ
ازو*" هیچ نشکیفتی يك زمان
دل اندر؟"ملاك جوان بسته بود
که او را بیابد ز ناگاه مست
زن پیر دبدش که از دست شد
ز شلوار کونش برهته بکرد
ضمیر خود ازهر کسیداشتر از۱۹
۳-ز. ۷ بدان . ۵- کارو کرداد.
: چو. ٩ روژه. ۱۰ یافت. ۱۱ بدوداده.
۲ ): حسن زیبایی. ۱۳-پردلکرده. ۱۴- بهآن. ۵ ۱ کزو. ۱۶- دلش بر.
۷- طلب کرد. ۱۸- 0: در آن. ٩۱-م: زان.
۷۵
۸۵
۱۱۴
دوجوزهر سوده بدانآدر فکند
سر کلك در کون خفته نهاد
ازان خفته نا گاه بادی بجست
پس او زن سالخورشد نگون؟
جو خود را درانکارآداناشمرد
نکر تا تو آسان ازین نگذري
اگر بد سگا لد کسی بر کسی
دروغست این و ترا باورست
نکه کن در آن نامه باستان
سرافراز فردوسی نامور
نگر تاچه کاری همان بدروی
ار زهر پیش آوری ور شکر
چو نیرنگک نا بردبارت کند
بکوش ومیندیش جز نیکویی
جوزالازپس آنجو ان گشت سرد
همی دید زاهد که بیدار بود
در آن حالتی کشت پیدا بروی
چومهر از سویشرق گشت۱۳آشکار
ازان طلمت و فسق؟از اهد بجست
آوردن دمنه شتر به [را] نزديكك شیر
بدی بر بدان هست ناسو دمند ك_ِ_
بدان تا دهد جان او را بباد ..""
شد آن زهردر کام؟ او درنشست
بدان زمرجاش زتن شد برون
بهتیزی که خفته بداد او بمرد
به آغاز فرجامها
سزد از ی بد ایمن نباشد بسی
7
بد کتری؟*
که چشمزمانه به عواب|اندرست۲
که کردستنظم آن سرراستان*
ز گفتار دانا نباشد گذر
سخن هرچه گوبیهمان بعنوی؟
زمانه ز کار تو دارد خبر
سزای تواندر کنارت کند
کههرچیز کاندیشی آن خودتویی
بدانسانبدو باز کشت آنچه*۱ کرد
ازان برتنش پرنیان خار بود
کز اندام او خویرو انشدچو جوی۱۱
شکست آمد از روم بر زنگبار
تو گفتی کهاز بندوز ندانپرست۱۳
اب بدو. ۲ 6: حلق. ۳- همان که شد آن زاله زن سرنگون. ۴- بدان قصد.
۵- بت حذف شده است. نت زو گر. ۷ بت حذف شده است. ۸- داستان .
-٩ مه بیت آنی حذف شدهاست. ۱۰- آنگ. ۱۱ یت حذف شده. ۱۲- شد.
۳ ظلمت فسق. ۱۳- پجست .
2
3
کلبله و دمنةٌ منظوم
4 ۰
۹۵
همی گشت در جست و جویمرید
شب آمد طلب کرد جایی د گر
به دیدار او کفشگر کفت شاد
به زن گفت کین را توتیمار دار
بشد خود بمهمان در دیگری
یکی مرد حجام همسایه داشت
میان جوان و زن کفشگر
زن مرد حجام بودی سفیر؟
بدو گنت رو زود اورا بگوی
به دملیز در جای زاهد بکرد
بخفت و بخرقه سر اندر کشید
جومعشوق زن رفته بد پیش در
بران کار بروی گمان برده بود
زن مرد حجام کان را؟ بدید
دل کفشگر زان برنجید سخت
بخانه در آمد پر* آواز و مست
بزدچوب بسیارش وخود بخفت
چودرخو ابشدمردو کمشدسخن
بدو گفت توبسته زین سان بدار
چه گویی؟ مرورا چه خواهیم کرد
زن کفشگر گفت کم کن خن
۱۱۵
چنان پارسایی فرید! و وحید
در آمد به خان یکی کفشگر
مرورا برخویشتن جای داد
که مهمان بر بخرداننیستخوار
زنش داشت با نوجوانی سری
کهدرصنعت خو یشتنمابهداشت
| گرعیشبودیو گرخواب وخور
زن بد بود در خور تیخ و تیر
که خالیست خانه۴ بهانه مجوی
بیاورد جیزی و زاهد بخورد
همه کار و کردار ایشان بدید
بيامد بدیدش به ره کفشگر
دلش شد ز دیدار او پر ز دود
جوان رابجای خود اندر کشید
بلرزید برخود چوشاخ درخعت
زد خویش را برستونی ببست
تو گفتی که باحاك گشتت جفت
زن مرد حجام شد پیش زن
دران خانه معشوق در انتظار
دلمن بدین گشت پراد! غ ودرد
ازین بند بسته مرا باز کن
۱ فرر ند بود. ۷۲- نفیر۳۰- حجره. مت : آن را.ه دل.ع۶- 10 گیریا:
۷ ازین شد پراز.
۱۱۶
۱۹۵
۱۳۰
۱۳۵
ترامن ببندم بدین ریسمان
وزان پس بيایم گشایم ترا
د گر ره ببندی! مرا هم چنین
زنمرد حجام ازان؟ گشت شاد
زن کفشگر دست را کرد پیش
به نزديك معشوق شدهم چوباد
همان لحظه بیدار شد کفشگر
ز زن بودیکباره در عشم وتاب
زن مرد حجام سر کرده پست
بدان تا بآواز ناید به دام
ز خاموشی او برنجید مست
بشد زود و بینیش ببریدعوار
به دشنام بینیش بر کف نهاد
بنزديك معشوقه خود فرست
بگفت این سخنباز گشتو بخفت
زنش باز گردید و آن را؟ بدید
ورا زودبگشاد و خودر! ببست
که ای کرد گار زمان و مکان
بدین بد که۱۱ کردست اودا مگیر
برت هر کرا از خرد مایه هست
اون دمنه شتر به [ا] تزديك شیر
شوم دارم او را دمی شادمان
به پاداش نیکی نمایم ترا
که از داد گر بر توباد آفرین
بیآمد بزودی ورا بر گشاد
ورابررستونبست برجایخو یش
ازان چوت و بستن؟ نیاورد یاد
به دشنام دادن بر آورد سر
سخن کَفتازازن نیامد جواب
نیاورد؟ پاسخ زباه را بیست
دلش را در آن بود اندیشه خام
بجس تآو به نشکرده یازیددست
بدان سان که بدبسته پهلوی دار
بدو گقت کین را هم از بامداد
بدان را همی هديةً بد* فرست
سرش گشت درحال باخوابجفت
سرشکش زمر گانبهر خبرچکید
بدان گو نهدربند برداشت*!دست
توبی قادر و زندةً جاودان
که مستی ز غفلت ندارد کدازن
همیشهجهدیو | نهبا شدچهمست۱۳
۱- باره بندی. ۲- ازین. ۳- دستش. ۴- گت واز. ۵ب م: براو ز.
وب زرنجش. ۷- یامد به برید بینش. ۸ م: خود. :0-٩ گردید آنرا. 6-۱۰:
بگشاد. ۱- 0: بد کردست. ۱۲- این بت دیت آتی حذف شدهاست.
۱۳۰
۱۳۵
۱۴۰
۱۴۵
کلله ودمنة منظوم-
اگر نیستی برسرش مکرچیر
اگرمن همه عمر بد کرده ام
روا دار گویم فضیحت کند
ور از روی غفلت گشاد این گره
زنيك وزبد؟ زاهد آگاه بود
همی بود تا شوی؟ بیدار شد
بدو گفت کای جادوی نابکار
سرم را به مکر* تو بیدار کرد
ازینپس نبینی تونیکی بهخو اب
زنش گفت کای مرد ناپالك رای
کهاویست جاوید و فربادرس؟
که ازرحمت خود دلم کرد شاد
به پاسخ بدو کفشگر گفت بس
زنش گفت ازاینسان گمانبدمدار
جو مرد اززن خود بدین*سان شنید
بدید آنك بینیش برجای بود
سوی آسمان کرد سر با نفیر*۱
که بردم بدین!"پارسا زن گمان
ببیند نباشد ز خود باورش
چوصبح از سوی خاور آمدپدید
۱۷
همانا بدین بر نبودی دلیر
و گر پشهای را بیازرده ام
بخواهم کسی کش نصیحت کند
تومپسند و بینی! به من بازده
زبانش ز گفتار کوتاه بود
همه۴ مکر مستوره بر کار شد
شناسد کناه ترا کرد گار
ترازین صفت خسته و زار کرد
شود تیره بر چشم تو آفتاب
گمان بدمداروبترس از خحدای
ا گر هوشیاری بو ناز و بس
ببخشود وبینی به من بازداد۷
کرامات قحبه ندیدست کس
برو تا ببینی چراغی بیار
به زودیبرفتگو چراخ آورید
مرورا به پای اندر افناد زود
که یارب تواین جرمبر منمگیر
بود نرم دایم دل قلتبان
بود جفت باخواب غفلاتسرش
شب یره شعر سیه بردرید
۱ 6 : مپسندبینی. ۲ 6: وید. ۳ مرد. ۴- همان. ۵- دلم را زمکر.
۶ جاوید وفریاد رس. ۷- دوبیت آتی حذف شده. ۸- ازین. -٩ بیودید رفت.
مس رخ. برین.
۱۱۸
سر مرد حجام بیدار شلد
۰ ززن کیسة لت خویشخواست
دلش 35 اندیشه ای نادره
بر نجید وسوی؟ زن انداخت زود
زنش زودبگرفت بینیبه دست
که بینیم بیربدی از استره
۵ه بر آورد بانگگ و دمادم؟ فغان
همه قصد حجام کردند راست
نیاید زنابخردان پیشه نيك
کسی را بود رای دارای نور
ازین غصهةٌ من بکیشد دوبست
۰ چو بام" کسی نیسترای رزین
ازان درسخن هیچ کو تاهنیست
تو ای قانعی رنج بی برمبر
که فرقی نباشد کهنشان زنو
به قاضی کشیدند حجام را
۵ بدو گفتقاضی کهاینزنجه کرد
خحجل کشت حجامو پاسخ * نداد
درانحکم قاضی سخن 5 کستر ید
جوز اهدبر ان*۱ حکم نظاره دود
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
دل بی خرد تشنهً کار شد!
همی بود زد پیش حجام راست
ز کیسه بدو داد يك استره
در آن صبح دم نحانه روشن نبود
همی برخروشید مانند؟ مست
نیاید ز تو هیچ کاری سره
رسیدند خویشان او ناگهان»؟
نگفتند عون بریده کجاست
مصذت نکردست اندیشه نيك
که او سای موی بیند ز دود
که معنی برانجمن شرط نیست
جه ظنست نزديك او چه یقین
سوی گنج معنی ترا راه نیست
بر ناشناسان از این در گذر
تو گر صوفیی برسر خرقه رو
زبان ها بر آورده دشنام را
که کر دیبدین*سانور ارویزرد
بر آورد هردم یکی سرد باد
که بینی او را باید برید
برقاضی آمد بکردار دود
اس بت حدذف -شدواست. ۲ب : بر تجید سری. ۳- برسان. ۴ جادو
دمادم. ۵ زن درزمان. عب هشت بیت آتی حذفشدهاست. ۷ب ظ : چوباهر.۸- م:
بدان. سم : حجام پاسخ. ۰ ۱- بدان .
۱۷۵
۱۸۵
همست اه 8 سس نت اب سم مت نت یسب :
کلیله و دمن منظوم ۱۹۹
که | ندیشهای کندر ینحکم حو یش تباید نهادن بسه بد پای بیش
کهدزد آمدوپی به دزدی فشرد لباسی بدین گونه فاخرا ببرد
بحکمی کهخونخوردن آمد" گناه شداز زخم نخچیر روبه تباه
زنبد شد از کردة خود"هلالد شد ازباد آن خفته در زیر ال
زن کفشگر میل آن مول کرد سزا۴ بود کز کفشگر چوبخورد
زنمرد حجام خودرا ببست زنشکردة کفشگر گشت پست
توحجام را این سیاست مخواه که اوهست ازاین کارهابی گناه
ز زاهد بپرسید قاضی براز که چون بود بر و *نشیب وفراز
همه سر بسر پیش قاضی بگفت براوبر بر آورد راز از نهنت*
چواورا زبانجفت گفتار گشت سرقاضی از خو اب بیدار گشت"
بران توبرخواندم کنون*اینحیل که آمد ترا این جزای عمل
بشهنامه این معنی آورد باد بزر گی که اندرسخن داد داد٩
که از کار حود دل گرانی مکن کهخود کرده راجاره نبود زین
بدو گفت دمنه کهاینهست داد*۱ کسیهمچو منغمر و ۱۱غافلمباد
چنین استواین کارمن کردهام ز کسردار کار؟۱ خود آزردهام
کلیله بدو گفت کا کنونچه سود ازین داشتن دلپر ازدا غو ۲ادود
چهداری کنونچارة کار عویش بدانش؟۱ چگونه نهی پایپیش
بدو گفت دمنه که ازپیش وپس مراجز حیل؟" نیست فرباد دس
چومن گرد حیله برایمبه رای نیابد* کسی پای او را بجای
۱- بدان گونهة من .۰ ۲- آید. ۳ بد. ۷-دوا. ۵ گشت. ۶ م: راز
نوفت. ۷- بت حذف شده است. ۸ - بر خواندهام . -٩ مصراع حذف شده است
ه ۱- مصراع حذف شدهاست. ۱۱ کساز بخردان نیز. ۱۲-کردارکار: ۱۳- درد.
۴- بدفعش. ۵ ۱- خودکسی (رك : ن). ۱۶- نسهبند.
۱۹۰
۱۰
بره برزحیله کمین سازمش
چنانش کنم بردل وچشم شیر
نمانم که یابد زمکرم امان
اگر غفلتی ورزم اين؟ جایگاه
ندارند معذورم" اهل خرد
سهچیزست کان عقل دارد روا
حیل جایگاهی که باشد صواب
۵ چویابد کسی دست درویز ند
دوم آنك جیزی کسهرفتشزدست
بکوشد که آن رفته باز آورد
سه دیگر که او را نیابند سست
کسیر ا کهاینهر سه باشد۱۱ بجای
۷۰۰ مرورا بود رای صود سودمند
مرابردروناین گمانهست چیر
گشاید سوی روشنی رای من
بحیلت پسی کاو گیرم چنان
زمین شد میان من واو* مشاع
۵ نیاید کسی برزمین" پای او
سس بت
صلاحمسنو شبر همست اندران
آوردن دمنه شتر به [دا] نز دك شیر
بکرد آب" مکراندر اندازمش
که گردد دل از دیدن اوش سیر
که تقصیر و اهمال دارد؟ زبان
پیکبار گی کار گردد تباه
بکوشم که گردد ورا کاربد
سود جون بر دردمندان دوا
که باشد کسی همچوغرقه*در آب
بکوشش ورا درامیان افکند
منش را ندارد دران کار* پست
دگر ره بچنکّش؟ فراز آورد
بدفم"" بلا رای دارد درست
نهد دشمن خویش را زیرپای
سرش بگذرد بر سپهر ۴ بلند
کهآن۲منزلت بازیابم نه دیر ۱۴
بمن باز گردد همان جای من
کهبر چشم روشن نبیند جهان
چو کوشم کند بخش" خودداوداع
دل خاكك تیره بود جای او
0 اورا رهابی نباشد بجان؟
۱- بغرقاب. ۲- که گردد دل او آن دم. ۳- آن. ۴- معذود که. ۵سحال.
نوم کسی همچو غرقه. ۷ بکوشد کش اندر. ۸- بدانکار دارد.ء -٩ بکوشش
زجنگش. ۱۰- بدی ۱ ۱ دارد. ۱۲- بیت حذف شدهاست. ۱۳- این. ۱۲- زود.
۵- داه, ۱۶ من او. ۱۷- بهر. 0-۱۸ : درجپان. -۱٩ رجان.
۳۹۰
۳۹۵
۳۳۰
۳۳۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
کلیله بدو گفت کین نیست راه
کهاورا چنینمحرمخویش کرد
کهدر حدمتش نیست کسمثلاوی
زاهل خرد؟ بیش دارد هنر
بدو گفت دمنه کای سوب کار
گنه کار اين در منم تا۲ ابسد
نگفتم سخن در خور او بهشیر
ستودم ورا پیش او بی* شمار
کهبود آنستایشزاندازه بیش
و کُرناصحان دشمن من شدند
من از چشم شیر اوفتادم بدرد
زمن تخشمکین دوستان قدیم
جدایی بدان دارد ازقوم شیر
چنین کفت پیر نماینده راه
یکی هست حرمان ودیگر هوا
چهارم که ورزد خلاف۱۳ جهان
به پنجم که تندی بود کار اوی
دلیلست روشن ز حرمان شاه
دوی آن کهباشند۱۴ مولع بزن
۱۳۱
وزین! شیر را کس نداند گناه
وگر التفاتی بدو بیش کرد
فرشته نهاد و خردمند خوی
دلی پال دارد تنی بسا گهسر
چو گفتی بپاسخ سخن گوش داد
که تعریف او پیش کردم زحد
و گرنه نماندی بر شیر دیر؟
کنونسم پشیمانی آورد بار
ندانم پدید آید از نوش نیش؟
مرا موم بودند و آهن؛ شدند
زبان پرسخن لب پرازباد سرد"
دلاژدها"؟ زین شود جفت بیم
که باشد دل شیر جنگی دلیر
کهشش چیزهست آفت پادشاه
سوم فتنهکان هست یار ""بلا
بوندش بداندیش؟" بردر مهان
ششم آنك یابی وراتنگك خحوی
که بر گردد ازوی دلنیکخواه
که هر گز نباشد زنی رای زن
۱- ازین. ۷۲- هرزی رکی. ۳- کهنکارهن بودهام در. ۴- بگفتم زبان بر
سحن بود جبر. ۵س بروستودمش بیش از. ۳2 بیت حذف شده است. ٍ- تاصحا بان
دشمن. ۸- بودند آهن. ٩ دم. ۰ ۱ شیرر. ۱۱- بار. ۱۷۲- خلافش. ۱۳- نباشد
خشنود. ۱۴- م: کسانی که باشند.
۳۳۰
۳۳۵
۲۷۰
همانست فتنه که گاه درنگت
حلاف جهان هست قحط ووبا
نگوید زبن کس که" تندینکوست
کس ازتند حویی ندیدست کام
که از مهردل عشم دارند بیش
کس؛* ازمهر ایشان نباشند شاد
چوبینم *ازین شش بنزديك"شیر
کلیله بدو کفت کای نيك خواه
توبغخض وحسد را زدل دور کن
که بد خوادمردست بغض و حسد
کرت هست عقل ودل هوشیار
نگرتاچه حوش گفت بادوست دوست
جواز دل نهادی حسد بر کران
۲ آب حیوانبهی؟!
کزان" آتش آید کل نو به بار۴!
نباشد؟۱ که کوشیتودرقصد کاو
بردوستاژ
تنش بیش دارد زصد۱۲چون توزود
فزون از تو اورا معین اندوبار
بدو گفت دمنه که ای نيك خحواه
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
بود شاه را ناسگالیده جنگ
کزان" خسته باشد دل پارساأ
که پو شیده بد خواه تندستدوست
بود صحبت تند؟ خویان حرام
کندحشم ایشان دل خلق ریش؟
که کس را ازاینتنگك خویی مباد
دل من ز دیدار او گشت سیر
نشابد که گویده کسی عیبشاه
وزانبسزشادی یکیسور کن٩
تواضع زجانست و آن ازحسد
ز کس دردل خویش کینه مدار
رت رم ی
شود دوستدارت زمین وزمان*!
چو خار حسد را بر آتش نهی
چو ازطرف گلشن بفصل بهار
که با او نداری به پیکار ۶" تاو
براندیش وبا*مهتر خود مشور
بدینسان*؟اتو آسان میندار*؟ کار
جه کردی بهیاران وقوتنگاه۱؟
۱- اذان. ۲ب کسی زنيك. ۳- تنگ. ۴- پیت حذف شدهاست. ۵- که.
۶ همی بینم. ۷- هنر پیش. ۸- خواند. -٩ بمردی دل دیو دنجور. . ۱- دوستار
تویکسرجهان. ۱۱- آد. ۱۲-نهی. ۱۳- گراز. ۸-۱۴: بهار. ۵ ۱-نباید.
۶ که کینه. ۱۷ م: بصد. ۱۸- بدین گونه. -۱٩ براندیش وبا. ۰ ۲- نگیر ند.
۱ اضافه دارد: دو بت.
۲۴۵
۳۵۰
۲۵۵
۳۶۰
کلیله و دم منظوم
ندیدی که زاغیدرین فرش خاله
یکی مار چون اژدهای بزر کك
کلیله بدو کفت کاکنون! بیار
بدو گت دمنه که ای هو شمند
میان سرشاخ او خانه داشت
بنزديك او بود ماری بزر گك
چو اوبچه کردی بخوردی تمام
چوجوروتعدیز حددر گذشت؟
بیامد دلی خسته نزديك مار
که آنها* که در سخن سفتهاند
که تیغ ستم هر که آرد برون
رک مار خالی نبود از کز ند
دلزا غ ازان غم بر آمدزپوست
برفت و برو راز خود بر گشاد
که خواهم کهيابم بدین بوم*و بر
ندانم درین چارةٌ کار خحویش
چه سازم که او را بدام آورم
کهچندین جگر گوشة منبکشت
بر آنم که او را کنم داغ دل
شغالش بپرسید کای مهربان
ستیزنده و زهردار و ستر ککث
که چونبود کوشیدن زا غومار
یکی زاغ بد پر درختی بلند
د گر جنس خودراچوآییگانه داشت
چه مار اژدهابی دلیر وستر گك
شدی صبح بردیدة؟ زاغ شام
زبیداد او زاغ رنجور گشت
بدو گفت دست از تعدی بدار
چنین داستانی نکو گفتهاند
زناگه؟ به آنش بریزند حون
نیامد ورا گفت او سودمند
به نزديك بودی" شغا لیشدوست
دلی پر ز کین" ولبی پر زباد
رمابی ازین ظالم جان شکر
که با اوچگونه کنم دست پیش
چوشیران بدان"" کام نام آورم
ندیدم کسی رادران یاروپشت"۱
برنجی که باشد ورا دل گسل
چگونه کنی مار را .دل گران
۱- اکنون. ۷۲-به. ۳- دیدة. ۴- بیدارو عروش. ۵ آنان. ۶- [زنا گه]
بر. ۷- بودش. ۸- حسرت. -٩ بدین. ۱۰ م: ددان. 6-۱۱ : دران یار پشت.
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
۳۸۰
۱۳۴
کزین سان ضیفیو عصمتقویست
بپاسخ بسدو گفت در آتشم
کهاوراچو! منقار من چشم کند
شغالشچنین گفت کای پرخرد
توجان رادرین کردهباشی بتركك
که درضمنازو "بیم داری و باك
بکردار ماهی خور از پنج پای
بدو گفت زاغ آن مراباز گوی
بدو گفت گویندةٌ مرد کاره
سر آبگیری وطن کرده بود
پریدی بران روی آب روان
گرفتی فراوان و بردی بکار
چو ایام پیری بدو راه یافت
چو کم گشت یکبار گی زورتن
دریغا که روز جوانی گذشت
بدست منازجسم و جان عزیز
مرا نیست انديشة دلپذیر
د گرپایمردی چوسر گشت*پست
چنین؟*است خودعادت روز گار
چوموی سیه گشت برسرسپید
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
بدین کوشش توبباید گریست
چودر خو ابشدچشم اوبر کشم
دگر بچهّ من نیابد کزند
ترا کار ژرفست و اندیشه بسد
| کر خود بودخواباو خوابمر گد۲
بترسم که ناگاه کردی هلال
دلیریرها کن که این نیسترای
که او رازغفلت"چه آمد بروی
کهماهی عوریپیش از ینروز گاد
گزندش ز ماهی بر آورده بود
شدی سوی ماهی زمان تا زمان
دلششادمانبودو خوش*روز گار
زماهی دلش"دست کو تاه بافت
همی گفت این با دل خویشتن
سر مایةٌ زندگانی گذشت
بجز آزمودن نماندست چجیز
که هنگام پیری بود دستگیر
که قوتی بعون وی آرم بدست
برنجد ازو مردم هوشیار
بماندن نماند کسی را"! امید
۱- که چو اوراکه. ۲ب بیت حذف شده است . ۳- م: اين. ۴- که از
بیخ پایش. ن-م: کفتند دوهوشیار. ۶ب ): بودی از. ۷- م : دل و . ۸ شد پای.
8- همین . ۱۰ فراوان.
۳۸۵
۳۹۰
۳۹۵
کلیله و دمنهٌ منظوم
چهحوش گّفت دانادلیهو شیار
ز کشت تو چون شدسرم خنك بید
مرا قوتی نیست در تن فزون
بینکند پز؟ برلب آب پا
دوان؟ پنج پایی بر او رسید
سوی مر خآشد جون ورا دید بست
بپاسخ بدو گفت کای محتشم
که قوتم همه روز ماهی بدی
ازیشان؟ مرا بود سد رمق
دو صیاد بد گوهر اینجایگاه
میانشان بدین گونه بد گفت گوی
چو آیند ماهی نماند در آب
توانایی تن بقوتست و بر گث
بیآمد برماهیان پنج پای
همه ماهیان پیش او آمدند
بگفتند با او که ای رهنمای
که گر هستمان درمیان دشمنی
که امروز محتاج رای توایم
چوما را بقا و تناسل بود
۱۳۵
که ای بی وفا گردش روز گار
چوصعبست کردن سیه را سپید
جزاز حیله چاره ندارم کنون
چو باشد کسیسستواندوهناك
شگفتی درو ماند کو را بدید
که غمناله میبینمت خبر *هست
چگونه نباشد دلم جفت غم
بدان نعمتم پادشاهيی بدی
که دانستمی صید آنرا نسق
گذشتند از بامدادان پگاه۲
کهفردابدین۸ موضع آرندروی
دلم گشت زین غصه دربر؟ کباب
کرا"قوتنبود ود بیم مره
بگفت آنك بشنیدوشد! ارهنمای
همی هریکی داستانها زدند
درین کار خواهیم زد با تو رای
تو از دل همه کینه بیرون کنی
ز دل خواستار بای توایم
ترا دستگاه"" تناول بود
اب دلم. ۲ حود. ۳ مان . ۴ب بنزديك. ۵ب چیز. ۶ زماهی.
۷- بامدادی بر اه. ۸ برین.
۱ آنچه بشنید و شد. ۱۲- گاه و.
سم ازین دردل گشت جانم.
هر کار
۳۰۵
۳۱۰
۳۵
مظ
3 طعمهایم این" ترازو شنست
چنین گفت ماهیخوراندر جواب
که" ایشان بيایند و آرند دام
ببینید تا چارةٌ کار چیست
همه؟ باك گفتند ما بندهایم
بخود چارة کارما باز جوی*
جو بشنیدماهیخور این داستان
نمود از حرد خحویشتن راغمین
بپاسخ چنین گفت با ماهیان
که۲ آسوده بودم بدین آبگیر
کوی نماند توت خوین
ز گفتار صیاد و آسیب دام
شتایان بیایند مانند تیر
درین آب ماهی نماند بجای
کهرزقم بریده شود بی گمان
شما نیز ناچیز گردید پالك
بش یکی آبگیرست از ایدرنه دور
درو هست بیدا صفایی۱۳ چنان
بدان روشنی کس ندیدست آب
تو ان دید جونبر فلكماه۴" وشید
آوردن دمنه شتر به [را] نزدياك شیر
ار وقت مدد کروست
درین
که با دام صیادتان نیست تاب
نمانید زنده یکی والسلام
درین بیمو اندوهتان نار کشت
ازین پس بمهرت دل آ کندهایم
که تدبیر اینجیست آنکه بگوی
شداز گفت این ماهیان شادمان؟
تو کفتی دلش هست اندوهگین
کزین کار بهر من آمد زیان
مهیا بدی* قوت من نا کزیر
دل من برای"۲ شما هست ریش
بترسم که باید شدن تلخ کام
در آیند در گرد این" آبگیر "۱
مرا باشداینراست خشم خدای
نه قوت بماند نه تاب وتوان
بزر گان ندارند آسان ملاله
فتاده ز خورشید در آب نور
که اشکست در دیدهٌ عاشقان
ببا کی بران رشك دارد کلات
دران آب ریک سیاه وسپید
ات و. ۲ب چو. ۳- نش ید با نديشه دم زیست. ۴ م: یدو. هب م: ر۱
یجوی . ۶ ایشان شادمان. ۷- من. ۸ که حاصل شدی . ٩ بماند. ۱۰ زکار.
| ببائیددر گردن آن.۲ اس سه بیت آتی حذفشده است ۳ ۱-صفا ثیدرو. ۴ جر م.
کلبله ودمنهةً منظوم
درو ماهبا نند بیش از شمار
۵ چو خواهید منتان به آنجا"برم
بباشیدیکسر؟ تن آسان و شاد
ژ گفتار او شادمانه شدند
نکفتند کو دشمن جان ماست
۰ کسی راکه میلقضا کرد کور
چوخواهد شدن رشتهةکامسست
جوماهی* خوران گفتایشانشنید
ز صحر | سوی کوه برواز کرد
بيامد د گر ماهیی را ببرد
۳۵ قضاشان ببست آنچنانك اندر آب
باندك زمان ماهی اندك""بماند
خود از سهوایشان تعجب نمود
هر آنکس که بر ۲ دشمنایمنشود
زدانند گان داستانیست"۱ فاش
۰ که هر کویبد گوهرایمن شود
ندارد دران کار رای درست
۱۳۷
شما را زجاناو زدل"دوستدار
که کم کرد صیاد خواب خورم
ز صیاد ودامش میارید* یاد
گرفتار دام۶ زمانه شدند
کزین رای هر گز نباشد گذر
قضا برهمهخلق فرمانرو است۸
ندارد ورا سود شمشیر وزور
فضاً چشم مردم ببندد لخست
یکیرا بنقد از میان بر گزید*۱
دران۱۱سنگٌث بنشست واورا بخورد
یکٌان ودو گانشان؟"بما لك سپرد
برفتن همی کرد هريك شتاب
اجلنامة مر کک۱۳ایشان بخواند
کهاین غنلت ماهیان از چه بود
شود تیره گر آپساکن ٩ شود
که برمرد بد گوهر ایمن مباش
بگفتار فرزانگان*۱ نگرود
دیق سر یی ۳ ۵ز پر انجا. ۴- آنجا. ۵- راعش میگیرد. وب جور.
۷ ۵ : زاه.
۸- سد بیتآتی حذف شده است.
۲ ۵: ودو گاندا. ۱۳- اند کیزان.
ات که
۵ اس از.
-٩ ماهی زا آن.
۴ فچر.
۶ بروی موی تن دام محنت. ۱۷- دان که اینست ۰ ۱۸- دانند گان,
۳۴۵
۳۵۵
۱۳۸
چو نو بتبدان پنج پايك رسید
ورا چون د گرماهیان در ربود
بنزديك آن" تند بالا رسید
زدیدنبد ان ۲سانسرش خیره گشت
بدانستحالی که آنحالچیست
بدل گفت کین هست جای*علاله
ی که آید بجان کارتنگک
۳ چو کوشش
اگر ز آنك پبروز گردم بکام
و گر پست گرداندم روز گار
هر آنکس که يك دم مجاهدبود
بکفت این و برگردن اوفتاد
بیفشرد حلقش بدانگونه تنگث
چوزان کونه درچنگكاوشدز بون
نیاید۶ پبر
بیفتاد هم* در زمان جان بداد
ز مکرش نشد پنج پایه"۱ تباه
جو تعریف آنرفتگان۲!رابکرد
دلهريك ۳" ازمر کتاو که کشتشاد
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
بدادش! اجل مر کٌث اورا کلید
ازان حوضش اندرهوا بردزود
بچشم استخوانهای ماهی بدید
که کیت بچشم اندرش؟ تبره گشت
که برغمر غافل بباید گریست
تن بیهنر باد در زير خاك
نخواهم تن زنده بینام وننگث
ازان پس ندارم غم جان و سر
بر آرم پیکار بدخحصواه نام
چو کوشیده باشم مرا۲ نیستعار
از ان به که صد سال زاهد بود
بدان ضعف تن داد مردی بداو۸
که کردن بود بستة پالهنگ
زروی هوا شد تنش سرنگون
که غدار و مکار زنده" مباد
شتابان سوی ماهیان جست راه
دلماهیان شد بدان جفت درد
ازان ماهیان چند کردند باد
تو گفتی شد از کر کث ایمن رمه
که حیلت بود مرد را بند ودام
۱- بدو داد. ۲-ز صحرا بدان. ۳ بران. ۴- چشمش بگیتی درون .
۵- بیم . و پیاید. ۷-ازد. ۸ بیاد. -٩ بیفتادوهم. ۰ اس هی کر ۱ پایك.
۲ ماهپان. ۱۳- چمله.
۳۶۵
۷۵ جو
نجوید کسیحیله درفرش! خاله
ا گر زانك بر گفت من بگروی
ترا يك"سخن بر گشایم به پند
چو حیلت ضرودت شودجایهست
اگر کار بندی نصیحت زدل
بر آری بسرای۲ ازسر مار کرد
ز گفتار او زاغ شد شادمسان
مراگر تو باشی بدان رهنمای
بدو گفت میدار پاسش"۱ نهان
چو اوخفته باشدبر ا کُردااشهر
نگه کن که"" بر بام پر مایهای
زبالا فرود آی و آنرا ببر
پآستگی پرهمی زن چنان
انبوه کردند حلفت زپی
فرودآیو پپرایه بر وی فکن
تو خودرابپرو ازبرپر؟۲ خموش
جوز از چنیندانشی بافت بوی 1۷
۱۳۹
که از کرد خود نگردد هلاه
بگوشدل؟ این پند؟ من بشنوی
کهباشد ترا این سخن سودمند
کهدانا شود نیز حیلت پرست
ترا کردة خود ندارد خحجل؟
د کسرزوه نییچد دل تو بدرد
که بسی تو مبادا زمین و زمان
فدایتو دارم دل و جان وجای؟
که خفته بیابی و را ناگهان
هن وم یا ورن ۱۳
بیابی ز ناگاه
زپرواز کردن" مپرتاب سر
که از چشم مردم نگردی نهان
شودشانزاندام پالوده حوی*۱
که آسییها بیند از انجمن
بدین حیلهاندرهلا کش بکوش
بمهر آفرین کرد بر جاناوی۱۹,۱۸
پیر ایهای
۱ دوی. 0-۲: نکوتن ودل. ۳- گفت. ۴ آن.۵- بت حذف شدهاست.
۶ برت حذفشده است. ۷-بد ان.۸- وزین پس .۹- جانورای. ۰ ۱-م: مردرا باشیش.
۱- بر کز. ۶0-۱۲ بهر.۱۳- ابر. ۱۴- یرو از آنجا. ۵ ۱ بیتحذفشدهاست.
۶- پربر. ۱۷- داد بهر. ۱۸- مصراع حذف شده است. ۸-۱٩ : اضافه دارد :
بدانش همی داشت فرصت نگاه
دگر راز خود هیچ باکس نگفت
بدشتی که بد خحاله آن پرزسنگت
نخقت و نیاسود یگاه و گاه
نگاهش همی داشت تا او نخفت
بنیرنگگ زاغش برفت آب و رنگگ
۱۳۰
۳۸۰
۳۸۵
۳۹۰
۳۹۵
زشادیدل زا غازان یافت بهر!
ببامی زنی دید بسخوب روی
نهاده بيك سوی؟ بالای بام
فرود آمد آنرا سبك بر کرفت
زن آن را بدید و فغان بر کشید
ز هربام وبرزن؟ بر آمد خروش
گرفته پی زاغ خلقی دمان۲
بدانگه که آمد بنزديك مار
گروهی که دنبال او داشتند
بدیدند ماری دران گرم ال
ز دیدار او نعره برداشتند
بروبر ببارید باران سنکت
بدو گفت دمنه که ای بی بدل
که دانی که ازدانش وعلم وپند
بحیله توانی بسی کار کرد
کلیله بدو گفت در بد مکوش
ز تو شتربه بیش دارد هنر
خحردداردودانشورایوسنک۱۴
تواند تنت را ز هم برشکافت
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شرم
ب
بپرواز برشد به بالای؟ شهر
یکی عنبرینه بنزديك اوی
ازان گشته غافل زن نيك نام
مراد دل خویش دربر گرفت؟
شگفتی بماند؟ اندر ان هر کهدید
تو گفتی که شهراندر آمد بجوش
زن و کودك و مرد پیر و جوان
بیفکند پیرایه را هوشیاره
رسیدند پیرابه؟ برداشتند
تنش را بصد جای کردند چا
تن مار را"" زنده نگذاشتند
بدانکاراو گشتبیبوی رنگث"۱
من آوردم از بهر آن این مثل
بود حیلهای بیشتر سودمند
که هر گز بقوت نیاید ز مرد""
سخن"" بشنوو پهن بکشای گوش
نپیچد ز آهنگث او شیر نر
همی برشتابش بچربد ررنگگ
چگونه توانی برو دست بافت
اب جو زاغ ازچنین دانشی داد بهر . ۲ م: زبالای. نت بیکوشه. ۴ 2
بپرواز برشدبلند ای شگفت. ۵ بدید. ۶ زان. ۷ دوان. ۸ م: نزديك او خوار
زاد : 4و آن خواد. ۰ ۱ یکی ساعتش. ۱ - بیت حذف شده است. ۱۲- م:بمرد.
۳ زمن. ۱۷ م: رای سنگت.
۳۰۵
۳۳۹
۳۹۵
کلیله ودمنة منظوم
بدو گفت دمنه که هستاین چنین
ولیکن ز کردار من ایمنست
گرفتم که او را همه تن دلست
زغد رآمنش بیم جانست وباك؟
کلیلهبدو گفت کایخوب*حوی
بدو گفت دمنه که بشنو سخن
شنیدم که دربیشهای پیش ازین
شب و آروز بودی مرادششکار
دد و دام چون زوستوه آمدند
بدانش نادند با او قرار
بچیزی نیارد دران بیشه جنگك
بنوبت دهندش شکاری خورش
ازو گردآن بیشه" افغان بدی
اکر کر کت بودی و غرم دمان
| گرچه زمینی چو فردوس بود
زمر گونهای جانور کرد کوه
میانشانیکی چست خر گوش بود
دل روشن ومغز بیدار داشت
رسید اندرانبيشه ثوبتبدوی
برو جمع گشتند قومی دلیر
۱۳۱
نبیند کسی پشت او روز کین!
شکسته شود گرتتش ز آهنست
بیفتد چو از مکر؟ من غافلست
چوشیری که خر گوش کردش هلاه
چگونه بد آن حال بامن بکگوی
یکی گوش کن سوی گفتارمن
وطن داشتی نره شیری عردن
مه و سال" فار غ نبودی ز کار
زبیشه سوی تیغ کوه آمدند
که اوه کرد بيشه نجوید شدار
نگیرد برایشان دگر کار تنجّت
۱ که باشد تش رابدان؟ پرودش
بهردم تنی زنده بی جان بدی
چونوبت رسیدینبودی امان!!
ز آسیب آن شیر دوزخ نمرد
باه وبه بیگاه گشته گروه"
وجودش همه دانشوهوش برد
مناع خردنيك برکار داشت
بر آمدزهرسوهمی۳ گفتو گوی
که اور|۱۴ فر ستند نزديك شیر
اس برزمین. ۲-کار. ۳- مکر(رك: ن): ۴- جان است وباك. ۵ نیاك.
۶ همه. ۷ همهروز. ۸ م: در. -٩ م: بران. ۱۰ اذان کردبیشه پر. ۱۱- بیت
حذف شدهاست. ۱۲- بت حذف شده است. ۱۳ : یکی.۱۴- آ ره
۳۳۰
۴۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۱۳۲
بنز ديك آنجمع خر گوش گفت
مرا گسر فرستید نزديك شیر
برای خود او را در آرم زپای
بدوجمع گفتند کیندرخورست
زاندیشه گرباشدت خودوتر گث
بگفتند اينو روان گشت زود
بوقتی که او تند و اهار بود
چنانبوداز آن دام ودد کینهدار
بدان بادل حویش؟ رایی زند
چنان آتش خشم بالا گرفت؟
چوخر گوش رادید آرام یافت
بیامد شتابان بسر شیر نسر
بپرسید شیر از وحوشش بسی
اگر پیش من عهد باطل شود
کجا؛ طعمةً من نیاوردهاند
چوخحر گوش بشنید بردش نماز
ما مروزها فرشاوه نود
درین راه شیریش"۲ بستد زمن
کهمستان کهاین طعمةبادشاست۱۳
آوردن دمنه شتر به [را نزديك شیر
کهفرهنگک ودانش نباید نهفت!
دمار از تن او بر آرم نه دير
کهبهباشداز زور وشمشیر؟ رای
تراخود کنونبيم جان وسرست
تن خویشتن را رهائی زمر گث
بیامد به شیر مانند دود
بر اندام او مویها خار بود
که میدید درحاك نقش شکار
کهآن عهد و پیمان بخالك افکنده
کهخر گوشراآمدازویشگفت
تو گفتی دل غم زرهکام یافت
بخدمت بر او فرو برد سر
که امروز پیشم نیامد کسی
بر آن انجمنکار مشکل شود
بدینسان دلیری جرا* کردهاند
بدو گت کای شاه کردن فراز*۱
پیچاشت خر گوشیم داده بود
چوبسند,فراوانش گفتم سخن
کهفرمان ده گاهوبیگاه ماست۱۳
۱- نشاید . ۲- فرستید. ۳ب زور شمشیر. ۳ خویشتن. ۵- مصراع
بیت حذف شده است. ۶- مصراع پیت حذفشده است. ۷- بت حذف شدهاست.
۸-همان. -٩ تچاون درین باب چون. ۱۰ بس ازیت آتی. ۱۱- سروری خود.
۸-۲ : يك شیر. ۱۳.شه بود. ۱۴-
بود.
۳۳۹
۳۵
۵۰
۳۵۵
کله ودمنه منظوم
بدشنام با من زبان بر گشاد
کهمن زور دارم بصد مثلاوی
همه گرد | ین بیشه جای منست
چو خر گوش بر گفتازینسانسخن
بپاسخ بدو گفت دارم سپاس
یکت این ودرپیش او ایستاد
ببردش ببالای چاهی نغل
بدو گفت من زو فتادم به بیم
همی ترسم از پنجه وچنگاوی
گر" اورا نمودن بود نا گزیر
چو بنمایمت" پنجه از من بداد
توبااوبر آیی وصدهم چواوی
بگفت اینوشیرشببردر گرفت
چوشکل خودو او بدید اندر آب
رها کرد او را زسر شیر نسر
فروشد بر آمد دوسه بارومرد
چوخاشالمی گشتبرروی آب
چه خوابی که ببداریش آشکار
کنون خواب خر گوش ازان شدمئل
چوخر گوشسویو طنراهجست
بپرسش گرفتند از احوالشیر
ام صرق آ ند ۰ات کر ات ما تشد
شده است. ۷- فزون ازاجل.
۱۳۳
سخنهای ببهوده می کرد یاد
ز شیر اننباشد چومنجنگكجوی
زمینش همه زیر پای منست
بدو گفت بنمای او دا بمن
چوتو بامنی زو ندارم هراس
بهاندیشها داد حیلت بداد
که قلزم بدیجزوو آناچاه کل
دل من ز گفتار او شد دونیم
نباشد مرا زور و آهنگث اوی
تو اول مرا تنگث دربر بگیر
که من نیستم در خور کار زار
زمانه نیارد چوتو جنگ جوی
که از ۴ گفت خر گوش شآمدشگفت
سیه گشت برچشم شیر آفتاب
بچاه انسدر افتاد پر کینه سر
دران آی* جان را بمالك سپرد
بحیلت وراداد خر گوش خواب
همانا نباشد بروز شمار؟
مدان دستگیری ورای حیل۲
بدیدند باران ورا تن درست
بگفت آنكجسمشزجان گشتسبر
۴ همی. ۵ ۶: چاه ۶ بیتحذف
۳۶۰
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
۱۳۴
بحیلت مرورا فکندم! در آب
ز کردار او شد جهان شادمان
ببودند؟ ایمن ز آسیب شیر
کلیله بر او ببوسید اه
چنان کن کهنبوددران ر نج "شیر
ا گر *رنج خواهد بدوباز گشت
بپرهیز از این کار و انديشه کن
که دانا بدان کم کند دست پیش
چوپند" کلیله بآخر رسید
نشد قرب يك ماه نزديك شیر
چوماهیبر آمدبرین"" بیش و کم
بدو کرد شیراز سر!امهر روی
ترا قرب ماهی درین پیشگاه
سبب جیست دوری زدر عیرهست
چوبشنید پاسخ بدین گونه داد
بدو گفت تازهچهحادثشدست
مرا زانبگفت خود آگاه کن
بدو گفت دمنه که اسرار کار
کههر کاررا هستوقتی در ست
بدو گنت وقتست با من بکُّوی
۱- فکندم مرودا. ۲- برایشان به بد گمان. ۳- بماندند. ۷ بیم.
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
نبیند دگر زند گانی بخواب
سرآمد ده و دار شیرژیان؟
حیل پیل مست اندر آرد بزیر
که کر کاو را کرد خواهی هلاله
کهآن محنت وخواری آردنه دیر
همه رنج؟ تو باد گردد" بدشت
باندازه" باید که باشد سمتن
که بیند دران رنجمخدوم ریش
بکُفت اینسخنهای و دمنه شنید
دلش شد بدوری گُرفتن دلیر
بنزديك شیر اندر آمد دژم
که از در کجا رفته بودیبگوی
بجستم ندیدم به بیگاه و گاه ب۵۴
نجوید جدایی زدر زیر دست؟۱
که کار ترا عاقبت خیرباد
بگووزمنش وامدارانچه؟"هست
میوش وبخود رنج کوتاه کن
نشاید که آسان کنند آشکار
جو کاری کنیو قتبایدتجست؟۱۴
کسینیست اینجا بهانه مجوی
0
و و گر ۶ سمی. ۷- باشد. ۸ برانداز. 9 پند. ۱۰ م: بندی" ۱۱ در.
۲س 6: در پرست. ۱۳- هرچه. ۱۴- باید بچست.
ب+ حبص۷
که تأخیردرمصلحت مشکلست
ار کار امسروز فردا کنی
بدو گفت دمنه که در هر سجن
۰ چودانی که آن کس کهخواهدشنید
۶ بگوش و دل آن راز تو نشنود
نباید؟ گشودن سخن پیش اوی
مگر با کسی کو بود هوشمند
بداند* که آنسر بسر سوداوست
۸۵ سخن کز؟ سر هوشیاری بود
چوداد ازخرد حق گزاریت کام
ملكثرادوم نیستدر هوش* ورای
زشاهان عالم بهرأی وتمیز
چو آئینه غیب دارد ضمیر
۰ بداند بسدان رای کیتی فروز
چوخورشید باشد براو آشکار
شناسد که هستم ورا نیکخواه
ندانم نفاق و نگویم درو غ
مرا از غرض دورباشد سخن
۵ نگیردکسی درخرد جای من
ملكثر اهمیدارم از صدقدوست
چو موبیبرو ک" کندروز گار
۱۳۵
دران آفت جان ورنج دلست
سر آب را سوی بالا کنی
خردمند گوید دلیری مکن!
ازان بند خود را نداند کلید
وزان؟ برتو دیکر گمانها برد
که ناگه پشیمانی آرد بروی
که گوینده را زان نباشد گز ند
سخنهای او عين بهبود اوست
چو گفته شود حق گزاری بود
چنان دان که آنهستسودی!تمام
من آوردهامرمز ایسن را بجای
چو او دور گردون نیاورد نیز٩
بسر رای او مهر نبود منیر
شب یره سازد" اجهانراجوروز
حوادث پس پردةٌ روز گار
نخواهم همه عمر جزخیر شاه
که روی منافق بود بی فرو غ
ز گفتار بد بسته دارم دهن
نیابد"ایکی پشه ایذای من
جهان باز بسته بيك مویاوست
نیاید مرا زندگانی بکار
۱- پس از بیت آتی (رك:ن) ۲- وزان. ۳- نشاید. ۴- نياید. ۵ شناسد.
کز. ۷ فتحی. ۸- عقل. ٩ ندادست تیز. ۱۰ یره دا اژ. ۱۱ نباید.
۲ بدو کج.
۱۰
2۱۵
۱۳۶
کسی را بود پابه براوج ماه
هر آنکس که باشدچومنهوشیاد
بداند حق نعمت ایمنی۲
چو او شاه را حق گزاری کند
کسی راند ازحق* گزاری سخن
کند نيك و بدپیش او آشکار
باسخ بدمنه چنین گفت" شیر
که هم راست گوییوهمحق گز ار
چو تو نیز بنده برین* درنبود
چکو نستپیشای؟ بکٌشای راز
سخنهای تو باشد از مهردل
تنت خیر محض است وجان نورپاك
نهاد تو از راستی هست فرد
چو چیزی فراز آید آنرابگوی
بدو گفت دمنه که دانم گناه
ندانم شتر "ابه بتو!" نیکخواه
شنیدم که پوشیده با سر کشان
گروهی بدو باز پیوسته اند
بصد؟" تو اورا معیناند""ویار
آوردن دمنه شتربه [را] نزديك شیر
که داند حق نعمت پادشاه"م۱۳۰
حق گزار
پدید آرد از تیر گی روشنی؟
جهان مرورا؟ خو استاری گنل
که بروینصیحت نپوشد "زین
برشهریاران بود
کگزارد حق نعمت شهریار
که از تو زمانه مکرداد سیر
بدانایی و نیکخواهی سوار
و جودتوم محض خیر ست وسود
که کفتار توهست دور از مجاز
ندارد تنت گوهر از آب و گل
تو گوبی که گوهر ندارد زخاله
بکرد دربد گمانی مکرد
بدان جوینزديك من آب روی
که رازی که دانم بپوشم زشاه ب۵۵
سرش گشته بینم ز آیین و راه۳"
بد تو همی گوید اين بد نشان
دل از عهد وپیمان توشستهاندم۱۳۱
نباید گرفتن بد اندیشخوار؟!
۱ پیت حذف شده است. ۷- پادشاه. ۳- نخواهد همه عمر کاری تباه.
*- جهانرامراو. ۵- دارد او.عب م: نیوشد نصبحت. ۷ بدو گفت بادمنه. ۸ م:
بدین. -٩ بهنو. ۱۰ م: شیر به.
۱- ترائیست این شیر به.
۴- آيین شاه.
بر(
2۵
۳۰
۵۳۵
۱- گمانها. ۲- چنانچو. ۳-اوییش. ۴-بران. ۵-باز بست.ع- م: سر.
کلیله ودمنه منظرم
بدین گفت کردست دل دا دلیر
ندیدم من او را شکوهی فزون
چه خوش گُفت داننده مرد کهن
که ایشان گمان زان" بهسستی بر ند
تو اورا ندیدیچنانچون"سزید
سپردی بدو مملکت را زمام
سراو زدولت بگردون رسید
زدانند گان این مثل هست فاش
که مکار چون مار و کژدم بود
بهر کس که مکار؟ نزديك شد
ملك مرورا حکم و تعظیم داد
هوای بزر کیش در سرنشست
صرش شد زعصیان یکی بادبان
بزرگان بیدار دل؟ کفتهاند
که چونبندهای راجهاندار !شاه
ورابر؟ گزیند زخاصان خویش
سزدگر مرورا در آرد زپای
کنونچار؛اینچهباید۱ بجوی
نباید که او گردد"" ۲ گاه ازین
چهعوش گفتدانا که۱۴دانش گز ید
۱۳۷
که من آزمودم دل و زور شیر
دلم شد ز گفتار او پر زعون
که با بدسرشتان تواضع مکن
دلیری بدان درمیان آورند
بنزديك تو قربت وجاه دید
قوی کشت و بدخو اهشد کارخام
کنون کرد کفران نعمت پدید
که از مکر مکار ایمن مباش
بر مردمان دیو مردم بحود
ره روشنائیش تاريك شد
سربی خرد شد بدان؟ پر ز باد
بدانسان که چشمخردراببست؟
بنفرین بود مرد تیره رواد
بدانگه که در سخن سفته اند
کلاه بزرگی رسانده بماه
گرشسربگرددز آیینو کیش "۱۳۲۶۱
و گرنه برد پای اورا زجای
زخاصاندر که کسی رامگوی؟۱
قضا ناگهان بر گشاید کمین
که هنگام هرکار باشد پدید
۷- بنده جهاندار. ۸- بر آرد. ٩-بجاهش. ۱۰- خویش. ۱۱- باشد. ۱۲- شود.
۳ گردد دی. ۱۷- چو.
۱۳۸
2۴۰
2۴۵
با.انکه که هنگام آن بکذُرد
توبرشتربه مطلق۲ امن مباش
مرو را بزودی در آور زیای
کهمردم دو قومند اندر؟ جهان
یکی آنك جرمیش باشد عظیم
برد حازم آنکس که اندر دپار
چو کار زمانه دگر کون بوو؟
هميشه زنده با خردمند رای
ببجایی* که فکر آخر کار دید
جو شد کار نابوده بر تو عیان
بوداولین فکر!! و آخر عمل
شالت روا ۱۲ تو گرددجنان؟!
۱۳۳ خواند ترا کس جزاز دوربین
[۰
۵۵۵
و گر گشتراز دلت آشکار
و گر دشمنت غمرو؟" نادانبود
چو باشد دلت را خرد رهنمای
نیوشد زتو غدر او جاودان
چورای تو در کار روشن بود۱
بود کو شش دشمنان پاك باد
آوردن دمنه شتر به [ر ا] نزديك شیر
دران حوض کردن! گزند آورد
مکن با کسی دیگراین راز فاش
چو ازمن شنیدی نصیحتمپای
که کردار ایشان نماند؟ نهان
دوم آ نك او جفتعجز ست وبیم"
باول بیند سرانجام کار
بداند که فرجام او" چون بود
کهرایو خردهستمشکل کشای
بکوشش بجایی توانی" رسید
حردمند خواند ترا غیبدان
تر | مشکلات خحرد کگشته حل
ستایش کنندت کهان ومهان
برنگیز
نگارند نام ترا
ترا بی خرد خواند آموز گار
دران پایه او باتو یکسانبوو*!
همه راز دشمن بدانی برای۱۴
ببینی چو روز آشکارا نهان
ترا در برت حزم جوشن بود
نداریغم٩ از کوشش بد زو او۱۹
۱- دنج بردن. ۲- پیش. ۳- تخمنداندر. ۴- نگردد. ۵- این بت و
بیت آتیحذف شدهاست (ر:ن). صآن. ۷- شود. ۸ م: زید . -٩ بدانگه .
۰ تونتوان. ۱۱- فکرت. ۱۲- ودای. ۱۳- جهان. ۱۴- سخت. ۱۵ مصراع
حذف شده است. ۱۶- این بیت و بیت آتی حذف شده است. ۱۷- مصراع حذف
شده است. ۱۸- دل. -۱٩ او کیاد.
۵۶۰
۵۶۵
کلیله ودمنة منظوم
ترا کشت گردابغمجایخواب
زقس خرن
با ند بلا در نیاید زپای
زبونی نیابد؟ زاند حطر
| گر*چند حصمیشباشد عظیم
نکه کن که باشاه ایسران زمین
کهچون پاسبان سردر آردیخواب
چوعاجز بود مرددر کارنعویش
همیشه نژند و پریشان بود
بدانسان بودعجزغالببروی"
م۴ نژند و پریشان وحیران بود
۷۰
بدان سان نتابد برو آفتاب
مناسب بدین گفتن واین نفس
بدو گفت شیر آن! بباید شنود
جواین گفتهرا۱۳دمنه آغاز کرد
که در آبگیری سه ماهی بدند
دورا حزم بود ویکی را نبود
دو صیاد روزی بدان؟۱ آبگیر
بگفتند باهم که فردا پگاه
۱۳۹
دل دشمنان باشد ازغم کباب!
کهجانش زاندیشه رامش برد
کهدا نندهعو اندوراراست رای؟
بکوشد که ازحزم سازد سپر
نگردد زرای و نپیچد زبیم ب۵۶
چهعوش گفت گویندة بافرین
چرا غیست بادزد چون آفتاب
دلش یابی از دور افلاله ریش
برو گلشن وکاخ زندان بود
کههردم مرورا غم آید۲ بروی
ی ۱ دم که خندان بود
که نقش سعادت نبیندبخوای*۱
سرانجام آن ماهیانست وبس
که آنماهیان را گز ندازجهبوو؟۱
در اوج سخن رفتوپرواز کرد
بکی عمر باهم نفسها زدند
بهرکار دارد ترا حزم سود
گذشتند ناگاه مانند تیر
نبویم جایی جز این جایگاه
۱- بیتحدذفشده است. ۲- دوم حزم را باشد آن. ۳- سست. .- نیاید.
۵- و گر. ۶ فکر تشرایجوبی. ۷-آرد ۸ همیشه. ۵- تويك. ۱۰ ۵: کهنقششر
سعادت نبیند. ۱۱ این . ۱۲- اضافهدارد: ترا گشت گرداب غم جای خواب # دل
دشمنان گشته از غم کباب. ۱۳- گفتهبد. ۴ ۱- در ان.
2۷۵
۸۰
۵2۸۵
0۹۰
۱۴۰
اگر بارد از آسمان تبیغ وثبر
مرین ماهیان را بدست آوریم
پگفتند ابن و برفتند زود
شنیدند کتارشان مادیان
ازان هرسه مشیارتر بد یکی
برونرفتازال ره کهمی آمد آب
د گرروزجون صبح دم بر کشید
دوصیاد با دام مانند ۳ قیز
پیستند برماهیان هردو؟ راه
از ان دویکیرایبر" نورداشت
ورا تجربت بود در کارها
بدل گفت دیدم ز غفلت گزند
کنونوقتچستی وحلت گریست
نکردم بهنگام تشدییر کر
گر از دام صیاد یابم گزند
چو آیحوادث زسردر گذشت
کنر ن بایدم چارة خو یشجست۱
که دانا ز دانش برد امید
بکو شد بجابی که بیند!! بلا
چو درجستنچاره سربرفراعت
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
بگیریم دو نیمه آبگیر
سرانشانسویدامو شستآوریم!
سوی شهر پویان بکردار" دود
بیفشردشان در تن از بیم جان
بدانجا درنگی نماند اند کی
کر یر ۳ بهنگامش تا صواب
فرو غ خور از خاور آمد پدید
برفتند پویان سوی آبگیر
جهان گشت برچشم ایشان#سیاه
بدانش توهم؛ زدل دور داشت
زدام بلا جسته بد بارها
سرانجام غافل بود زخم و بند
که بر بخت غافل بباید گریست
غم آورد بر روی من روز گار
پشيمانيم کی بود سودمند
هنر ها همه باد باشد بدشت
باندیشةً ژرف و رای درست
اورشت شود روی روز سید
چو کوشد نگردد بدان مبتلا
تنخو پش راجوندتن"امردهساخت
۵-۱ : دام شصت. ۲- پوینده برسان. ۳- گریزان. ۴ دامچا همچو.
۵ب هردو. عت :دردف. یی رابلوت بکوشش حیر. ٩ عمر. ۱۰ جارة
پایدم جست چست. ۱۱ که بیند بجائی. ۸-۱۲ : تن حویشتن دا تنی.
۶.۵
2۳
کلیله ودمنة منظوم
شکم کرد بالا و در زیرپشت
بدان سان همی کشتبرروی آب
جوصیاد او را جچنان مرده دید
بینداختش بسرلب آبگیر
ز صیاد و دام بلا جان ببرد
خرد با سلامت بود هم نشین
سوم ماهی ازحزم بهرهنداشت
دران حال غفلت برو بود چیر
ودا بیم صیاد مدهوش*؟ کرد
ز غفلت برو پرنیان خار شد
بدان گفتم اين تابدانی که حزم
کسی کو بدل نارد از حزم یاد
براندیش و برکار؟ ايمن مشو
بمانیسر اسیمه چون مرد مست
چو شاهی بود نامبردار مرد
بر آرد زبوم و برش رستخیز
بآتش بسوزد ورا خانمانه
بپاسخ بدو گفت شیر دلیر
تنش را بيك پنجه بی جان کنم
ولیکن ندانم کهاینهستراست
۵ تواین را شنیدینهنعود دیدهای
۱۴۱
تو گفتی کسی زير آبش بکشت
ستان برشکم تافته آفتاب
بزد دستاز آبش برون آورید
بآباندرانداخت خودراچوتیر
خرد را ندارد خردمند خرد؟
چنین گفت گويندة بافرین؟ ع۱۳۶
بآباندرونزوروزهره۴نداشت ب۵۷
زمانی بگردید بالا و زیر
دلش چارةٌ جان فراموش کرد
بدام بلا در گرفتار شد
به ازترك وجوشن بود روز رزم
چو ماهی بغفلت دهد سربباد
که قوت پذیرد کنون نوبنو
چو کاری که آنآرفتهباشد زدست
ز دشمن تز اری یغمنی گرم
ننازد جز از ضربت تیخ تیز
رساند از ال دود بر آسمان
کهاز جان خود گراشود گاو سیر
ددان رابدان گوشت مهمان کنم
همه حای تهمت دم اژدهاست
ز کفتار بدگوی سجیدهای
وه ۰
۱سدستود. ۳۳۹ خورد.۳-با آفر ین. ۴ بهر ه. ۵سببهوده. ۶ براندیش
پر کار . ۷- چنین. ۸- ان ومان. -٩ مر .
7۳۰
7۵
7۳۵
۱۲
بدان نیکر تیا که صن کردهام
زعا کش رسانیدهام پر فلك
که گوبد که از نیکی آید بدی
بخوانم مر اورا بپرسم سخن
چر بشنید دمنهسرش خیره گشت
کمان بردو بر جایبود آن کمان
بدو گفت کینرحمت پادشاست
چهعوش گفتدانا میان سران
غلامتو تا جاه بسابند وکام
به یکی نیارند بیش از تویاد
چومحتاح باشند پاشند دوست
جوحاجت ندارند برعکس آن
جواز جیب اندیشه سر بر کنند
ز اندیشهها در دل آرند پیچ
چه حوش داستان زدهزبر دلیر
کجا بیر گی بی دیانت بسود
<جودر دل کند کوهر بد کناه
تن او ندارد یکی پشه قدر
بدریایی بی بن بکنداند اب
بزر ان کیتی کسه دانا بدند
کهباید که بر در که شهر بار
رون شفساه: رشان سار
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
زخاصان وراسربر آوردهام
تبه چون کنم جق نان ونمك!
ره بخردی باید و ایسزدی
که بروی دام راببد یست ظن
جهان بر جهان بیناو تبره کشت
که چون او بیاید بر آید زجان
زبان ودل اوبهسم هست راست
که باشند همو اره بسد گوهران
چو گشت آرزوها میسر تمام
نپیچجد سر هر یکی مهرو داد
نگنجد کسی در میان دو پوست
برایشان بود سایة تسو گران
تمنای بیشی بسدل در کنند
کهآن شادمانی ندارند هیچ
که برهر دلی آرزو هست چیر
بس ازههر کارش خیانت بود
نداند حسق نعمت بادشاه
وجودش همه مکریابند وغدر
سیه گردد از مکر او آفتاب
باول درین داستانها زدند
پرستند انش نباشند خحار
نبا شند محروم ازان بار گاه
۱ -م: آين بیت و دویست وپنجاه بیت آتی حذف شده است
۶۰
کللد ودمنٌ منظوم
نباشند از بندکان ناامید
که ایشان کهیکبارهدشمن شو ند
نباید کهکس بردر پادشاه
جو نومید باشد دل ان دلیر
که طغیان زمال فراوان بود
ب۵۸ بخر گرد طغیان نگردد دنی
۶۵
۶۵۰
۶۵۵
و
گراز کج مزاج آمدی راستی
کسی کز خرددرهمه کار کاست
یکی داستان زد خردمند نغز
که در کوزهچیزی کهباشد نهان
هر آنکس که او دیو مردم بود
که کزپیش اورا ببندد کسی
چو گردد گشاده کندفعل عویش
تاش رات زان شارمان
چوبیماری از خواب خور بی نصیب
غذابیش از اندازة خحود ورد
بمیرد جو از وی پژوهش بود
و گر دير ماند بود درعذاب
ز هر کو بود بندة پادشاه
که چون حق گذاری بودکاراو
نصیحت بودفرضبرحق شناس
تو بر دوستی جزبدانکس مناز
کرا سیرت هوشمندان بود
۱۳۳
بدانسان که دولت بود پاربید
اگرموم باشند آهن شوند
سر آزاد باشد زخوف ورجا
که از نععت پادشه کشت سیر
یدو نيك در نفس انسان بود
بدانکّه که از مال گردد غنی
فزونی شدی سخرةٌ کاسنی
مراو را نیابند بر راه راست
که دانا بدان پروردهوش ومغز
که آزمایش ترابد همان
بر بخردان مثل کژدم بود
بماند دران بنسد بسته بسی
بغفلت بعقرب ندارند نیش
بآاعر ندامت بود بارشان
که راضی نباشد بگفت طبیب
ببآخر ورا مرگ بار آورد
پسمر گث از آتش نکوهشبود
نه آرام داردنه طاقت نه خواب
هنر بهتر از حق گذاری مخواه
نگردد تبه جاودان کاراو
جو برحق نءعمت نهندش اساس
که اورا زتو نیست پوشیدهراز
ز دیدار جاهل به زندان بود
۶۶۵
7۷.
۶۷۵
۱۳۴
که جاهل ندارد دل هوشیار
بزر گک آنکه با کثرت مال وجاه
اگر سفله چون آب ساکن بود
که هر کس که آتشبود بسترش
سزد گر نباشد وراخواب خوش
چو ازدوستی دشمنی شدپدید
بران باش کاطراف جمع آوری
چه حوش گفت داننده هوشیار
که شربدان کام نراژدهاست
ازین پیش کوشام بر توخورد
سخن پند داناست گربشنوی
چهحوش گفت دانندهً وش نفس
مخالف بدی مور کشتست مار
گرش زنده مانی بلایی شود
نکردن
چواو خوار کیرد بخود کارملك
بکار رعیت نگاه
برو برنتابد به مهر آفتاب
چو میشیبودبسته نزديك گر گ
کسی یابداندرجهان نام وننگگ
چوفرصت کنی فوت در کارها
بدان غفلتت حصم گردد قوی
ترانراشماری زخاصان حویش
۱- ب: شر بدان چیده دار.
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
برایشان شودبیشك ازجهل کار
دماغش به نخوت نگردد تباه
نباید کزو زيرك ايمن بود
و گرالدها غفته زیر سرش
برین بگرو وسرزدانش مکش
چناندان که چشمت مراوراندید
که ایمن نباشد سر از داوری
که دامن ز شربدان" چیده دار
کس اندر دم او نیفتد بخواست
بروچاشت خور گرتوداریرد
که مهلت کند دشمنان را قوی
که مثلش ندیدمسخن گوی کس
بتن زور و قوت دهد روز گار
بهایام مار اژدمائی شود
دلیلست بر فلت پادشاه
بقای تنش باد دیدار ملك
دگر پادشاهی نبیند به خواب
چو آید برش بدسگالی بزر گث
که حزمش بغفلتنچر بدبسنگگ
ز کردار خود بینی آزار ها
نماند که از بیم دل بغنوی
کزیشان بکی پای ننهاد پیش
۶۸۹۵
«۹۰
۶۹۵
۷.۰
کایله ودمنةٌ منظوم
بود فرض بر پادشاهان داد
سیاست ندارند هر گز نهان
نمانند بد خواه را سال و ماه
بداند جهان را زروشن ضمیر
چوشه را سیاست بود آشکار
ز ساعد که بکریزد از بار تیخ
بدو گفت شیراین سخن بورسخت
کسی مرترا راست پشتی کند
درشتی نکرد اندران شهریار
که حالی به جان ودل آنبشنود
ولی گاورا نیست آن دستگاه
ندیدست چیزی ز من ناپسند
کزین گونه اندر دل آرد بدی
چگونه گر آیم به آزار اوی
و
من از گوشتم فربه او از گیاه
چنان دانم او دا بقوت ذلیل
ولیکن من اورا اما دادم
حقصحیت ومعرفت نیز هست
کسی را که رای بلندست وقدر
نکوشد بهبد گرچه قوت بود
بود مرد را این نشان هنر
ا-.ظ : ضمان, ۲-ظ: لئمی.
۱۴۵
که همواره از حزم باشند شاد
که ایمن بدانست ملك جهان
که فوت پذیرد به گنج و سپاه ب٩۵
که بخت جوان دارد و رایپیر
بماند بدان ملك او پایدار
بود یار شهریاری دریخ
چوبادی که از بن بر آرددرعت
که اندر نصیحت درشتی کند
به شرطی که دانا ندارند حوار
بگفتار دانندگان بگرود
که نات دلیرش به قدر کناه
که او را بدان بود بیم و گزند
ندیدم دروجنس این بی خودی
چو پیداست اندازهٌ کاراوی
نشاید که داری بدل زو هراس
ز قوت نباشد ور! دستگاه
که در بيشه پشه بود نزد پیل
به بسیار نیکی زمان" دادهام
نخو اهم به حودوی آلوددست
هميشه جدا باشد از مکر وغدر
که آن بر خلاف مروت بود
که هر کر نباشد لئیمان؟ ظفر
۷۰۵
۷۷۹۰
۷۹۵
۷۳۰
۷۳۳۵
۱۴۶
که اوبد سکالست و ناساز کار
من ازدل به کینش نبندم و
سرخویش گیردجهانننگنیست
بدان قد و بالا و آن یال وشاخ
من اورا ستودم زروی وفا
گرانبی خرد رابود عهدسست
نگر بدسرشتی که نادان بود
بپاسخ بدو گثت دمنه که مرد
چو روبه بود دانش نره شیر
مکواین که اوطعمةً من بود
کههر کس کهاوخصم رادیدخرد
شد آن حردی او بلایی بزر کک
ا گر ضعف تن داشتیاران گرفت
مرادش بر آمد به یاری پار
گر او بابد از پنجة تو امان
ورا بار کردند ساران تو
ورا دوست دارد دل هر کسی
چو باشد حلاف تو در هر دلی
همی گویم اینرا گمانازمن است
که او کار با دیکران بفکند
یکی داستان زد برین نرهٌ شیر
چو درشیر کرد این سخنها اثر
۱ ظ: پما ند:
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
بد آید بهروی وی از روز گار
همان بس بود کش برانم زدر
چودوری گز یندم راجنگگنیست
تنش گنجد اندر جهان فراخ
نشاید که اندر دل آرم جفا
مرا عهد سختست وبیماندرست
هميشه تنش دشمن جان بود
نگیرد زبون حصم را در نیرد
که دارد دل از سستی اودلیر
که نزد خردمند روشن بود
به آخر زچنگال او جان نبرد
بدانگه کهپیداشدا زمیش و گر گ
به حصم قوی تير باران گرفت
قوی شد به مکرو بر آورد کار
بآخر بود حاصل تو زیان
ببیجد دل
نماند! که ماند بکیتی بسی
ز کوشش نباشد ترا حاصلی
ولیکن بنزد خسرد روشنست
بهنفس خود از کینه کوشش کند
که کفران نعمت کند دل فلز
بهدمنه چنین گفت کای نامور
دوستاران نو
۷۳۵
۷۳.
۷۳۵
۷۴۰
کلیله و دمنه منظوم
چه بینی درینکار با من بگوی
کنون چارةٌ اينچه و اهیم کرد
چنین داد پاسخ ورا بد گمان
که جونزبردندانعورهجای کرد
طعامی که مشکل بود هضم آن
ازان رنج وسستی بود حاصلت
چه خوش گفت دانایدا نشپرست
بجایی که قهرست آنجا بکار
بپاسخ چنین گفت شیر ژیان
حدیث توام در دل آورد خحشم
دلم شد ز کردار او پر ز خون
بگُویم که هرجا که خواهد رود
بدانست دمنه که ژرفست کار
یکو شد دران کاو نزديك شاه
شود کار او پاكك زیر وزبر
بدو گفت کاین هست دورازخرد
جو نا گفته از مکر او هست بیم
چو پنهان بود کینه آسان بود
سخن چون برونشدزدندان ولب
جوتیری که نا گاه از قبضه جست
۱ب : نهانه.
۱۷
بکفتن زمان و بهانه! مجوی ب۶۰
که آمد ز گفت توجانم یهدرد
که داند دل مرد روشن روان
سزد گرزبیخش برارند گرد
بود خوردن آن سراسر زیان
سزد گر نخواهد مرانرا دلت
که دشمنبه نرمی نیاید بدست
چودر لطف کوش
که در کار کردی مرا بد گمان
بو دعیبوعار
نخواهم کهبینم مراورابه چشم
به نرديك او کسفرستم کنون
زمانی برین بوم و برنفنود
شود راز او بی گمان آشکار
بدان بی گناهی بیارد گواه
ز آسیب شیرش بود بیم سر
ار راز باوی نکوبی سزد
بود گفتن او خطایی عظیم
جوپیدا شود دل هراسان بود
نهان کردن ان بماند عجب
که کوشش ورابازناردبه شست
بکردار رحشنده پیر انه ابست
۷۴۵
۷۵۰
۷۵۵
۷۶۰
۱۴۸
که آنرا ندارد خردمند خوار
بجایی که راز آشکارا شود
بترسد دل دشمن از کار عویش
برایر درآید کند کارزار
کندبیم دل بی خرد را دلیر
بدانگه که او بهره یابد ز حزم
مکن رازدل باکسی آشکار
که دشمنبه ز عم گر ان کشتهبه
به پاسخ بدو گفت شیرژیان
که برخویشتن کار مشکل کنم
به قصذد یکی بی دلیل رد
چو شاهی سیاست کند بیبقین
نگرتا چهعوش گفت بادوستدوست
بدو گفت دمنه که فرمان تراست
قضا برهر آنکس که سایه فکند
نترسد ز آهنکك شیرژیان
گراین گفتهٌ منت سودی نداد
که تر سم که چونکارشد ساخته
نگهدار خود را و بشنو سخن
که چونعقل چشم بصارت کشاد
ببینی غرضها دران روی زشت
ازین پس گرآید به نزديك تو
آوردن دمنه شتربه [را] نزديك شیر
نهان به ضمیر دل هوشیار
تن موم جون سنکك خاراشود
کندبی کمانجنکك رادست پیش
دلیری کند مرد را کامکار
بسیجیده جنگث گسردد چوشیر
ندارد بکس مرترا روز رزم
مراورا به زودی زپای آندر آر
زهر دشمنی روز بر گشته به
که پیدا نیامد یقین از گمان
به سیره یکی نفس باطل کنم
نشاید زدن تیشه برپای خود
ورا خصم گردد زمان و زمین
که اندیشه در کار کر دننکوست
همیشه هوا برخرد پادشاست
دل او نپیچد زبیم گزند
برو غفلت او سر آرد زمان
مباش ایمن از مکر آن بد نژاد
بيابم ترا ناه انسداخته
چنان کن که فرصت نیابد زبن
توان دید غدر وی اندر نهاد
که دوز خبودبی و جودشبهشت
پبیند عیان رای باريك تو ب۶۱
۷۶۵
۷۳۷۰
۷۳۷۵
۷۸۰
۷۸۵
کلیله و دمنهٌ منظوم
که دارد به کین گردن افر اعته
کسی را که داردغضب تلخ کام
شا «سه ۰ کشته: ۰ کرر ان
سخن گرفراوان گراندك بود
چوخوش گفتدانا کهر بد گمان
گراورا بخوانی برخویشتن
که گستاخ ناید بنزديك تو
کهاونیستایمن ز کردار عویش
به پاسخ چنین گفت شیر شکار
کمانی که داریم گردد بقین
چودانست دمنه که در شیر نر
دم آتش کینه بالا گرفت
همی خواستتا گاوراهم چنین
ورا نیز مانند شیر ژیان
بشیر این چنین گفت کای پرحرد
بیایم به پیروزی و فرهی
پپاسخ بدو گفت پس نره شیر
ز کفتار او دمنه شد شادمان
جنانچونبود مرد اندوهناك
بیرسیدن او بر افروحت جهر
کجا بودی و از کجا آمدی
مرابی توخوشر, نیست آرام و کم
۱۳۹
جو دشمنبود جنگ را ساخته
بسیجیدة جنگث یابی مدام
که با او مدارا نیاید بکار
ازوراست چون تیر نازك بود
کشاده عنانست و بسته مان
ببینی اثرهای گفتار من
نبوشد براد رای باريك تو
نهانی بسیجد همی کار عویش
که کر این که کفتی شود آشکار
شود زیر او لاله زاری زمین
سخنهای او کرد بيك بك اثر
غضب جای رفق ومدارا گرفت
بر آتش نشاند دلی پر ز کین
بکوشد به کفتن کند بد گمان
من اورا ببینم یکی را سزد
ترا از ضمیرش دهم آگهی
که باید که بر گردیازوینهدیر
به نزديك کاو آمد اندر زمان
کجا دارد از دوربيم ملاك
که از تو زمانه مبراد مهر
که بادا زتو دور دست بدی
دلا کنده دارم به مهرت مدام
۷۹۰
۷۹۵
۸۰۵
۱۵۰
جدایی زتو پیش مننیست داد
بدو گفت دمنه که ای نیکخواه
تنش رابود خارا گر اطلس است
بود قربت او بلائی عظیم
که بر نفس خودنیستفرمان روا
نبیچد دل او ز خوف و خطر
نگوید یکی لفظ بی بیم دل
که دانی زتلخیش با زهر بار
بدو شتربه! گفت کای هوشمند
هرانکس که مثل تو دارد حرد
که کیتی نگردد ز آیین خویش
ازو گر بزر کند و گر زیر دست
گهی سو گواری که آرام وناز
بدو گفت دمنه که ای سرفراز
کسی با قضا برنیاید زین
اگر زیر دستست و گر شهریار
برو تیر های قضا بگذرد
کسی کوهوابرخرد داشت چیر
کرا از جهان بازنانست راز
زفتنه جدایی نیاید تنش
دل آن بود جاودان بادو نیم
۱- ب : شیر به.
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
چو باشد برون از سلامت مباد
سلامت بود کارتو سال وماه
که درزیرفرمان دبگر کساست
دل او جدائی ندارد زبیم
جنین درد را صعب باشد دوا
تنش را بود هرزمان بیم سر
بود بیم دل شربتی دل کسل
نباشد خردمند را خوشگوار
چرایی چنین دل گران ونژند
نباید که نومید گردد زخود
گهآسانی آرد گهی رنج پیش
گهی نوش یابند کاهی کبست
زمانی نشیب و زمانی فراز
فضا را بسود دست برما دراز
برین خود نباشد کسی راسخن
| گرغمرونادان و گر هوشیار
وگر جوشن آهنین آورد
شود بستهٌ دام غفلت نه دیر
برو دست آسیب گردد دراز
گران بار باشد بدان کرذنفن ب۶۲
که حاجت برد پیش مرد لثیم
کلیله و دمن منظوم
که گر حاجتش رانهد در کنار
اگر پند ننیوشد از بخردان
که بد یابد از کارو کردارشان
چو دل کار سلطان کند اختیار
بدوشتربه! گفت کای نيك مرد
دلت دارد از قربت او هراس
گرفتست ازو خاطر تو نفور
بدو کفتدمنه کهاینهستراست
ولی نفرتم نیست از بهرخویش
که باتو مرا هست عهدی قدیم
زچیزی که حادثشودبی گمان
نپوشم زتو هرچه نیکست وبد
کهچوندو ست خو اندی کسیر امدام
بدو گفت گاوای برادر بیار
چهحوش گفتدانایبسیارهوش
توخود بر همه دوستان مشففی
درستست عهد تو ورای تو
چهدیدی چه دانیچه حادث شدست
بپاسخ چنین گفت دمنه به گاو
شنیدم که راندست برلفظ شیر
که این گاو یکبار گی فربهست
۱ب : شتربه. ۲ ظ ؟؛ جای تو.
۱۵۱
بود جاودان نزد احرار خوار
ندارد کسی دوستی با بدان
به تنکث ندامت کشد بارشان
سلامت کجا یابد از روز گار
ترا قربت شیر دل خسته کرد
هراسی که هر گز نباشد قیاس
دلت رابدین هست اندیشه دور
سخن برهمه راستیها گواست
دل من برای تو گشتست ریش
دلم دارد از بهرجانت نو ج
دهم مرترا آ گهی چون توان
که اینست آیین و دراه خرد
بکوشی نخواهی ورا تلخ کام
جه دیدی پس پردهٌ روز گار
کههر کز بدازنیکخواهانمپوش
چو صبح دوم در جهان صادقی
نگیرد کسی در جهان پای؟ تو
که بیم دل اندر میان آمدست
که چیزی کزان بیم داریمکاو
که چوناونیاردجهان زودسیر
دل من ز دیدار او کار هست
۸۳۰
۸۳۵
۸۴۰
۸۴۵
۱۵۲
مرا هست انسدام او نعمتی
مرانرا بر آنم که بیجان کنم
چو بشنیدماین گشت جانم فکار
به آ گاه کردن تسرا خحواستم
نگه داشتم عهد وپیمان تو
به بد کردن او را ندارم رضا
حمیتچومغز آمد ومردپوست
بزر گكانکه تا کعبدرخونشود
میان وحوش اینسخن بود راز
بیندیش تدبیر خود را نه دير
جنین زند گانی بارد بها
چواز دمنه گاواین سخنها شنید
سخنهای او را نصیحت شمرد
بدو گفت و اجب نباشد که شیر
کندغدر بانیکخواهان عویش
که خصمان چوبیخ وفابر کنند
گروهی گرفتنددر گرد خویش
گروهی گرفتند در گرد او
حداو ند بهر و۱ ز کردار نيكك
ب۶۳ همه در بدی اوستاد و امام
۸۵۰
ازیشان هر آنکس که باشدزبون
همه خاین وبدر گذوتیره کیش
اظ, جدایند جمله
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
ندارم فزونتر بدو حاجتی
شمارا بدان جثه مهمان کنم
مبیناد بی تسو مسرا روز گار
کنون دل به دیدارت آراستم
همی لرزم از مهر برجان نسو
مروت همه ابسن کند اقتضا
حمیت نخوآهد بد هیچ دوست
که از عهده عهد بیرون شود
شنیدی کنون چارةٌ خویش ساز
که ابمن بمانی ز آسیب شیر
که خوانی تواندر دم آژدها
ازان عهد ومیثاق یاد آورید
به برهیچ بروی گمانسی نبرد
به گفتار خصمان کند دل دلیر
نه پس بنکرد کارها و نه پیش
مرا خوار در چشم او افکنند
بر يكبهيك بود در کار عویش
که از مردمینیستشان رنك وبو
بريك به يك بد بود کار نيك
بکردار بسد بر فلك برده نام
زابلیس تلبیس دارد فسزون
نبیند کسیزانمیان عیبخویش
۸۵۵
۸۶۵
کلیله و دمنهٌ منظوم
بکرداربد يكبهيك چیره دست
منآن قوم را آزمودم بسی
ندیدست شیراز یکیراه راست
و با آن گروهم برابر کند
هر آنکس کهپیوسته شد بابدان
چوزیشاننبیند بجز بسد خویی
بگویم برین گفت باشم دیر
بدو گفت دمنه کهای حوبکار
حطابی که از خلق پنهان بود
بدو شتربه" گفت کای نیکنام
همی کشت در گرد آن رودبار
چوز السانبد انصیدش آمدشتاب
گمان بردکان پاك ماهی بود
بآباندران هرسوبیمیشتافت
ستاره نشد ماهی از بهر او
ستاره در آبش چوماهی نمود
چ و شپرفت و خورشید بنمود چهر
نگه کرد در آب و ماهی بدید
گمان برد کان هم ستاره بود
د گر بعدازان صید ماهی نکرد
ازان تجربت یافت آن فرهی
د گررویسیریندیدی بهعواب
۱- ب: شیر به
وین سای ات و یمود ود وا یس سیم سود ورس وب سیسات مر
۱۵۳
منش کردهاندر پی آز پست
بدانسان که باید ندیدم کسی
مرا گر چوابشان شماردرو است
زمن هر چه گویند باور کند
بسود زیرکانر! بدو بد گمان
کجا چشم دارد زمن نیکویی
حطای بطستاین به نزديك شیر
نحطای بطاز من نهفته مدار
اگر باز گویی صواب آن بود
بطیداشت نزديكك جیحون مقام
شبی کرد ناگاه عزم شکار
ستاره همی دید در زیر آب
به صیدش ورا پادشاهی بود
بزیراندرش نفش ماهی نیافت
ندید آشکارانه در رنگت وبو
چو غرطه همیخوردماهی نبود
زبانه برآمد نجم سپهر
نجتبید وسررا بخود در کشید
چودانش نباشد چه چاره بود
برون از گیا هیچ چیزی نخورد
که دبدی شکم را ز ماهی تهی
بسا تجربت کان نماید عذاب
۸۷۰
۸۷۳۵
۸*۰
۸۸۵
۶ گر خود میان سراسر مهان
۱۵۴
اکر شیر را بر من آشفتهاند
شکفتی ندارم که باور کند
بدانگه که آن گفت باشددرو غ
اگر! علتی نیست اندرمیان
چو پایان کردار او بنگرم
و گر موجب آن بود افتری
بداند هر آنکس که ۲ که بود
شناسد خردمند روشن ضمیر
کزان دست داننده قاصر بود
بهمکار هر کس که نزديك شد
چو از نيك تابد ندانند فرق
ندانم چنان خویشتن رادلیر
بدان سان که بیالتفاتی کنم
مک رآنك وقتی به بیگاه و گاه
چوچیزی نمودم که این گرامکن
که آن موجب خجلت اوشدی
نگردند مرگز دو تن آشنا
چنان شان بود دوستی درمیان
اگر دور باشد زخاطر ربا
که ایشان گزین همه عالمند
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
بد من به نزديك او گفته اند
مرا با مخالف برایر کند
دروغ بد آیین نگیرد فروغ
ورا زود سیری؟ کند دل گرانم۱۴۱
رضای دل او بدست آورم
کند افترا زهر باد هری؟
کزان دست اندیشه کوته بود
که هر کز نباشد تدارك پذیر
بود کور گرچه مبصر بود
ره روشناییش تاريك شد
نهایت ندارند بهتان و زرق
که کستاخ باشم بهنزديك شیر
بدان نام خود را بخالك افکتم
نصیحت بدی در خور جایگاه
نگفتم بنزديك جمح آن سخن
بدان بغفضی اندر میان آمدی*
که اندر میانشان نکنجد خما
که سهوی نیابد زدست و زبان
بود سهو ممکن هم از انبیا
فروزندة
9-۱ گر. ۲- شیرش. ۳- اینبیت وسه بیت آتیحذف شدهاست. ۴-آنر ا.
۵- بت حذف شدهاست. ۶ب هستم من اندر.
۸۹۰
۸۹۵
۹۰۵
کلیله و دمنةٌ منظوم
چواغماض وعفوش بود پادشاه
ا کر شاه را بر سپهرست سر
نصیحت برای کم" وبیش ملك
کرا از؟ نصیحت عداوت بود
چکونه طبیبی بود مرد او
تو آن*درد راهر گر ۶آسان مکیر
کرا درد او هست دارو سبب
زدانند گان آن بود روی زرد
چوپوشیدرنج درون" ازطبیب
کرا روشنیهست چونآفتاب
اگر کین من دردل آورد شیر
ز من طبح اورا۲۴ ملالت فزود
تعافش از نی ماوهاه
بود مرد خاین براو عزیز
ازو ناصحان را بود بیم جان
اکر قعر دریای عمان بود
همان زهر ناب از دم اژدها
به از قربت پادشاه دلیر
بررانست نور نظر های من
بر آنم که آسان ببخشد گناه
سزدکز نصیحت ندارد کذر ۶۴
چو سدیبودسختآدر پیش مك
ازو؟آن نشان شقاوت بود
که دارو بود موجب درد او
که بیماراو۲ نیستصحت پذیر
تن اوبود جاودان در تعب؟
کهاز*ناصحان آ بدشدلبدرو*۱
نداند ورا"! مرد دانا مصیب
نداند کسی رای اورا صواب؟
شد از نخوت پادشاهی دلیر
نباشد مرورا دران*! هیچ سود
که کفتر گیگ سویناصح نگاه
نیاز ارد او را دل ازبهر ۱۳ چیز
دل نیکخواهان دولت۱۲ گران
دروغوطهعوردنت* آسانبود
کزان هیچ دانا نگردد۱۹ رهام۱۴۳
که آن کاممار آمد و چنگث شیر
که اوعیب داند هنرهای من
بت بسرای و کم. ۲- عظیم است. ۳- که هر گه. ۴-ودا. ۵- این .
۶- هیچ. ۷- بمادیت. ۸ بیت حذف شده است. -٩ با. ۰ ۱- مشورتهپا نکرد .
۱ع- بهرجاثی پوشید رنج. ۲- کس آن. ۱۳- بیت حذف شدهاست. 2-۱۴ گر.
۵سررآن مرورا. ۱۶سم: غیر: ۱۷- ز کارش. ۱۸- خحوردن هم.۹٩۱- نیا يك.
۱۵۶
کراهیت او زعقل منست
چهعوش گفتدانا کهار بای کارا
۰ بود تك بلائیدل" هر یکی
درختی کهبارش بودبویور نگ
گر از رنگك با او نبودی اثر
نظر بودی از پوست کندنبشرم
وبالست دانش بر اهل هنر
۵ جودر نافشان هست مشك تتار
هترمند راهست خحوف وخطر
نکه کن که دانایپیشینچه گت
که دوری زجمع فرومایگان
شگفتی مداراین که در بحروبر
۰ که آنها هزارند واینها یکی
خردمند در خلق پنهان بود
۶۵ نخواهد همه عمر مردثئیم
هر آنکس کهاحمقبو ددرجهان۶
بدین4 گشت کو تهسخن و السلام
۵ هنرهست باجاهلان بی محل
ار بی هنر را بود زور دست
دوبازو زور ۱۳ دست آورد
آوردن دمنه شتربه[را] نزديك شیر
چو حورشید نزديكمنروشنست
نباشند آسوده از روز گار
یایند آسودگی اند کی
شکسته بو دشاخش از خمسنگ
نکندی کسی دم طاوس نر
اگر نیستی موی روباه گرم
چو روباه وطاوسرا موی پر
نیند آموان ايمن از روز کار
چو افتاد در" صحبت بی هنر
که گفتار او باخرد بود جفت
بود بهتر از گوهر شایگان
فرو مایه چربد بر اهل هنر
زبسیار پاشد زبون اند کی
ولی سفله ودون ۴ فراوان بود
که دیدار باشد ورا با کریم*
زفرزانه جوید جدایی بجان۲
که نادان زدانا! گریزد مدام*
بدانسان که گلهست پیش جعل ۱۱
شود زوسر هر هنرمند پست
یکوشد بروی شکست آورد
اب اسپابکار. ۲- م: تن. 0-۳: بر. ۴ سفله دون. ۵ باشدورای کر یم.
۶ب جاودان. سار فا جدایی کز یند بکاع؛ پس از بت آتی. ۸- برین. ٩ دانازنادان
۰ یکام. ۰8-۱ کل بنبنزد. ۱۲- بازو وزور
۹۳.
۹۳۵
۹۴.
۹۳۵
هنرهای او عیب داند مدام
چو خالیست ازدانشورسم وراه
چونبود ورابهره زان بیشو کم
چوبد گوهر وبی دیانت بود
چوخیره روان باشد وتیره کش
اگر چربهةٌ حاسد بد سکال
قضا نیز با آن؟ موافق شود؟
کسیباقضاچون کند دستپیش
بدین۲ داستان زد خردمند مرد
بجایی که تقدیر باشد نه دير
بییچد در آن کُردش روز گار
کند مرخردمند را خیره سر
قضا هست برما جنان کامکار
اگر زور پیلست با نره شیر
کسی کو شجاعست بددل شود
اسیر تفکر شود
توانگر بتقدیر گردد گدای
بدو دمنه گفتا که باز آر هوش
بدانسان
که انديشة شیر ازینهیچ نیست
نه او را دل از کین تو خستهاند
۱۵۷
نباشد بدیدار او شادکام
هنر گیرد از مرد دانا گناه
به نادانی او را کند متهم!
امانت براو خیانت بود
هنرهاشمارد کم ازعیب عویش
رف ای[
جهان رام مرد منافق شوده
ا گرنوش یابد و گرگزخم نیش ب۶۵
زروباه گردد زبون نره شیر
ز صندوق وسله دل شیر و مار
کسازچر خ گردان نیابد گذره ب۶۵
که از زیر کی غفلت آردیبار
چو آید قضا دل ندارد دلبر
بکردارش اندیشه باطل شود
که پیشش سلامی تهور شود
نداند کسی دفح آنرا به رای
یکی چارة خویشتن رابکوش
یکی را کنونبرشماری دویست
نه فصد تو بیهوده پیوسته اند
۱- مستهم. ۲- بیت حذف شدهاست. ۳- بااو. ۴- بود. ۵ بود. ۶-
ورا. ۷- برین. ۸ ۵: از اینجا تقر یا هز ارو هفرصد ببت افتاده است.
۹۵۵
۹۶۵
۱۵۸
نه در حاطر اوست از تو ملال
بران داشتش بی وفائی وغدر
چو جبار و غدار دشمن بود
اگر چه بزر گیش باشد عظیم
که آنراحلاوت زتلخی کمست
بدو شتربه! گفت کای مهربان
باول قدم زو چشیدیم نوش
مرا طالع بد برین سو کشید
برین داستان زد به گنتن چکاو
چو باشد اگر روشنائی بود
و گر تیرگی بردهد روز گار
سرگاو ناگاه گردد نگون
کسی طعمهً شیر باشد مدام
منآنم که تقدیر چرخ بلند
از ینورطهبیرون شدنمشکلست
چو زنبور در برگک نیلوفرم
کنون بر گث نبلوفر انبوه شد
بماندم بنادانی اندر میان
چه خوش گفت دانای بافرهی
کسی کو کشد پای بیش از کلیم
و گر زر ع درشوره زاری کند
اس ب: شیر به.
آوردن دمنه شتر به [را[ نرديك شیر
بگویم ترايك به يك شرح حال
کهچون تو کسیراندیدستقدر
دران مرد را آفت تن بود
نیرزد ترا صحبت او به بیم
ازان حاصلهوشمندانغم است
چه داریبرین گونه خستهروان
کنون و قتنیشاستچندینمکوش
زمانم بدین جایکه آورید
که نادر بود قربت شیر و کاو
سرانجام ایشان جدائی بود
بگردد سراز پند آموز کار
زمین کُردد ازخون او لاله گون
براو کجا یابد آرام و کام
درین ورطةً سهمناکم فکند
که تدبیرو اندیشه زاندر گلست
چنین راند گردون فضا برسرم
مرا راه همچون یکی کوه شد
غم ورنج سود آمد اکنون زیان
که گنج قناعت نگردد تهی
زسرما بود پای را جای بیم
چنان دان که بیهوده کاری کند
۹۷.
۹۷۵
۹۸۰
۹۸۵
کلیله ودنة منظرم
بخندد برو این جهان سربه سر
بود کار آن از نژندی مخوف
بدانگه که دل خسته داردبدان
بدو گفت دمبه در گذر
به پاسخ بدو گفت کاو ستر گک
که بر کشتن خویش باشد دایر
من اخلاق شیر آزمودم بسی
به مردم نخواهد بجز نیکوثی
مرا بیم کشتن ز خاصان اوست
کسی را که این بردل آسان بود
چوهم پشت گردند مکارچند
بدانسان کهاز گر کثوزا غوشنال
بدو گفت دمنه که بنمای زود
بدوشتربه! گفت کای نيك یار
شغالی وزاغی و گر گیستر گث
وطن داشتند اندران مرغزار
چوما ندی از آنداشتندی خورش
رهی بود نزديك آن مرغزار
زناگه بران کاروانی براند
پيامد زره سوی آن مرغزار
تو کفتی بهشتیست آراسته
اس بت : شیر به.
۱۵۹
چو گوید کسی رازدر گوش کر
که از جهل بریخ نویسد حروف
ورا عاشق نقش گرمابه دان
فسانه موی وغم خوبش خور
کزین نیستدر پیش کاریبزر کك
کسی کو نترسد ز آهنگگ شیر
نخواهد کزو بد رسد بر کسی
ندیدم درو تندی و بد خوئی
ببیند خرد مغر در زیر پوستب ۶۶
بفرجام روزی هراسان بود
سرپیل مست اندر آرند بند
بر شیر بودند در مرغزار
چنین داستان را بباید سرود
یکی شیر بد در یکی مرغزار
بنزديك آن نره شیر بزرگث
ز چیزی که شیر کردی شکار
ازان بود مرهرسه را پرورش
بران راه بد کاروان را گذار
یکی اشتر لاغر آنجا بماند
زمین دید مانند باغ بهار
زدیدار آن غم شدی کاسته
۹۹۰ زنا که برشیر غران رسید
۹۹۵
۱۶۰
آوردن دمنه شتر به [دا ] نزديك شیر
بیفکند زانو فروبرد سر
بیرسید او را تواضع نمود
بفرمود شیرین کزینجا مرو
نمانم که آسیب دردت رسید
بدین کرد پیمان و کردش دلیر
ببودند با هم یکی روز کار
همی کشت پیلی دژم را بدید
بجنبید پیل و بغرید شیر
بکردند جنگیدران پهن دشت
درانعستگی باز ماند ازشکار
شدندانجمن گرگ وزاغ وشغال
ورا قوت صید کردن نبود
همه روز ناهار بودند وسست
۵ بدیشان چنین گفت شیر نزار
شکاری چوباید بدست آورید
برفتند هر سه زنزديك شیر
فصد شتر
برین گر دل شیر راضی کنیم
نشستند باهم به
۰ بود طعمةٌ شیر ما چند روز
شغالاینچنین گفت بازا غ و گر گث
بلرزید برخود چو اورآبدید
ازو شادمان شد دل شیر نر
شتر بر دعا و ثنا بر فزود
که بینی زمن نیکویی نوبه نو
و گر بامن از باد گردت رسید
که ایمن بماند ز آسیب شیر
یکی روز شیر از برای شکار
بفرید پیل وسوی او کشید
زهم نعسته گشتند هر دونه دیر
تن شیر درنده مجروح گشت
کهجان خحواست کردازتناورحیل
بدانسان کهتن شد نحیف ونزار
يكايك برایشان بگردید حال
دلهرسه شدزان پراز دا غ ودود
تو گفتی که کستنندارد درست
که هر سه ببیند در مرغزار
درینبی نوائی غم من خورید
شکم گر سنه دك زجان گشته سیر
دوتا کرده کگردن بر آورده وم 5
بکوشیم واو را بخاك افکنیم
درافشان شود رای گٌیتی فروز
که در پیشدارید رنچی بزر گ
کلیله و دا منظوم
۰۱۵
۰۲۰
۰۲۵
۰۳۰
کجا شیر دادست او را اسان
گرش تنببرددلازجان خویش
ندارد به نزديك داننده رای
۱ کهروزی همان باز گردد بروی
بر مرد دانا بود روی زرد
کهچون گشتهباشد زپیمان کسی
چنین گفت باهر دو زاغ کهن
ب۶۷ بجائی که دارد کسی بیم جان
۱بگفتاینو آمد به نزديك شیر
بپرسید شیرین زبهر شکار
بهپاسخ بدو گفت من یافتم
تو شیری وما بندگان توایم
شتر را بمانسیتی نیست بیش
۱بخوانم مراو رااز ازینمرغزار
دو هفته بدان طعمه آسودهباش
بپاسخ بدو گفتشیراین مگوی
من اورا به پیمان امان دادهام
حقیقت بریباشد ازدینو کیش
از گفتش برافروختر خچونچراغ
که دانش زداننده ننهفتهاند
که نفسیسزد گر بود در جهان
یکی خاندان را به نيك وببد
۱۶۱
به پیمان گرو کرده با او زبان
نگرددزسو گند و پیمان خویش
که برغدر باشد ورا رهنمای
ازین در سخن تاتوانی مگوی
که باشاه گوید زپیمانبگرد
نشاید براو بودن ایمن بسی
کهچندین زپیمان چه بایدسخن
زپیمان شکستن نپیچد روان
زمانی بر او همی بود دیر
کهچیزی بیابم درین مرغزار
دلم شادمان گشت و بشتافتم
همه نیکخواهان جان توایم
چهخو اهی مر اور ابتزديك حویش
چو آید تو ازوی بر آورد دمار
شتر گو درین بيشه نابوده باش
کهاین آبر ادر جهاننیستجوی
بهداداری او را زبان دادهام
کسی کوبگردد زپیمان خویش
به پاسخ چنین گفت با شیر زاغ
بزر گان پیشین جنین گفتها ند
به شدت فدای یکی خاندان
فدای یکی قوم دارد خرد
۱۶۲
یکی قوم شاید که هنکام قهر
۳۵ بکی شهر مردم همه بی کناه
بجائی که کاراندر آید به جان
بکفت این و اوهیچ پاسخ نداد
ببریدو شد پیش گر کث وشفال
که لختی بدان کرد تندی پدید
۰ بآخر دل اوبدان گشت رام
بگوئیم با او که چونست شیر
ازو مانکردیم يك روز اد
سزد گر بپرسیم او را به رنج
بوئیم با او بکايك به راز
۴۵ چو گردد یکی را به گفتن زبان
39 تعمت بی کران یافتیم
چه حوش گفت دانندة کوهری
برفتند با او بکفتند راز
که من پیش روباشم از انجمن
۵۰ بخورد شکارش زیاران خویش
چو از را نزديك شیر آمدند
سری پست کرده دلی تابناك
که رنج تنتو غم ورنج ماست
دوهفتست تا این جنینجستهای
۵ شکاری نکردی نخوردی طعام
آوردن دمنه شتر به [دا] نزديك شیر
ای کنو ای گم
فدا کرد باید بر پادشاه
به پیمان شکستن بسیچدروان
دل زاغ حالی ندو کشت شاد
زبان تیزبکشاد و بنمود حال
از انندرسخن گفت وپاسخشنید
شتر را بیارید زود از کنام
بلانسان که او جانذلش گفت سیر
ز کار جهان بی وفائی مباد
که بر کس نماند سرای سپنج
که ازما يك امروز طعمه ساز
بکوشم در دفع آن جونتو ان
تن وزور وتاب و توان یافتیم
که کفران نعمت بود کافری
شتر در زمان کرد گردن دراز
فدا دارم او را دل وجان وتن
برفتن نهاد از همه پای پیش
به دیدار شاه دلیر آمدند
به تاركگ براو سپردند خاله
تن آسانیت شادی و گنجماست
زمانی بارام ننشسته ای
کلیله ودمه منظوم
بگفت سخن زاغ سربرفراشت
یکفتند پاران که این نیست رای
ورا جثهٌ تو چه سیری دهد
همین فصل را کرد تازه شغال
۱۶۵ کر حاشت سازی ز اندام من
به پاسخ زبان بر گشادند پاك
به طعمه نشاید برای ملك
زبان را برشیر بکشاد کر گث
زمن چاشت گیرو دلم شاد کن
۷۰ بگفتند یاران که ابن نیست راه
که کس درجهان گر گ خود کم خورد
نباشد ازان فرق تا زهر مار
ز گفتار ایشانشتر دم بخورد
که جان وتن من فدای تسو باد
۰۷۵ چه باشد کهاز بندهسازیحورش
که من زنده مانم ازان جاودان
به یکبار گفتند کین درعورست
بگفتند و جستند یکسر دروی
درید ندش آزهمچو کر باس پوست
۰ بدان_گفتم اين تا بدانی تمام
چوروزی شود زخحم او کار کر
بدو گفت دمنه که ای هوشیار
که امروزحالی زمنسازجاشت
ترازنده داراد با او خحدای
که دل بر هلاك تن تو نهد
که من کشتنخویشدارم بهفال
برآید ز گیتی همه کام من
که باشد ترا گوشتی بویناك ب۶۸
شناسد بد و نيك رای ملك
که ای پیشوای ددان بزر گت
بدین آرزو جانم آبادکن
درین آرزو رنج اورا مخواه
کجا خوردن او خناق آورد
برسردم زیرك و هسوشیار
بدین گفتر خ راسویشیر کرد
همه عمر پیروز بادی و شاد
یکی روزازان باشدت پرورش
ندارد تنم مر گث بردل گران
وجود تومعجون جانپروراست
ز چنگال ایشان در آمد بروی
برو برنبخشود دشمن نه دوست
که صاحب غرضتیغ باشدمدام
ور و مها رشن
بر اندیش باري ز فرجام کار
۱۶۶
۵ بدو گفت در آبگیری فسراخ
یکیسنگ پشت و دوبط رابهم
عم شادمانی بهم داشتند
برین کار چون روز کاری گذشت
رخ حال ایشان خراشیده شد
۰ بطان چون بدیدند نقصان آب
يکايك برسنکك پشت آمدند
که خواهیم رفتن بجایی دکر
به بدرود کردن بزاری زار
بنالید بس سنگث پشت ازفراق
۱۵ گفتار ایشان ببارید خون
بادیشان چنین گفت کای یاوران
که بی آب زنده نمانم بسی
کنون باوریها بجای آورید
چو زین گونه دیدیم پتیارهای
۰ بان هردو گفتندکای مهر بان
اگر آب حیوان بدست آوریم
توانیم برد ترا این زمان
بیاریم چوبی هم اندر زمان
بگیر یم هر دوسر چوب راست
۵ به دل کشت اضی بدین سنگ پشت
بدین شرط کردند با او بطان
آوردن دمنه شتربه [دا] نزديك شیر
که پهنای اوبود بیشاز دو کاخ
نهس بسود یکسان بشادی وغم
بدیدار هم روز بگذاشتند
جهان از حوادث جفاپیشه گشت
دران آبکیر آب کاهیده شد
دل هردوزاندوه وغمشد کباب
از این دربراو نفسها زدند
که محروم گشتیم ازاینبوم وبر
گرفتند مریکد گر در کنار
که بیمن نهلابق بد اين اتفاق
ز هرچشم اوچشمهایشد برون
بدین رفتن | کنوندلم شد گران
ندانم برین باور خود کسی
برفتن مرا نیز با خود برید
بسازید از بهر من چارهای
فدای تو داریم هردو روان
دروبی توشادی نقس نشمریم
بدانسان که کُردد دلت شادمان
میانش بگیری تواندر دهان
بپریم جایی کهما را هواست
ولیعاقبت بادماندش به مشت
که او را جو بینند پیروجوان
کلیله ودمنةٌ منظوم
ز دیدار ایشان سخن گسترند
نترسد دل خویش دارد قوی
چوبردند او رابه روی هوا
۰ برین جمله پیمان نکه داشتند
هر آنکس که دید آنش آمدشگه شکفت
که دو بط بروی هوا میپرند
زبینند گانسنگكپشت این شنید
زبانبر گشاد و سخن بر گرفت
۵ بگفتاین و کشت ازه و اسرنگون
بطان هر دودیدند کارش تباه
چنین گفتبا حویشتن سنكپشت
ازو وم دانا تمانسد سلیم
چوجائی نهد روی دبوانه وار
۰ نو دردفع آنتر کگث و جوشنمپوش
اگرمر گت برخلق عالم فضاست
کهچون آنفضا نیست آسان بود
ا گرهست پرهیز را سود نیست
به پاسخ بدو گفت طیطوی نر!
۶۵ بنه خایه و بالگ دریا مدار
ازو ماده بشنید و بیضه نهاد
بدانسان که دریا در آمد بجوش
۱-ب: طوطی.
۱۶۷
که مرباخهای را بطان میبر ند
لب از هم گشادن ندارد روا
زهامون بر اوجش برافراشتند ب.
حروشید ونا گه فغان بر گرفت
به چوبی بهم باخهای میبر ند
ز کفتار ایشان دلش بردمید
که کوری آن کاینش آیدشگفت
لبی پرزباد و دلی پر ز عون
بگفتند پندست بر نیکخواه
کهز حم اجلهست ز حمی درشت
دل شیر نرهست ازان پر زبیم
زسنکك و زآهن بر آرد دمار
که آن زه ر خواهیچشیدنجو نوش
نترسم اگر دشمنم اژدهاست
نشاید که دل زان هراسان بود
قضا آتش است وورادودنیست
که این را شنیدم همه سر بسر
که بر چشم منمو جخوارستهز ار
بر آمد زناگه یکی تند باد
بدو درخروشان شد آبخموش
۰ وان شدزا ندامشان جوی خون
کلیله بدید آن وبا دمنه گفت
دلم شد ز کردار تو پر زبیم
بدو گثت دمنه که ای نیکخوی
چنین داد پاسخ کهپیکار شیر
۵ زپیمان گذشتن که آرد گزند
خردمند داند ورا کورو کر
تو گفتی که کارم مدارا بود
کنون عجز تودر میانشد پدید
نگر تاچه گفت آنسر ایندهمرد
۰ پسندد که مخدوم پرورد گار
کسیرا که رابست باموشوسنگك
که گویند فتنه بخواباندراست
بههر کس که آنشفتهبیدار گشت
بهبینی کزینچون پشیمان شوی
۲۵ کسیرا بزرگی پسندد خحدای
گهی رای دارد گهی تیغ نیز
بجایی که شد پاررای درست
چو بیش آیدش کینه و کار زار
چهعوش گفتدانایبسیار کیش
۰ جودر کاردارد کسی رای سست
کرا روز کوشش بود دل تنك
آوردن دمنهةٌ شتر به [را ] نزديكك شیر
زمین کشت درزیرشان لاله گون
کهمغز سرت باخردنیست جفت
نباشد ترا عاقبت جر وخیم
کدام استاین عاقبتباز گوی
که با گاو زد پنجه درخون دلیر
پسندیده نبود دل هوشمند
که محدوم خود راپسندد حطر
نمانم که راز آشکارا بود
بباید دل از جان شیرین برید
که نادان بود آنکه روز نبرد
بجوید به گفتار او کار زار
نخواهد میان دوبیکانه حنکت
زبیدارش بیم جان وسرست
برونا گهان پرنیان خار گشت
بگفتار دانندگان بگروی
کهمشهور باشد به شمشیرورای
بر آرد زهر دشمنی رستخیز
نبابد کسی رابخون دست شست
نهرای ونه اندیشه نابد بکار
که هرچیز باید بههنگام عویش
بمردی شکسته نگردد درست
دلیرانش دارند یکسر سبك
کلیلهو دمنه منظوم
به دانش بود دعوی او درو غ
| گرطبع من زیرلك ار کودنست
که بردانش ورای خود عاشتی
۵ (دلت جاودان هست مفتون گاه
نداری ندانی سماع از مهان
نباشد چنان چون نماید ز دود
همی بردجان مرا انتظار
که از سربرون آیدت اینغرور
۰ کر ازجهل تو باتو گویم سخن
بهچیزی که ر نجیجو آنبشنوی
ا گر تشه ثو بر زبان آورم
یکی قطره باشد ز دریای ژرف
بر پادشاهان نباشد خحعسطر
۷۵ که اورا وزیری بود بد نژاد
بود قول او قابل کاستی
جو کفتار دارد ز کردار بیش
ترا این مز اجستهاین گوهراست
حکیمان داننده و راستان
۰ که علمی که با او نباشد عمل
بود سال بی خیروسال جفا
چو عالم صلاحی ندارد زین
چه باشد به از زند گانی و مال
۱۷۱
برهیچ دانا نگیرد فروغ
غرور تو نزديك من روشنست
به کژی چو صبح دم صادقی ب۸۲
ندانی که تصحیف جاهست جاه
که همحون سرابیست جاهجهان
بود ماتمش ارتو خواهیشسور
که پندی دهد مرترا روز گار
که روی ترا کردبی فرونور
دل تو برنجد ز گفتار من
اگر بخردی شاید ار نگروی
یکی سال گویم وزان نگذرم
زعلم همه عالمان نیم حرف
بنزديك دانتده زان بیشتر
نه دانش بود پیش او و نه داد
نگردد بگرد در راستی
خردمند خواند ورا تبره کیش
بلا در سخنهای تو مضمر است
يکايك شنیدند ایسن داستان
بود پیش دانا چو نقدی دغعل
چو آن دوستی کوندارد وفا
حردمندش از جهل داند سخن
که بی امن وصحت نمایدو بال
۱۷۳
نداری ز کردار خود بیم و بال
نکه کن که در نامه دل پسند
چو تیغ زمانه سرت را درود
۰ به بغداد پایش نماند بجای
تو آن خاینی زيرك روی زرد
سرانجام غدرش بدو باز گشت
بدو گفت دمنه که ای نیکخوی
۵ کلیه به گنتن زبان بر گشاد
که دو مرد بسودند انباز و بار
هم اسپابشان بودوهم سیم وزر
به راهی یکی بسدره زر یافتند
بدانگه که از راه باز آمدند
۰ ۷نشستند کانرا ببخشند راست
دلش خو است کانر اهمه خودبرد
بدو گفت ازین زربگیر اند کی
دگر جایگاهیش پنهان کنیم
بهم بخش کردند دینار صد
۵ نهادند زیر درخحت چنار
کجا باد و بارانش آزرده بود
شتابان برفتند بسر سوی شهر
چو انصاف درمرد دانا نبود
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شین
بترسم که نا کاه گردی هلال
چهخوش گفتفردوسیهوشمند
ندارد پشیمانی آنگاه سود
هر آنکس که در ری کند ترلدرای
چهسودست خاییدنپشت دست
که با غافل ساده دل غدر کرد
بدو کردهٌ او کمین ساز گشت
مرانر! چنانچون شنیدی بگوی
به نزديك دمنه چنین کرد باد
یکی غافل و دیگری هوشیار
پی سود کردند هسردو سفر
سبك بسر گرفتند و بشتافتند
سوی خانهةً حود فراز آمدند
خرد در سرمرد زیرلك بکاست
سوی او به چشم وفا ننگرد
یکی را چو بردی بمن ده یکی
چو کم گشت از انر امشجان کنیم
همیخیره بردوخت چشم خرد
فراوان گذشته برو روز گار
خورهبیخ اوتابه سرخوردهبود
حنك انكث دارد زانصاف بهر
پیامد برد آن به يك بار زود ب۷۴
کلیله ودمتةمنظوم
برغافل آمد همانگاه باز
۰ جو باد دمان هردو بشتافتند
مغفل در آن کار مانده شگفت
که آن زرتوبردی به زودیببار
مغفل بپیچید و سو کند خورد
دوانش سوی حاکم شهربرد
۵ خروشيد درویش آنجایگاه
بپاسخ بدو گفت آن شوربخت
که زر را نهادیم در زیروی
ز بسیار گفتن بجان آمدند
بدران بر نهادند دو شور بخت
۰ کندحکم چون او گواهی دهد
به غدر آنکه زربردو مغروربود
پدر داشت مردی سخن دان پبر
شتابان به نزديك او شد پسر
زخصم وزحا کم سخن گسترید
۵ يك سعی تو بازبستست کار
بدو گفت کان سعیمن چونبود
پسر باپدر گفت کای نیکبخت
تو امشب برونآی وایدرمپای
چو حاکم بیاید گواهی بده
۰ به پاسخ بدو گفت داننده پیر
۱۷۵
که آمد کنو نم بدان زرنیاز
کجابیش جستند و کم یافتند
شریکش گریبان او دا گرفت
تبد رازما برکسی آشکار
فرراوانسخن گفت وسودش نکرد
به دشنام دادن ورا برشمرد
بدو گفت حاکم که داری گواه
که بروی گواهیدهد آندرخت
بر افروختحا کمچو آتشبهنی
بسی خلقشان در میان آمسدند
که حاکم خرامدبه زیردرعت
کژی جاودان بر تباهی دهد
دل او ز ترس خدا دور بود
حردمند و داننده و تبز ویسر
بکفت انکه چون بود احوالزر
که فردا بباید بدین سو کشید
که بادت همه شادیازروز کار
بترسم که کاری د گر گون بود
سرا پای تجوبف دارد درعت
سحر که به تجویف آن اندر آی
که گفتار تو بر گشاید گره
که این کار راسهلو آسان مگیر
۱۷۸
به نظاره رفتند حلفی ز شهر
چوحا کم گ و اهی بجست ازدرحت
۵ که زررا جوان مغفل ببرد
بگردید حاکم برد درخعت
بدانست کاندر میانش ب کسست
بفرمود تا هر که آنرا شنید
۳ هن ت, 2
جو آورده شد کرد ان درنهاد
۰ اسیب آتش بسیجید پیر
برون آمد از چوب افروخته
تن از تاب آتششده پالاریش
از انپس کهدیدند از آتش زبان
که مارا طمع در ندامت فکند
۵ جوپیراینچنین داستان کردیاد
بدانست حاکم ضمیر پسرش
بهز عمشتنو پاو سر شد فکار
دل اوزمکر خحود آزرده بود
مغفل بدان راستی شادمان
۰ بربخردان غدر محبوبنیست
بدان گفتم این تابدانی بخست
ب۷۶ زحلم تو بیش است ایذای تو
ترا ضعف وتدبیر باشد جنان
جزین نیستمکرترا بوورنگك
آوردن دمنه شتر به [را] نزديكشیر
زمردم که درشهر بودی دوبهر
میانشبگفت آمدان شور بخت
چنین حیلتی خرد نتوان شمرد
انش در اندیقه افتاد سنخت
کهدر آدمیمکرو حیلت بسیست
يك آغوش هیزم بدانجا کشید
بزد آتش و در دمیدند باد
بگردون گردان برآمد نفیر
بر اندام او حامهها سوخته
حجل گشتهاز کارو کردار خویش
نهادند آن راستی در میان
بود حیله بر مرد ناسودمند
بهنزديك آن انجمن جان بداد
همیهر کسی کوفت بر پادسرش
ادب داد بدفعل را روز گار
زر از دست رفته پدر مرده بود
بد آید به هرکار بربد گمان
چوزشتی کهیشنظر خوب نیست
کههر گزترا نیست رایدرست
غرورست وحیلت سراپای تو
که ازشر ح آن عاجز آید زبان
که مخدوم را کردهای کار تنکت
کلیله ودمنة منظوم
۵ شود مکرتو برتو روزی وبال
ترا از بد خویشتن بسد رسد
تو همچون گلی برلب جویبار
چوماری که اورا بود در زبان
چه حوش گفت گویند؛نفز گوی
۰فساد خلایق بود نا گزیر
نود خلق را دوستی درمیان
چوفتان شد اندر میان دوروی
همیشه من از تو بدم ترسناا
نگرتاچه خوش گفتدانای روم
۵ که کم باشبا اهل فسق وفجور
| گرحویش نزديكباشد دوروی
که از وی نکوثی نیاید پدید
مر آنکس که ایمن بودیربدان
که اورا به سله درون پرورد
۰ که اورا کندسردبرجای خویش
چو عاقل بود مرد و نیکو نهاد
بنازند مردم باخحلاق او
زجاهل بود هرکسی برحذر
ندارند دیدار او سوومند
۵ بود حاصل از سایه او عذاب
۱۷
شوی پیش زغم زمان پای مال
یکی را روا باشد. ار صد رسد
که دار ندحاصل ز وصلتوخار
زبانت پر از زهر دارد دهان
کهچندانخوشاست آ ب کار یز و جری۱
وجود کسی کو ندارد خبیر
چو نبود کسی درمیان دو زبان
د گر مهروپیو ند از ایشانمجوی
که گرداندم صحبت تو لاله
که نیکونیت بود ونیکو رسوم
بپرهیز از ایشان بهنزديك ودود
تزازوی بپرهیزونیکی مجسزی
به صدجهد از ایشان بباید برید
تز لورا جز آن مار گیری مدان
سر انجامازان گو نهز خمیخورد
دل دوستانش کند پاك ریش
ازو جز به نیکی نگیرند یاد
به دیسدار او تسازه دارنسد رو
که جاهل در ختیستبیشا خوبر
کهبر گشتباهست وبارش گزند
نتابد به نیکی برو آفتاب
۱- ظاهر ا پس ازاین بت . ایاتی اقاده است
۱۸۰
نی ی وت و
گرت لفظ جزدرو گوهنریخت
س ۳ را ندارد. قفا
یا اه که وروی ور
۰ بذیشانتفزیز و گرافیت کرد
ب آوردت ازخالد بر " آسنان
بدانسان کهمفرور گشتی بجاة
فکندیمُراو زا چنین ذزعظر
۳۵ نبیم به چشم انار" آن شرم
۱
ی 1 اندر تفکر فتاد
که درشهر توموش آهن نعورد
بدو کت دمنه. که اثر | بکگوی.
۰ کلیله بدو گفت کاوردهاند
که. بازر گانی که کم مایه بود
به نزدیلیذ ویصدمن آهن نهاد
دوسال و دومه اندران.شهر بود
ب ۸۷چواز وی نیامد به جایی نشان
۵ جبوزباز آمد آهن:طلب کزدازو
0ب[
کز آهن تز نماندست گرد
اگر که آهن بدی زیر,پای .:
آوردن دمنه شتر به [زا] نزديك شیر
برش رنج وبیخش مدلت بسود.
توآنی که ازتو بباید گریخت
جکوه وتو بکنم: زو نا
ترا یاوز ومحرم خویش دید
نزد پیش او بررخنت باد سرد
نذیدی گزند از زمین و زمان
نت شا کردی تباه
هیکت فزی کاندر اند زیر
7 خود آتش افروختی
تو سختی در ین صورت وستك نرم
بود همچو آن مرد بازار گان"
چنین کزد با . حصم هشیار باد
عجب نود ار باز کودك برد
ز گفتار .دانا مپرتاب . روی
کسانی که گوی . هنر بردهاند
به شهری جوانیش همسایه بود
به,شهری د گر رفت مانند باد
فراوان به. سرمایه افزود سود
طمع کرد. در آهن او جوان
براو . جوان آهنین کرد رو
درانخانهةً من همه موش "خورد
نماندی به دو سال چیزی بجای
۳ ۳ ۳73 ات یج
جو این گفته بشنید بازار گان
به پاسخ بدوهیچ چیزینگفت
۰ که برویجکو نهشکست آورد
یکی کود کیداشت مرد جوان
چو باز ار گان کود کش دبدخرد
جوان گشت وفرز ندخودراندید
منادی بسی کرد در شهر وراه
۵ ,بر آمد برین كاريك روز وشب
ز ناگاه با خواجةٌ هسوشیار
به بازار گان گفتکای نيك مرد
یکی کود کی ماه رح داشتم
دو روزست تاشد زمن ناپدید
۶۰ به پاسخ بدو گفت بازار گان
مرا دی بپرید باز از فراز
بدیدم همانا کزان تسو بود
بدو گفت هر گز به عمریدراز
بر اندیش ازین گفت خوداندکی
۶۵ بهپاسخ بدو گفت دانش پژوه
کهجائی کهموشتو آهن خورد
جوانجون شنیداین بدا نستحال
بدو گفت معلوم شد کار باز
ازین کوجه کودلتو بردیرو است
۱۸۱
ببیچید. ازان مسرد تیره رواد «
همی بود با فکر واندیشه جفت
کرو آهن خود. پدشت آورد
چوماه فروزنده. بر آسمان
پیامد وزان کوچه او رابیرد
یکی باد سرد از جکر ب رکشید
جهان گشت برچشم مسکین تاه
همی کرد فرند خود را طلب
بهم باز وود ند در رمگذار
ندیدی که با من زمانه چه کرد
زخانه ورا دور نگذاشتم
کس اندرجهان اینشگفتیندید
که ای سرفراز زمین و.زمان
یکی کود کیخرد درچنگگ باز
دلم کشت ازان بازپردا خودود
درین شهر کودك نبردست باز .
کهصد باز .نبود تن کودکی
که پوشیده نبود به نزد گروه
عجب نبود ار باز کودك برد
که آن حیلت او بدوشد وبال
بدین گونه گردد سپهر از فراز
اف بیاور ۳ آهن. بجاست
۱۸۲
۰پسر را بیاورد و آهن ببرد
بدان گفتم اين تا بدانی تمام
چوبا گاو کردی تو اینشوروشر
توآنی که گزدد وفای تو کم
بجائی که نازند خلق از وفا
۷۵+ گوش تو هرچند خوانند پند
بو باتو این پند دادن بسی
مراهست جون آفتاب آشکار
ز در تو پرهیز باید نمود
۱۷۴۸۰ کسی را که درسرشقاوت بود
سعادت بود دوری ازوی مدام
که نیکی بود هچو باد بهار
سحر که جو بر کلستان بگذرد
۱۴۸۵و گر بگذرد برلب پارگین
چه حوش گفتدانایپا کیزهرای
که پرهیزشان باشد از کار بد
نکشته است کس جو که گندمدرود
کسیرا که جز غدرمقصودنیست
آوردن دمنه شتر به [را] نزديك شیر
خردمند را خوار نتوان شمرد
که گیتی زهسربد کشد انتقام
کسی برتو ایمن نباشد د گر
همیشه پیاده ز اسب کرم
تودازی ز مکر و زغدر و جفا
بود مر ترا پند نا سودمند
چو سر پیش غماز گوید کسی
کهچهصحبتتوچه کژدم چهمار
همه عمر کارت گزیدن بسود
که پرهیز دارد دران کار سود
وفا را عوض زو عداوت! بود
ننازند ازو مردم نيك نام
نگردد ورا جاودان نام پست
که بوی بهشت آرد ازجویبار
ز گلزار بوی گلاب آورد
نسیمیش نشان آرد از همنشین
که باداعرد خلق را رهنمای
نگردد به گرد بدیها خرد
بر ید همه عمر نیکی نبود
ورا عاقبت هیچ محمود نیست
۱- اصل: شقادت که چون شمر فاقد فافیه نمی تواند بود به حدس و تقر یب
به صورت مز بور تصحیح شد.
یت
۰
کلیله ودمنة منظوم
۰ نگ تا به بهمن چهخوش گفت زال
نیابد بدی جاودان نيك مرد
چو شد مرد باغافلی در کمین
بده ساقی آن بادهٌ دلپذیر
فرو غ دل آن خحم روشن روان
دلت شاد دارد سرت پرشغب
بدانگه کزان روی شد پرفرو غ
دلت مهر گردد تنت جان بسا
به من ده یکی ساغر سرسپاه؟
جهانجوی سلطان صاحب قران
شهنشاه بیدار کاوس کی
سر تاجداران. فرخ نژاد
بدو باد آیین شاهان بجای
سرش تاج دارو رخش فرمتد
۱۸۳
که بدباز گردد سوی بدسگال
نك [ نلت باهیچ کس بدنکرد
زمانه نهد پشت او بر زمين
که دانا نداند چو او دستگیر
کزو چون گل تازه گردد رخان
جوخوردیبهطبعت در آردطرب
ندانی نفاق و نگوئی . درو غ
تو گوئی گروهی! ندارد ز خاله
به باد خداوند دانا و گاه
به دل مثل بحرو به کف مثل کان
جو انبخت و نيكاخترو يكپی
نمسودار کیخسرو و کقباد
خرد گشته جان ورا رهنمای
سرهمتش بر سپهر بلند
دأستان شیر و شیمان شدن از کت گاو
گذشتیم از افسانةً گاو و شیر
۱ ظ: که روزی - که رویی ۲- گذا ...
۱۵
۱۸*۴
تو در دل: میاور بجز نیکوئی
نگر اچهخوش گفتبادوست دوست
چواین داستان اندر آمد بپای
که کرداربد جمله معلوم کشت
که درویبه کو شش نشایدر سید
جو نمآم ساعی بهچیزی که گفت
بدا باب آسیب مفتو ح گشت
به پیمان شکستن دلیری نمود
پدید امد از دوستی دشمنی
شد آن آشنایی به وحشت بدل
ندانسان کهدستوررا هم بکشت
کنونباز گوی آنکهدمنهچه کرد
موز شا آن راز او آشکار
چه آوّزد عذر گناهی که کرد
چه کفتند با ناو 7 پاسخ چه داد
چه افتاد در پنش او ناگهان
چودوز فلك راز "او بر کشود
جک نهبر ان:غدر بودش وقوف
چوبرشیر گشت آشکارا نهفت
چوروشن شد آنرازچونآفتاب
حلاص از جهجیز آمدشدر ضمیر
ب۷۹ ز گفتار او "سروران سپاه
برهمنچنین دادپاسخ به رای .
داستان شیرو پشیمانشدن...
که هرچیز کان ازتو آید توئی
که ازظرف ناید جز آن کاندروست
شنیدم که بابرهمن گفت رای
گذشتهسخن باد باشد بدشت
همه پندها را خرد شد کلید
جمال یقین را بشبهت نهفت
مروت برشیر مجروح گشت
بر آورد ازان کار ناگاه دود
گشاده شد آن راه آهرمنی
ازو دوستیها خلل
براو گشت آزرم و نرمی درشت
بدیرفت
چوشدپی شآن انجمن رویزرد
چه بازی نمودشبدان روز کار
چهآمد بروی وی از گرم وسرد
جهپید اشد از عدل وانصاف وداد
که شد منکر دمنه شیر ژیان
مر آنرا تداركگ جگونه نمود
کهغدریعجب بودو کاریمخوف
بزر گان چه گفتندودمنهچه گفت
تمسك بچه کرد اندر جواب
چهچستینمود اندران دارو گیر
چه کردند گفت وجه کردند راه
که بادت خرد جاودان رهنمای
۳۵
۳۵
۴۵
کللد ودمنةً منظوم ۰
برین داستان زد یکی رهنمون.
هر آنکس کزو فتنه بیدار شد
شنبدم از گنویندة هوشیار.
چو تیغ اجل گردن او درود
چهیجوش گفتداننده مرد کفرن
که آن شادیتنا گهان غم شود.
و او شادمان گشتبرمر گاو
یمان هداز کین گاوشیر..
بروبرندامت جهان کرد تنگك
چو اورا بهنزدیکی وی 22
ازو برسر انجمن یاد. کرد
قمیفررما3 فکر قوت گرفت
به دردشدوان کردبر رخدوجوی
نشد خالی ازذ کر او يك زمانٍ ۱
و از باد او ۳ تا
زروباهو گر گی و گراز وشغال"
بهر جاقی کو داستانی زد"
شبی پیش و بود یگه پنگه
به شب دمنه نزدیكاو رفته بود
کلیله همی گفت با او به راز
همهمکر وتلبیشی وزرق و زیو"
شدت رهنمون دیو درقصد آن..
کههر گزبه گیتی نخفتستخون
تن -وجاب او.در سر .کار شد
کهچون گاوازان گو نهشد کشتهزار .
پس ازمر گكاودمنه شادی . نمود.
کهبرمر گثبدنعواه شادی مکن,
ز کردار خویشش به آمد بهرو
بدایسان کهغمبردیش گشت چیر
بخانید. هرّدم بدندان دوچنگ
دل او بهمردم سوی او کشید
بر آورد هردم يكي باد .سرد
بماندند ازاجمعیاران شگفت
که آن گاو بدزیب دو گاه اوی
همیبود داسنگه وخسته روان
زدانند گان و حواستی
سخنهای" او بازجستی به فال
یس جیزه ۳ ۳ اوبدی
سخن ی
4 کلیله گذشت ۱
میانشان هم زفت کشت وشلوو"
که جانتر؟ "تبره گفنست: آز
ندازد دلت یم "کیهان و
0 کابی .لو نبودی. :دمی شادمان
پ-پجپ۰ص۰ح۳۳
۵۵
۶۵
۱۸۶
آشدی. رشمن گاو بی بیم وبالا
ببردی سر شیر جنگی ز جای
شکستی بدان عهد وپیمان شیر
دروغست و بهتان سراپای تو
بدانت شود اختر اندر وبال
جهان گرچه رفق ومدارا کند
چو رازئو کرد آشکارا جهان
ترا چرخ وانجم گواهی دهد
سخنشان برین جمله.گردد یکی
بد حویشتن را ز من دور دار
بدو گفتدمنه که گرمن منم
بدین داستان زر حداوند دید
چوتیری زشست دلیری گذشت
که باشست نتواند آورد باز
کمانرا چو پر کرد و آنرافکند
کنون کلراو شد توزان در گذر
بمان غصه و شادمانی کزین
گرااز قربت او دلم غم کشید
چهعوش گفت دهقانبه اصحابده
کنون روز گاز مرا دست وکام
کهاز کرددشمن جهانغا لیاست
داستان شیر و پشیمان شدن ...
بهنیر نگ خود کردی اوراهلاله
بدان مسرترا دیو بد رهنمای
به بد کس نباشد بدانسان دلیر
به تو باز گردد بدیهای نو
ندلرد خسرد دیدن تو بقال
یکی روز داد آشکارا کند
نماند جهان از کهان و مهان
بخونت جهانرا گواهی! دهد
که در کشتن تو نباشد شکی
مرا اندرین گفت معذور دار
دل از صحبت تو کجا بر کنم
که اندر گذشتة نشاید رسید
پشیمانیش باد باشد به دشت
و گرچندش اندیشه گردد دراز
نباشد پشیمانیش سومند
خیالات فاسد برون کن ز سر
که نیکو زدم پشت او بر زمین
شد اکتون زمان فراغت پدید ب۸۰
که دشمن بر افتاده و کشته به
ز روز گذشته مبسر هیچ نام
نه روز نژندی و بدحالی است
۱- کذا: وت قافیه یدارد شاید : پناهی.
۷۵
۸۵
کلیله ودمنهٌ منظوم
تودانی که من بی مروت نیم
ز کردار نیکو دلم دور یست
ندانم دران خویشتن را گناه
دران حالتم حرص تحریصداد
پلنگاین همه پاكبشنید ورفت
چوصبح دوم خنده زد نا گهان
بر آمد برین کاخ پیروزه مهر
برمادر شیرنسر شد پلنگگ
سخنهای ایشان همه کرد باد
جو گفتار ابشان همه باز گفت
دسر روز مادر برشیرشد
پسر را چو اندوهگینی بدید
که درفکر میبینمت خیر هست
به پاسخ بهمادر چنین گفت شیر
بغفات ندیدم پس و پیش را
کنون چون ازو یاد میآورم
شب و روزا گرتیره وروشنست
ندانم یقین کو گنه کاربود
بهردم دل من بدو می کشد؟
در من بدو بودی آراسته
۱۸۷
همان برخلاف فتوت نیم
به بدنام من هیچ مشهور نیست
جزان کاندران بدمر احرصجاه
بدان شد سر بی گناهی بباد
به زودیسویمسکن خو یشتفت
شدازوی جودندانرومیجهان!
ازو گشت روشن زمین و سپهر
زبان کر ده ماننددندان وچنکث
به ناگفتن آنش سو گند داد
رخ مادر شیر ازان برشکفت
ازان گفته ها غم برو چیرشد
سخن بر گرفت وازان بررسید
منش را چه داریبدین گو نهپست
که برمن نگفتی؟ غضب گشتچیر
بکشتم به کین مونس خویشرا
بر آنم که خودرا زهم بردرم
خیا لش بهنزديك چشم مناست
کزان گونه دانا و بیدار بود
که کس محرمخو یش راچون کشد؟
شد آرایش در کنون کاسته
۱- اصل: چو ازوی چودندان زنگی جهان. ۲- ظ: بهسختی. ۳- اصل:
کشبد وعطاست. ۴- اصل : کشید وخطاست.
۹۵
۱۰۵
۱۸۸
نيابم میان کهان و مهان
بگفتاینسخندیده کردهپر آب
بدو گفت کای شاه روشن روان
دلتوست بر کار رفته گواه
بهنزد بزر گان بی شبه وعیب
نبایست کشتن ورا بی یقین
برانم که او دا بگفت درو غ
چهعوش گفتدانایبادایو کیش
گرت حلمبر خشم غالب بدی
کتاهنشت روشنتر از آفتاب
چو کاری کند مردم از نيك و بد
دلیلی نباشد به از مهرشاه
ضمیر توازنورهست آن چنان
بجائی که نور ضمیرت رسید
کسیراکه جاه وریاست بود
ضمیرت و خودهست جاسوس غیب
به مادر چنین گفت شیر دژم
کهچند آنکه اندیشه کردم دراز
ب ۸۱ گناهی نشد نیز بروی درست
کناهست کامد زمن همچو کوه
نکردم چنانچون ببایست کار
۵ ازانگه که حشم مناوراشکست
کزوبرمن وملك من بدنخاست
داستان شیرو پشیمان شدن...
چو اوناصحی مشفقاندرجهان
غنبنه کشت بر مادرش آفتات
زتو دور بادا بد بد گمان
کهبد گاوازان گفتها بی کمان
دل پادشاهان بود گنج غیب
که بی مرد نمام بادا زمین
فکندند واین کار شدبی فرو غ
که مهر تو میباید از کینه بیش
بدان راستی در میان آمدی
کسیرا که درکار باشد شتاب
سزد گر برابر کند با خرد
که دستوراو کشته شد بی گناه
که روشن کند مغزدراستخوان
هنردر تن خود توانند دبسد
ندارم عجب گرفراست بسود
همه چیز داری مکّر شبه وعیب
که کوئی شدم غرقدرمو حغم
ازانه خون که کردمشدمبینیاز
زکارش پژوهشنکردم نخست
ندارند معذور از آنم گروه
دلم شد زانديشة آن فکار
مرا حسر تست وندامت بهدست
نبودی جداهر گزازرای راست
۱۰
۱۳۵
۱۳۵
کلیله ودمنة منظوم
زبردستی من نکرد آرزوی
مرا نیز اندیشةً من نبود
زدلداری او نگردم کران
بهدل دور بودم ز کسبرو منی
برآنم که آنرا تفحص کنم
بدانم که آن راست بد یادرو غ
اگرچه نباشد کنون سودمند
بهکاری مراغم بر آتش نشاند
و لیکن نبابد بدان سر فراعت
بکاری د گر کم پسندم شتاب
کهآن مایةٌ سودمندی بسود
دلمن دران دمنه شد بد گمان
مرا گفتن او امن نشاند
مراآتش خشم بالا گرفت
تو گرزانكچیزیشنیدی بکگوی
بگفتا شنیدم به شرطی کزان
نشاید که آن شرط را بشکنم
سهعیبستدر ضمن اظهار راز
یکیانکه آندوست دشمن شود
دوم آنك با من نگویند راز
سیم آ نك دشمن شو ندم بجان
نباشم د گر ۳ راز کس
بدو گفت شیر این سخن راستست
بکشتی بدی جاودان کره اوی
همه باویم بود گفت وشنود
نبودم زدیدار اودل گران
که دردل نهادی بدان دشمتی
که گوئی که بستست بندی تنم
کزان گفتشد کار او بی فرو غ
که باد بلا سرو آزاد کند
کهآنر مجال تدارك نماند
که خاصانخود راتوانمشناعت
بدانم میان خطا وصواب
نکوئی خحلاف نژندی بسود
که نا باك زادست وتیره روان
زبانش تو گفتی که آتش فشاند
زمانه بر آمد بچرخ ای شگفت
بدان جوی نزديك من آبروی
بکُفتن بر تسو نگردد زبان
بدان نام خود را بخاك انکنم
که نبود پسندیدة سرفراز
دگر برمن وعقل من نگرود
شوند از من و گفت من بینیاز
نگردد مرا آشکارا نهان
نباید بگوش من آواز کس
به معنی هم ۸ کفت آزراسعشت
۱۹۰
۱۳۰
۱۳۵
۱۵۰
۱۵۵
ازان به بود گر مدارا کنی
که خواهی که آری خحطائی بدر
بکویآ نك دانیبه روشنرو ان
بدو گفت مادر که از نامور
ولیکن به شرطی که اندر بلاد
چودرعسفو شاهی زیانی بسود
که پیوندد ونان ورا دون کند
چوبا کمتراز خود نشیند کسی
حنك آنك دارد حرد همنشین
زنادان و اجنس دوری کند
ندارد دل مفسدانرا دلیر
بربخردان آن بود هوشمند
به جاهش نگیرند قوت بدان
کسی را کسی بد بود در پناه
ار در بدی تسو کنی داوری
که یاربدان بدتر از بد بود
ز هر کس که آید تنی را گز ند
مراورا به زودی در آور ز پای
که فهرست شاهی سیاست بود
خردمند داند که در کاینات
تسوآن دمنه را نيك نشناعتی
ات م: اندله ۲- م: بد کنان.
داستان شیرو پشیمان شدن ...
که راز کسی آشکارا کنی
شود راز گنتن خطائی د گسر
به گفتن مبر نام کس در میان
به از عفو چیزی نباشد دگر
ازان عفو پیدا نیاید فساد
ازو اند کی! خحشم جانی بود
ز آیین شامهانش پبیرون کند
زفرهنگت بهره ندارد بسی
برای انیسان کند به گزیین
به هرکار پیشه صبوری کند
خرد برهوا دارد از رای چیر
که ظلم و تعدی ندارد پسند
که نفس ویآلوده گردد بدان
مراورا نباشد دل نیکخواه
ازان به که بدراکنی باوری
خرد بی گمان" دشمن بد بسود
درعفو و اغماض بروی ببند
مزن با کسی در چنین کار رای
سیاست ستون ریاست بود
بود در قصاص کشنده حیات
ورا محرم خویشتن ساختی
۱۶۵
۱۷۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
بدو سست شد عهد و پیمان تسو
بر تن در جهان داستانیست فاش
به مادر چنین گفت شیر دلیر
تویر گرد کین راز معلوم شد
چو بر گشت مادر به نزديك او
فرستاد وهرسروری را بخواند
بفرمود تا مادرش رفت پیش
طلب کرد مردمنه را بی درنگك
چودیدش فکند اندر ابرو گره
بدانست دمنه که ژرفست کار
چوبد کردی ازوی بیابیقصاص
اگرنیستی این خطر اهل رای
حردچون نظر کرد در کار امن
بدان تکیه کرد ازجهان دورشد
جهان را سزد گر بدارند خوار
کر احاصل ازجاهرسوائیاست
بر آنکس که خبر خلایق بسود
زدر گاه مخلوق حاجت مجوی
کسی را شمر در جهان پادشا
بداند جزای بدو نیکوثی
هر آنکس که درکار او را گزید
۱۱
ترا در زبان جهانی فکند
کهاز صحیتدو نو عسدور باش
که او گوشمالی بیابد نه دیسر
ز گنتار تو دمنه معدوم شد ب۸۳
غلو کردشیر اندران جست وجو
زلشکر کس آن روز بردرنماند
چو آمدنشا ندش بهنزديكك عویش
بيامد ورا روی رفته ز رنگگ
چنان چون کماناندر آیدبه زه
بود جاودان منتقم روز گار
بدانسان که ممکن نباشدخحلاص
چگونه زدی برجهانپشت پای
گزید از جهان چار دیوارامن
زکارش دل دیو رنجور شد
که جای جهانست نا پایدار
عبادت سزاوار خالق بود
که جستن پشیمانی آرد بروی
کزو سهووغفلت نداری روا
شناسد ترا جاودان جودنوئی
به پاداش طاعت عقوبت ندید
۱۸۵
۱۹۰
۱۹۵
در احکام دارندة دادگر
براو بد از نيكث پیدا بود
بودکار مخلوق بر عکس این
کرت هست جان ودل هوشیار
که گه مجرمانرا بر آرد به ماه"
گهی مخلصانرا کند سو گوار
بهدر گاه اوهر که خاین بود
کرابر خرد چیر باشد هوا
هران شهریاری که نادان بود
کسی را توان گفتشاه بزر گ
شناسد بداز نيك و شهد از شر نك
درستشبودفکر ورایش صواب
چوباشد بدانش ورادست رس
نکوخواه را تربیت خود کند
بهنیکی عقوبت ندارد روا
نگوید درو غ و نورزد ربا
کسی راپسندد به در گاه عویش
چو آمد در عفو در بسته دید
دلاو شد ازبیم جان پر زدود
کهتازه ملكر اچهحادثشدست
بروفکر کشتستازین گونه چیر
وتان رو ۳ شدن...
نیارد کس از عدل کردن کذر
غلط نیست آنجاگر اینجا بود
تورو طاعت دادگر بر گزین
بفرمان مخلوق سر
نهد برسر بد سگالان کلاه
در میار
بدو ناصحان خوار باشند خوار
ورا دستگاه و خزاین بود
همیشه نماید وابش خحطا
وراغیر وشر هر دویکسان بود
که او دانداندیشه میشو گر گك
حرد دارد ودانش ورای سنکث
بدوران او فتنه مفتون خواب
نباشد کس از خلق محتاج کس
بعد لش نخو اهد که کس بد کند
ندارد پسی کبرو نفس و هوا
بداند نه " نیکو بود کیمیا
که ازویدل خود نیابند ریش
دلاز کارو کردار بد خسته دید ۴
ببر سید ازانکس که نزديك بود
کهلشکر بهيك پارجمع آمدست
ازو چر خ گردان مگر داد سیر
اس 6 بهجاه و خحطاست. ۲ م :> که. ۳ این بیت دسی بیت آتی پیش
از پنجاه وشش بیت
۳۰۵
۳۱۰
۳۱۵
۳۳۰
۳۳۵
کلبله ودمنةٌ منظوم
شنید این سخن مادر شیرازو
کهاورا تفکر ز کردار توست
بر نجستاز انبد کهتو کردهای
بروفعل تو آشکارا شدست
که در قصد دستور او گفتهای
نشاید که تو زنده مانی کنون
جو بشنید دمنه چنین گنت و گو
بدو گفت پیشینیان گفتهاند
نباید کنون فکر کردن دران
نماندند چیزی ز گرم و زسرد
نبوشد مرانرا که عقل وذکاست
خردمند تدبیر دارد بکار
بکوشد که اورا بود نیکو ثی
چو تدبیر وتقدیر نبوند بار
کزورای وفکرست باريكتر
کسیبر درشاه ماندست دير
نصیحت سلامت نیارد زین
اگر صحبت افتد تسرا بابدان
سعادت تباید بدان چشم داشت
چه نیکو طمع کردناز بد کسی
چهبودن به روی بداندیش شاد
هر آنکس که باشاه بکدل بود
حطرها نهد پیش او روز گار
۱۹۳
به تندی سوی دمنه آورد رو
گزندوی از نفس مکار توست
جهان را زمکر خحود آزردهای
درو غتوچون روز پیدا شدست
دران گفت مغز از خرد رفتهای
به تیغت ز گردن بریزند خون
بلرزید برخود ز گفتار او ب۸۲
بدانگه که درسخن سفتها ند
ار ناشناسند ار خردهدان
که مارا دران باید اندیشه کرد
که تقدیر بالای تدبیرهاست
که یابد بدان نیکی ازروز گار
پترسد ز بدنامی و بدخوئی
نگردد ببایست او هیچ کار
بدام بسلا اوست نسزديكتر
که اندر نصیحت نباشد دلیر
بلائی بود ناصحانرا سخن
نبساشد پسندیدة بخردان
بدانرابخود باز باید گذاشت
چو بر آب چیزی نویسد کسی
چه که پره بردن برتند باد
همیشه ورا کار مشکل بود
که گرددبدانپست چوناوهزار
۳۳۰
۳۳۵
۱۹۴
داستان شیرو پشیمان شدن ...
نخواهند او را بدر گاه شاه
ا کر دوست باشد حسد ها برد
و گر دشمن شاه باشد کسی
که خلسق نکورا جمالی دهد
منآنم که از من کسی بدندید
ملك نیکتر داند اسرارمن
بکايك گواهی دهند این گروه
که من بد نخواهم نهآزار نیز
میان من و گاو کینی نبود
اگر درمیانمان عداوت بدی
جروجائی نباشد عداوت قدیم
ب۸۴ بهدوران شبوروزاینماهوسال
۳۰
۳۴۵
ورا نیز قصد من هرگز نبود
نبودش ز من بیشتر قربتی
بجاثی که بودش نبردم حسد
ملك را نصیحت بکردم به پند
کرا دوست دارم نصیحت کنم
چوباشم به نیکی ورا رهنمای
ملك دید برهان گفتار من
مراورا بکشت وچنان دید رای
خیانت ورابود هم مغزو پوست
ا گر دشمنستش و گر نیکخواه
بدان بفض و کین درمیان آورد
نخواهد که ناصح بماند بسی
چودر نفس باشد کمالی دهد
که گوید که از من بد آمد پدید
نباشد جز از نیکوئی کارمن
چه آهو بدشتوچه گرزن"بکوه
خردمند بدرا ندارد عزیز
سخنهای من بی یقینی نبود
مرا گفتن آن شقاوت بدی
دل هوشمندان نپیچد ز بیم
ندیدست کس کین کاو وشغال
نه ازوی بچیزی دلمن شخود؟
که بودی" بقصدش مراحاجتی
که کو شش به قصدش بر فتیز حد
نصیحت شد امروز ناسودمند
بداندیش او را فضیحت کنم
حق نعمت آورده باشم بجای
نباشد جز از راستی کار من
نبودم من او را به بد رهتمای
خبانت ندارد نکو خواه دو ست
۱- ظ: پازن. 0-۲: خشود. 0-۳: بودش
۳۵۰
۲۵۵
کلله و دمنه منظرم
ژزمن اهل آن کار ترسندهاند
اگر کوه پولاد باشد بجای
هر آئینه کوشند در کار من
من آن روزمیدیدم اینرابه درد
ولی دل به اندیشه بکٌماشتم
فدای ملكث داشتم جان حویش
چو زانکار شد راستی کیشمن
برین نیز هر گز نبودم گمان
تصیحت غم جاودانی دهد
بای ورا خواستم من به کام
بقفای منش گکرفزاید غمی
۳۶۵
چوازدمنه شیر این سخنها شنود
بفرمود تا قاضیان گروه
دران کار یکسر تفحص کنند
که جائی که نبود گنه آشکار
همه عدل وانصاف درراستست
چودمنه چنان دید دل کرد شاد
که جائی که عدل تو قاضی بود
ندانم دگر حاکمی در جهان
ستاره گر از حکم تو بگذرد
ز خاك زمین تا به چرخ بلند
زمانه نهادست و افلاك کوش
۱۹۵
به قلع من از پیم کوشنده اند
بکی از جهانی در آید ز پای
به آخر بسودراستی يار من
کهدرحونمن سعیخواهند کرد
فدا کردن خون روا داشتم
حرد راچنین باشد آیینو کیش
حسد برد برمن بداندیش من
که اندر نصیحت بود بیم جان
ملك را زمن دل گرانی دهد
بقای من ا کنون ورا گشت دام
نخواهم که زنده بمانم دمی
بدانست کان حیله و جاره بود
شو ندانجمنهمدراندشتو کوه
سخن را به دانش تخلص کت
سیاست ز شاهان نیاید بکار
به ناراستان زار باید گریست
زبان پیش شیر ژیان بر گشاد
ستاره بحکم توراضی بسود
که چربد بت و آشکار و نهان
ز چرخش قضا برزمین آورد
ندارد کسی حکم توناپسند
کسی زاننگر ددتودرحکم کوش
۳۷۰
۳۷۵
۱۸۰
۲۸۵
۳۹۰
۱۹۶
توآنی کهباشد خسرد رهنمون
سکون هست برشهر یاران گو اه
گراز کار بنده پژومش کنی
کزایشان نباشد کسی مثل من
مرازین تفحص بود نیکوئی
شوی که از راستیهای من
هر کر کین ون
ازان پس ز کشتن مراباك نیست
که آتشزسنکت وز آهن شرار
مرا کر درین کار بودی گناه
جو خود را گنه کار دانستمی
به راهي برون رفتمی نا گهان
امیدم به یزدان که اوداد جان
چوظاهر شود کار و کردارمن
بسان نسیمی که هنگام بام
چنان آید از گلشن وطرف با غ
اگر گفتم احوال گاو دغل
از آنم غرض حفظ جان توبود
اگر ود ملولی ز گفت وشنید
که باشد خداوند وهم هوشیار
ورا دستگاه و دیانت بود
بکوشد به تفتیش آن چند روز
داستان شیر و یشیمان شدن...
کهخو بستدرشهریاران سکون
توزان به بکیتی گواهیمخواه
دگر بند گانرا نکوهش کنی
نکوخواه ویکتا دك و رای زن
زتو راستی بیم از نو توثشی
نگیرد کسی نزد تو جان من
دل خود به مهر نو آ کندهام
کهبرحا کمانجایجز خالكنیست
نگشتست بی جد وجهد آشکار
مقامم نبودی در پادشاه
حدر کردن از بد توانستمی ب۸۵
کزینها ندیدی کسم در جهان
کزین پس دل من شود شادمان
شود عدل و انصاف تو بار من
کند در وزیدن معطر مشام
که تر گردد از جنبش او دما غ
نه ناقه دران داشتم نه جمل
که او بدسکال نهان توبود
بباید یکی مرد بیدار دید
براندیشد از گردش روز گار
همتن اقنهوات آندن آمانت برد
به نور دل ورای کیتی فروز
۳۹۵
۳.۰
۳۰۵
۳۹۰
کلیله و دمنةٌ منظوم
ز گفتار خصمان و کار رهسی
که بارای روشن برابر کند
که آئینه فتح رای وی است
نخواهد که اين کار مشکل شود
چو خون گنهکار نیکو نبود
گنهکاری من نکو خواهیست
مرا آزمودست و داند بسی
به بد نگرود جان بیدار من
مراحرص نبودچو کفتارو گر گث
چنان دان که بیگانه ام با غریب
غرض جایگاه و بروبوم نیست
اگر در وجودم و گر در عدم
ار شب شود روی روز سفید
زتو چون ندارم امید کرم
یکی گفت از جملةً حاضران
نه ازوحه تعظیم گفت این سخن
چو از کرد خویش شد مبتلا
بدو گنت دمنه که ای بی خرد
کسی رازدریا تباهی بود
دران جهد بندو فسون آورد
من کیست مشفق تر ازمنبکّوی
۱ ب : کسل ز
۱۹۷
ملك را دهد دم به دم ] که
سخنچون بودراستباور کند
خحرد جاودان رهنمای ویبست
به شبهت یکی نقش باطلشود
زخون سر بی گناهان جسود
ملك راز راز من آ گاهیست
که از من خیانت نبیند کسی
نباشد بجز بندگی کار من
که در دل کنم کارهای بزر گک
چراباشم از عدل او بی نصیب
کس از! نورخورشید محرو)نیست
نگردد ز مهرش یکی ذره کم
کس از منعم خود نبرد امید
که امروزهم خصمیوهم حکم
که این شوم غدارتیره روان
زبانش بیاید بریدن زبسن
برانست کتوو بکردد بلا
نه از نيك داری خبر نه ز بد
بکوشد که در آب ماهی بود
که حودراز دربا برون آورد
که گویم بدو چارة من بجوی
۳۹۵
۳۳۰
۳۳۵
۱۹۸
جهانم دل ازبیم جان کرد خون
چو من خویشتن رانشايم بسی
ز گفت توحاصل پریشانی است
ترا جهل بسیار وعلم اند کیست
ملك نيك داند درون مرا
اگر فکر خود برگمارد به کار
به خود گفت و گویترا کم کند
به نزد بزرگان روشن روان
اگر صبح یابد ز رایش نظر
بر آشفت ازو مادر شیر و گنت
زغدری که کردی ندارم عجب
ازین پند و وعظ تسو در آتشم
بدو گنت دمنه که ای هو شمند
اگرپند دا گوش کردی قبول
مرا این همه رنج کوته بدی
بدو مادر شیر گفت ای لعین
زنیرنگك و غدر آتش افروختی
هنوزت دل از جان نبرد امید
تراهست دشمن عوام و خواص
بدو گنت دمنه که این ایزدیست
چو تو خبر با شر مقابل کنی
داستان شیر و پشیمان شدن...
غم من مرا خورد باید کنون
زمن چون مددچشم دارد کسی!
سخنهات برهان نادانی است
خردمند و نادان برتویکیست
نریزد به گفت توخون مسرا
بداند نهان دل روز گار
که او کار عمری به يك دم کند
سواریست پشت سپاهی گران
وراصبح کاذب نخوانم دگر
که غدر تو برمن نشاید نهفت ب۸۶
ان ازومانست یز یرت
که کفتار مکار ناید خوشم
ا گر بشنویجای وعظست وپند
نگشتی کس از گفت دانا ملول
دل تو ز کار من آ که بدی
که نهداد دانی نه دانش نهدین
موعالم بدین حال میسوختی
امیدتو زین پس بود باربید؟
ازین ورطه هر گزنیابی خعلاص
گرا کنون مکافاة نیکی بدیست
کجا مشکل کار من حل کنی
اس دراصل جای قوافی عکس وضع حاضراست. ۲- ظ: ناامید .
۳۳۵
۳۳۰
۳۴۵
۳۵۰
من آن نیستم کز پیصد جنا
ملكداند اینراکه نزديك شیر
اگر بد پسندد پبه من بی گناه
نگر تاچهعوش گفتداننده مرد
زتعجیل کرده پشیمان شود
به کردار آن زن که تعجیل کرد
نکرد ازشتابی که بددر سرش
ازان مدتی در ندامت شد او
چنین گفتدمنه که در مرزهند
به کشمیر خوانند آنرا مهان
دران شهر خرم یکی مرد بود
کریمو نکوئی! و بسیار مسا
زنی داشت در غایت نیکوئی
دو زلفشبسان دو مشکین رسن
دورخسار او رشكث جان پری
به گرد رخحش طرةً عنبرین
یکی سرد نقاش چابك قلم
مرانرا دران شهر همسایه بسود
زن مرد بازارگان رام او
دل هر دو خرم بدیدار هم
بهرلحظ نقاش و آن خوب رو
دل من بکردد ز صدق و وفا
بگفتار خائشن نباشد دلسر
باعر زیان باز گردد بشاه
کههر کس کهدر کار تعجرل کرد
چو بر گفت دانند گان نگرود
شداز کارو کسردارخودرویزرد
زمعشوقخود فرق تا چا کرش
که زنرابدان بدچه آمد بسرو
بکیشهر حو بست ازینروی سند
جنان شهر کم باشد اندر جهان
رخ حاسدازرشك او زرد بود
ز بازار گانان نبودش همال
فرشته بروفتنه از حوش خوئی
از و در خجالت بت آزری
چو شام کمان بود صبح بقین
که بنگاشتی آب و آتش بهم
جوانی سرافراز وپرمایه بسود
گذشتن خحطادیدی ازکام او
ز گشت
برهم خزیدند بر بام و کوه
زمانه ندیدند غم
۱- ظ: نکوروی - نکو خوی - تکو کار
۳۵۵
۳۶۰
۲۰۰
یکی روززن گفت با آن جوان
زهعنیتراهست صد گونه گنج
کههروقتکائی وسنگانکنی
چوهستم بصد حان خر یدار تو
کهچیزی بسازی که جانی بود
چنین گفت در پاسخش مردسنکث
سپیدیدر وجون ستاره در آب
د گرتیرههمچون خطیدل کسل
توهر گه که آنرا ببینی بهکام
ب۸۷ غلامی که شا کرد نقاش نود
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
دگرروز نقاش چادر بساعت
بیامد شب آن مهربانش بدید
خزیدند درهم چوشهد وشکر
شد آن چادر اندر میانش نشان
شبی تیره نفاش حاضر نبود
طلب کرد مرچادر آن پیشه کار
بت ماه پیکر جوان را بدید
ورا بوسها داد وزیرشبخشت
چوبر گشتو چادربدان پردهداد
در آمد زدر مسرد نقاش مست
ازان پرده چادر طلب کرد زود
بشد برسر کوی وماهش بدید
داستان شیر و پشیمانشدن...
کهای مرددانای روشن روان
میفکن تن خویشتن را بهرنج
دگر گرد کوچه طوافی کنسی
مرا بهره باید زدیدار تو
میان من وتو نشانی بود
کهمنچادریخوبسازم دور نك
سیاهیچو زلفیپر ازپیچ وتاب
دمیده ز کلزار بر گک چکّل
نگهدار و برنور بیرون خرام
نهان گشته این گفتها میشنود
به گفتار معشوق گردن فراعت
همانگه زخانه بر او دوید
دل از وصلشاد و لب از بوسهتر
غلام اندران بند چون بیهشان
غلام اندر آمد بکردار دود
برافکند وآمد برآن نگار
شتابان ازان خانه بیرون دوید
دلآن جوان گشت باکام جفت
لب از کام خنداندل ازوصلشاد
ورا ساغر باده برده زدست
بکتفاندر آورد مانند دود
بخندید واز خانه بیرون دوید
۳۸۰
۳۸۵
۳۹۰
۳۹۵
بخندید گفتا که ای پالتن
3 او ز گفتار زن برفروخعت
چوبر گشتوشد دشمن پیشهکار
برودی بلند آتشی برفروعت
بدان گفتم این گفت باشهرپار
که داند کهدربا غ و بستان مدام
کند نيك اندیشه در کار من
من این گفتهها را بگفتم زبیم
ازانعواب کسرا نباشد گزیر
از امروز تا دامن رستخیز
اگر شیر و روباه گردند یار
مرا گربه جای یکی جان هزار
فدای ملك بودی آن جاودان
امیدم چنانست زانصاف او
به چشم عنایت بمسن بنگرد
وفاهست پيراية شهریار
مران شهریاری که باشد رحیم
پرستند گانسرا نیابد دژم
بفقصد کساز کس سخن نشنود
که در قصد مردم خلاها بسود
نگه کن کهدانایبیشین چه گفت
۱- ع: باز خواست
۳۰
کنون باز گشتی چهحواهیزمن
تو گفتیدل اندر براو بسوخعت
به ز خمش بر آمد زمسکین دمار
بآتشدرافکند وچادر بسوخت
کزو شاد بادا دك روز کار
نیفتد بجز مرغ زیرك بدام
بداند که حقست کفتار من
ولی باز خواهد"بود هم عظیم
زنو کودل ومرد و برناو پیر
نيابند از و خلق راه گسریز
نه حملستبا اونه حیلت بکار
بدادی جهان داور کرد گار
یکی مرداو بهترست از جهان
کهجز خیر وخوبی نیاید برو
که آن کام وعمر دراز آورد
کزان شاد گردد دل روز گار
هنر پیش شامان مدارا بود
که گفتار او باخرد بود جفت
۳۰۲
نباید که از راستی سر کشی
به در گاه شامان روشن روان
کهباشد خردمند وئابت قدم
بود ناصح شاه در کارها
خردمند ادر بود زانجمن
چو دمنه چنین داستانی بخواند
برنجید ازورخ سویشیر کرد
۴:۰۵ کهمن دمنهایمیشنیدم کههست
ب۸۸ همیشه برو این کمان داشتم
کنون آن کگمانپیش من شدیتین
زبانشچونوشستواندیشه زمر
نباید کزیسن گنتهای درو غ
دروغی که کوید کنی باورش
چوبیم دل ابرو پراز چین کند
تومهر دل اندر میات آوری
چنانشبود ظن کهبر فرش خاله
بهزخم زبان این بداندیششوم
چوخاموش کشتی به گفتار وی
به تصدیق میما ند این خامشی
کهسعیو ی آذبی گنه رابکشت
بگفت این و بر خاست بر کینو خشم
بفرمود شیر وبر آتش نشست
اس م: روزیابی
داستان شیر و پشیمان شدن...
که تنها بمانی جویاران کشی
بنادر فتد ند کاردان
ننازد جسزاز حلم وفضل کرم
ضمیرش بود گنج اسرارها
چولعل از بدخشان عقیق ازیمن
ازو مادر شیر خحیره بماند
زبانرا بگفتارها چیر کرد
بداندیش ومکار وحیلت پرست
بدینسان فضیحش پنداشتم
کهنهحلم دارد نه دانش نهدین
ورا هر گز از راستی نیستبهر
رخ او بنزد تسو یاید فرو غ
که افتادهٌ تیغ بادا سرش
زبانوسخنچرب وشیرین کند
کهرحمش برو وزبان آوری
بود درسخن زیرپایش سماله
کند آهن وسنگث خارا چوموم
همهلطف بودی ز کردار وی
تو باید که آنر به زاری کشی
نکشتش در انورطه کس بارو پشت
بکردار طاوسخون کرده چشم
که مردمنه را روزبانیاببست
۳۳۰
۳۲۵
۳۳.
۳۵ سرجمله
۳
کلیله ودمنةٌ منظوم
نهادند بندش بران زیر پای
بفرمود تا قاضیان دبار
بگویند زان در سخن بشنوند
که با گاو قصدش برای چه بود
دگر ره برشیر شد مادرش
که من دمنه را داشتم بوالعجب
کنون شد مرا غدر او آشکار
حد ینش در و غستوشومیش راست
به دفع بلاهست گفتش سپر
سخنهاش درمدخلومخر جاست
ز بدفعلی او ندارم شگفت
دلم گشتازاین درپراندوه وبیم
همه خحلق را راحتی بیشمار
پسر گفت با او که ای مهربان
که باشد حسد کارخاصان شاه
از مغز خالی بود
نخواهند نیکوئی یکد گر
ار کفت ايشان کسی بشنود
کسی را که باشد هنر بیشتر
کند هر کسی قصد او پیش شاه
حسودال بسیار دارد هتر
کزان آمدست این برینانجمن
۳۰۲۳
بزندانش بردند و تاريك جای
برند اندر آن کار او روز گار
به کردار او نيك واقف شوند
وزان پس زجانش بر آرند دود
زبان بر گشاد از سر کین برش
درو خیره ماندهبدم روزوشب
تو کفتار او هیچ باور مدار
وجودش گزندو نهادش بلاست
بترسد از افعال او شیرنر
عدم کردن اوغزا و حج است
کزین ورطهخودرارها ندبکفت
ترا کشتن اوست فتحی عظیم
مراورا یجی روز زنده مدار
مرید خردباش و این را بدان
نباشند با یکد گر نیکخواه
همه کارشان ید سکّالی بسود
همه درپی شور باشند و شر
بسا سر که اندرسر آن رود
وزان راه یابد خطر بیشتر
که خالی بمانند ازو پیشگاه
مراروشنست اینبه چشم و بصر
که او یافت قربتبهنزديك من
۳۴۵
۴۳۵۰
۳۵۵
۳۰۴
یکی تهمتست این به کردار کوه
پرای نصیحت بود یا فساد
نخو اهم که تعجیل دارم بکار
| گرزشت باشد و کر حوب کار
چومن بشنوم باطل انجمن
چو کوشم به کم کردن دام ودد
غبار از سر او بر آرم به مساه
و گر بی کناهیش ظاهر شود
هراندل که برویهوا پادشاست
زشاهان کسی کام بابد نخست
| کُرهر که باه وش وسنگستودای
نماند دگر هوشمندی برم
زبانش همه باز گردد به من
نشاید یه گفتار ناپاك رای
چنین گفت گويندةٌ هوشیار
کلیله شنید آنکه با او چه رفت
حق صحبت او بران آورید
چو افکند برچهرهٌ او نظر
بدو گفت کاین برتو از تورسید
اگر کور بودی دوچشمم تمام
ورا کوری از روشنی به بدی
کشایش مبیناد از روز گار
داستان شیر و پشیمان شدن...
ندانم که جوشیدن این گروه
جودرصبر کورشی بر آید مراد
روز کار
شود رازها بی گمان آشکار
نماند پس پردة
درال خیرایشان بودشیر من
زد ار ند معذورم امل خرد
بدانگه که پیدا شود زو گناه ب٩۸
خحنلگ آنکّه برنعشم فادر شود
ورا میل نبود سوی راه راست
که نازدبه تدبیر و دای درست
به ظْن خیانت درآید ز پای
به فرجام ازان کار کیفر برم
باید سر انسجمن
که من هر کسی را در آرم زپای
که چون دمنه در بندشد بستهزار
جر دمند
داش ز آتش مهر دمنه بتفت
که آمد به زندان واو را بدید
زمژ گان ببارید چندی هر
خنك آ نکه چشهشجها نراندید
به زندات ندیدی ترا تلخ کام
غضب لاغر و مهر فربه بدی
که خواهد که بیند ترا بستهز ار
۴۳۶۵
شش
۳۷۵
۳۸۰
۴۳۸۵
کلیله ودمنة منظوم
چو در غصهةٌ تودلم گشت خون
چو کارت ز غفلت بدینجا رسید
نبینم کنونت کسی یاروپشت
من این را ازین پیشتر دیسدهام
جواین بد دراندیشه آوردمی
ترا التفاتی نبودی به پند
چنان حرص درسرنهادتفضول
کر آن پند برتو شدی کار سر
گر آن وقت پندت نهیدادمی
کنونم درین باتوشر کت بدی
ترا دانش ورای تو غره کرد
زبون کشت عفل تو از آزتو
نبود این سخن را برتو محل
و گر زنده ماند بود در عذاب
منقص شود بروی آب حیات
نبیند زگیتی دگر نیکوئی
که بابند وزندانت بیم سرست
چه خحوش گنت گویندة کاردان
اگر ز آنکه باشد زبان راز دار
بدو کفت دمنه که این راستست
تو حق گفتی ومن ندانستم این
چو غفلت ز نفسم بر آورد دود
۲۰۵
مرا زندگانی نباید کنون
به گفتنزبان درتو خو اهم کشید
سخنباتوشاید که گویمدرشت
نهانی زتو اشك باریدهام
به پند نو هر گز غلو کردمی
کنو ذبارت آورد زندان و بند
کهاز کسنکردینصیحتقبول
کنون زین مصییت نبودی اثر
درین راز ها برتدو نکشادمی
بسی خواری اندرمیان آمدی
کنون از نهادت بر آورد گرد
مرا پاك چون روز بد رازتو
کهساعیشود کشته پیش ازاجل
نیاشامد ایمن یکی شربت آب
بسود دشمن جان او کاینات
بدین گو نهک کنونبهز ندانتوگی
خر دمندر ام ر گثاز بن حوشترست
که دایم بود بیم سر در زبان
ندارد سر مرد با تیغ کار
بدانش نهاد تسو آراستست
کنون رنجسودآمد و جانغمین
نصیحت برمن گرامی نبود
۳۹۰
۳۹۵
2۰۰
۵۰۵
2۳
چنان آتش حرص بالا گرفت
مرا گشت غالب بدان مهر جاه
نصیحت نشد بردلم جای ۳3
چوبیمار کوهستمو لعبه عورد
بداند که آن هست ناس دمند
ندارد دمی بازدست ازخعورش
خحوردزان ندارد دلش بیم و باه
حردمند گفتست و این ممکناست
چوشد مهر جاهت بهدلجای گر
عجبنیست باجاه وفضل وهنر
بدان هستم ازخدمت توخجل
بدین داستان زدیکی هوشیاد
کهچون تخمیاندرزمین آوری
من آنم که تخم بدی کاشتم
کنونم همه کشته آمد ببار
من برد حرص من آیمان من
دلم دارد از کرد خود هراس
بترسم که با این نهادو کرم
که دانند یکسر که ما دوستیم
مرا نیز ناگه عقوبت کنند
چو تو هرچهدانی کنی آشکار
داستان شیر وپشیمان شدن...
کهدودش نظر خیره کردیشگفت۱
نرفتم به کام دل نیکخواه
بودم دلی پاك وجانی خبیر
تنش ناتوانباشد وروی زرد
بجر بود حاصل او گزند
اگر چه نیابد بدان پرودش
کندحرص خوردن مراوراهلاك
کهدو نهمتاندرجهان ایمن است
زبندو ز زندان نباشد گزیر
اگر چشم زخحمت در آرد بسر؟
کهمن کشتهام تخم این درد دل
که بد پختهةً گردش روز گار
به فرجام از ان کشتخود برعوری
به نابخردی سر برافسراشتم
ببیند کزانسم تبه کشت کار
کزانست این رنج برجان من
هراس دل من ندارد قیاس
گروهی کنندت بمن متهم
همیشه دوتن در یکی پوستیم
به رنجت مرا در بلا افکنند
مرابی گمان کشته افکند ؟ زار
۱ ظ : خیره کسردای شکَفت . ۲- م : اگر خشم زحمت دد آرد پسر
۳ ظ: بینند
٩۰ت
۳
۱۰
۵۱۵
۰
۵۳۵
چو از ایر محنت ببارد بلا
یکی رنج نقس تواندر گزند
نباشد مرا زین گمانم حلاص
سلامت کند زود بیگانگی
به من برتراجایبخشایش است
تنم را جنان کشت یی بدید
زاشکی که من ریزم اندر کنار
کلیله بدو گفت معلوم گشت
چو گردد کسی در بلا مبتلا
شکنجه چو بکشاید آوازها
چو اززخمها گشترخ لاجورد
ولیکن بخرم بدین راز تو
ا کر پالك دینی و روشن روان
که از راستیجون ترازوشوی
بیاریبه کردار خویش اعتراف
جوتمثال دنیا به غفلت شکست
چواقرار کردی به سعی و گناه
که دربارة ببی کناهان بسود
چو کرداربد کوشدت در هلال
بدو گفت دمنه کهای نيك یار
ات 6: اعتلاف
و
به دو رنج کگردد تنم مبتلا
دوم را کمان بر گشائی زبند
کهخو نرانباشدبجز خحونقصاص
چوبر بد گواهی بود خانگی
نههنگام آرام و آسایش است
که پیراهن خویش نتوان درید
رخم شد زخون جکر لالهزار
زانصاف مر کس نشابد گذشت
شکیبا نباشد به زخعم بلا
بدرد همه بردة رازها
جکونه تواندکسی صبر کرد
بکوشم که پنهان بود رازتسو
ترا حیلتی نیست اکنون جزان
زبیم دل و مکر یکسو شوی
بقصدی کهپیو ستهای از کزات
بکوشی که عقبی بماند بدست
طمسعدار _ بخشایش پادشاه
بهین نعمتی عضوشاهان بسود
کند اعتراف ۱ تو عرض تو باه
به هر کار اندیشه باید بکار
گر از اعترافم توق نا کرفور
۵۳۰
۵۳۵
۳۰
۵۴۵
۳۰۸
کلیله غمین ازبر او برفت
دلش گشته در برازان مبتلا
بدانسان که اورا رباید زجای
ببیجد در شب ازان عم بمرد
ددی نیز بادمنه محبوس بود
بنزديك او بود خفته موش
همه پاك بشنید گفتارشان
دگر روز چون برتو آفتاب
برشیر شد در زمان مادرش
بود در بدی بابدان پاروپشت؟
بدان رخ سوی قاضیان کردشیر
بباید دران کار تعجیل کرد
که درمذهب مردم هوشیار
بزر گان در گاه حاضر شدند
به گفتن شد آواز قاضی بلند
ملاث باز فرمود آن نيك عهّد
بدانسان که روشنشود بر گروه
چو حکمی کند دور باشدزمیل
همه عشمش از هوشیاری بود
کسی کز شما داند احوال او
داستان شیرو پشیمان شدن.:.
سوی مسکن خود خرامید تفت
که آید زناگاه وموج بلا
ندارد به زخم بلا کوه پای
زبیم بلا جان شیرین سپرد
زجان وتن عویش مایوس بود ب ٩۱
بگفتار ایشان همی داشت کوش
نی آننی ما از نت ناستان
بر آمدزمین کشت چونزراناب
زکینه شده بادبانی سرش
بد ازهر که آید ببایدش کشت
که درکار دمنه چه ماندید دیر
بدان تاز جانش بر آرند گرد
غزائی بود کشتن نابکار
جهانی بهيك جای جمع آمدند
که ای هوشمندان نیکی پسئد
که در کار دمنه نمائيم جهد
کهحکم ز مینداردوسنگو کوه
برد زبیداد مانند سیل
نه از نخرت شهریاری بود
همان هست واقتف بر احوال او
اس ؟ : پر. ۲ مصرع بجای خود تیست و باماقیل و مابدر بط چندانی
ندارد شایدهم بیتیازمیان افتاده باشد.
۳۰۹
۰
۵۵۵
2۰
2۶۵
بگوئید واز کس مدارید باله
کجاهست ازان کت بسیارسود
یکی آنکه اندر سخن گستری
زر دین
دوم آنکه اندر سخن کوشد آن
و مروت بیابند بر
روانش بود شاد روز شمار
سیم آنت در قصد ار باب شر
چو کم گردداز سعیاويك فساد
چو گفتار حا کم به آخر رسید
بماندند خاموش یکسر گروه
میان بزر گان زبان بر کشاد
اگر تیره کردی گناهم روان
وفا ونصیحت گناه من است
کسیرا که حلم و مدارا بود
مروت نماند که کوشد به ید
مراچون خرد باشد آموز گار
کسی گر بد من بداند زین
کهنيك وبد آخر شود آشکار
جهان گر سزایابد از ناسزا
چوخوش گفتدانایپرمنزوهوش
جو نفسی بدا قصد باطل شود
چوزنده نگردد به گفت کسی
| گر خوددران کشتخواهدهلاله
بدینسان خموشی نباید نمود
نمایند مطلوم را باوری
پسندیده باشد برداد گر
که نبود تسن پر گنه را روان
به نزديك دادار پرورد گار
هر آنکس که کوشد بودداد گر
بیابد به پاداش آن صد مراد
یامد ورا هیچ خصمی پدید
بدان یافت دمنه توان وشکوه
کزین خامشیجانمن نیستشاد
بدین خامشی بودمی شادمان
بدین گفته ایزد گواه من است
همیشه زهر بد مرا بود
بدی نیست کردار اهل خرد
خردمند خواند مرا روز گار
برین انجمن تا نبودش سخن
برون آید از گردش روز گار
دهد هریکی را چو باید جزا
که درقصد کستاتوانی مکوش
به فرجام کار تو مشکل شود
سزد گر نکوشی به کشتی بسی
۷۰
۳۱۰
بهحو دامن آنکس کهسعیی کند
سر او رود در سر آن کناه
جومردی که ازعلمش ۲ که نبود
جنان کرددعوی که هستم طبیب
ب ٩۲ تنخویشرا کردبیجانبهجهل
2۷۵
۸۰
۵2۸۵
۹۰
پدو گفتحا کم که آن کس کهبود
به پاسخ بیوسید دمنه زمین
کهحا کمنیاورد جون تو جهان
دلت نور دارد روانت خرد
جنین باد دارم ز داننده مرد
که در شهر شیراز مردی طبیب
بدی سال ومه بر در پادشاه
درانعلم بودی بدانسان سوار
به دانش جو سعی نو آراستی
نفس داشتی در مقام مسیح
بدانش سراو کذشته زساه
چو خورشیددرشهر مشهور بود
زبانش نگشتی بهبد در دهن
معالج بدوچست و داروشناس
خر دمند خجصو و مباره قدم
غم وضعف وپیریبدو یافت راه
زمانه همه دادهٌ ود ستد
تن خویش را در کُناه افکند
بهحکم خداوند خورشید وماه
طبیبی که در طب وراره نبود
درونم زهر دانشی با نصیب
خنك آنك بیدار مفزست واهل
کهجهل از نهادش بر آورد دود
زبانی پراز شکر واز آفرین
زتوعیب هر گز نباشد نهان
مبادا که گرددبه کرد تو ید
بدانکه که این داستان یاد کرد
خردمند ورادوحسیب ونسیب
نگشتی همه عمر کرد گناه
که بودی بدو مفتخر روز گار
تن مرده از گور برخاستی
زبانی بهنگام گفتن فصیح
بیخهیای گیاه
همیشه ز کردار بد دور بود
شناسندة
نسنجیده هر گز نکِفتی سخن
زدانش ورا مایهای بی قیاس
چومو سی بهصد ق و چوعیسیبهدم
خم آورد پشتش چو شاخ گیاه
شو دعیب صدجو نشود سال صد
داستان شیر و پشیمان شدن...
۵2۹۵
۶.۰
7۷۰
کلله ودمنةٌ منظوم
ورا در نظر روشناشی نماند
بروتیره گون گشتدیدار همسور
همان چشمش از خیر گیتیرهشد
بدانسان بخفتند دو پاسبان
یکی مرد نادان بد از روستا
تنی با گناه و دلی بی فرو غ
ورا دعوی علم طب بود نیز
درون دل او زمعنی تهیی
چومیدان آن علم خالی بدید
بدانجهل خودرا طبیبیشناعت
بهر کس که او داروی کارداد
سپهدار شیراز بد سرفزای
فرستاد و آورد دانای پیر
پیر سید و بشناعت رنجش تمام
چودانسته بد بر سخن برفزود
که آنرا بسازند اندر زمان
بگفتند کان را که گفتی بساز
بهپاسخچنین گفت دانای پیر
چونادیده معجوندهدبی گمان
نباید که آن را بسازد کسی
۳۱
خردمندی و تیز رائی نماند
بسستی گرائید نیرو و زود
برو روز روشن شب تیره شد
کهآ که نبدشان ز کار جهان
ز آرام دور و زدانش جدا
زبانشنگفتی سخن جز درو غ
نبودی زمعنی برش هیچ چیز
نبودش بکلی زعلم آگهی
سرمرد نادان به کردون ر سید
معالج شد و کورهکاهی بساعت
چو بشنید بویشبقایتو باد ...
برفت آن دل دور بینش زجای
سرافراز بداو و دیده ضریر
بدان گونه دانندهٌ نيك نام
به معجون مهران اشارت نمود
کهدختر شو دشادورو شن روان ۱
که هستی زدانند گان بی نیاز
که دارو چو باید نبیند ضریر
بود مرد رنجور را بیم جان
که از علم بهره ندارد بسی
۳۹ ظاهر آببت یا اییاتی قبلا" وحودداشته وازمیانرفتهاست که بیسا بقهسخن
ازدفتر میرو-.
۶۵
۳۱۲
برفت او وجاهل بکار ابستاد
که معجون مهران بسازم کنون
زجهل فراوان سرشبود گیج
که آن پیر بیداردل کفته بود
ب۳٩ سوی مخزن داروی شاه تاعت
مزا
۶۳۵
7۳۰
جودانا بدوخالی از مغز وهوش
بیاورد جسامی بسدان ماه داد
بخورد وهم اندر زمان سرد شد
بپیچید ازان بد گوهر سرفزای
ازان شربتی داد درچنگث وی
اه ار من مهو ۲
بدان گفتم این تابدانید پاك
بود هر کرا باشد از کینه بهر
چو از جهل کوشد بهعون کسی
به گیتی نباشد فزون زان زیان
چو نفسی بدان قصد باطل شود
کهجز نفس اونبود آنرا بدل
چودمنه براند این سخن برزبان
کهآ نکس کهمکرش"بودمفز و پوست
که مکروفریبست خون ور گش
داستان شیر و پشیمان شدن...
دلیپر زغفلت سری پرز باد
نباید برآنم کسی رهنمون
بجز نام دارو ندانست هیچ
سراو زنادانی آشفته بود
بیاورد دارو ومعجون بساخت
چوازهرهلامل بدو داد نوش
اجل را سوی جان او راه داد
دل خویش وپیوند پر درد شد
کهنه عقل بودش نهدینشنهرای
برافروعت برسان آتش به نی
بخورد وروان را به مالك سپرد
که کردند مردم به شبهت لاله
چو آنکس که دارو نداند ززهر
نباشد عجب کر نماند بسی
کهدارد کسی را کسیقصد جان
سگالیده را کار مشکل شود
طلسم وجودش پذیرد خلسل
یکی گفتازان جملهً حاضران
به دوران ما گر بجویند اوست
بر نجدسگّثازهر کهعو اندسگش
۱- ظ: ز . ۷- ب: وسط مصر ع از قلم افتاده . ۳-م: مفزش
۶7۳۵
7۴۰
بپر سید حاکم هم اندر زمان
کزین سان نشانی بباید شناعت
که گویند هر کو بود زشت رو
بود کمز چشمچپشچشم راست
سوی چپ بود میل بینی او
نظر گاه نبود ورا جز زمین
که ذاتش بود مجمع مکروریو
همه بد بود کارو کردار او
درونش بود کارفسق و فساد
دروهست موجود این سر بسر
چوبشنيد دمنه زبان بر گشاد
۶۴۵ اگر سرو گردیم در بوستان
تو در آفر ینش چه دانی سخن
جوعیب من آری بصورتبد ید
نگوید چنین مرد صاحب کلام
۰ شان برتن من خدای آفرید
چو مابند گانیم و ایرد دا
حطا و خلل را بدو راه نست
۳۱۳
بدینشکل نبود کسی راست گو
بنفرین بود مثل او در دیار
کهچو نستبامن بگوی آننشان
چو بشنید گوینده سربرفرانعت
برافراز چشمش گشاده برو
خرد در سر او بود کم و کاست
بهرجای اورسته باشد سه مو
ورا جز بچشم حقارت مبین
نداند زین راه کیهان خدیو
بود در دل مر کس آزار او
وزو گشته بازار نیکی کساد
کهظلمست شکل وی از شور و شر
بدو گفت کای بددل بد نواد
چنان رست شاید کهکاروجهان
سخن را ندانی همی سرزبن
بود عیب آن کو مرا آفرید
بدین گفت کافرشدی والسلام
نشانهای من هوش من کاستست
هم ازوی بود هرچهآید پدید
نباشد برو سهوو غفلت روا
ستاره گواهست کایزدیکیست
۶۵۵
2
۶۶۵
۶۷۰
۳۱۴
| گرزینعلامت که کردی توباد
گرازمن بد آید تو برمن مگیر
نقات نقانلد. کس از روز کار
و گر بدکنی آن بدی نيك دان
بدان حکم یکسان بودخیروشر
| گرزانك من کردهام قصد گاو
قضا این نشانها بران داشتست
چوایزد مرا آن چنان آفرید
مکافات آن بدنشاید نمود
ترا زین نخواند خردمند امل
بزر گانچواین گفت کردند گوش
ازان گفت حاکم تعجب نمود
کلیله یکی محرم راز داشت
شغالی کجا روزبه داشت نام
بر دمنه آمد بدو باز گفت
چوبشنیددمنهغمین گشت سخت
بدانسان غم دل درو کار کرد
زدیده روان کرد اشکی شگفت
همی کفت کای بار نیکو نهاد
دریغ آن دل روشن ونفس باه
مرا قوت دل برای تو بود
داستان شیر و پشیمان شدن...
من اندر ازل کشتهام بدنهاد
براندیش و باریکتر کن ضمیر
کزان باطل از حق شود آشکار
که لازم نیاید ملامت بدان
نچربد کسی برفضا و قدر
مرا باقضا و قدر نیست تاو
چنانرستشاید کهاو کاشتاست
که ازمن بجز بد نیاید پدید
که آن بودازیشان وازمن نبود
نمودی درین گفت برهانجهل
ز گفتار ماندند یکسر خحموش
مراورا بزندان فرستاد زود
که با اوغم وشادی وناز داشت
بدو داشتی عیش و آرام وکام
که او گشت درغصهٌ پا جفت
بلرزیدبر خود چوبر گدرحت
کهرویچوشنگرف شدلاجورد
همه جامه بربر دریدن کرفت
| گردوستباشد کسیچونتوباد
سروشی که رفتی تو درزیر خالا
پناهم همیشه وفای تو بود
٩ م: چنان دست شاید کهاو کاست است.
٩۴ب
۱
۶۷۵
۶۸۵
۶۹۰
کلیله ودمنهٌ منظوم
چوباید مرا بیلقای تو زیست
چویباد آورم مهر وپیوند تسو
بجوشد مرا مغز در استخوان
هميشه ترا پند گفتار بسود
اگر بردات داشتی ره گذار
بگفتاینودیده بخون درنشاند
همی گفت کای بیوفا روز گار
ندادی بکس هیچ کان نستدی
مرا زندگانی نباید کنون
اگر با وفا و خردمندمی
کنون چونشد آننیکخواهازمیان
بای توبادا گر او در گذشت
کهدرتن نماند چوسر شدحیات
حیات تو اکنون بقای منست
ندارد کسی در وفا پایدار
چودل میل دارد سوی نیکوئی
بگفت این و آوردشاندر کنار
از انپسبدو گفتکای مهر بان
فلان جای بشتاب و آنرا بیار
برفت و بیاورد آن روزبسه
همانگه بدو داد نیمی ازان
۵ د گر نیمهرادر زمان بخش کرد
۳۵
بران زند گانی بباید گریست
سخنهای شایسته و پند تسو
شود تنکك برمن سرای جهان
دل روشنت گنج اسرار بسود
ندیدی درو راز کس آشکار
چودامان ابر از مژه درفشاند
ترانیست پیمان وعهد آشکار
سرشتست با نیکی تو بدی
کزینحال دارم دلی پر زخون
بنا دیدنش دیده بر کندمی
توبرجای اوئیی مرا جاودان
قضاتیغ باشد چوبر سر گذشت
قضارا بود دست بر کاینات
خردزین سخن راهنمای منست
توام هستی امروز برجای يار
ازین پس برمن کلیله تسوئی
بر آشفته از گردش روز کار
من واو نهادیم چیزی نهان
کزین پس تراخوشبودروز گار
ازان دمنه بکشاد بندو گره
دل روزبه گشت ازان شادسان
بررآورد هر دم یکی باد سرد
۷.۰
۳13
۷۱۵
۳۱۶
بدو گفت کایرازغیب از توفاش!
هران چیز گر بهر من بشنوی
بیائی بکوئی بنزديك من
بدو روزبه گفت فرمان برم
وزین گفتنگذشت تازنده بود
دگر روز حاکم بیامد چوباد
کهایشان چه گفتند ودمنه چه گفت
چوحا کم زنزديك او باز گشت
که گر او ازاین ورطه آید برون
فرستاد شیر از پی مادرش
جو آ گاه شدزین طبیدن گرفت
تو گفتی که بحریست پرجوشو تاب
خردش "از بسی خشم بنمود پشت
که گرمن نصیحت نیارم بجای
بترسم کهکارت د گر کون شود
ریا چون زمیل ومدارا بود
توچون یابی از شهرباری فرو غ
بدانش میان سخن فرق کن
چودشو ار دانیتوسود از زیان
گراوزنده ماند درین بار گاه
یکی فتنه انگیزد آن خفته آب
داستانشیر و پشیمانشدن...
ریش ملک هم حالی عباش
جوآنرا شنیدی دگر نغنوی
کنی روشن اینرایآتاريك من
زفرمان و گفتار تو نگذرم
وراچون پرستنده وبنده بود ب۹۵
بنزديكشیر آن همه عرض داد
سر نامور با خرد بود جفت
زدمنه زبانها پر آواز کشت
بریزد جهان رابر شیرخون
همانگه بیامد شتابان برش
سرپنجه از کین گزیدن گرفت
که از بادرفتست در اضطراب
سخن گفتباشیر جچندی درشت
بنیکی نباشم ترا رهنمای
دلنیکخواهان پراز خون شود
سخن شایدار ببی محابا بود
که ازراستی میندانی درو غ
ازین مهر بان راست بشنوسخن
که خواهذ ترا شهریار جوان
نخواند ترا هیچکس پادشاه
کههر گز سراندر نیارد بخواب
اسم: بدو گت کاینرازغیب توفانش. ۷ ظ: جان. ۳ب ب: خرد.
۷۳۳۵
۷۳۰
۷۳۳۵
کلیلهودمنة منظوم
توعاجز بمانی در آن بی کمان
بشمشیر قادر نگردی و زور
بگفت ایننو بر خاست بر کینوخشم
دگر روز فرمود شیر ژیان
شدند انجمن بردر او گروه
چوحا کم همانفصل ر اتازه کرد
بماندند خاموش پکسر ددان
کس زبهر اوهیج چیزی نگفت
سز قاضیان گنت کای بد گمان
گراینها ترا کامکاری دهند
دلهمکنان بر کناه رواست
ترادرچنین زند گانی چه سود
صلاح تو آنست ازین داودی
تن آسانی جاودان بر گزین
براندیش وبر کرده اقرار کن
کگرتبهرهدارد دل از داد ودین
سرای سپنجی نمانسد بکس
کسی کهبود برسر راه راست
بسدو گفت دمنه درا انجمن
اگر شبهت افتادتان بر گناه
مرا هست بر بی گناهی یفین
کس ازخلق در آشکارا وسر
گرازغصهدارمدلیتنگک وریش
۳۷
غمورنج سود آید وجان وزیان
شود آب درجوی امید شور
ز کینش چو آتش بر افروختچشم
که اورا بسرون برپبرش زبان
زمین شد از انبوه ایشان ستوه
3 دمنه از بیمجان کشت زرد
تو گفتی نبد هیچکس را زبان
دل همکنان کشته با بیم جفت
بداندیش ومکار وتبره روان
بخاموشیت پاك پاری دهند
خردرا نباشد به از راه راست
چواندر بر از عوننفس گشتدود
که راز دلت بر زبان آوری
بترساز عذاب جهان آفرین
بکنتار دانند گان کارکن
ز کیتی ره رستگاری بر گزین
جزاز راستی نیست فرباد دس
بداند که کیتی سرای فناست
کهقاضی کهحکمی بر اند بظن
کهمن خانیم بر در پادشاه
گواهست برمن جهان آفرین
بنا کرده چیزی نگردد مقر
دلم آ گهی دارد از کارخویش
۳۳
۷۴۵
۷۵۰
۷۵۵
۳۱۸
گرم خصم گردد زمین وفلك
بکوی ا گر زانك بد کوهری
روانش بود یر روز گار
چودرحقخویش آن گواهیدهد
مراشتربه بود دلدار دوست
دل من ز گیتی بدو بود شاد
چودیدم که آن بدر کك حیلتی
بکفر ان نعمت بر آورد سر
من آنرا نمودم بمخدوم خویش
اگر راستی موجب کاستیست
مرآن"سعیاین تنگی آوردپیش
بداند چوداند بسی نيك و بد
که هر که گواهی دهد بی و قوف
کهنحو در ادراجهل و غفلت فکند
بپرسش گرفتند ازو حاضران
بگفتار دمنه زبان بر گشاد
کزین بیش در مرز مازندران
بهارونه نام و سرافراز بود
زنیداشتدرحسنوزیب آشکار
قدی راست مانند سرو سهی
داستان شیر و پشیمان شدن ...
بقینی که دارم نپوشم به شك
گواهی دهد در حق دیگری
نباشد بناراستی
زمانی گزند وتباهی دهد
به ييك وبهبدراست گوئی نکوست
نگفتم درو غ و نگشتم ز داد
نمودآن خیانت زبی دولتی
من از رای و دانش نکردم گذر
نهادم بران راستی پای پیش
گناه من وجرم من راستیست
چکّونه کنم سعی در کارحویش
که این گفتهااست دور از حرد
چوآن مرد باشد گه فیلسوف
هم اندر زمان بازچشمش بکند
که چون بود آغاز این داستان
بنزديك آن انجمن کرد باد؟
یکی مرد ببدار بد مرزبان
زرایش سرخصم در گاز بود
ری خوب چون گلستانی ببار
ستوده بزیبائی و فرهی
۱ ب: شیربه. ۷ب : مراآن. ۲-ب: اضافه دارد عنوان : داستان زن و
بازار گانوطوطی وغلام و بلخیان.
رستگار ب۶٩
۷۶۰
۷۶۵
۷۳۷۵
۷۸۰
کلیله ودمنٌ منظوم ۱
بری راست مانند نسرین و گل
لبیچونیکی چشمه آب حیات
سربنی شکرف ومیانی تراز
مر آن! ماه را جمع ستروجمال
غلامی بد آن مرزبانرا نژند
زطفلی مراورا بپرورده بود
سربازداران بسد آنبی وفا
برمرزبان سخت گستاخ بود
زن مرزباترا همی داشت دوست
نهانی فرستاد و زاری نمود
برنجید وزان کینه دردلنهاد
چ و آشوب مهرشسوی کین کشید
همیداشت ازیکد گرشان جدا
زبانرا بیاراست بررسم بلخ
یکیرا بیاموخت پرخشم وتاب
بهم درخزیدند صد باربیش
یکی را بیاموخت آن نابکار
بر مرزبان بردشان ناگهان
ورا آمد آوازشان دلگشای
یکی روزش ازبلخ مهمان رسید
چو انديشةهً دل زباده بخاست
یگفتن کشادند مرغان زبان
اب بت د مرا ۳ ۲ ظ : اوش.
۳۱۹
مگر درهم آمیخته شیر ومل
زشیرینیش رشگكٌ برده نبات
صنم غیرت خلخ و قندهار
رخ اوست؟ پیوسته فر خ بفال
بد آئین وبد کیش و ناهوشمند
بدی جر ویازذات اوبردهبود
روا بیفرو غ ودرون بیصفا
چو فرزند پروردة کاخ بود
بمهروی آ کنده بدمغزوپوست
دم ولابه بازننمیداشتسود
سرش شد ز کین وجگر پرزباد
بکین پری رخ دو طوطیخرید
دلی پرز کین مرد دوراز خدا
حیل کرد شیرین و گفتار تلخ
کهعا تون ودربانبيك جامهعواب
پری ر خچنیندارد آیینو کیش
گوامی بده راز کن آشکار
دو طوطی یکفتن گشاده زبان
فرستادشان هردواندر سرای
گرفتند پیشش پس از خو ادنبید
ففصهای ط و طی بر و یش خو است
زوان قد خی ازجه ۶ بلخیان
۷۸۵
۷۹۰
۷۹۵
۸۰۰۰
۳۲۰
همیاین دران آندرینبنگر بست
بپرسید مهمان ازان مرزبان
چگونه بلائی تو این بازجست
وزان پس بدان محرم راز شد
بگفت این سخنهای مرغان بدو
غلام آمدو خاك را بوسه داد
که من کفته طوطیان دیسدهام
گٌ و اهیدهم کین سخن داستاست
بدان گونه در عشم شد مرزبان
رخش شد زخون جکرلاله گون
بنزديك او زن فرستاد کس
نگه کن بدان مر غ از خیروشر
اگر هیچ دانند خونم بریز
و گرنهبر اندیشودرخونمکوش
پيامد بنزديك زن مرزبان
برمرزبان بود بازی بدست
بزن گفت کین حال دیدم بچشم
ببیچید ونالید کای کرد کار
که درمن طمع کرد و کامی ندید
زمن عیب نادیده کوید همی
توبا او رسان از سر کین گزند
چو این گفته شد باز پر بر گشاد
داستان شیر و بشیمان شدن...
نشاید زمکار بیبيم زیست
که ای مردبیدار روشن روان ب۷٩
که گفتارطوطی بدانی درست
در راز برنامور باز شد
بدان تابشدمرزبان رنگک وبوا
بقصد پری رخ زبان بر گشاد
درین غصه چود مار پیچیدهام
سمنبر بهبد کاری آراستست
که آتشبر آوردش از دلزبان
بفرمود که اورا بریزند خون
که مشتاب و آهسته شویکنفس
جزاین لفظ دانند چیزی دگر
برآور زجانم همی رستخیز
بگُفتار مظلوم بگشای کوش
غلام بداندیش تنیره روال
چنان بی وفامردشهوت پرست
زن از گفتة او بر آورد حشم
بخشم از سراین بر آور دمار
وزین طوطیان دام من گستر ید
ره رستگاری نجوید همی
که تیره روانست و ناهو شمند
پر از شم درروی او اوفتاد
۱- ظ: بدان مرزبان رابشد رن وبو.
۸۰۵
۸۰
۸۵
۸۳۰
۸۳۵
کلله ودمنة منظوم
بزد پنجه وزسردو چشمش بکند
زنآنرا بدید ونبایش گرفت
که ای برتر از دانش بخردان
تو با دیده آنکه نادیده گفت
ازو مرزبان در خجالت فتاد
بدان گفتم این تا بدانی تمام
چوحاکم بدینسان زدمنه شنید
همه کفته او در اندم نه دير
بخو اند ندوزان شبر خیره بماند
چوآمد برشیر کرد آفرین
دران بند دمنه همات سود(؟ٌ)بود
چوبیدار شد فتنه زان کینه کش
بترسم کت آسایش آید بسر
شودحالمار است جونحال کاو
زمادر چوشیر این سخنها شنید
بدانست کوراست گوید همی
برو گفتکان راز دمنه که گفت
بکو تا زدمنه
بدو گفت مادر مگو این سخن
بر آرم دمار
برمن چنین رسم هر گز مباد
کنم فاش تاز ندهام راز اکن
مرا راز مردم امانت سود
۳۳۱
بود اخترش دامگاه گزند
جهان آفرین راستايش گرفت
بدینسان سزد گوشمال بدان
هميشه چنین تبر گیدار جفت
که مکارو غدار هرگز مباد
که تهمت بود مردرا بند ودام
وزانسان زبان دانی او بدید
نوشت وفرستاد نزديك شیر
بمادر فرستاد واو را بخواند
که بی تو مبادا زمان وزمین
گران خفته را فتنه بیداربود
حرامست برچشمماخو اب خوش
پرآشوب گردند این بوم وبر
نماند ز کردار او توش وتاو
وفا داری و صدق او را بدید
تن آسائی او نجوید همی
ترا راز بر من نباید نهفت
زمین راکنم زیر اولالهزار
کهمن راز کس بر گشایم زبن
کهبر گردم از راه و آئین وداد
مرا بهرهزین خامشی بادو بس
و آن فاش باشد خیانت بود ب۸٩
۸۳۵
۸۳۰
۸۴۵
۳۳۲
مگر آنك گفتست گوید بگوی
یگفت این وآمد بنزد پلنگث
بدو گفتکای مشفق نيك رای
که دمنه بگفت وشنیدیبگوش
که باشی بدان کار بار بدان
ملاك نيك خو اهاست و کهتر نو از
برین گرخرد رهنما آوری
جو غفلتش دردل سرشته بود
چوبشنید گفتار او را پلنگث
بدو گفت کانرا ندارم نهان
یکت اینوهر دو روانه شدند
شنیده همه پیش او باز گت
بنزديك جمع آن گواهی بداد
چه حوش گفت دانا میان مهان
اکر در دل سنکك خارا شود
چوبشنید آنکس کهدرحبسبود
کسی را که من نیز هستم گواه
چو گفتند کان روز بایست گفت
که گفتارم آن روز بودی تباه
گمانی بدان در میان آمدی
چو آمد بدینسان گواهی پدید
بر شیر رفتند هر دو۲ گواه
۱-م: نکوشی ۰ ۲-م گفتند
داستان شیر و پشیمانشدن...
و گرنهنیابد از آن رنگك وبوی
زرنجید گی چهره رفته زرنگگ
توبرشیر رمزی ازان بر گشای
بکتمان راز بد آیین مکوش
بهی بردهد گرنپوشی ۱ بدان
نشاید که بروی بیوشند راز
حق نعمت او بجای آوری
چو آن کشته یکروز کشته شود
زبانتیز کشتشچودندانو چنك
بدو باز گویم میان مهان
شتابان به نزديك شیر آمدند
بدو نيك هر گز نماند نهفت
که بااو کلیله چه کردند باد
که رازی ز گیتی نماند نهان
یکی روزهم راز پیدا شود
فرستاد در حال مانند دود
گواهی چرا پوشم از پادشاه
بر آورد حالی نهان از نهفت
نکردی کسی حکم بريك گواه
گواهیم تعذیب جان آمدی
سخن قفل بود وزبان شد کلید
بیکبار شد کار دمنه تباه
۱۰
کلیله ودمنة منظوم
بفرمود کو را ببستند سخت
ندادند چیزیش تا جان بداد
براندیشهردم ز فرجام عویش
بپایان شداین داستان شکفت
که گربد کنی برتنت بد رسد
ز کیتی هر آنکس که داردخرد
د
مباشایز بان از فصاحتخموش
ترا درسخن هست نطق مسیح
بدانسان کنی درسخن ساحری
هزارت نواهست همچوهزار
شودجفتجوش برو آردخروش
بدان گونه دارد نواها غریب
و گر بلبلی کز و تست گل
سرش باشد ازغابت شوق مست
سراید ندارد زخود آ کهی
بدل تنگی من خموشی مجوی
بابال سلطان والانسژاد
جهانجوی کاووس والا کبهر
۱- عنوان حذف شده اسمت
۳۳۳
خحورشدور کردند ؛زانشور بخت .۰
گراید بداد
مکن بد کهروزیبد آیدت پیش
ترا از خود اندیشه باید گزفت
زمانه بدیسان
یکی راز دور زمان صسدرسد
سزد گر ننازد بکردار بسد
که دریای .معنی بر آوردجوش
ندارد جهان چونتومرغیفصیح
که گوساله باشد تراسامری
که هنگام صبح ازبرشاخ سار
هسوارا کند پرز. آواز گسوش
کهبیخودشود. سروهم عند لیب
وجودشبود جزو و گفتار کل
ورا عشق کل برده باشد زدست
ز بالاا گل وزیر سرو سهی
کهمن شادمانباشمو سر خروی
نمسودار کیخسرو و کسیقباد
که خا کست نزديك اوسیم وزر
ب٩٩ مبادا ره سود او باد سرد
۱۵
۳۵
۱
در آمد بگفتار بد گوهران
گران شد ز آزار؟ ایشان سرم
۳ خحصم گسردد زمین و فلك
امیدم بیزدان که دادم رد
بزر گان آن در ندارند رای
چو ازمکرشد دمنه باعاك جفت
کهدر گوش کردم حدیث دو دوست
بگفتار نمام شوردده سر
عد اونشد اندرمیان آشکار
یکیچیرشد دیگری رابکشت
بریده شد ازتسن سر بی گناه
ازان کس که بیرون شدازراهراست
جهعوش گفت داننده مرد کهن
کههر کس که ک و شد دران پیش و کم
زخشم حدایش نباشد گزیر
کنون کرو شود باز گوی
یکی داستسان ازدر دوستان
زبخض وحسددور باشندو کین
هميشه بمانند بر یکتدم
همه راست دارند دل باز بان
داستانشیر و پشیمانشدن...
ا کرچه مرا حق گذاری نکرد
مرا ماند پژمرده ودل گران
ولیهر گز از مهر او نگذرم
چوباطل کنم حق نان و نمك
که خاقان بران شاه مهر آورد
که دوران برد پای اورازجای
شنیدم کهبا برهمن رای گفت
کهصدی و وفا بودشان مغزو پوست
بآخر بریدند از یکدیگر
بدانسان که رفتند درکار زار
خرد بد دلی کرد و بنمود پشت
ببیسداد منسوت شد پادشاه
سیهرروان کین او بازعواست
کهجانش خردبودومغزشسخن
که گردد بسعیش وجودی عدم
تو فصد کسی بردل آسان مکیر
بنا گفتن آن بهانه مجوی
که باشند چون سرو دربوستان
زبان درپی هم پر از آفرین
نگردد عیار وفا کج کم
بماندیران نامشان جاودان
۱ساظ: مبادا کهبروی وزد باد سرد. ۲ ب: آزاد
۳۵
۴۵
کلله ودمنةٌ ءنظوم
بدو برهمن گفت کای شهریار
که نفس تو دادست و مهرو وفا
بنزد کسی کو بود با کهر
برین داستان زد حداوند کیش
دلیلست وروشنبرین چونچراغ
کبوتر همان آهو وسنگك پشت
نکردند کم دوستی را عیار
کردند. کم
چوبشنید رای این اشارت نمود
برهمن بر او زبانه بر گشاد
وفاداری همم
زمان و زمین زير دستان تو
تنت زورمند و دلت شادمان
۲۲۵
مبیناد بیتو کسی روز گار
بعهدت ندیدت موری جفا
ورای وفا نیست چیزی د گر
که یار وفادار بهتر زخویش
بهم بازپیوستن موش و زاغ
که دیدند هر گونه! نرمودرشت
بهم شاد بسودند یکروز گار
بتنگی در ابروندادند خم
که آن داستانرا بباید سرود
که دوران گیتی بکام تسو باد
کیان جهان در پرستان تسو
سپاهتجها نگیرو بختت جو ان
داستان و ار مطو فه و گزارش آن
شنیدم که در کشور هند بار
بسانه بهشتی پراز نور بود
بزیبائی وخوبی آن بوم وبسر
درخشندهلاله درو چون راغ
مر آن پهنه را طول وعرض تمام
یکی زاغ بد بردرختی بلند
ام : کرم
چو مینوی حرم یکی مرغزار
همه جای نسرین منثور بود
گروبرده از دم طاوس نر
همه راغ ماننده طرف باغ
بهر جای گسترده صیاد دام
که برنیمهةً دشت سایه فکند
۱۵
۳۵
۳۳۶
فراز یکی شاخبرخانه داشت
چپ وراست ازهر سو ئیبنگرید
دودیده نهاده بسوی درعت
چودیدش دل زاغ شد پر نهیب
بدل گفت کنخ هست صیادشوم
کرفتست بردوش دام ورسن
بباید برین شاخسار آرمید
شتابنده حالی بدانجا رسید
خحوداندر کمینشد دران پهن دشت
فراوان کبوتر فرو آمدند
سپیدی بداندر میانشان چوشیر
بدند آن همه زیر فرمان اوی
چسو صیاد چندان کبوتر بدید
گرفنار گشتند یکسر بدام
بجوشید صیاد را خون بر گث
که افتادگانرا بدام آورد
کبوتر ز دامش شده تلخ کام
مطوق برنجید و آواز داد
يکايك بکوشید وقوت کنید
نه جای ستیزست و وقت جدل
برینکار باهم معاون شوید
يكايك برین گفته گشتند رام
زناگه یکی مرد صیاد دید
عصابیودامی ورا سازورحتب.۰ ۱۰
بدانسان که از بیم شدناشکیب
بود مرورا شری اندر قدوم
بترسم که اورا بود قصد من
بدان تاخود ازوی چه آیدپدید
سبك دانه افشاند و دامی کشید
زروی هواچون زمانی گذشت
بدان دانه از دام غافل شدند
یکی طوق بر گردن او چو قیر
نهاده زدل سربفرمان او
دلششاد شد ریسمان در کشید
چنین است فرجام کردار خام
فتاد از برای کبوتر بتك
بدان صبح ایشان بشام آورد
همه در طبیدند در زیر دام
که دل در طبیدن نباید نهاد
بدانسان که این دام را بر کنید
بکو شید وزایل کنید این خلل
همه زورتن در میان آورید
بکردند قوت بکندند دام
۳۵
۴۵
کابله ودمنه منظوم
سرخود گرفتند اندر وا
نگه کرد صیادو آنرا بدید
شتابنده ازپی دویدن گرفت
مطوق نکّه کرد آنرا بدید
که اندر پیماستاین شوربخت
بدانکه که گر دیم ازو ناپدید
مراهستموشی بنزديك دوست
چویاد آورد مهرو پیوند من
ازین بند چون آشنائی دهد
یگفتاین و رفتند برسویبا غ
که دامشببردند باجان عویش
همی رفت زاغ ازپی بستگان
ببیند دران خستکان نذند
که آذتجربتباشد او را بکار
چو نزديكسوراخموشان رسید
جو نزديك سوراخموش آمدند
مطوق بگفت وشنیدند زود
چوموش ازهو اشکل ایشانبدید
که از تجربت زیر کی تام بود
کشیدهز گشتفلك سخت ونرم
فراوان کذشته برو روز کار
ات م: موشان
فرمانرو |
شد از غصه رنگك رعش نا یدید
بفرمان دادار
سرانگشتخودرا گزیدن گرفت
بنزديك باران فغان بر کشید
سوی باغ باید پرید و درعت
سوی دشت ساده نباید پرید
نباشدد کر دوستزانسان کهاوست
ببرد هم اندر زمان بندمن
شما را يکايك رهائی دهد
دل مرد صیاد شد پر زداغ
درانغصه وغمدلش کشت ریش
که پیدا شودمرهم حستگان
که مخر ج چگونه بودزان گز ند
نباشد کسی ایمن از روز گار
نگه کرد وسوراخ ایشان! بدید
ازان زورو پرواز ساکن شدند
تنی پر زرنج ودلی پر زدود
رمیده بسوراخ اندر دوید
زبس زیرکی زير کش نامبود
چشیده زجام جهان سرد و گرم
پند آموز کار
شنبد ۵ بسی
۵۵
۶۵
۳۳۸
بفرهنگک و دانش سرافراخته
بتیروی بازو و دندان نیز
کباشد بروز بلا دست گر
مطوّق بزودی مر او را بخواند
چودیده برخسار او بر گشاد
رخ اوشدازاشك چون لالهزار
بدو گفت غمگین کهای مهربان
بدان هوشمندی ورای وخرد
که گشتیبدینسان گرفتار دام
مطوق بدو گفت در خیر وشر
هنرمند اگر باد باشد بدشت
رسد بوسر *ربه خجو اهر تین
قضابیم فرهنگگ وهوشم بکند
بیار است دانه بچشم جهان
نگر تاچه وش گفت دانندهمرد
قضاچونز گردون فرو کردسر!
کسانی کهازدانشوهوشورای
نکو نسار زخم قضا کشتهاند
اگر باره سازی ز آهن هزار
قضا را جوباشد بر افلالك راه
اجل <ون بود مرقضا رهنمون
داستان کیو تر ...
دراد دشت سوراحعها ساخته
دوصد جای کرده ز بهر گریزب۱۰۱
بدینسان بودمرد روشن ضمیر
برون آمد وزان شگفتی بماند
بر آورد ناگه یکی سردباد
ببارید خون از مژه بر کنار
که" پتشت .جات نید گران
چگونه شدی غافل از کاربد
شدی خسته و بسته وتلخ کام
زتقدیر ايزد نباشد گذر
زحکم از کیتواند گذشت
ندانند بند قضا را کلید
ددین ورطهٌ سهمنا کم فکند
کهیکسونهاد اين دلم بیم جان
که در نظم خو یش اینسخنیاد کرد
همه زیر کان کور گشتند" و کر
ندادند؟ جهان را بخوو رهنمای
بمانند این؟ مبتلا گشتهاند
نباشد بزخحم قضا پایدار
شود تیره رحسار خورشیدوماه
فتد ماهی از آب دریا برون
۱ صورت صحیح: فروهشت پر. ۲-.صحیح: کر دند,۳- کلذا... ۴ ظ: من
۷۵
۸۵
۹.
کلیله ودمنهةٌ منظوم
در آرد نکون مر غ را از هو |
چوموش ازمطوقبدینسان شنید
دلش رفت یکباره در بند او
مطوق بدو کفت کای نیلی رای
شنید و بدان التفاتی نکرد
نخستین زیاران کن این بنددور
بپاسخ بدو گفت کای سرفراز
نداری همی جان خود را عزبز
مطوق بدو گفت از این در گُذر
کمن برسراین همه سرورم
کسی در متام ریاست بود
چو آغاز برداری این بند من
چو آغازت از بند ایشان بود
اگر رنجه کردی نگردی ملول
اگر عون ايشان نبودی کنون
بدو گفتزیراه کهاین زیر کیست
تراهم حفاظست و هم مردمی
بگفت این و ببرید بند همه
مطوق ورا آفرین گسترید
بآرامگاه
چوزا غ آن چنان دستگیریبدید
بدل گفت دیدم بچشم آشکار
پر یسد ند یکسر
۳۳۹
قضاهست برخلق فرمان روا
دران گفتن او فصاحت بدید
بشد تا گشاید ز تن بند او
بمان بند من بند یاران گشای
مطوق بدو گفت کای نيك مرد
که دلنیست دربندایشان صبور
مگرهستی از جان نخود بی نیاز
نگوبند از ابن گونه امل تمیز
بایشان در آی و غم من مخور
سزد گر غم کار ایشان خورم
ورا مهربانی کیاست بود
چو رستم نداری غم انجمن
ز بهر منت دل پریشان بود
کلامیست این گفتمنبااصول
زحلقم همی راند صیاد خون
که بربی حفاظان بباید گریست
بدین بهر نامی بود آدمی
سر آزاد شد سرشبان و رمه
کس اندر جهاناین شگفتی ندید
تن آسان بکام دل نیکخواه
که آن موشك آنبندا بشانبر ید
نباشد کسی ایمن از روز گاد
۰۵
۹۵
۱
۱۱۰
۳۳۰
دل او به پیوند او میل کرد
که امثال این کارش آید بهپیش
بکوشم درین کار و افسون برم
بنزديك آن تنگ سوراخ شد
مراورا ثنا گفت و آواز داد
بپاسخ بدو گفت تو کیستی
منم زاغ گفت و غلام توام
یگنت آنکه بااو کبوترچه کرد
وفاداری او همه باز گفت
ز ابنای گیتی مروت تراست
که جوقی کبوتر چنان مستمند
مرید تو گشتم من از جان و دل
برون آی تا آشنائی کنیم
که من شرط خدمتبجای آورم
ازبن پس ترا بنده باشم مدام
ترا بنده باشم من از روی مهر
بپاسخ بدو گفت موش ز کی
چوزيرك بر زیر کی چون کنم
ترا دشمن خویش دانم قدیم
مرا با تو و مهر تو کار نیست
بزر گان بیدار جان گفتهاند
اسم: خواب کرد.
داستان کیو تر...
بدوجست آرامش خواب و خورد ب ۱۰۲
گهینوش بهره بود گاه نیش
چنین دوستی را بدست آورم
بگفتار با موش کستاخ شد
که توشاد باشی وما ازئو شاد
بدین خواندد مهر برچیستی
از امروز زنده بنام توام
حرامست بیاوهمهخو ابو خورد
که بادی همه عمر با کم جفت
بدین نيك عهدی فتوت تراست
بسعی تو رستندازان تنگ بند
مرا در رخ خودمگردان حجل
ز کینةٌ قدیمه جدایی کنیم
هوا جز بفرماد تو نسپرم
بروی تو خرم بود صبحوشام
برون آی و گستاخ بنمای چهر
که نستند ازمن کسی زب رکی
کهترس ازدلخویشبیرون کنم
چگونه ندارم زتو باك وبیم
که با تو مراراه دیدار نیست
ز اهل خرد هیچ ننهفتهاند
۱۹۵
۱۳۵
۳۳
۱۳۵
کلله ودمنةً منظوم
که کینی که باشیر شد دربدن
دل اندرپی آرزوئی مدار
ندارد جنان آرزو مرد اهل
که کشتی بخشکی نراند کسی
سواران که دارند یرو وتاب
کسی کو بکردد ز راه خرد
زنا هوشیاری وجهل وغرود
نه در بحر بیند کسی گور کن
کشاده نگردد برفق ومراد
مرا طعمةً توست اعضای من
اگر برسرت برفشانم روان
چگونه کنم قربت تو هوس
شود تیره گر آب ساکن بود
چواین فصل بگذشت بر گوشزاغ
دلش شد زدیدار او نا امید
بدو گفتبر عفل خودکار کن
کهچون هستم از صدقجویایتو
تو امروز چشم و چراغ منی
کرم برطمع حرص حیزی دهد
چو نومید داری مرا بیسبب
که خواهان پیوند تو بودهام
زتو دور باشد نباشد زحد
افش
تترانجام: اجان : پراید. زنن
که منکر بود کٌردش روز گار
بترسد که منسوب گردد بجهل
که او دارد از عفل بهره بسی
نتازند هیچ اسب برروی آب
دراد حال خندیده باشد بخود
خردمند باشد همه عمر دور
نه کشتی زطایت رود تایمن
میان من و تو ره اتحاد
چگونه زمهر تو رانم سخن
طمع برنداری زمن جاوداد
چو ایمن نباشم زتو یکنفس
هر آنکس که ازدشمن ایمنبود
تو گفتی نهادند بردلش داغ
برو تيره شد روی روز سفید
سراز خواب_ انديشه بیدار کن
چرا میل دارم بایذای تو
چگونه گرایم سوی دشمتی
مرا خوردن توجه سیری دهد
زپاکی ذات توباشد عجب
رهی دور و دشوار پیمودهام
کهبرسينةً من نهی دست ردب۱۰۳
۱۳۰
۱۴۵
۱۵۰
۱۵۵
۳۳۲
که حسن ووفای تو بنمودچهر
نمود آن وفای ترا روز کار
چهحوش گفت دانا میان مهان
و گر داردش هم شود آشکار
هنر پیش دانندة پیش بین
که آنبوی مشك آورد جاودان
بود تیره آنرا غم جان ودل
نهانچون بماند شهنشاه مست
تواز شمع صدبار روشن تری
چومن باز گردم دلی پرزغم
که ضایعشود پیش تورنج من
امید دل من بود بار بید
نخو اهم کهداریتو اینرایو گام
بدو گفت زيرك که ای نامور
چوباشد میان دوتن دشمنی
دوجانب از آزار محکم بود
بود دشمنی درمیانشان قدیم
زهم شان بود ابروان پر زچین
دونوعست آن کینوهست آشکار
نخستین بود کوشش پیلوشیر
چوبررویهم بر گشایند چشم
۱- ظ: هردد بهتن
داستان کبو تر...
بدل کشت کین در دل من بمهر
که دل بر ندارم زمهر توخوار
که گیتی ندارد هنر را نهان
نبوشد هنر گردش روز گار
نسیمیستکان آید از مرز چین
هنررا جنین خوار مابه مدان
کهخو هد که عورشیدپوشدبگل
که دارد شب تیره شمعیبدست
دل پاك داری و تن گوهری
مناسب نباشد بفضل و کرم
برینست طبع سخن سنج من
چو تو باز گردانیم نا امید
که محروم داری مرا والسلام
نییند کس ازدشمنی آن اثسر
نيابند ازان تیر گی روشنی
دل هردو بر کینةٌ هم بود
بریده نگردد بزر و بسیم
نبیند دل هر دو بایان کین
نبوشد براهل خرد روز گکار
که هردوتن! زورمندند وچیر
نظر درمیان آورد کین وخشم
۱۶۵
۱۷۵
کلیله ودمنه منظوم
ازان ک و شش ارچندحاصل غماست
که نصرت نباشد یکی را مدام
گهی شیریابد ظفر گاه پیل
تو کین دوستی راز من طالبی
اگر گربه ايمن نشیند ز سك
زمنقار بازان گریزد تذرو
نپوشد چو خورشید برانجمن
جوتقریراین زورو عجز اوفتاد
اهر و ی
مراصلح توهست جنگی عظیم
بجائی که تن را بود بیم جان
گرت چند دشمن شود دوستار
بجائی که داری دلی پرنهیب
اگر زانك دانائی و تبزویر
که در آبگیری بماند بسی
گرش چند در طعم نقصان بود
بود مار دشمن بهنگام کین
دوتن را که درطبع خلفت بود
چو گفتار زيرك بپایان رسید
بپاسخ بدو گفت کای پرهتر
همه بیشاهلخرد راست است
ولیکن سزد گرتو آزاد مرد
۳۳۳
جراحت درادن فابلمرهم است
یکی دانه یابد یکی زخم دام
من و تو نداریم کین زین قبیل
هميشه بر امثال من غالبی
بگاه بلا بازماند ز تك
چوایمن نشیند بران شاخ سرو
شکوه تو در کوشش وعجزمن
برین دوستی دل نباید نهاد
که ازدشمناندو ستیچشمداشت
دلم شد ز دیدارتو پرزبیم
تکلف نکنجد دران جاودان
رود بر سرخرقه فرجام کار
نباید که در گوش گیری فریب
قیاس مخالف توزان آب گیر
نبارد ازان آب خوردن کسی
برو کشتن آتش آسان بسود
که سازی ورا سله از آستین
ندانم که چون باهم الفت بود
سخنهای او زاغ يك يك شنید
شنیدیم گفتار نو سر بسر
کها و معنیو حکمت آراستاستب۰۴ ۱
نداری دلم را پر آزارو درد
۱۸۵
۱۹۰
۱۹۵
۳۳۴
مرا شاد داری بدیدار حویش
نگرتاچه حوش گفت دانایروم
که آن دوستی زور اعضا بود
تو آن دوستینعمتی دان حلال
چنان دوستیها به نفرین بسود
کزان دوستی کس نیابد مراد
یابد فتور
چو آن کوزه ساخته از سفال
بزودی بدو راه
بزخمی شکسته شود در زمان
کریمت برد نام برنه فلك
همه عمر باشد ترا نیکخواه
اگر نعمتی یابد از تو تیم
سرش را بگردون بر آری بجاه
سرانجام آن بی وفائی بود
نگه کن دران نامه با آفرین
درختی کهتلخست اورا سرشت
بکوشی و او را بهنگام آب
سرانجام گوهر بکارد آورد
ندارد جهان جون تو کهتر نواز
و جودتهمهر حمت وراحت است
۱ صورت صحیح:
ور از جوی خلدش به هنگام آب
۲ صحیح : همان.
ندانی بدان سست بازارحویش
که از رای او بودی آباد بوم
که اندرمیان دو دانا بسود
که اندرجهان کم پذیرد زوال
که آغازش آن روبه آیین بود
باندكك غباری پذیرد فساد
بماتم کشد گربود محضسور
که داننده آنرا نداند بفال
بمانند عاجز ز پیوند آن
بپاداش یکروزه نان و نمك
تو در عمررنج کریمان مخواه
توانگرش داری بزر و بسیم
ز آسیب داری ورا در پناه
میان دوتن زان جدائی بود
که گفتست فردوسی پیش بین
گرش در نشانی بباغ بهشت
بهبیخ انگبینریزی و نوشوناب ۱
ترا؟ موه تلخ بار آورد
من ازخدمت تو نیم بی نیاز
در تو همان قبلةٌ حاجتست
به بیخ انگیین دیزی و شچدناب
۳۰۵
۳۰
۳۱۵
کلیله دمن منظوم
بشمشیر ازین در نگردد سرم
اگر داردم هجرتو تلخ کام
عزبزی و با دانش و باتمیز
بگفت این بصد مهر و بو سید خاله
بدو گفت زيرك که اینیکخواه
که حزمست آنجوشن نامدار
نگر تاچهعوش گفت دانا برزم
تنت زآتش فتنه بریان شود
اگر راستی یابم اندر میان
بدان کردم این گفته گویآشکار
اگر هیچ غدر آوری درمیان
مرا حزم باید بنيك و ببد
نکقت و نگو ید کسی جاودان
شناسند هر دو زمین و هوا
خصوصا بهمپشتی و همدمی
بررن آمد وپیش در بیستاد
بدوزاغ گفتای بر آورده نام
بدیدار من شاد مانی کزین
کزین پس منوتوبهم يك تنیم
بدو گفت زیرل که بر هوشیار
ب۱۰۵ کهازد و ستان صدقجیزی نکوست
۳۳۵
بچشم سرم خاله آن بسپرم
حرامست برمن شراب وطعام
مرا هم سزد گر بداری عزیز
که اندر فراقم مگردان هلال
نباید که آن عذر داری گناه
که بروی حوادث نیاید بکار
که جوشن نباشدبهازرای و حزم
چو ازجوشن حزم عریان شود
خریدار مهر توم من بجان
که دانی که غفلت ندارم بکار
ندانی مرا غمرو و اکاردان
که معذور باشم بنزد خرد
که من سست دارم بدانشعنان
کهمن منع سایل ندارم روا
بدین میل دارد دل آدمی
سخنهای شیرین همی کرد یاد
میندیش دلشاد بیرون حرام
برمن به پیمای ایمن زمین
دل بدسگالان هم بشکنیم
نپوشاند این گردش روز گار
بدان مایه دشمن شود نیزدوست
۳13
۳۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۲۴.
۳۳۶
بر هوشمندان ار بخردی
ار با حرد دریکی پوستی
که چونکار علت بآخر رسید
جوصیادکان دانه افشاند پیش
نه بر سیری مرخ دارد نظر
اگر دوستی باشدت بیهمال
مرا جان وهستی فدای تو باد
اگر درتومن بد گمان بودمی
سخن باتو هر گز نپیوستمی
ولیکن ترا گشتهام دوستار
را رش کر زیاران ریت
که ایشان بصورت نظیرتواند
پترسم کزیشان مرا بد رسد
بپاسخ بدو گفت زاغ استوار
جو من دوست گشتم کنون بد گمان
ندانم کسی رامن از آب و گل
چو صافیست دردوستی رایتو
رضای توا کنون رضای منست
اگر چشم بر دیگری افکنم
ازین پس تراهر که دشمن بود
چو عضویشودراست بادشمنم
اگر باغبانی بود اوستاد
داستان کبو تر ..
مکافات
نباید کز علت بود دوستی
تو گوئی که این روی آنرابدید
نیکی نباشد بدی
نظر دارد اندار سر سود خویش
چنان دوستی باد زیر و زبر
ورا جان فدا داشتن به زمال
که هستم بدیدار توسخت شاد
هراسنده از بهر جان بودمی
در آشناشی فرو بستمی
نهاد تو دانم چوزر عیار
و کرنه دل از دوستاران توست
بفرهنگک ودانش حفیر تواند
اگر حزم داری بدینسان سزد
که انديشهً دل بدینسان مدار
مرا دوست دارند زاغان بجان
که بادوستم دوست نبود زدل
نکوشند یاران بایذای تسو
برین گفت ایزد گوای منست
چو رنجی تو اورا زسربر کنم
چنان دان که او دشمن من بود
دودشمن شمارم دو زوبین زنم
چهتعواهد که گرددبدان با غشاد
۲۴۵
۳۵۰
۲۱۵۵
۳۶۰
کلیله ودمنة منظوم
گیامی که ازباغ سر برزند
چو این گفته بشنید آننیکیخت
بيامد چوجانش به بر در گرفت
بدیدار او شد دلش شادمان
یکی هفته باهم ببودند شاد
با غاینچنین گفت کای نيكنام
ا گراستواریبدین گفتخحویش
بران منتی نیز بر من نهی
کهاینجایگاهیست زیباوخوش
بدو گفت زاغ ای ستوده سیر
مرا زین سببدوریت آتشاست
ولی مرغزاریست نزديك ما
زمینیست خندان چوباغ بهار
چنان پر زنسرین و نیلوفرست
زبس گاوچشموزبس فیل گوش
زمنئوره دارد دل خاك نسور
چمنهای او دلگشای عظیم
مرا سنگث پشتیست آنجا جلیس
درانجا بود طعمةً من بسی
زمینیست این از خو شیچودبهار
ا گر زانك ایدر بماند کسی
مثل زد قباد از سر روشنی
۳۳۷
بکوشد که آنرا زین بر کند
قوی شدازان گفته زاغ سخت
ببوسید رخسار او از شکفت
بگیتیبه از دوست چیزی مدان
سرهفته زیر زبان بر گشاد
سزد گر هم اینجا بسازی مقام
بیاری بنزديك من جفت خویش
که جانت مبادا ز گیتی تهی
بکوش و ز گفتارمن سرمکش
ز گفتار توکس نیابد گذر
کهدیدارتو دلگشابیعوش است
بود رنگها همچو اختر سما
شکوفه شده زیور شاخسار
که گوئی سپهریپر از اعترست
چمن هست دکان گوهر فروش
مقامیست زیبا و از راه دود
کس انجا ندارد زصیاد بیم
که مانندهٌ او نباشد انیس
نیازم نباشد بهچیز کسی
ولی هست نزدیکی رهگذارب۱۰۶
زآسیب خالی نماند بسی
که چیزی نباشد به از ایمنی
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
۳۸۰
۳۳۸
یکی ساعت ازعمر سالی شمار
بدو گفت موشاین غنیمت بود
ازینپسمرا خیر وراحت توئی
بهرجا که خواهی برو تا رویم
بسی نيك و بد دیدم از روز گر
ز گفتار او زاغ مانده شگفت
به پرواز شد تا بمتصد رسید
چو آمد زروی هوا برشتاب
سوی آب شد زاع و آواز داد
مراو را بپرسید و دربر گرفت
چو بشنید زاغآن سخن بر کشاد
وزانگه که شد با کبوتر روان
بنزديك او حال خود باز گفت
همان حسنعهدی کهاز موشدید
بگفت آنك باهم چنان دوستیم
کنون روزها رفت تا با همیم
بنزديك تو آمدیم این زمان
نیوشنده از گفت او کشت شاد
بدیدار او شادمان شد چنان
بخندید و پاسخ چنان گسترید
قدومش بیاراست این جایگاه
داستان کبو تر ...
چودر امن صحت بود روز کار
که یکروز را عمر قیمت بود
همه مایا امن وصحبت توئی
یکی لحظه بییاد هم نغنویم
بگُویم جوباشد بجائی قرار
بیامد شتابان دم او گسرفت
فرود آمد او رافرود آورید
بترسیده بدسنگتپشت اند رآب
برون آمد از آب پیروز و شاد
کهچندین کجابودهایایشگفت
گذشته همه پیش او کرد باد
زآسیب صیاد تیره روان
نیوشنده مانده از گفتش شگفت
بنزديك او بپرزبان آوربد
که گوثی دوتن دریکیپو ستیم
بدلشادمانيم و دور از غمیم
بتو شاد داریم جان و روان
بیامد برموش را بوسه داد
که نا گه بیابد تنی مرده جان
کهبخت من اورابدینسو ۲ کشید
چو گردون گردان بخورشیدوماه
اس مه شتونده بمانده, با : بدین سان.
کلیله ودمنة منظوم
۲ زین پس بصرر انظر سویاوست
۳۹۰
۳۹۵
۵ بخوردند چیزی هم اندر زمان
چو از سنگث پشت آمداین گفتو گو
که خواهم که آنوعده گرددو فا
بمنباز گردانی آن سر گذشت
بفرمای تا باخه هم بشنود
که بر سر چهآمد ترا گرم وسرد
که اصل من ازشهرانزار! بود
مرا خانةٌ زاهدی بدوطن؟
مراورا مریدی بدی نيك نام
بخوردی و باقی نگهداشتی
مرا کار بودی همه انتظار
چو رفتی ز دل بیم بر کندمی
ازاده خوردمی هرچه بودی بکار
دران خانه موهان بدند انجمن
زمن مرد زاهد بقریاد بود
بات ریشهان نالا کشا
زمن درفغان بود شیخ ومرید
زيك نیزه آن سله اندر گذشت
شبی پیش او میهمانی رسید
دل زاهد ازمیهمان گشت شاد
سس سم
! - ظء اتراد. ۲ ب: وتن
۲۳۹
کجاماهو عورشیدمارویاوست
سویموش کرد آنزمان زاغ رو
که دادی باظهار صدق و صفا
که گفتی بگویم درانپهندشت
بگفتار دانندگان بکسرود
چواو گفته بد زیر آغاز کرد
همیشه مرا خرمی کار بود
نه فرزند بد پارسا را نه زن
فرستاد اورا دمادم طعام
بسفره بمیخی برافراشتی
که زاهد برفتی زخانه بکار
تنم را دران سله افکندمی
د گر کردمی پیش موشان شکار
همه روز بودند مهمان هن
لب او زغصه پراز باد بود
بسیجارهای دید وسودی ندید
نیامد بران سعی ایشان مقید
وزاندستمنهیج کوتهنگشت
که دانا تراز وی نیامد پدید ب۱۰۷
بنزديك وی زود خوانینهاد
بپرسید پس زاهد از میهمان
۳7
۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۷۰
که ای مابهٌ دانش و بخردی
مسافر جوانی جهان دیده بود
بییوست بامرد زاهد سخن
همی گفت نزديك اوسر کگذشت
چواو درسخن گرم باز آمدی
برنجید مرد مسافر بدان
اکرخواستار حدیث امنی
مراا فخر
بدو گفتز اهد کهاین نیستراست
باشد بهر ا نجمن
درین خانه موشان بلای منند
جنانند مستولی ای پر خرد
آفت غلهاند
همی سله را بر کشم برستون
پرسید مهمان ز زاهد براز
همه این چنیناند با اند کی
من از وی فتادم به گرم و زجیر
رد ندال نیز
زدندانش نه گوشت نه نان رهد
مسافربدو گفت کاین دیگرست
من این را بجائی د گر دیدهام
چنانست این کان سراینده کفت
که کنجد کهچون برف گشتست پاله
۱ ط: به من
داستان کبو تر ...
کجا میروی واز کجا آمدی
زمین راجپ وراست گردیدهبود
زنيك و بدیها کزان در گذشت
بهدر عدن
نیوشنده دو دست برهم زدی
بدو گفت کای مرد روشن روان
چرا هرزمان دستها میزنی
نشاید که افسوس داری بمن
بدارای داور که ظنت خطاست
بنیروی تن گربه را میزنند
که از سنکث دندانشان بکذرد
همه روزه در سفره وسلهاند
چوبینم بود موش دراندرون
که ای مرد بیدار گردن فراز
بدو گفت زاهد که پردل یکی
زيك نیزه برسله افتد چو تیر
حورد هرجه ماند بموشان دهد
ازونیست اینچیر گیاززرست
جهانراچپ وراست گردیدهام
که گفتار او با حرد بود جفت
نه سنگیش اندرمیان و نه خاله
۳۳۰
۳۳۵
۳۴۰
۳۳۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
بناپاك کرده برابر رود
بدو گفت زاهد کهآنرا بگوی
بدو گفت مهمان که هنگام شام
جوانی سرافراز و آزاده مسرد
بیاورد چیزی بر من نهاد
بخوردیمو کردیم کت وشنود
جوان گفتبامن کهاین جایتست
برفتم بخفتم درانل جامهحواب
برزن فرو خفت مرد جوان
مرا حواب گفتی ستاره نبست
جوانمرد بکشاد بازن زبان
که این میهمانهست مردعزیز
بپاسخچنین؟ گفت زن باجوان
توومن درین خانه در بی نوا
بدان حوبر خ گفتمرد جوان
که هر گز ندامت بدان شرط نیست
مثل زد بدین* فیلسوفی بروم
که فرجام آنهیچ محمودنیست
بر آرد بفرجام حرص ازتو دود
مرا گوش بد سوی گفتار اوی
ورا کار مهمان پرستی بدی
۳۲۱
بربن هیچ دانندهای نگرود
بگفتار با من درنگی مجوی
برفتم بنزديك يك نيك نام
چشیده زجام جهان گرم وسرد
دل من بدیدار او کشت شاد
زنش جامه خوابی بکسترد زود
که بیداردل بادی ۱ وتن درست
سرمرا ببیداری آمد شتاب
یکی بوریا بود اندر میان
اگر چه ببالین سرم بود پست ۱۳۷۶۲
که فردا بیارم دوسه میهمان
ستوده بفرهنگ و رای وتمیز
کهدرخانه نه گوشتداری نهنان
مبذر مباش و بترش از خدا
که مهمانپرستیتو توفیق دان
تنوجان من پیش مهمان؟ فدیست
که دایم بود جمعو اذخار شوم
بگیتیبهاز بخشش وجود نیست
بدانسان کهفر جام آن گر گث بود
کهمردیجو انبودو آزادهحوی؟
ازان حاصاش تنگث دستی بدی
۱ب 6:بودی. ۲- بیت حذف شده است. ۳- بدو. ۴-میهمانرا. ۵-برین
۶ این بیت و بیت 1 حذف شده است.
۳۵۰
۳۸۵۵
۳۶۰
۳۶۵
۲۳۲
زنش گفتبااو که ایا نيكعوی
جوان گفتبازن که ایخوب کار
چوبسیار گشت آهوبی را بدید
یکی تير زد بر تهی گاه اوی
فتاده بدان؟ دشت نکُذ اشنش
بدان گو نه چونیافت ازصیدبهر
گرازی گرازنده برره گدار
یکی حمله آورد برسان باد
بزد بر گراز* و فغان بر کشید
تین زخحم زد برجوان دلیر
گراز آن دم از تیراو اوفتاد
یکی گر کث درنده آنجا رسید
بدان سان تن هرسهبیجان شده
بدل گفت کین نعمتی وافرست
گرم چه در رزق یزدان گشاد
چهحوش گفتدانایشیرینسخن
چواز غیب دیدم چنینتوشهای
زمستان درازست پنهان کنم
کمانی که در دست صیاد بود
که امروز ازین گوشتها بگذرم
۱ بامرد کای . ۲.- با ۳- وی .
داستان ۳
چگونه بدان داستانباز گویب۱۰۸
یکی مرد صیاد شد زی؟ شکار
کمان رابزه کرد و اندر کشید
که آهوز درداندر؟ آمد بروی
سرش راجدا کرد و برداشتش
دلی شاد بر گشت او سویشهر ۱۳۸۶
ورا دید خوردند باهم دوچار؟
جوانمرد تیراز کمان بر گشاد
گراز گرازان براو۲ رسید
شد ازجان شیرین دلهر دوسیر
جواننیز اززخم ]۵ جانبداد
کٌرازو جوان پیش و آهو بدید
جو گاو ازبی عید قربان شده
ببيشه چنین نعمتی* نادرست
مرادست بروی نباید نهاد
که اسراف نیکو نباشد زبن
بباید کشیدن سوی گوشهای
بدین گوشت"*بر گكزمستان کنم
بدید و بداد زه قناعت نمود
مرورا بدین زه بشام آورم
۴ بران. ۵ این بت و بیت آتی
ی نت و از کب نت گراز درنده بدو در . ۸- او . -۵٩ طعمهةً
۰ سس برین توشه.
کلیله ودمنةً منظوم
۳۷۰ ورا دوشقیقه بدان کشت خحرد
۳۷۵
۳/۳۰
۳۸۵
۳۹۰
بدان کفتم اين تا بدانی بهرای
چهعوش گفتداناینیکورسوم
زنازمرد دا ناجوزینسان شنید
بدو گفت کاین گفتهاراستاست
نیندازم | کنون در ابرو کرنج
بسازم از آن صبحدم خوردنی
سحر که بدان کار خحیر ایستاد
همی بود چون دبوی آشوفته
مرانسرا یکسترد بر آفتاب
برفت وزخانه برنج آورید
چودرسگٌنگه کرد آن ماهروی
بررنجید و کنجد ببازار برد
حردمندی آن دید این کرد باد
کهچیزیست زیرهمین بی گمان
که ناپاك باپاك یکسان بود
مرادر دل آید بر ی و تمیز
و گرنه ز موشان نبودی فزون
برانم کهاو را نشاط از زرست
بگفت این و آورد زاهد تبر
دران حسانه دینار گانی هزار
چو خورشید برچشم مننافته
زمان تازمان اندران دیدمی
۳۳۳
بدان زخحم افتاد در خاك ومرد
کهسختی زتو کم پسندد خداي
که امساله زشتستواذخار شوم
رضاجستن او سزاوار دیسد
خرد در سر ممسکان کاستست
دومن کنجدست وففیزی برنج
بیار آنك باشدت آوردنسی
بیساورد کنجد بکردار باد
بدان کنجدی پاك وهم کوفته
پیحوردنیداشت کلرخ شتاب
سکی دم سوی کنجد او کشید
فغانی بر آورد نزديك شوی
زیانی چنان سود نتوان شمرد
بناپاك رده برابر بداد
و گرنه نگوید کس اندر جهان
خرد را دریسن کار نقصان بوذ
که اين موش راعلتی هستنیز
خرد باد جان مسرا رهنمون
زموشان بدان مایه افزو نترست
همه حانه کردند زبرو زير
مرا بوديك نقره ازروز گار
من آنرا مهمانجایکّه بافته
دلی شاد بروی بغلتیدمی ب۱۰۹
۳۹۵
۳۰۵
۳۱۰
۳۳۴
چو غلتیدنم برسر زربسدم
چومهمانبکند وبدان زر رسید
بزاهدچنین گفت کای هوشیار
ازینپس زموشان نبینی شکوه
که زرمایةٌ شادی وقوتست
ببینی که گردند ازینپس زبون
من آن گفتها مسیشنودم زوی
اثر کرد ضعفی چنان درتنم
چنان حیرتمبردرون چیر گشت
و آزمن هر دید آ ماهس
نبردند موشان دگر نام من
نکردند یکتن زمن نیز باد
همی کردهر کس کهبد نیکخو اه
چنان گشت نقصان قوت پدید
ازان پس گزیدم زدوری رمه
بیکبار گفتند با یکد گر
شود زود محتاج مايك بيك
بدیدار مسن کس نبودند شاد
ندیدم د گر باری ازهیجچ دوست
زموشان ندیدم دران عهد کس
نجستند يك دوست آزرم مسن
کسی را بود اختر انسدر وبال
داستان کبو تر...
چو گویم ندارد کسی باورم
جهانراجهان بین من تیره دیسد
بر آنم کهآسودی از روز گار
نگردند درسلنة تسو گروه
جو برداشتی موش رز امحنت است
نیاید زسوراخ موشی برون
تو گفتی بریده شدم پاوپی
که شد یره دوديدةٌ روشنم
که ازجان شیرین دلمسیر گشت
شدم خوار هرجاکه بودم عزیز
بدان میهمان تلخ شد کام من
وزان پس نبودم یکی روز شاد
بچشم حقارت سوی من نگاه
کهبیبارپشت من ازغم خمید
شدم خوار برچشم موشان همه
که دیگر نبیند کس از ویهتر
بيك سو نهادند نان ونمك
کسازمن بنیکی نیاورد باد
نفاقست مرخلسق رامغزوپوست
که با دشمن مسن نشدهم نفس
نکوهیده گشتم در آن انجسن
که گیتی ستاند زوی جاهومال
۴۵
۳۲۰
۳۳۵
۳۳.
۴۳۵
کلیله ودمنهٌ منظوم
چوبی مال باشد ندارد گروه
چسودستش تهیشدز سودوزیان
بدل گفتم این رانگه کن نخست
هر آنکس که بیمال کاری کند
بود رنج دل بار آن اختیار
چو نزديك باشد بتزديك کس
چوباران که آید بفصل تموز
که کرسیل اواز زمین بردمید
رسد قطرهها برزمین بی عدد
مثل زدبرین هوشیاری حسرب
چو فرزند نبود تسرا جاودان
گرت رفتازدست مالی کهبود
بچیزی ز گیتی نیابی مراد
نگرتاچه گنت آن سراینده مرد
کهمردتوانگر چودرویش کشت
نبیند د بیچیزی خویشتن
زخویشان نزديك و فرزند او
منرهای او جمله آهوشوند
بودآن بسرادر سکّث سفله کم
چودستت تهی کشت گردد؟ کران
چو درویش درمانداز قوتروز
شود مضطر از بهر قوت عیال
ات : در آرد انم م: گیرد.
۳۴۵
در آید ۱ زپا اریسود تبیغ کوه
بسرادر نباشد بدو مپربان
که بیمال رائی ندارد درست
بران اختیار اختیاری کنسد
نکوهیده دارد ورا روز گار
تباشد بکام دلش دست رس
نپوشد براهل خرد این رموز
بجوی وبدریا نخواهد رسید
ویکن زجائی ندارد مسدد
که شهری بود بی برادر غریب
نیارند ذکسر تسرا برزبان
ندارد تسرا دانش و عقل سود
پسدیرد طلسم بزر گسی فساد
که از دانش اندرجهان بودفرد
ورا نوشهای جهان نیش کشت
پراکنده گسردد بهسر انجمن
نجوید کسی مهر وپیوند او
غمورنج دل مونس او شوند
که او پشت باشد برای شکم
بر تو نگردد چو بیگانگان ب۱۱۰
نباشد ورا قوت گیتی فروز
بود زند گانسی برو بر وبال
۳۴۰
۳۳۵
۵۰
۴۳۵۵
۳۳۶
کند عقلش از عجز بیگانگی
حجایی شود عجز توپیش خرد
شقاوت شود حاصل مردسنگگ
نگر تاچهحوش گفتدانا کهسیم
درختی کهبرره بدا زشورهخاله
بقیندان که حالش به از آن بود
کجازان مدلت بسود حاصلش
مثل زد نمایندة راه راست
که درویش باشد درو ناتوان
زفضلار جهانت فروتن شود
بدرویشی آن مایه حاصل بود
هر آنکس کهدررنج آن اوفتاد
ندارد حجاب حیا پیش رو
چوشد پرده شرم دوراز میان
جهانش بود دامگاه بلا
شود شادمانی مبدل بغم
ندارد ورا غصه اندیشه راست
بود باغم وغصه اش دل اسیر
زدرویشی افزون نباشد شکن
برو آب حیوان بودهمچوزهر
نداندازانپس کس اورا امین
چونبود زبی چیزیش آبرو
ا- مد زددی.
.داستان کیو تر...
به" دزدی گراید زفرزانگی
بپوشد همه چهرة نيك وبد
همه نام او باز گسردد بننگک
دلت را ندارد کگرفتار بیم
زبی آپیش بیخ گردد هلال
که محتاج نان بخیلان بسود
زتاب جکر برفروزد دلش
که درویشی از دامگاه بلاست
بمیرد رهاشی نیابد زجان
بدرویشیت دوست دشمن شود
که خواهنده را شرم زایل بود
زشادی نگیرد همه عمر یاد
بجزبی حیاشی نبینند ازو
منغخص شود عیش او جاودان
به ایذا شود جاودان مبتلا
یکی باشد اورا وجود وعدم
مراددل او بود کم و کاست
همان شادی او تراجع پذیر
هر آنکس که گردد بدان ممتحن
دلش دير گه یاید ازکام بهر
بسزرنهبيك مشت حاك زمین
گمانها همه بد کنند اندر او
تتست تن متا تنس رسای که ملد مار جنشت
کلیله و دمنةٌ منظوم
۳۳۷
گناه دگر کس وبالش کند
چو ایام بیملاك ومالش ند
۳۶۰
۴۳۶۵
۴۷۰
۴۳۷۵
۳۸۰
بهر چیز کان مسدح را درخورد
چهحوش گفت جوبندهراهراست
ار باییش اندکی پاوپی
و گر باشدش میسل سوی سخا
حلیمی همه ضعف دانند ازو
وقارش بسود مايا کاهلی
اگر درفصاحت کند تازه روی
و گر باشدش درخموشی قدم
ندارد جدا هیچ ابرو گره
چه حوش گفتدانایفر خندهفال
که زهر از دم مارخوردن بهبیم
ا کنخ لقمه بستانم از دست شیر
دلیری ندارم کثیر وقلیل
چهعوش گفت گویندة کاردان
جنان کش نباشد بصحت امید
و گر غربتی افندش از وطن
بهاز تنتگكدستیبود این دوچیز
برانکس بود زند گانی وبال
کهاندر دلشزان جراحت بود
به از عمر شیرین کسی کم کند
چهعوش گفت گویند؛ بافرو غ
سرد گر فصاحت ندارد کسی
جهان ذم اوبر زبان آورد
که درو یش راخون بر در بلاست
حمافت شماری دلیری وی
بهاسر اف نسبت کند بی وفا
بود پا برعکسشان گفتو گو
حلیمیش بی زودی و بددلی
نهندش سبكنام بسیار گسوی
نخوانند او را بجز مقتحم
زدروبشی اندرجهان مر گبه
کهمر گم بسی خوشترستازسوال
به از خوردن نان زدست لثئیم
برانم بود جاودان دل دلیر
بيك لقمه خوردن زنان بخیل
که کرزانك گُردد کسی ناتوان
بروبر شود تسره روز سفید
نباشدش امید باز آمدن
تهی دست را عمرنبود عزیز ب۱۱۱
که گکردد گرفتار ذل سوال
بدان مر گك اوعین راحت بود
کجا دست درمال مردم کند
که گنگی بود به ز گفت درو غ
چو کوشد کهاوفحش گویدبسی
۳۸۵
۳۹۰
۳۹۵
۳۳۸
بهست آنك درویش باشد مدام
چو آن زر زسوراخ برداشتند
ببردند ودونیمه کردند راست
زمان تازمان قوتم گشت کسم
ببردند و دونیمه کردند زر
دگر نیمه زاهد ببالین نهاد
چو آنرا بدیدم دل من بسوعت
برانگیختحرصم کهحمله برم
مگر باز فقوت پذیرد تنم
شوم باز مقبول خحویش وتبار
بخفتند ومسن قصد کردم بزد
یکیچوب زدسخت برپشت من
بیفتادم از درد چون بیهشان
زمانی ازان زخم بی خحسودشدم
مردمند را برنظر روشنست
ا گر سنکگ خارا بود نفسدون
چو اندامم از درد آرام یافت
برانگیختحرصم کهبیرونشوم
دگر ده برون آوریدم طمع
مسافردلی داشت بس پیشبین
سرچوب بر تار کم راست کرد
بیفتادم اززخم چوبش نگون
داستان کبو تر...
از آنکس که نازد بمال حرام
دوزاهد مرا کشته انکاشتند
خرد گفتی اندر سرمن بکاست
تو گفتی که کشتاین و جودهعدم
ازان کرد اندوه درمن اسر
تو گفتی تنم را بتیفی بخست
برآوردم از غم یکی سرد باد
تو گفتی باتش تنم برفروخت
وزان برده يك بهره باز آورم
بدان شاد گسردد دل روشنم
نباشم بچشم همه تعسو ارو زار
مسافر جوان بود وبیدار سر
نبدزان بجز باد درمشت من
کتون هستزان برتن من نشان
خمیده بسوراخ باز آمدم
که حرص فراوان بلای تتست
همیشه ورا حرص دارد زبون
دگسر بار بیم دل انجام یسافت
برای زر برده درخسون شوم
بموج بلا در کشیدم طمع
همه شب همی بود اندر کمین
بزد وز نهادم برآورد گرد
تنمن بغلطید در خاك وصون
۵۰۵
۵۵
بل(
2۳۵
-+پص«ص«-«-«+«بص-بص۰-پپ۰بصصح ۱۳۳
کلیله ودمنةٌ منظوم
تسنخسته ازچسوب بشتافتسم
بدل گفتم آز حرص خسته شدی
براهی که حرصت بودرهنمای
نتابد بتیکی برآن آفتاب
طمعشرمحض است! گربنگری
دلی کوفسرده شد ازرنج آز
عزیز ازپی حرص گشتست خوار
کسی که بود بهرهدار از کهسر
ترا دام اندام حرصست و آز
جوشبزان مسافر تنم چوبخورد
بدانسان برنجید جانم زدرد
! گردیدی آنغم کهبرمن گذشت
شدی کوه ازان رنج ناپایدار
ازانشدمرادردل اندیشه راست
طمع خحلق رامثل آن کود کست
بهرجا که خو اهد ورا میبرد
بزر گیست دادن رضا برقضا
جو داننده دارد خرد رهنمون
قناعت بود کیمیای شکرف
جهحوش گفتدانایشیرینمقال
قناعت بود مابة فرهی
کسی کز قناعت توانگر بود
بباشد بفرمانش دیو وپری
۳۴۹
بحیلت بسوراخ ره یافتم
بزحم دمسادم شکسته شدی
اگرکوه باشی درآئی زپای
کهرویطمعدید چشمش بخو اب
ازو دور شو گر تونيك اختری
شود رنج گیتی برویر دراز
تو خود را گرفتار خواری مدار
نگوید که شادی دهد آزبر
بدین هر دوتازنده بسماشی مناز
مسرا تلخ شد زند گانی زدرد
کهشد تنگك برمن سرای نبرد
سپهرروان باز ماندی ز گشت
چو گردون نبودی مراورا قرار
که دردلطمعپیشو ایبلاست ب۱۱۲
کهدارد مهار شتر را بدست
شتر زور و نیروی او ننگرد
برر گی نفس این کند اقتضا
ز گنج قناعت نیاید برون
که انگشتنبودش بالایحرف
که گنج قناعت بود بی زوال
کزان آبدت روز گار بهی
جهان را سلیمان دیگر بود
نه معجزش باید نه انگشتری
۳۰
۵۳۵
۴۰
۵۳۵
۱۵۰
اگر دور باشی ز کسب حرام
تن ازنور دارد نه از آبو خالة
چوشدنفس تودرقناعت سرارا
کسی کا ندرین راه صادق بود
چوجائی رسیدم که قانع شدم
دلمحرص را پال نادیده کرد
بشستم دل از خو اهش و حرص و آز
بدل گفتم اندر سرای سپنج
چودادم برین جمله بادل قرار
مرا دیدن زاهد آمد بقهر
کبوتر بصحرا مرا دوست شد
بمهرش دل من بر آمد زجای
غم دل بمن زاغ کوتاه کرد
چودیدم ترا زان فزون یافتم
ازین پس چودیدم ترا تازه رو
بدیدار تسو کرد آواد گی
ازین به بود نعمتی در جهان
مراصحبت تو چنان کسرد شاد
کشیدم یکی عمر زهر فراق
چنان شادمانم بدیدار تسو
چه خوش گفت گویندة پارسا
داستان کیوتر...
شناسمت پبرهیز کاری تمام .
که راضیست برحکم بزدان پاك
برون آمد ازعالم فخر وعار
بمردم همهعمر شافق بسود
مراحرص تغریب" مانع شدم
بتقدیر ايزد پسندیده کرد
مراگشت کوتاه رنج دراز
بزر گسی ومنصب نیرزد برنج
بچشم من آنخانه شدتنك وتار
بصحرای خرم کشیدم زشهر
تو گفتیدوتن رایکی پوستشد
سوی زاغ شد مهر او رهنمای
دلم را بمهر تو آگاه کرد
مرادی که جستم کنون یافتم
نخوانم من اوراجزازراست گو
زمن رنج و غربت بیکبارگی
که رستم زتنهائی جاودان
کزین پس ندارم گذشته بیاد
فتاد این زمان آن چنان اتفاق
کهشد جانم از تن خریدار تو
که از دانش وعقل بد پادشا
۱ طظ: برقتاعت سواد. ۲- ظ: بران حرص و تعذ یب
۵۵ ۰
۵۵۵
۶۰
۵۶۵
که گر بازنیسیمت آیدا بدست
اکر آدمی هست در حلم طاق
فراق عزیزان نه آسان بود
زمردم جزآن نیستدانش پرست
جوحاصل بود وتی وسکنی
دوسه جیز بس با شد اندرجهان
یکی پوشش استود گر خوردنی
چوزین بگذری آزو رنجدراز
شناسد خردمند صاحب کلام
قناعت بود سد رنج وبلا
جهان دامگاه بلا دان وبس
اگردسث عزت نهد بر سری
تمکن نبیند بسی از درش
بدان گو نه آنسنگتغلطان کند
اگر مایةٌ کام ونازست گنج
چنینبد که گفتممرا سر گذشت
کنون آمدم مرترا در جوار
ندارم به از دیدنت هیچ چیز
بود خدمت تو مهمات من
همان چشم دارم زتو پیش بین
چهخوش این سخنهایپایانر ساند
۰ بپاسخ همانکّه زبان بر کشاد
۱۲۵۱
ازان به که او بازر از توبکشت
گران بار گردد زدرد وفراق
که از زمرما تلخ تر آن بود
که خرسند باشد بچیزی که هست
نیابد پی حرص رنجه تنی
بربن گو نه کنتند کارا گهان
سیم آلت زیر کستردنی
که محنت بود پادشاهی وناز
که حسرت بود بار بیشی مدام
برنجی ندارد تسرا مبتلا
که جوید؟ بآزردن آزرم کس
که باشد تنش را پناه از دری ب۱۱۳
کهسنگ مذلت زند برسرش
که زخمش تنخسته بیجان کند
سرای جهانت نیسرزد برنج
گذشته کنون باد باشد بدشت
بتو شادمان گشتم از روز گار
اگر خوار داری مرا گر عزیز
بدان پیش هر کس مباهات من
که از جانب تو بود هم چنین
ز گفتار او باخه حیران بماند
بروبر بصدق آفرین کرد باد
۱- ظ: که گریار بیسیمت. ۲- ظ: نجوید.
۵۷۵
۵۸۵
۹۰
۳۵۲
که این پاك برهان آزاد گیست
کزین گونه بیدار ودانا بود
نهاد تو آثار مردآنگیست
بر هوشمندان سخنهای تسو
تن ازعیبها پال میبینمت
نباشد درین دانش واين هنر
شمارد زجنس تسو دانا گناه
مکن راست برپای خودتیشهرا
دل آنکه به گفت تو راغب بود
جوپیمار بشناخعت درمان درد
بصحت بدان راهبایذزش جست
کسی کش مروت بود آشکار
ا گر چند اند بضاعت بود
گرامی بود نزد خویش وتبار
رعش سرخ باشدتنش باشکوه
شکوهش نيابند نقصان پدیسر
جو شیری کهاو جند بسته بود
نیفتشد زشیری بسدان خستکی
توانگر کهبرمال خود قادرست
ندارد کفش هیج بخشند گی
بود چون سگی بد رگ بیهءر
نگیردکس آن طوق زررا بچیز
ورا با جنان طوق دارند خوار
داستان کف پر یت
ز آزاد گان جهانچونتو کیست
خحردمند و راد وتوانا بسود
زمردی فزون در تن مرد چیست
دلیلست بردانش ورای تسو
دل از فکر غمنالگ میبینمت
که باشد جهانرا بر تو خطر
کهدرخاطرش یابد اندیشه را
مده راه در خاطر اندیشه را
که کردار با آن مناسب بسود
بدان بایدش چارة حویش کرد
کهروشن روانباشدوتن درست
نبیند بجز شادی از روز گار
وجودش همه خیرو طاعت بود
به بیچیزی اورا ندارند خوار
بدو شاد باشند یکسر گروه
که بخت جوان داردورایبیر
تن اوبصد جای خسته بسود
نگردد شکوهش ازان بستگی
چو از بذل آن
خداوند بساشد کند بند گی
که بر گردن اوبود طوق زر
بدان پیش مردم نگردد عزیز
نیوشد ورا هیسچ برروز گسار
۵ قاصررست
کلیله و دمن منظوم
۵۹۵
«۱۰
۶۵
تو زین هیچ منکن درابرو گره
که عاقل همهجای مستظهر.ست
اگر قلت مال ومنصب بود
چو بربایدتمو ج محنتزجای
سزد گر گراییسوی شکروصبر
شناسد! فروزندءة ساه وهور
زهر کس کهداریتورنجه روان
و گر صبرداری بهنگام غسم
دلت راه دارد سوی روشنی
چو تیمار نفس خودآری بجای
مکنجهدچیز وسعادت مجوی
ترا جاودان شادمانی بود
اگر کيسة تو شد ازمال با
بچیزی که آن هست ناپابدار
بزرگی شاهان فرمان روا
که هم درزمان اوفتد برزمین
اگر خود نماند بسی روز گار
خردمند گوید که در کاینات
ا گر باز جوید خسردچند چیز
یکی سایةٌ ابر غران بهار
سیمعشقزن گرچه داریشددست
چهارم ستایش کهباشددرو غ
۳۳
برین باش وداد خرد را بسده
همیشه بمقصود دل قاهرست
بهسرحالتی شکر واجب بود
جدایی نباید ز شکر خدای
که داند ازانضت شکوه هژبر
کهدر حفظ نعمت بشکر ست زور
اگرشکر گوئی ندارد زبان
وجود غم توشود زان عدم
چو تونفس خودرا تعهد کنی ب۱۱۴
خردمند خواند ترا رهنمای
کهایشانخود آر ندسوی توروی
جوان بختی جاودانی بود
نباید بدا بودن اندوهناك
دل خویش را هیچ رنجه مدار
چوسنگیست کاندازی کاندر هوا
نودساله دولت فراوان مبین
ندارد خطر نزد آموز گار
بر هوشمندان ندارد ات
چو آنسرا ببینی بچشم تمیز
دوم نیکی مردم نسابکار
که آنخود مد لت بود مغزو پوست
کزانچهره هر گز نگیرد فرو غ
«7۰
7۳۵
«2
۶۳۵
۳۵۴
بپنجم فراوانسی سال وچیسز
نگردد دل او بدان شادمان
هنر راه جوید بکردار نيك
بدان شادمان باشم ازنيكو بسد
یایند کار هنرمنشد سخت
ندارد بدان قدرتی روز گار
چوهستت هنرپار وفریاد رس
بدانش کسیرا توان برد نام
اجل را چنین خوار مایه مبین
ز راز اجل مردم آ گاه نیست
کسی را کهبرخاطراین بگذرد
چو اندیشه خرسندی آردببار؟
چو گردددلش زندهازیاد مر گگ
ز گیتی باندك بسنده کنسد
ت ز[ کاهسیاز گشتشیب وفراز
شناسیبد ازنيك و خار ازسمن
ولیکن برمرد. روشن ضمیر
توبا آن همیشه بنیکی گسرای
تو آمروز برمن چو جان منی
دلمن بدیدار تو هست شاد
شناسم ترا مونس جساودان
داستان کبو تر...
مسییسی جت زسس بت
که داننده آنرا ندارد عزسز
که تا خیر گرددزمان تا زمان
بکّیتی حیا شد به ازکار نيك
که در عمرم از مسن نباید ستد
هنرمند باش ومکنباد بخت!
که برحاطر من نهد زان غبار
پروتوشهةٌ آخحرت ساز و بس
کاجل از مهمات داند مدام
کهچونشیرغران جهد از کمین
خرد را چنین رنج کوتاه نیست
د گر سوی ملك جهان ننگرد
بچشمش شودهستیملك خوار
بلرزدچوشاخ نیاز؟ باد مر گث
نیاز و هوا را بخاك انکند*
ازین پند و اندرز من بی نیاز
بدانش نهای هیچ محتاج من
ز کفت وشنودی بود نا گزیر
که باشد بنیکی ترا رهنمای
همان مونس ومیهم ان منسی
که بی تومرا هیچ شادی مباد
بمهر توباشد تنم را تسوان
۱- کذا.۲- آردشباد. ۳- مملکت جمله. ۴ شاخ از. ۵- این بیت و
چهاریت آتی حذف شده است
ب۱۱۴
م ۱۳۵
2۳۵
۶۵۰
۶۵۵
کلیله د دمنة منظوم
دلم جاودان ازتو ایمن بود
بنزد من آن چیز معقول نیست
بدین زا غشدحزم۲ از سنگك پشت
بگفتار او روی او تازه گشت
بدو گفت کزتو دلم گشت شاد
کسی را کهاين از تو معهودنیست
کرم برتو ختمست و فرزانگی
کسی کو بودچونتو یادوست, است
سزاوار نیکی بگیتی تسوبی
کسی را کهچونتوبودمردمی
مان بزر گان بزر گك آن بسود
اوپناه گُروه
کهشداباهمه کس کرم نا گزیر
ز گیتی بنیکی بود شادمان
شود حاجت مردم بینوا
کریمانچو گردند خسته مدام
میان بزر گانکريم آن بود
چوپیلی کهدر کل بماند زبون
تونیکو نهادیجز آن کس مدان
کسرا که نیکی بودکام ورای
بود سای
۲۵۵
بیابی زمن هرچه ممکن بود
کهمندارموباتو مبذول نیست!
بدان۲ گفتو گو یشقوی گشت پشت
ببالید وبر دیگر اندازه گشت
کر اه ار اه
بود آنك امروز موجود نیست*
بزر گبی و رادی و مردانگی
چوبر گوه رخویش ازدرواست۶ ۱۴۰2
بدینمردیورآدیو حوشخویی
فرشته بود نبود او آدمی
کهباخلقخلقش بدین سان بود
نگرددکسی در پناهش ستوه
زبان ودلشراست باشد چوتیر
کل نیکوبها زمان تازمان
باندوه و شادی بر او رواه
نیابند مسرهم مگر کز کرام
که او دستگیر کریمان بود؟
نیارد جز از پیلش از کل برون
که در کسبنیکی بود جاودان
نکو نام باشد بهر دو سرای
۱ بت حذف شده است. ۷۲- خرم شد. ۳- بدین . ۳ شاده صواری
۵ بت حذفشده است.ع۶- این بت و بیت آتی حذفشدهاست. ۷- کند. ۸- پیت
حذف شده است. -٩ این بیت ودویت آتی حذف شده است,
۶۶۰
۶۶۵
«۷۰
۶۷۵
۳۶
گراز کارنیکوش باشد خطر
گر از خیر باشد سرشته گلش
کچون ملكبافی بفانی اخرد
ازین به چگونه بود عافشست؟
کرازینهاری بود در جوار
بود در جهان پیشوای کرام
بهر گردنی منت؟ اوبود
بیدنامی آنکنن در آورد سر
که خلقجهان دشمن او بود؟
بدایین گفتها زاغ را برزبان
دوان وزاندام پسالوده خسوی
بدانسان کهبردندهرسه کمان
بپرید زاغ از زمین* بسرشتاب
چوموش آنتكو پوی ایشان بدید
دمان آهو آمد بنزديك آب
بهآرامش آب روان را بدید
با بشخور آبی بر آتش فشاند
چسوزاغشچنان ایستاده بدید
نگه کرد کاندر فع او کسشنست
چپ وراستاز هر سو بی می پر ید
بدانسان که دل را بسود بیم سر
نبابد که از بیم پیچد داش ب۱۱۵
ندارد غمی آن که زخعمی خورد
که محمود بساشد و را عاقیت
سرد کسربنازد بسدو روز گار؟ ۱۴۵۶
کهسایل بود بر در او مسدام
جهان شاکر نعمت او بوده
که بی شبهت آلوده دارد کهر
برخلق زشتی نسه نیکو بسود
که آمد پدید آهوئی نا گهان
نهاده جهانی بتك زیر پی
که اورا رسدطالبی۷ نا گهان
نهان شدتن سنكك پشت اندر آب
دمیده بسوراحی اندر خزید؟
درنگی شد و آرمید از شتاب
ازان آبروشن دمسی در کشید
چنان مسانده وابستاده بمانسد
بپسرواز آنجایگه "۲ بر پرید
کجا طالب صید آهوبسیست
کسی را د گر درپی او ندید
۱ ثیایی. ۲- عاقبت.۳- بت حذف شده است. ۴ب پیشوا. ۵- مصراع
ويك بیت آتی حذف شده است. ن*- مصراع حذف شده است. ۷- ظالمی. ۸- از
کچن. -٩ دویده و بسوراخ شد ناپدید. ۰ ازآن آشیان
کلیله و دمنهٌ منظوم
«۸۰
۶۸۵
۶۹۰
۶۹۵
بروی زمین اندر آمد چسوباد
بتكموش وباخه برون آمدند
نگه کرد باعه در آهوی و گفت
ز کهبیم داری عدو تسو کیست
شد آهو ز کفتار او شادکام
بدیدار او باه شادی نمود
بپرسیدش از گشت شیب وفراز
کچونیدمان! از کجا آمدی
چوباخه بدینسانسخن کردیاد
که این روی صحرامقاممنست
بهر وقت صیاد آیسد پدید
کنون خفته بودم بکردارمست
چنان بیم تیرش برانگیختم
بدو گفت باخه کهباز آرهوش
که صیاد هر کز کساینجا ندید
منوزاغ و موشت بداریم شاد
وطتمان ددین پپن۲ صحرایکیست
نباشد* به ازما ترا همنفس
چو آهو سخنهای باخسه شنود
چنان شد زدل هرسهرادوستار
همه روزه هرچار باهم بدند
وزدی
نشست و بیارانش آواز داد
دلی شاد هر دو بر او شدند م۱۴۳۶
که این بیم دل را نباید نهفت
میندیش بر گوی تاحال چیست
بيامد بنزديك او گشت رام
زبان بر شاد و مرو را ستود
زاندوه شادی و آرام وناز
که ازجان تو دور بادا بدی
دلی شاد آهو زبان بر گشاد
همه جای جای کنام؟ منست
مرا کام وناکام باید دوید
که ازوی دوفرسنگث بگریختم
چو آسانی آمد بسختی مکوش
بباید برین بوم شاد آرمید
پیر دیدم کمانی بسدست
دگر هیچ ناری زصیاد یاد
زما تاجرا گاه تو اند کی است۴
جهان راا گسربنگریپیشوپس
بدان مهر وپیوند رغیت نمود ب۱۱۵
که بگرفت پیش وطنشانقرار
بنيك و ببد داستانها زدند
۱ دوان. ۲- آرام گاه. ۳ روی. ۴- دوریست. ۵- نیاید.
۷.۰
۷۰۵
۷۱۰
۷۵
۳۵۸
درون راست کردند باهمچوتیر
یکی روزدرسبزهایچونچراغ
چوخورشیدبااو ج گردونرسید
دل از بهراو کرد پر درد و داغ
ورا دید بسته بدام بلا
بیامد همانکه بیاران یکَفت
بگفتند بامرش کین کار توست
چو ازپیش و پسبنگری نا گزیر
ا گر مونست کوه باشد بجای
نداند خرد دستگیری چسوتو
بتك هرسه نزديك او آمدند
یگفتند با او که ای نيك یار
چکّونه شدی بسته تنگگ دام
بپاسخ چنین گفت آهو که شیر
اگر پیل مستت وگر شیرنر
قضاهست برهر کسی کامگار
خرد گرجه دانش کند اقتضا
کهزخمش دل کوه را بشکرد
جو داس قضا کشتدانش درود
چو شد زخحم تیر قضا کار گر
فلك هست ماننده مهره باز
نگه کن کهدانای پیشین چه گفت
داستان کیو تر...
نبودی بیکدم زهمشان گسزیر
بهم شاد باخه بدو موش وزاع
نیامد بران دشت آهو پدید
بپرواز برشد غمین گشته زاغ
دلی خسته ازغم تنی مبتلا
کهاوباغم وبند گشتست جفت ب۱۱۶
کهروشنرواندبادی وتندرست
فروماند گانرا توئی دستگیر
چودستش نگیری در آید زپای
درین عهد رو شنضمیری چو تو
بران غصه و گفت و گو آمدند
بدان مغز پاك و دل هوشیار
چگو نه نهادی درین دام کام
چو تقدیر بیند نغرد دلیر
زتقدیسر ایسزد نبیند گذر
اگر غمر باشد و گر هوشیار
ندارد سپر پیش تیر قضا
ازو شیر غرنده کیفر برد
ندارد خرد مر ورا هیچ سود
جسودستازان تیر کردن حذر
که هردم د گر بازی آرد فراز
که گفتار او با حرد بود جفت
۷۳۰
۷۳۳۵
۷۳۰
۷۳۵
۷۴۰
کلیله ودمنة منظوم
جهان تخم بیداد کارد همی
نبینی که یکتطره آب سیاه
ز دودست رخشنده نیع بدان
چو باخه ورا بستهٌ بند دید
که کیتی دور نگستو گردونحسود
ننازد دل من بدین روز گاد
چو آهو نگه کرد و او را بدید
بدو گفت ازین ای برادر چسود
چو یاد آورد مهر و پیوند من
چو ناگاه صیاد کردد دید
نداریم ازوغم من و موش وزاغ
ترا گربیابد: به بندد چو سنگث
که با گردش چرخ کردی ستیز
بدو باخه گنت ای برادرمگوی
کسی را دران زند گانی چسود
چو بار ترا باشد افکندگی
تو آن عمر را هیچ وزنی مدار
میادا که باشد ورا مغز وپوست
هر آنکس که درشورهجراوفتاد
هم اکنون ازین بند گردی رها
گشاده شود راه شادی و کام
۳۱2۹
که دست بدان چیره دارد همی
کند شيشهةً آب گل را تسباه
بزنگگ آید از یه بخردان
زبان بر گشاد و سخن گسترید
نیرزد بهبوار شود مشك وعود
که دربند میبینمت سو گو ار
بدین گونه گفتار او را شنید
ترارنجه گشتن نه از عقل بود
ببرد کنون زيرك اين بند من
ازومان گزندی نباید کشید
گریزیم وماند دل او بسداغ
کند روز بررچشم ماتاروتنگگ
نه دست گزند ونه پای گریز
که نا آمسدنر | ندیدیم روی
که بابدیکیروزبیدوست بود
چه لذت بماند بدان زند گی
که باشد بچشم خردمند خوار
که خورسندباشدبتیماردوست
بسدان هر گز اورا نيابند شاد
بفرمان دادار فرمان روا
نیاری بدل یاد آازین بند و دام
بدینبندمان جایشکر انههاست
۷۴۵
۷۵۰
۷۵۵
۷۶۰
۳۶۰
سب يب ربتک ۷۳7 10۳۳
اگرزعم بودی برین جای بند
کتون آن نبودی تدارك پذیر
امیدست کاسان شود کارسخت
درآید سر فتنه ناه به عواب
نگرتاچهنعوش گفت دانای شام
که چندان دلت یابدازغمنجات
بدانگه که سیلاب آن در رسید
که هرساعتی سیل آفت زجای
درین بود باحه ز گفت و شنید
بریده شده بند آهسو تمام
چنان بانكازبيم خویشی گرفت
چوصیاد زاغ اندران دشت دید
بسوراخ درشددران دشتموش
چو صیاد ناگه بدانجا رسید
چنان اندر آن کار حیران بماند
چپ وراست ازهر سوئیبنگر ید
چو چشمش بر آمدبر ان سنگ پشت
چو نزديك ترشد بیازید دست
بهمجمع گشتندبازآن سهدوست
از باعه شد مبتلا
دل هرسه
ام در آیدسر فتنه تا گهزخواب
داستان شیر و پشیمان شدن...
تنت را بتیری رسیدی گزند
بود ترجمان قضا تیع و تبر
گر آید ببیداری این ختفهبخت
بتابد ببایست ما آفتاب" ب۷ 1
که بیدار دلبود وصاحب کلام
که آزادی از محنت حادثات
دل ازجان شیرین بباید بریسد
د گرشاد وایمن نبایدت زیست
درآید نماندت بسرجای پای
که صیاد بریکسو آمد پسدید
چو صیاد را دید بگذارد کام
که برباد جوینده پیشی گرفت
همانگه بروی هسوا برپرید
پدید آمد آژنکها دربروش
نگه کرد دام بریده بدید
که تنرازاندیشه درخونفشاند
تو گفتی که هو ششز تن بر پرید
دوان شد که اورادر آردبمشت
سرتوبره تنگث بروی ببست
که مهروفابودشان مفزوپوست
که او شد گرفتار بند بله
تتا یبد ببایست ما آفتاب
۷۶۵
۷۳۷۰
۷۳۷۵
۷/۳۹۰
کلیله ودمنة منظوم
چوموش آنچنان حالتی رابدید
که هردم ز گیتی بلائی رسد
که از غم نباشد زمانی جدا
چو موج بلا پای مردی ربود
ا گر مهر و ماهش بود رهنمای
اگر دست در شاخ طوبی زند
حکیمان برین کرده اند اتفاق
ازان گفت بکذر که طیبت بود
فراق آتشی دان بهنگام کار
چو آن آتش از کین بر آردزبان
نخستین که آن دود باشد بلند
ز پیوند خویشان مرا دور کرد
گزیدم یکی دوست اندر جهان
مرا در غم فرقت اوفکند
دلم گربرین غصه یابی صبور
که هردم بدردی بیازردهام
و گرنه درین محنت جان گداز
چگونه ز انسدوه دارد گزیر
زمانه بکردن برش پای مال
کواکب زنکبت بود در نهیب
کجا باشد از کردش روز گار
فغان بر کشیدند آهو وزاغ
۳۲۶۱
زاندوهش آتش بسر بردوید
که کار دل من بجائی رسد
بسود جاودان کار کار دا
معییان زاف و ارت مر
نبیند کسی پای او را بجای
سپهر بلندش بخاك افکند
که دارد مصیبت مقام فراق
فراق عزیزان مصیبت بود
که از قعر دریا بر آرد شرار
رسد دود آن بر سر آسمان
میان عزیزان جدائی فکند
چنان کز نهادم بر آورد گرد
زمن دور کردش کنون نا گهان
جنان کزدلم بیخ شادی بکند
ز صبرمن امثال را نیست دور
بامثال این غصه خو کردهام
نبودی مرا جای آرام و ناز
که درچنگث نکبتبمانداسیر
بدارد ورا اختر اندر وبال
گهی درفراز و هی درنشیب
غم وشادی آدمی پایدار
که بگذرزشر ح غم ودردودا غ
۷۸۵
۷۹۰
۷۹۵
۸۰.۰
۸۰۰۵
اگرتو فصیحی بگفت و شنود
دران کوش تا یابد از بند راه
حلاص ورا از تو داریم امید
چه حوش گفت گویندة باستان
که باشد دلیر آنك هنگامجنگت
امین آنك هنگام داد و ستد
همان خویش و همسایه و آشنا
ازین در چو بشنید زیر سخن
بپاسخ بدو گفت سهلست کار
ازان پس بآهو اشارت بکرد
چو رنجور خود را نماید بدو
تنی خسته دارد بزنعم گر ند
ز آسیب گردون گریزان بسود
نشیند بروزاغ هردم دلیر
که چون مرد صیاد بیند زدور
نهد رخحت خود رایپوید چوباد
در آهو طمع بندد اندر زمان
تواز پیش صیاد کم کن گریز
زپیشش همی روبآهستگی
که گر یار باشد سپهر بلند
بگفت این و کردند باران چنین
همی بود صیاد برجایخویش
براو بدان گونه بگذارد کام
داستان شیر و پشیمان شدن...
تنباحه را زینفصاحت جسود
که هم نيكعهدیوهم نیکخو اه
که تیرهاستبارای تو جرمشیدب۸ ۱ ۱
بسر هوشمندان و هم راستان
دهد سر بباد از پی نام و ننگی
نگردد ز آیین راه خسرد
بهنگام سختی و رنسج و بلا
بیاد آمدش حبلهای کهن
چو افتد بر زیرلا و هوشیار
که نزديك صیاد پوید چو گرد
که ز عمشربودهبودرنگ و بو
دلی پر ز آزار چرخ بلند
براه اندر افتاد و خیزان بود
چوبازی کهبر کبك کشتستچیر
نماند شکیبا نگردد صبور
زباخه نیاید دلش هیچ یاد
بیو ید بکردار باد دوان
تك خویشتن رامکن هیچ تیز
جو صیدی که داردتنشخستگی
تن باه را بر گشایم زبند
زملك جهان به زفرمان مبین
کزان آهوی او در آمد بهپیش
که گفتی همی بودلنگان بگام
کلیله و دمنهٌ منظوم
۰۱۰
۸۵
۰
۸۳۳۵
تو گفتی سراسرتنش خستهاند
بيامد دوان زاغ وبروی نشست
تن باحه از دست بگذاشت زار
همی رفت انکارش آهو زپیش
شده زاغ پران زبالا و پست
طمح کرد صیاد را همچوسکث
بیامد دوان موش مانند باد
چو کوشید و آن بندها رابرید
جوصیاد بس درپی او دوید
تن او زپویند گی خسته گشت
شتابان بیامد بسررعت خحویش
بدیند آن گشاده سر توبره
سرش گشت چو بادبانی زییم
شد اندرتنش خون چو آب بقم
بدل گفت کین جایدیوو پریست
دلیخحسته بر گشت»و پوبانبرفت
چو بررفتن او دمی بر گذشت
بيك جای هرچار جمع آمد ند
پبودند ایمن دران مرغزار
دگر در بدونيك و شادی وناز
فلك با همه رام و آهسته بود
دگرشان بیمن وفاو وفاق
۳۶۳
دران خستگی پای اوبسته اند
چوصیاد دیدش درنگی بجست
فتاد ازپی او دران مرغزار
تو گفتی دلیدارد ازر نجریش
زمان تا زمان برسر او نشست
دران مرغزار ازپی او بتكث
بدندان تن باخه را بر گشاد
شدند اندران بیخها نایدیند
دران پویه و رنج سودی ندید
پشیمانشدازرنجو آهسته گشت
زپویه ورا گشته دو پای ریش
بدل گفتکاین نیست کاری سره
دلش را اثر کرد ترسی عظیم
ببودن نیارست زد بیش دم
نشاید درین بوم بیبیم زیست
شتابان سویمسکن خو بش تفت
بدیدند یاران که او در گذشت
دران خرمی داستانها زدند
برآسوده از گردش روز گار
نشد دست نکبت بدبشان دراز
زدیدارشان چشم بدبسته بود
نبفتاد هرگز غمی اتفاق د٩۱۱
۳۶۴
۰ بایان شد این داستان شگفت
که اندر جهان جمعی از دوستان
بهرای رزین و دل هوشمند
چوباضعف تنجنس اینجانور
چوباهم دو بار اتفاقی ورن
۵ گر از دوستیشان نباشد گذر
۵
چهحوش داستان زد گزین عراق
تو تازندهای دورباش ازنفاق
که آن شادی و کامرانی دهد
بده ساقی آن جام گوهر نگار
بجامی . دوزانم جبین برفروز
که باشد برمردم مهوشیار
اگرهوشیازی جز آنرامجوی
اندیشة
میروشن دل برد
بمن ده یکی جام از ال تابسر
فرهی
جهاندار کاوس فرخنده پی
خحداوند پیروزی و
۱- م: درم
اصل پراکند کی
تخلص
داستان شیر و پشیمان شدن...
کزینهرگزانداهنتو ان گرفت
ببالند چو سرو در بسوستان
نیا بند هر گز زبادی گزند
تواند گذشتن زخوف وخطر
سر بدسگالان بخالك افکنند
بریشان عدورا نباشد خطر
که پیروزی آرد ترا انفاق
منافق نبیند جزافکند گی
دل آ گنده دار ازوفا ووفاق
بزر گی و صاحب فرانی درد
کهتابد حباب اندرو چونشرار
باب رزم" بیخ انده بسوز
شراب کهن مونس وغمگسار
که گرددبدانتفزونرنگو بوی
وکام بار آورد
جهاندار پیروز گر
سز او ار تخت و کلاه و مهی
جهانرا نمودار کاوس کی
تراشادی
بیاد
۰
۱۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
ورا پاسبانند بالای بام
نیارد جهان مثل او شهریار
سرش سبز یادا و بازو فوی
جهان از سرتاج او شادمان
۳۶۵
بکردار کاوس کی صدغلام
جو انبخت و ازخسروادباد کار
ظفر کرده تیغ ورا پیروی
تنش در امان ازبد بد گمان
داستان دوستان اننای زمان
چنین گفت گوینده مردکهن
ز گفتار بیدار دل راستان
که بعدازچنین داستانیشگفت
که معلوم شد قصةٌ چند دوست
بورزیدن صدق بابکد گر
بدان گونه عمری ببودند شاد
نگشت از ره دوستی رایشان
بدلداری یکد گسر
چنان رایها در هم انداختند
کنون گرمیسر شود باز گوی
کزو هر گز ایمن نشاید بدن
اگرچند کوشد در آهستگی
تواضع بدان آشکارا کند
بریشان
ندارد دلش با زبان راستی
که گوهر فشاندی بگاه سخن
که بردند رنج اندرین داستان
شنبدم که با برهمن رای گفت
که مهروفاشان بود مغزوپوست
پس پشت کردند چندین خطر
که بررویشان گردننشاند باد
نشد خستهٌ خار غم پایشان
سنان حوادث نشد کار گر
که زخم بلا را سپر ساختند
که بادشمنبدر گک چاره جوی
چکونه سزد داستانها زدن
تجوید دران داه پیوستگی
همه رفق وصبر و مدارا کند
سرانجام پیداکند کاستی
ازو سور بدخواه ماتم شود
۳۵
۳۵
۳۶۶
برهمن چنین داد پاسخ به رای
بداند بد و نيك کار جهان
ببد خواه ایمن نگردد ذبن
ا گر چند بدخواه باشد زبون
که آن روزی او رابلائی شود
چوبد خواه ایمن شد از کارتو
هران دشمنی کوشود با تورام
چوتو محرم راز او آمدی
چو آن خفته کارش نه نیکوبود
که غفلت نماید مراو را گزند
ز غفات بدادند خود را بباد
اگر باتو دشمن شود تازه رو
که گر غفلت اندرمیان آوری
کمین قضا چون گشاده شود
شود نیره پرچشم تو مرزو بوم
چوبشنید با برممن گفت رای
کهآن حالچونبودبامنبگوی
برهمن چنین گفت کای هوشمند
درختی کشن بود بسیارشاخ
بسی شاخ تازه بر آورده بود
برو خانهةٌ زاغ بد بیشمار
"اس مود |
داستان دوستان...
که آنرا که باشدخردارهنمای
شمارند او را ز کار[ گهان
بیاد آورد روز کار کهنب» ۱۲
بکوشد که ریزدزویجویخون
بایام مار اژدهائی شود
زمین وزمان شد بدان بار تسو
چو صیدی فتاده بودوی بدام
زماند مصون کار او از بدی
که بیداری اندر پی او بسود
جوبومان که برزاعغ دمن شد ند
زدشمن بکیتی کس ایمن مباد
تودامن بداد چیدهتر دار ازو
ز ادانی خویش کیفر بری
بدانی که مغزت ندارد خرد
بدانسان که اززا غ در غاربوم
که در گفتن آن زبان برگشای
بدان جوی نزديك من آبروی
شنیدم که بالای کوهی بلند
ورا بود در سایه دشتی فراخ
بروی زمین سایهگسترده بود
بهرشاخ بودی فزون از هزار
سس سا سس ات یواست متس سس طا یراتس ترس سس تس تست رس سس سس
۳۵
۵۵
| گرشام بودی و گر صبحگاه
ملك بود بر جمع زاغان یکی
دل روشن و بخت بیدار داشت
بفرمان او جمع زاغان همه
بنزدیکشان بود بومی مزار
هر اسنده از هم دل بوم و زاغ
دل ازهردوجانب پرامید و بیم
یفام نان فییخوت ره
بپیروزی و رزم کمی براند
بران جمع زاغان کمینبر گشاد
ازیشان دوبهره بخست وبکشت
نبدشان دران جنک بابوم پای
دراد چیر گی بوم بر گشت شاد
چو زاغان زبر گشتن ۲ که شدند
ملكك پیش ایشان زبان بر کشاد
برین داستان زد یکی هوشیار
زمانی کزان کشته افکنده انسد
بسی گشته از کوشش بوم گم
وزین بدترست انك کشتند چیر
همه آشیانها بهم برزنند
چو گشتند باری چنین کاءکار
۳۹۹ : بر ار ند
سرشاخ بودی ز زاغان سیاه
تواناتری پردلی زیر کی
متاع خرد نيك برکار داشت
بد آن زاغشان پیشوای رمه
ملکشان یکی بوم بدکامگار
دران غم ندیدند روی فراع
کشان درمیان بودکین قدیم
يكايك ز زاغان برآورد گرد
بدان جای ناخسته گامی براند
سرمخلب و پنجه در حون نهاد
بس از خحستگی زاغ بنمودپشت
گریزش بهنگام کردند رای
دلی پر ز کینه سری پر زباد
يکايك بنزديك شاه آمدند
که هر کٌّز کس از کار غافلمباد
که تو غافلانر ا بمردم مدار
بسی خسته و بال و پر کندهاند
کشت بمنقارها یبال و دم
بيایند بکبار دیگر نه دیسر
بکوشند و از بیخمان بر کنند
دوم نوبت از ما بر آید۱ دمار
۶۵
۷۵
۲۶۸
نماند برین شاخهانفهش زاغ
شما بیج غفلت زین بر کنید
ببینید تا جارهً کار جیست
ززاغان ورا پنج دستور بود
همه هوشیاران و دانا بدند
بدیدندی از رای کیتی فروز
بدی غیب درنزدشان آشکار
بدانائی ورای وتدبیر راست
برشاه بودند هرپنج زاغ
ملك رای ایشان گرفتی بفال
گرش درسر آن شدیجان وسر
ازیشان یکی را بیرسید شاه
شبیخون دشمن دلم کرد دش
چه بینی درین کار با من بکّو
بپاسخبدو گفت کای شهریار
بزر گان بیدار دل گفته اند
کهبرهر که دشمنشودچیردست
چو پای ورا برده باشد زجای
چوشد خستهبر گشته ازروز گار
کزان پس وراجنگ باشد خحطر
چو ازدشمن او را هزیمت فتاد
دلمرد را سوی مر گست میل
داستان دوستان ..
همی گفتازین دردلی پرزداغ
درین کار باری تأمل کنید
که برمرد غافل بباند گریستب۱۲۱
که ازتیر گی رایشان دور بود
بفرهنکك و دانش توانا بدند
شبتیرهراز جهانرا چو روز
جهاندیده و پختةٌ روز کار
چو ایشانززاغاند کر کسنخاست
دل از کار بومان پراز درد ودا غ
ازیشان بهر کار کردی سوال
نکردی ز گفتار ایشان گذر
که در دفع دشمنچهبینیتوراه
بکوشش چگ نه کنمدست پیش
بگنتار بامن بهانه مجوی
مبادت بجز شادی از روز گار
درین چارة کار ننهفته اند
بکوششچو آورد درویشکست
ورا کوشش وپردلینیست رای
پباید بهبدخواه ماندن دیار
چوافتد نروید دوم باره سر
اگر جنگث جوید دهد سریباد
جوخواب آبدش بر گذر گاهسبل
کلبله دمنة منظوم
۰ کسی کو طریق خرد را بهشت
دلیران کسی را ندانند مرد
چو برمردی خویشتن غره شد
کسی کو بود مردو پرحاشجوی
فلك روز کور آمد و یافه گرد
۵ نبینی که هر گاه روئین تنی
که ازتاج وتختش نباشد گزیر
شکوه بر! هیچ دارد اساس
نداند جهان قدر اهل هنر
کسیرا کهباشد خسرد رهنمون
۰ مك چون شنید این ازو سر بسر
که در کاردشمن ترا چیست رای
وزیر دوم گفت کای تاجزر
من آنرا که می گوید او منکرم
گریز از مخالفندیدم* صواب
۵ بيك حمله بد دل گریزد ز جنگث
دلیری که او بود والا نژاد
که از خصمباشی* هزیمت پذیر
بنيك و ببد روز هم بگذرد
اگر نوبتی پای ما شد زجای
۳۶۹
چنانندان کهزدپیشتیز ابخشت
که بربازوی خویشتن تکیه کرد
گرش کوه دیدند که پره شد
بداند که شمشیر دارد دو دوی
نداند همی قدر مرداد مرد
شود گشنةً حرص اهریمنی
پسر را بکشتن دهد خیر خیر ۱۵۱
که چر خفكنیست"مردمشناس
گهی زیر دارد گهی برزبر۳
برو اعتمادی ندارد فزون
بپرسش گرفت ازوزیری د گر
براندیش و آنگه سخن بر گشای
مبیناد بی تو کسی* بسوم بر
پریشان شد از گفت او خاطرم
اگر ذره باشم من او آفتاب
کسی کو بودفار غ#از ناموننگگ
بيك۲ جنک پشت. از مخالف نداد
گهش پست گردانی"از تیغو تیر
حردمند در کار ها بنگرد
بیدخواه ماندن وطننیسترای
۱ _ظ:شکوهش| برهیچ . ۲سهست.۳-ا ین بتو ببت آتی حذفشده است. ۷ -
کس این . ۵- نه بینم. ۶ ینديشد. ۷- بده. ۸- باشد. 4- چیره گرداند.
۳۷۰
۰ هنرداری و زور ومردان! مرد
طلایه فرست و سپه جمع دار
چو اطراف خود را فراهم کنی
ار دشمنان را؟ پذیره شوی
که آن باشد از خسروان کامکار
۵ چو از مرد غفلت شود بر کران
سوار سعادت بدان سان بسود
شهابی بسود شهیر او عظیم
بدان سان فروزنده درکار زار
بکوشیم وخود را بداریم پاس
۰ اگر دشمن آید پذیره شویم
ببخت ملك کارزاری کنیم
گذاریم در جنک يك روز کار
ار اختر نيك یاری دهد
همه کینة رفته باز آودیم
۵ و گر چیر گردد بما بوم شوم
چو کوشیمو گردیم ازیشان ستوه
چه حوش گفتدانای گردنفر از
کسی باشد از تحسرواد نامور
داستان دوستان ...
وطن را نبایدت؟ بدرود کرد
که کام دلت بر دهد روز گار
سپه را بدان بست محکم کنی
برائم که در رزم چیره شوی ۱۵۲8۶
که براسب غفلت نباشد سوارب۱۲۲
براق مرادش بود زیر ران
که جولانگه ش؟او ج کیو ان بود
که گردد بدانعسته دیورجیم*
که از آب دریا بر آرد شرار
زدل دور داریم بیم و ؟ هراس
بیکبار در۲ گرد یره شویم
که اندر جهان یاد گاری کنیم
بامید پیروزی از کرد گار
برایشان ترا کامکاری دهد
سر بدسگالان بگاز آوریم
ازان بس بدیشان گذاریم*بوم
تو معذور باشی بنزد گروه
که با بدسگالان بشمشیر تاز
که کی بر او ندارد خطر
دل او نبیچد ربیم گزند٩
۱ زود مردان. ۲- چه بایدت: ۳- چو بدخواه خود را. ۴- یاد گاد
۴- کهش. ن- این ببتو بیت آتی حذف شده است. عب یکسر. ۷- به ببکاد گی.
۸- بریشان بمانيم. -٩ بیم و گز ند.
کلیله و دمنه منظوم
۱۳۰
۱۳۵
۱۳۵
وزیر سوم را بپرسید شاه
بپاسخ بدو گفت زاغ کهن
بهر گوشهایمنهیبی؟ بر گمار
باندیشة ژرف و رای درست
که گر صلح جویی در آرند سر
پدیریم ازیشان همه ساله باج؟
حراجی که ممکن بود در پذیر
بکن ترك هستی وایمن بمان
جو در صلح ازینسان؟ قرادی دهیم
بخواهیم عمر تو از کرد گار
چهحوش گُفت دانایرو شنروان
کچون آتش خشم بالا گرفت
نباید در آن کار کوشید؟ بالة
نگرتاچه خوش گفت زال دلیر
کهبدخواه را!!رام کردن بهمال
ندانم جز این خیر درسیم وزر
چ و آشوب بدخواه سا کن شود
توبا بد سگالان ز سر گیر کار
۳۷۱
که دردفع آدشمن چهبینی توراه ۱۵۳۶
که درجنکت جستن دلیریمکن
درنگی مباش و مبر روز گار
تفحص کن از حالبو مان نخست
بود میل ایشان بسیم و بزد
ازین پسنباشد سریبیخراج
که از دادن آن؟ بود نا گزیر
چو جانهستسهلست کارزیانه
همه رخ بخاك سیه برنهیم
که گیتی نیارد چو توشهریار
که بیداردل بود و هم کاردان۲
زشامان زبونینباشد شگفت*
که کلی رعیت بکردد لاله
که بودی همیشه هماورد شیر "۲
و کگر؟" دست یابی مرورا بمال
که کردد برنفس؟!شاهان سپر
رعیت نکوحال و ایمن شود
دمار ازتن بد سگالان بر آر؟!
۹ جنگ . ۷۲ منهمی . ۴- ساج و باج. ۴ او. ۵- دبان. عب ازیشان.
۷- بسیاردان. ۸- اضافه دارد: مرا مخالف ببایدت جست *# اگرهوش داری ورای
درست. 4- کوشید. دید نت لاک فده اسنت.. ۲ات بدا ندیشن را .۷ ادا کسر
۳ ملث. ۴ ۱ بیت حذف شده است.
۱۳۰
۱۳۵
۱۵۵
۳۷۲
بداندهر آنکس! که او بخردست
هر آنکس کهاین نقشدا بر نخواند
ملك دید سوی چهارم وزیر
تومشهوری ازدانشودهوش۲ ودای
خردمندی وراد و روشن دواد
بتدبیر خود؟ چارهای باز جوی
بپاسخ بدو گفت مرد خرد
که با آن نگردد بکی رای من
که ازدشمنایدر؟ پذیری خراج
وداع وطن کردنت زین بهست
که بیخ زد کن زاین بر کبین
شوی زینهاری بنزديك بسوم
کسی را کهباشد کم" ازتو گهر
تواین را که من یاد کردم بمان
جزاز کین نیابی ورا مغزوپوست
نکاهد دمی هر گز از دشمنی
اگر یار باشند ما را جهان
چه خوش گُفت دانای شیرین سخن
داستان دوستان ...
که درشش درهداودادن بدست
ورا نام بد باز گشت و بماند
که رای بزر گان بود دستکیر
نباشدچوتو رای "مشکل گشای
باندیشه پیر و بدولت جوان
کزین پسنژندی نیاید بروی
که دانستی اندازةٌ نيك و بسد
که گردد بدین ننگت آلوده تن
ازین ؟پس بیوماندهیساواوباج
دل من بامثال این کارهست
نژاد و گهر *را بخاك افکن
ی
مبیناد چشم من آن روز شومب۱۲۳
نباید!۱ که خوانی ورا نامور
که گر ۴ بوم رامالبخشیوجان
نکردد دلاودمی۴اباتو دوست
نکردد
ز آيین اهریمنی
بکوشند در قلع ما نا گهان ۱۵۵۶
کهبا دشمنان آشنائی مکن
۱ که هر کس. ۲- فضل. ۳- رای تو. ۴- به اندیشها, ۵- اندد. عوز
۷- ساج. ۸ تخرد را. 4 خرد. ۰ اب کم باشد. ۱۱ تخواهم. ۱۲ اگر.۱۳-
: ر گشجاردان. ۴- باما . ن ۱- وراز آشنایی. ۱۶- نقش.
۱۶۵
۱۷
۱۷۵
کلیلهودمنه منظوم
چو حاجت بیابی ابا او! مگرد
چو گستاخ گردد داش پیش تو
چو چوبی که از باد گیرد شتاب
چو کژ* سرش اندکی از فراز
اک ر بیش گردد شود سایه کم
اگر بوم رادر پذيریم باج
درین کارمانچارهصبر ستو جنگ
ملك کرد اشارت بپنجم وزیر
بفرهنگ و رای ازجهان اختبار
درین کار بنگر که تدبیر چیست
یکیرا گزین کن*ز صلحوز جنگ
اگر جنک باید من آمادهام
بدو گفت دستور کای شهربار
کهجز جنگ جستن د گرچاره هست
بدو گفت چاره چه داری بیار
بدو کفت دستور دانا که شاه
ورابی نیازیست در!اجنگبوم
دوم آنك بومان بدل تیرهاند
زماشان؟"بودزوروشو کتفزون
۷۳
و گرنه؟ ز جانت برآرند گرد
دلیری پذیرد بداندیش تسو
بتابد برو پرتو آفتاب؟
شود برزمین سايةٌ او درازه
نگردد د گر سایه افزون زحم
نگردند راضی باندك حراج
زمانی شتاب و زمانی درنگك
که ای مرد دانایروشنضمیر
ندیده چوتو دیدة" روز گار ۱۵۶6
که تدبیر پيرایةً آدمیست
تباید درین چاره جستندرنگك
زمادر همی* جنگث را زادهام
بخیره مکن جنگ بوم اختیار
ندارم من ازچاره کوتاه دست
درین چارهجستنمبر "۱ روز کار
بماناد پرشادی"۱ و نیکخواه
کجا خود بود دیدن بوم شوم
برامثال ما روز کین چیره اند
يك ایشان بذارد زماده زیون۱۳
ات پر او. ۲ که نا که. تثٌ- بیت حذف شده است. ۳- کج. سم فراز.
عب و گر. ۷سم: زندة. ۸ گزین کن یکی ده. ٩ همان. ۱۰- بهرم: بما بادبرشادی
۰ - بما نادیرشادی. ۱۱ اذ. ۱۲- م: زشاهان,۱۳- یکیشان بدارد دهازمافزون.
سس سین سس سس بت دس سس لاوس تست وی سوت وا سس وم مه سس
۱۸۵
۱۹۰
۳۷۴
تونشنیدی آنرا که شاهان گرد
که گیرند ازیشان بزر گان غرود
چهحوش گفت داننده۲ نفس پاله
مناندردل این را که شد دیدمی
بدیده کنون دیدم آن آشکار
جهاندار اگر کوه آهن بود
که دورافتد ازحزم "و فرزانگی
و گر دور باشد سکالد* نهان
ا کر* درهزیمت بود روزجنگت
اکر؟ باز گردد بود با امید
کسی کو بودمردفررهنگو سنکث*
چو جز جنگ باشد ترا چارهای
بهرحال پرهیز بهتر ازآن؟
چو صعبست دردادن مال کار
اگر رای!۱داری سوی روشنی
که هر کز نکردست آن اختیار
هر آنکس که باپیلشد کینه کش
که گرپایه براو ج کیوان۴" برد
داستانشیر دوستان
نشاید که دارند بدخواه خرد!
غرور ازخرد جاودادهستدور
که باشد غرورت نشان هلال
ز بومان شب و روز ترسیدمی
که بودی پس پردة روز گار
چگونه زبد خواه ايمن بود
نشانی بود آن ز دیوانگی
نباشد که باشد ترا در کمین
که برتو کند تأختن ناگهان
ترا آن به آبد که جوییدرنکت
به چشمت۲ کند تیره روزسپید
همیشه بیر هیزد از کار جنک
چه باید بدان گونه پتبارهای ۱۵۷۶
که در کردن آن بود بیم جان
جکُونه بودجانبنزد"" توحوار
نشاید که تو جنک بومان کنی
خردمند کش بردهد کارزار"آب۱۲۴
نبیندد گر درجهان۱۳ روزخحوش
ورا پیل جنگی بزبر آورد
اب خورد. ۲- دارنده. ۳- حر. *- مخالف. ۵ و گر. ع که گر
۷ م: بح ۳ مت م: شیکت. -٩ درآن, ۲ ۹ بچشم. ۳۳۹ راه. ۲ روز گاد.
۳ جاودان. ۱۴- گرددن.
۳۹۰
۳۹۵
کلیله ودمنهةً منظوم
ملكگچوندران گفتاوبنگریست
دل وجان منتیره کشت ازنهیب
بپاسخ بدو گفت کای پادشاه
بسا کار کز حیله آسان شود
ملك را زشمشیر باشد؟ گزیر
چو جایی ترا کرد رایی* مدد
خحدیو خردمند" در کار زار
کسی را که رایی نباشد درست
کسی کوشد از رای گردن فراز
وزیران بدانند بیگاه و گاه
که چون شاه کاری کند نا گزیر
کهنبود درین شبهتد گفتو گوی٩
کسی را توان گفت مرد خرد
شناسد که تفدیم وتاخیر ۱ آن
بچیزی کهخو اهدش برسر گذشت
بهرنقش کان بیندش۲"پیشوپس
بود رای ایشان ورا رهنمون
کسیبر بداندیشخود قادرست
چو بخت مساعد بود رهنمای
بدو گفتجزجنگمان چارهنیست!
درین کار بنگر فراز و نشیب
نباشد جز از شادی؟ نیکخواه
چو کوشش کنیدلهر اسانشود
چو؟ کارش بر آید ز رای وزیر
نباید دران؟ لشکری بیعدد
بسرای بسزر گان شود کامکار
بهر کار دارد کمر گاه سست
ببانبوه لشکر ندارد نیاز
مقیم در حضرت پادشاه
مدد باشد او را ز رای وزیر ۱۵۸۶
که دریا مدد یابد از آب جوی
که اندازهٌ کارها بنگرد
مرو را چهآرو!۱ ز سود وزیان
باهل خرد باشدش باز گشت
برای بزر گان کند کار وبس ۱۳
کهخودرایهمو ارهباشد۴ازبون
کهازرای اصحاب مستظهرست
بگیتی ننازد کسی جز بهرای
۱ چیست. ۲- نباشدت بجزشادی از. ۲- باید. ۴- که. 4- گردر آیی.
۶ برآن. ۷- خدیوو خردمند. ۸ م : جای باشد. 4 در آن شبهت گفت و گو.
۰ زنقدیر تاخیر. ۱۱- کسه وزرا جسهآید. ۲ بینداز. ۱۳-م : کار بس.
۴ - هموازه باشد خرد را.
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۷۶
چو پیش تو از رای باشد سپر
نیندیشی ازمکر بد گوهران
چوداری زعقل عزیزی شعار
ببندی که از ناصحان بشنوی
بمانی ز اقبال خود شاد کام
تو اقبال آن شاه را بسادگیر ۲
نیرزد غم آن منصب وجاه و مال
گر از رای ازد دل شهرپار
ز شاهان عالم نیابد نظیر
بود مشتری صیفل" تیغ اوی
عطارد نویسد زمان تا زمان
زشامان عالم چنین کس تویی
چو محرم شمردی مرا آندرین
بکوشم که دانش بجای آورم
کسی رسته۲ گردد ز دام بلا
نههرجای باشد سخن گفتنی
سخن گرچه بگشاید از دك گره
بدانسان که من جنک رامنکرم
کهکاری که* باید بر آرم بهرای
خراج ار پذيريم عاری بود
داستان دوستان...
مسلم بمانی ز خحوف و خطر
بنازند بر رای تو _ دیگران
ندارد چو تو سروری روز گار
شوی شادمان و بدان بکُروی
که جون سابهً جاه" دارد دوام
کهچوننورماهست نقصان پذیر
که ناگاه روزی پذیرد زوال
همیشه بود خسرم از روز کار
ببایست او گردد این چرخ پیر ۱۵۹۶
چو آردسوی" جنگك بدخوامروی
ورا حاکم* دولت جاودان
بتوختم شد دانش ونیکویی
بهرای رزین؟ و دل پیش بین
درین کسوششت رهنمای آورم
که یکسان نگردد خلا وملا
ً هر در که بینی بود سفتنی
بسی گفته گردد ز نا گفته به
بنا کردن جنکك مستظهرم
چو اقبال شاهم بود رهنمای
بر بخردان سخت؟ کاری بود
4 برآئی و تمیز . ۷- بسته. مب جو. ٩ب صعب.
کلیله ودمنة منظوم ۳۷۷
ست سیسات یواست سس سید
ندارد دل مرد سودای آن که ماند بتاربخها در" جهانابه ۱۲
۰ بگویند تا بردمد سرو وکاج که دادند زاغان ببومان حراج
نگوید کس اندر حجاز وعجم که بازان ز گنجشك باشند کم
بدان بایده" زند گانی دراز که بینم ز گیتی نشیب و فراز
گهی بینوایی گهی خر می زشادی و غم نگذرد آدمی
بناکامی یی دل ندارم دژم که من بهره دارم زشادی وغم ۱۶۰۴
۵ ا گر تو ببومان گزاری حراج چهباید "ترا شاهی و تخت وتاج
ازین پس مرا عمر کوتاه به کجا مردن از کام بدخواه به
مرا هست روشنتر از آفتاب که درصلح بومان نباشدصو اب
کزان ننگك برپادشاهی بود همه حاصل ما تباهی بود
ملال عزیزان و خحویش و تبار کجا دارد آسان دل هوشیار
۰ م رآنکس که تن درزبونی دهد سپهرش بدان سرنگونی دهد
برویش درخیر بسته شود ازو فیض نیکی گسسته شود
چه حوش گفت گویندةٌ موشیار که دانش بر آرد زسوراخ مار
سخنهای* بسیارازین رسم وراه بگویم چوخالی بود جایگاه
چهحوش گفت دارندةناموننگ که حزمست پیرابهةً مرد سنگث*
۲۵۵ ملك حزم دارد زشاهان فزون بود ملك را حزم شاهان ستون
ثباتیست او را میان گروه
بنزديك آن کس کهزیرل سرست
بدین۲ گفتهةٌ من دل او گواست
چهخوشداستان زد جها ندارجم
که ممکن نباشد زالبرز کوه
بزر گی او هرچه ظاهرترست
کهچیزی نباشد بهازراه راست
کهدرراستی کس ندیدستخحم
ند بتار یخکار. 6-۲ : نهآن ماندم. ۳- بیت حذف شده است. ۴- نشاید
۵ سخنهاست. و م : شنگگ. ۷- بر ین.
۳۶۰
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
برخسروان هست بسیار کار
جز اين کار بر" شهریار جهان
که آنرا نشاید که گوید بکس
زناگه شود کار ملكي تباه
بجایی که راز آشکارا شود
زبانت چورازی سراید بکوش
که رازت در افواه زود افکند
چوتیر سخن برپرید از کمان
بدانگه که نا کردنی کرده گشت
کچون کفته شد آن شود آشکار ۴
خرد دایم او را بود رهتمون
بدان گونه دارد ورا استوار
بران۲ آدمی رشك دارد ملك
بنزديك شاهان کردن فراز
که از گنجها کنج اسراربه
کسیرا که نبودبس ر*هوشورای
اکر شاه را هست رای منیر
که نزد بزر گان و کار آگهان
چو نازد بدستور مشکل گشای
که نورچراغ ارچه روشن بود
داستان دوستان...
که نازك بود جون شود آشکار
همیشه بود رازهای نهان ۱۶۱۶
دلی را یکی محرم راز بس
چوواقف شود غیر" بر سترشاه
ترا موم چون سنگث خارا شود
که و اقفنگردند؟ دزدان گوش
وزان در دما غ تو دود افکند
ببر گشتن آن چه داری کمان
سخنها همه باد باشد بدشت
نماند پس پبردهٌ روز گاره
کهرازویاز گوش باشدمصون؟
که واقف نگردد بدان روز گار
که راز دل او نداند فلك
رومیت کسوواز
سخنهای* شاهان ز دینار به
برو گنج اسرار کمتر گشای
نشاید که باشد درش بیوزیر
چورایشدو گرددبگیرد""جهان
ازو سود بیند. بتایید!۱ ورای ۱۶۲
مرو را مددها ز" روغن بود
۸-۱ : اینبر. ۲- خلق. ۳-ايمن بمانی ز.. ۴-. کشت آشکار و نهان.
#۵ پردة دودمان. ع۶- این ببت و یی ث آتی حذف شده است. ۷- بدان. ۸ بو دسر .
-٩ نبودش. ۱۰- نگیرد. ۱۱- بتابد. 6-۱۲ : مددهای.
کلیله ودمنة منظوم
۰ کسی تاب آتش بداند درو غ
چو دستورت وهستصاحب نظر
کسی بند نقد هنر را نبست
بدستور نازد دك شهریار
که الهام معجز بدش در ضمیر
۸۵ اگر چه بهالهام بد مقدرت
بهرکار اندر نشیب وفراز
درستست کزمومن وتیره* کیش
چو مخدوم کاری کند ناصو اب
عذاب تن ود نخواهد ی
۰ زکاری که باشد دل او نفور
چوانواع فکرت بجای آورند
جو گر دد بر ور ووایت
نگوید و گر خود بود آفتاب
چورای گرومی مخمر شود
۵ وزیری که غافل شد از کارشاه
گنهکار داند ورا جاودان
چونبود بدانش ورا دست برد
بود مشورت با چنان کس چنان
که افسون همیخو انداز بهردیو
۳۷۹
که هیزم نباشد بگیرد فرو غ!
بدست تو یابند پای ظفر
که يك روز پایخطررا نبست؟
بدان سان که پیغمبر ۴ از جاریار
وزان* مرچهارشنبودی گزیر؟
بکردی بیاران خود مشورت"
نبودی ز باران خود بینیاز
نخو اهد کسیر نج مخدوم خو یشب۶ ۱۲
تن زیردستان فتد در عذاب
وگر چند دانش ندارد بسی
بکوشد که باشد همه عمردود
بژرفی پس و پیش آن بنگرند
که گو بد که آنکار کاریعطاست
که رای گروهی بود نا صواب
سفال وحزف در*"و گوهرشود
ازو مرد داننده گیرد گناه ۱۶۳۸
نگوید که دارد دل موبدان!!
ورا دشمن خانه باید شمرد
که آن مرد مجهول ناکاردان
ندارد داش رای کیهان حدبو
۷- دستور را. ۲ بت حصذف شده است.
*- پیغامبر. ۵ب 8 : اذان. ع۶- بدی نا گزیر. ۷- بت حذف شده است. ۸ مومن
تبره. اب با نواع. ۰ زد. ۱- بت حذف شده است.
۰ بافسون نداند مرورا گرفت
۳۹۰
۳۱۵
بماند بدان انکهی دبو زد
ملك هست ازین پندها بینیاز
همشر ایحزمستوهم هوش وسنگك
ملوك جهان بندة رای او
خرد نيك داند که اندر جهان
چوباشد جهانسی ببادی" گرو
اگر چرخ گردان کند به گزین
بدینرای واين دانش واین بات
ازو فتنه در خواب ماند مدام
چوبیدار باشد دل پادشاه
کند شادمانه دل از کار خونش
اکر شاه دستور دانا گزید
بود هیبت اورابر"خاص وعام
بدان پیش تختش نیابند راه
تناسان بماند بدان؟ زیردست
مکافات نیکی نباشد بدی
نکو کار باشد گرامی رفن
تعدی نباشد میان گروه
چوشاهیبود راد وروشنضمیر
داستان دوستان ...
فتد دیو ناگه درو ای شگفت
ننازم بدان کوندارد خرد
شناسد بدانش نشیب و فراز
بعکمش شتاب و بحلمش در نگ
ندارد کس اندر هنر پایاوا!
نباشد به از حسزم او پاسبان
نباشد به از عزم او پیش رو
نیابد به از رای او دودبین
تواند که بندد در حادثات
بداندیش دولت بود تلخ کام
حوادث نیابد سوی ملك راه
چوز ینساننگهدارداسر ار عویش
نیارد بد اندیش او آرمید م۱۶۴
سپهرش سرنر و ستاره لام
بزر گان نگردند کرد گناه
سربدسگالان شود پا پست
نگردد کسی گرد نابخردی
چو نیکو سرشتیست در گوهرش
نگردد ازو زير دستان ستوهه
زعدل وسیاست ندارد گسزیر
۱- اين بیت وپنج بت آتی حذف شده است. ۲- ظ: عزمی. ۳ م:اوبر
۴-م: بران. ۵ بیت حذف شده است.
۳۳۰
۳۳۵
۳۳.
۳۳۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
چواین هردومعنی بجای آورد
بود دولت و ملك او پایدار
همهساله کشت! سپهرش به کام
ورا دهرخاین بود راست کار
جهانی درپی کسب دولت بود
سعادت بود پیرو بخت اوی
چو عالی بود همت پادشاه
کهاسر ارشاهان فزون زان؟ بود
بدان سان سزد راز شاه شهان
جورازدل خویش گوبیبکوش
که آن باشد اندر مان دوتن
چوشش گوش رازدلتراشنود
بدان گونه ظاهر شد اسرار تو
مك جو نشنید این از ان نيكمرد
بگفتاینبدستور دانا نخست
کهبومان باول چه بسد دیدهاند
بدین کینسبب درمیانه چه بسود
زهر جنس مرغان خدا آفرید
مکّر آ نك این طعمةٌ آن بسود
چون ما طعمة یکدیگر نیستیم
۱۲۸۱
سر دشمنان زیر پای آورد
هميشه پراسب سعادت سوار
ستاره غلامان او را غلام
همان چر خظالمنکو خواهویار
ورا دولت از یمن همت بسود
نظر گاه دولت سر تخت اوی
بگردون گردان بر آرد کلاه ۳
که باید کهاز خلق پنهان بسود
کهشر کت ندارد کسی اندران
که و اقف نکر دندجزچار* کوش ۱۶۵۲
نکردند واقف بران انجمن
ورا دور در گوش گیتی سرود
که گردد پریشان همه؟ کار تو
هماندر زمان جای خالی بکرد
کهباید۲ کهبامن یگوبی۸درست
که بازاغ در کینه کوشیدهاندب۱۲۷
مرا راست آن باز باید نمود
کسیدشمنی در میانشان ندید
که کوشند درقصد تاجان بود
چه باید که اندر کمین ایستیم
اس 20 گشته. ۲- کسب ودولت. ۳- اضافه دارد: بشادی بر آرد سراز
کاینات « بود دو لت وملك اورا ثبات * ا گر بندهباشد و کر نیکخواه 4 نباید کهداند
کسی سرشاه. ۴- آن. ۵- نگردد جز ازچار.۶- ازآن. ۷- م: گوید؛ ۸-):نگویی
۳۸۲
۰ بدانسان کهاز تن بر آریم هوش
جو بشنید دستور روشن روان
که آنان کهتفتیش! این کردهاند
کزین پیشدر گردش روز کار
بر آن آمدند آن هم هحیر "خیر
۵ برین؟ کرده بودندجمع اتفاق
پفرمان دادار فرمان روا
بکردند* مرغانبهم گفتو گوی
چوزا غازهوا نزد؟ ایشان رسید
فرود آمد وپیش ایشان نشست
۰ مراورا ۸ بگفتند بر ناو پیر
چهبینیچهداری چه گویی درین
چوزاغ آنسخنهای ابشان شنید
که گر بازو شاهین شدندی هلاه
چوطاوس ودال وعقاب وهمای
۵ که" فرمانیمرغان دهدبوم شوم
ورا کس نخواندبجزروز کور
جهان برسرمو ج*اطوفان بود
داستاندوستان...
یکی بار در گفتن ایسنبکوش .
درین گفت بگشاد با او زبان
بدین گونه درنامه آوردهاند
بهم جمع گشتند مرغی هزار
کهبومیبود ۳ در میانشان امیر
نبودآن زمان سر کشی ونفاق
بکی زاغ پیدا شد اندر هوا ۱۶۶
کزین کارباری بپرسیم ازوی
بر آندشت انیوه مرغان بدیسد
کون هد دنت هی !
که خواهیم کاینبوم گرددامیر؟
کهازداد گر برئو بساد آفرین*۱
شد از ننگکر نگث! ارخش ناپدید
نبودی د گر مر غ برفرش خالك
نشایست زدهمبدین "۲ گو نهرای
که هر گز نیاید باباد بوم .
بنیکی نتابد بر و۴" ماه وهور*
چوامثال او شاه مسرغان بسود
۱- نقسیر. ۲ 0: بر آمدآن جمله ز اخیر.۳سشود. ۳- م: بدین. ۵-بگفتند.
۶ب سوی. ۷ م: گشته| ند انجمنجیر. ۸ براو . -٩ اضافهدارد: برین کرده بودند
جمع اتفاق # نبود آن زمان سر کشی ونفاق ۰ ۱- بیت حذف شده است. ۱۱- فکر
رنگ, ۲ برین.۱۳- م:چو. ۴۳ -نشاید که تا بد بدو.۵ ام م:جور. ۱۶- م: توح
۳۶۰
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
کلیله ودمنةً منظوم
زمانه مرورا شناسد بداد
زمرغان نباشد چواوتنگك حوی
ورا دونی وطبع ناساز کار
چو خواهید کزعقل رامشبرید
که دانند مردان هر مرز وبوم
ار شاهتان باید و پیشوا
کسی را بجویید بیدار سر
بود در مهمات قادر بهرای
چوخر گوش کز خویشتن شد رسول
جنان راند پیغامهای*؟ درشت
بگفتند مسرغان که آنرا بگوی
بدان زا غدرفضل ودانشسوار
که"نا گاهشد حعشك سالی پدید
ز ابر دمنده نیالود آب
بهر چشمه نقصانی آمد پدید
بهر جای کانرا کسیچشمهخو اند
دران مرز گشتند پیلان دژم
زبانها شد از تشنگی چالچاله
از آنزه تشنجی چون۱۱ ستوه آمد ند
۳۸۳۳
کش ازنورخورشيد بهره ندادا
ندارد زنیکیننش رنگگ وبوی
هميشه نشاندست در کنج غار
ز انديشة ناسزا بگذرید : .
که اورنگك شاهینزیبد ببوم؟
جزاین نیست درد شمارا دوا ۱۶۷۶
که برویبهدانش؟ نباشد گذر
دلش نازد ازرای مشکل کشای
نبد خالی او دا کلام از اصول؟۴
که پیلان جنگی نمودند پشت
بنا گفتن آن بهانه مجوی؟
بمرغان چنین گفتدر" هندبار
بدانسان که کسابرو بار انندید
جها نی شد از قحطو تنگی؟ خر اب
دگر آب درچشمهای کسندید
از آن آبروشن" گلتیره ماند
که درهیچ چشمه ندیدند نم
بدان سان که گشتند بیلان هلاه
شتابان بر شاه پبلان شدند
۱- بت حذف شده. ۲- ز بوم. ۳- م: بچیزی. ۷*- کلام اصول: ۵-
چنان پیغامهای. ۶-که نا گنتن آن ترانیست روی . ۷- گفت که در. ۸- ز. -٩ تتکث
وقحطی. ۰ جشمة. ۱۱- جوپیلان ازان سان
۳/۹۵
۳۹۰
۳۹۵
یگفتند با او که فریادرس
بهرمود: جالین: ملات: فان
فراوان بگشتند و کم" یافتند
بر یکی چشمه دیدند پاك
کجا نام آن چشمهةً ماه بود
ملك رفت بازنده پیلی هزار
بجائی که آن چشمةً نوش بود
فراوان شدند اندران فرش خاله
برفتند نزديك سالار خویش
بپیو ستهريكبدین گفتو گوی*
کز آسیب پیلان بجان آمدیم
اکسر چاره مانسازد بهرای
تن يك به يك زير پی بسپرند
ملك تن باندیشه درحوی نشاند
میانشان یکی بود دانا وچست
سرافراز را نام پیروز بود
مالك گفت با او که ای رهنمای
کز آسیب پیلان بمانیم فرد
چنین پاسخش داد پیروز باد
تنوجان من زیسر فرمان تست
داستان دوستان..
کهفریادرس جز توماننیست کس
که جوقیبکردند وجویند آبب۸ ۱۲
دل خویشتن زان دژم یافتند
چو خورشید رخشنده وتاینالام ۱۶۸
دران مرز نامش در افواه بود
همیشادمان بدازان"چشمه سار
زمینسر بهسرجای آخر گوشبود
زآسیب پیلان جنگی ملال
يکايك بر آشفته ازکار خویش
که تز چارهٌ کار ما را بجوی
برشاه روشن روان آمدیم
نماند یکی زنده ازما بجای
بخرطوم برما گز ند آورند
همه زیر دستان خود رایخو اند
دلی داشتبیدار ورائی درست
همان رای او عالم افروز بود
بدینمان* یکیچاره آور ؟بجای
نگر دد رخ از بیم د لاجورد
کهای شاهدانا۲ کردن فراز
همیشه روانم گرو گان تست
۱- ):یگشتند کم. ۲- بود شادان بدان. ۳- م:پربسیطی ز. ۷- برین گفت
و گوئی. ۵ب بدینسان. ۶ او. ۷ م: دانا و.
تس
کلیله ودمنهةٌ «نظلوم ۳۸۵
بجای آورم هرچه فرمان دهی! که فرمانت را باد گیتی رهی۴ع۱۶۹
۳۰۵
۳۱۰
۳۹۵
اکر شاه بیند درا درخورم
بجای آورم هرچه باید بهرای
بدانسان کهپیلی درین روز کار
ملك در زمان آفرین بر گرفت
برو هرچهدانی بکوبی وبکن
سخنهاهمه در خور وقت گوی
رسولی که دانا وفاضل بسود
بگفتنبدان گونه دارد نفس
گر آغاز گفتار دارد درشت
کچون اند کی نرمی آرد بکاد
و گردارد آغاز گفتار نرم
که آخر درشتی کند آشکار
برینعزموهوشآو خردیار کن
دریدن دران باید آموختن
کسیراتوان گفت دانای دهر
سخنهای اورابود روی وپشت
چوزینسان بود بندغ۲ نیکخواه
چو شاهابن چنینداستانی بخو اند
بد ان چشمه آمد بمهتاب شب
ازوپیش پیلان رسالت بر
که دارمدل ورای مشکل گشای
نگردد دکر گرد آن چشمه سار
که از رایتاین راندارمشگفت
که دردانش تو ندارم سخن
بدانجوی نزديك ما آب روی
همیشه نمودار مرسل بود
که عیبی؟ نگویدبدانهیچ کس
بفرجام آتش ببایدش کشت
دگرتاب آتش بر آرد* شرار
دل او گراید بآزرم وشرم
خردمند خسواندش آموز کار
باستگی دست درکار کن
بشرطی که دانی ودا دوختن
که او داند آمیزش لطف وقهر
گهینرم گوید سخن گه درشت
بنازد بآثار او ملك شاه م۱۷۰
خر دمند دانا درنگی تماند
سخن گفت با خویشتن زیر لب
۱- بایدبرائی. ۲- کهدارم دل ور ایمشکل کشای. ۳- اینبیت وییتآتی
حذف شده است. ۴ عیبش. ۵- بیارد. ۶-م: بدین عزم هوش. ۷- بند گان
۴۳۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۸۶
که باید که کوشش بجای آورم
مه چارده سربر آورده بود
برچشمه بسودند" پینی هزار
تلی بود نزديك؟ چشمه بلند
زآسیب پیلانش اندیشه بود
که گر جاهلی کو ندارد خرد
تواند بانسدك لعاب دهان
مزاجی"چنین دارد آسیب پیل
که دروی شناور نیارد* شدن
همین باید"" از در که پادشاه
پس ازفکر پیروز بسیار دان
دران روشنایی زبان بر شاد
کهنزديك شاه شما این زمان
ما کرد مها گروهی . گزین
که آنپیل بد عاقبت رابگوی
مکن آنك هر گزنکر دست کس
توبر قوت خویش غره شدی
چو مشهور نامش بنام منست
همانا که؟"خود کم شماری مرا
داستان دوستان...
درین بند گیپیشوپس بنگرم!
در آب روان نور گسترده؟ بود
ملك در مبان خرم و شادوار
دمان برسر تل شد آن هوشمند
زانديشة دل سرش بیشه بود
دم مار کرزه بٍی بسیرد" ب٩۱۲۹
رای وهای ۶ وعان
بسان نهنگك وبن *رود نیل
دران آب بی بیسم دل دم زدن
کهکارش به آخر نگرد تباه۱
بر آن تند بالا بر آمد دمان؟۱
ببیلان یکستاخحی آواز داد
فرستادة ماهسم از آسمان
سم
فرستادم از اسمان بر زمین
کهدل را زتاریو کژی؟" بشوی ۱۷۱۶
که نبود ترا۴" بارو فریاددس
شتابان بدین چشمه سار آمدی
چونورمن آباندروروشنست*۱
زغفلت بچیزی نداری مر |
۱- ننگرم. ۷ دران آب دورش بگسترده. ۳سم : بردند. ۴ب یکی تله
بد نزد. ۵- بدست آورد. ۶-م: کهحالی تنش دستشوید وجان. ۷- مراچه.۸- تن.
: )-۱۳ نباید. ۱۰-م : یابی. ۱۱- که کارش بهآخرنگردد تباه. ۱۲ دوان. -٩
کزی. ۱۴- نیایی بدان. ۵ ۱- بیت حذفشده است. ۱۶- ز.
کلیله ودمنةٌ منظوم
۳
۴۴۵
۴۵۰
تواندر غروری واز عقل دود
ترانیست آن قوت و زوروتاب!
نمانیز آسیب من درامان؟
ا گر قدر خودرا شناسی مپای*
و گرنه بیایم چو باد دسان۲
بزودیدو چشمت زسر بر کشم +
کنوندرین "چشمهاعدر ۱۱ زمين
چو بشنید پیل اینسخن۲۲ استو ار
دران آب چون نورسه را بدید
چو پیروز دیدش بنزديك آب
بدو گفتتر کن بدین آب روی
سوی آببازیدو آن؟۴!دیدهر ام۱۵
بترسید؟"پیلو بدو گفت زود
کزین گونه جنبید بر خویشتن
گریزان از آنجای پیلان*۱ ببرد
بدانباشما گفته شد این مثل
چو جوینده" آباشد کسیزینقبیل
سزد کر۲۴شود روز مرغان سیاه
۳۹۷
شکست آورد بر بزر گان غرود
که درچشمةً من کنی تیره آب"
چنین خویشتن را دلاور مدان
بر آور همین لحظپیلانزجای؟
کنم تیره برتو زمین وزمان
کهبرسردویدست ازین آتشم؟
اگر زهره داری بیا وببین
بزودی بیامد بر۲۴ چشمه سار
شد از بیم ر نک رخش ناپدید
زبالا بر پیل شد برشتاب
بایشر خوچشم خود را بشوی
همانگه بجنبید در آب ماه
که ازمن مگرماه رنجش نمود ۱۷۲2
سزد گر بخواهیاز و۱۲ عسذرمن
بهرجای داشندارند رو
که خالی بداریدرایاز"۲ خلل
کهباشدچوپیروز ۲۴ نزديك پیل
چوبومیبسود درمیان پسادشاه
۱- روز وتاب. 0-۲:تره آب. ۳- بمانی. *- زمان. ۵ب میاء عبت لشکر
ژجا. ۷- بایم چنان چون توان. ۸ بر کنم. 4- تن زورمندت بخالهافکنم. ۰ ۱سم:
اندرین. ۱۱- م: بر.۲ ۱اسم: ازو. ۱۳- سوی. ۱۲- بازید آن. ۵ ۱ کذا... ۱۶-م:
"پرسبد. ۱۷- توزو. ۱۸ آنجا دیلان. -۱٩ خورد. ۲۰- هر کازي بیدای باشد.
۱- بیدار. ۲۷۲- چوپیروز باشد به. ۷۳- شود گر .
۴۳۵۵
۴۳۶۰
۳۶۵
۳۷۰
۳۸۸
همه" کار بومان بود مکر وریو"
زانبوه مرغان که دارند پر
دل شاه باید بسوك وبسور
تن شاه باید کهچون جان بود
نزیبند در پادشاهمسی حخسان
بهغدار هر کس که ایمن شود
تقو آنوند کات واتتاه وسال
ازان گربه کشآزهد بود اختیار
شب و روز کار وی اوراد بود
یکیصید کردیمدامای؟شگفت
بگفتند کان را بباید نمود ۸
ازان جمعمرغانچوزا غاینشنود
کهنزديكمنتیهو یخانه داشت
چو اودورشدخانه خالی بماند
بیامد یکی کبك برجای اوی
چو باد بهاری وزیسدن گرفت
زمین کشت مانند دیبای چین
درخحشان*۱شداز ۱ دورلاله چنان
جو تیهو ز کرد ره اندر رسید
ز" کینش دلاو بر آمد زجای
۱- همان. ۲ م: مکرریو. ۳- این بیت وجپار بیت آتیحذفشده اسمت.
داستان دوستان...
درونخا لی از ترس کیهانعدیو
نباشد کس ازبوم غدار تسر
کههمو اره یابندش ازغدر دور"
که او سایهٌ باك یزدان بسود
که گردد هدرخون ومال کسان
سر و مال او درسر آن رود
بتیهو و کبك از بد ناهمال
همهوردو تسبیح؟ بودش شعار
بطاعت زمان تازمان برفزود
چو شدزهد کارشدو باهم گرفت
که باشددران گفتبسیار سود
یگفتن همانگه زبان بر گشود ع۱۷۳
دل خویشتن برسفز بر گماشت
زمستان کجا ابرو گوهر فشاند
زسرما بد آنمسکن آورد روی
گلاز خاك تیره دمیدن گرفت
زسوری؟ وازنر گس ویاسمین
که" اختر شب تیره بر آسمان
ورا ساکن خانةً خویش دید
بدو گفت کای کبدور ازخدای
۴ 6: وه ۵- روز تسبیح. تس بدام. ۷- ۵:چه. مب سرود. -٩ منلور. ۰ اس دزت
فشان. ۱۱- اد...ید. ۱۷۲- م: چو. ۱۳- به.
۳۷۵
۳۸۰
۴۳۸۵
۳۹۰
تو در مسکن من چرا آمدی
سفرکردم وتو گرفتی قرار
بدو گت کبك این مقام منست
سخن درمیانشان بجایی رسید
باغر من اندر میان آمدم
بگفتم که تیهو درین خانه بود
بگفتند کز کس سخن نشنویم
بگویم ودعوی؟ بآخر بریم
بنزدیکی ما یکی گربه بود
همه روز بر دامن جویبار
بگفتند هر دو بر او دویم
دلمابدین*جمله راضی بود
برفتند نزديك او" هردوان
چو گربه رخ کبك وتیهو بدید
بتسبیسح واوراد مشغول گشت
که ازجان هردو بر آرد دمار
بماندندازو کيك وتیهو شگفت
کسی صایم| لد هر گر به ندید
چوفار غ شداز طاعت کرد گار
کهاحو الجو نستودعوی بچیست
۳۸۹
مقامی که من داشتم بستدی
نترسی زباد آفره! کرد گار
برجمله همسایگان روشنست
کهاین خو استازتنسر آن"برید
زهر گونهای داستانها زدم
سخن گفتنمن نمیداشت سود
بدین هردو نزديك حا کمشویم
زحکمی که حاکم کند نگذریم
بچر خ از نفس باز پیوسته دود ۱۷۴۶
شده کار او طاعت کرد گار۴
یمرو شتا از شیم :
کهز اهد درین؟حکم قاضی بود
من ازپی بنظاره گشتم روان
همانگه سراندر سجود آورید
وراحاجت آن بود مقبول گشت
مبیناد گیتی چو او روزه دار
کزین برتراندازه نتوان گرفت
نهاز هوشمندان پیشین * شنید
ببرسش گرفت اندران روژهدار
بگوئید؟ چیزی که آنداوریست
۱- اود. ۲سمد او: ۳-ع:دعوت. ۴ اضافهدارد:دودستش به تسبیحها بیختهزه
دورشته ز گردن بر آويخته. هس بریسن . ۶- برین. ۷- نزدیکش هر دو ۸- بیشی
سم: مگوئد
۳۹۵
۱۰
۵۱۵
۳۹۰
چودعوی بکردند بر یکدیگر
بدینجمله نزدیکتر خواندشان
بيك حملهشانه ردو بگرفتخو ار
زهمشان بزاری بکند وبخورد
بود بوم غدار همآزین نشان
گراز عیب اوبر شمارم سخن
چوآلوده گردد بدو تاج و گاه
چوزا غاینچنینداستانی بخواند
ازان کار مرغان پشیمان شدند
بدان گونهآن بوم حیران بماند
دلی پرز کینه بدان زاغ گفت
کهبامن درین داستان کردهای
میانمان بدین۲ گفت کینی فناد
گواهست دادار حورشید وماه
برانم*کزین عالم* زود سیر
چو تخمی که کشتی بر آید ببار
درختی بزر گث ارببرد کسی
ازان بیخ شاخی بماند بجای
گر اورا زبیخ وزین بسر کند
جراحت کرافتد پشمشیر و تیر
داستان دوستان...
چنان کرد معلوم کو هست کر
ندانست کس سر" آن بدنشان
بر آورد از جان هر دو دمار
بدندان ازیشان؟ بر آورد گرد
تن شوم دارد دل بیهشان
همانا که هر گز؟ نیاید به بن م۱۷۵
دگرشاد نبود دل نیکخواهه
ازوهر که بشنید خیره بماند
که ازجان ودل تشن آن بدند
کهاز شرمتنرا بخوی؟ درنشاند
که این دشمنی رانشاید نهفت
دلم را بدین سان _ بیازردهای
که آنرا محالست بردن زیاد
که از جانب من نیامد گناه
مکافات"۱ ایسن را بیابی نهدیر
پشیمانیت بر دهد روز گار!!
که بهره ندارد زدانش بسی
کهروزیش بروی گمارد خدای
بخواریش در زیر پای افکند
درستی پدیرد گهی نا گسزیر
اسمنشر. ۲- تنشان. ۳- بیمعذاد هم. ۲- بهعمری. ۵ بیتحذف شده
است. ۶- بخون. ۷- برین. ۸- بدانم. ٩ گردش. ۱۰ توپاداش. ۱۱- این بیت
وشش بیت آتی حذف شده است.
۲۰
۵۲۵
۳۰
۵۳۵
کلیله و دمنة منظوم
اگر تیر بيلك رسد برکسی
بمردن یفتد بدان داوری
بجائی که افتاد زخم زبان
زشست زبان تير هر گز نجست
چو آتش در آید بنیروی وتاب؟
اگر هوشمندی دمی زهر حورد
از ینها گذشتست زخم سخن
سخن آتشی شد بلند و درشت
چنانم نهادی بدین* کت داغ
میانشان نگردد دگر کین نهان
درختیست این کین نادل" پذیسر
کهبیخ وسرش*هردو ازرویدید
نشاید بر آورد آن دا!۲ زین
بگفت اینچنین گفتهای درشت
پشیمان شد از کفتة عویش زاغ
بدل گفت کردم خطایی عظیم
بگفتار خود دشمن اندو ختم
مرا این نصیحت نه از عقل بود
بود کان درستی پدذیرد بسی
چو پیکان او را برون آوری
تن از وی رهایی نیابد بجانم۱۷۶
که برهر کهافتاد او را نخست!
بود چارة کشتن او بآ بآب ۱۳۱
بتریاك شاید ورا چاره کرد
که کس چارهٌ آن نداند؟ زین
که از آب دریا نشایدش کشت
که تاماند اندرجهان بوم وزاغ
بپند؟ بزر گان و کار آگهان
کزان گو نه شد برجهان؛جای گیر
کنون تا"اثری و ریا رسید
بدوران چنین کیننگردد"" کهن
وزانزا غ رنجید؟"وبنمود پشت
تو گفتیبرو "تیرهشدرویرا خ۱۳
بدان دشمتم گشت بوم لشیم
همان آتش کینه افروختم
دلم شد ز تیمار جان پر ز دود
۱- اضافه دارد: سخنهست دردیچنان بیشکر که دارو نباشد بدو کار گر
۲- نیروی تأب. ۳- بکشتن بأب پس از بیت آتی. ۴ 6 : بداند. ن- برین .
۶ب بهبیند. ۷- نازل. ۸ زمین. ٩ برش. ۱۰ بر. ۱۱ م:آن. ۱۲ م: بگردد.
۳ رنجیده. ۱۷- بدو. ۱۵ زاعغ.
۳۹۲
بدان سان تنم را شد اینپند بند
بدی ن آدشت جمهورمرغان بدند
بدین سان کسی داستانی نزد
۰ غم این بخوردند ایشان بهرای
پریشان نیوشیده بدعیب بوم
ولیکن کسی عیب ایشانانگفت
مرا بود از این گفتهةٌ حود گناه
همه باك در روی او گفته شد
۵ بود کینةٌ آن یکی بر هسزار
بدین؟ دشمنی خیره انگیختم
درین گفت کردن نبودم مصیب
چهعوش گفتدارندهراه راست
کههر کس کهتر باكداردبهوست
۰ هنر در تن مرد فعل نکوست
چو فعلنکو از تو شد آشکار
نگردد کسی گرد نا کردنی
چو آن کار دوراز سلامت؛ بود
نباشد مر | رای وتدبیر راست
داستان دوستان ...
که گویی بدان بستهام مستمند!
يکايك بدان کار راضی شدند ۱۷۷۶
چه بیهوده کارم چه اندله حرو؟
بگفتن مرا دیو شد رهنمای
که همواره دیداراوهست شوم
سر هریکی با خرد بود جفت
که فرجام آنرا نکردم نگاه
بدین گفتبخت من آشفته شده
نژندی مرا بر دهد روز گار
بتیغ زباه خون خود ریختم۲
ز گفتار خویشم غم آمد نصیب
کچوناو بزر گی بهدورانتخواست
نبایدش کردن سراز زهر پست
که آنراهمه خلق دارند دوست
دلت شاد دارد بهفرجام کار
که نزديك دانا نباشد دنی
ازان بهرةٌ او ملامت؟ بوو؟*!
بدین آنسخنها که گفتم گواست"۱
است. ل- اودا. ۵- این بت وبیت آتی حذف شده. ع- بران. ۷- این پیت وپنج
بیت آتی حذفی شده. ۸ ملامت. ٩-سلامعت» ۱ اضافه دار : من آن ازخرد دور
خیره سرم که در آخر کارها ننگرم. ۱ بیت حذف شده.
کلیله ودمنة منظوم ۳۱۹۳
۵ مرا زین سفاهت نبد هیچ سود بدینسان نبایست گفت و شنودم۱۷۸
نه بر آرزو کشت برسر سپهر خحرد دور شد رای ننمود جهر
سخنهای مرموز بایست گفت نبود اینسرم باعرد هیچجفت
چه حوش گفت دانندة رای زن که اندیشه باید ترا در سخن
چو اندیشهةً دل نداری بکار ترا بیعرد خواند آموز کار
۰ اگردیدمی درنشیب و فراز ز آزار بومان بدم بینیاز!
چه خوش گفتدانایبا آبوروی که بسیار رنجست بسیار گوی
بگفت این وز کردة؟ خود طبید پشیمان ازان کفتهةٌ خود پرید
سبب گفت آن زاغ بداستوار که ابن کینه" شد درمیان آشکار
ملك گفت کاینجملهمعلوم گشت گذشته همه باد باشد بهدشت
۵ همه سودبوداین که کردیتویاد درشاه بی مرد دانا مباد
کنون چارة اینچهخو اهیم کرد که ازجان بومان بر آربم گرد
دران؟ کوش ازینذرایمشکل گشای که ملك و رعیت بماندبجای
چنین داد پاسخ بدو مردسنگ؟ کزینبیش گفتم کهبابومجنگ
نه اندر ور داش ما بود بهین۲ کار رفق و مدارا بود
۰ اگررام گردد بدین؛ شهریار ازیشان بحیلت بر آرم دمار
مرا باشد آن؟ رای گیتی فروز کزانرایدشمن "۲شودتیرهروز
بکردار آن مردم هوشمند کهبردنداز انز اهدان گو سفند! ۱۷۶۶۱
ملك گفت کان را بباید نمود که ایشان چه کردندو زاهد کهبود
اس بیت حذف شدهاست. ۷- گفته. ۳- ماده. 0-۴: ددین ۵ م: اک
ث- م شنگت. ۷- بر یسن. ۸ برین. ٩سم:این ۰ اسر ی ۱س م: اضافه
دارد عنوان : تمثیل زاغ که با پادشاه زاغان میگفت جهت دفع بومان.
2۷۵
۵۸۵
۹۰
ور
چو بشنید دستورازان گشت شاد
کچون موسم عید قربان رسید
که از بهر عیدیش قربان کند
سه طرار ۲ دیدند او را براه
بگفتند باید بدین چاره کرد
ازیشان] یکی اندر آمدبه پیش
بدین بیتمیزی نه اندرحوری
بگفتاینو وزپیشاودر گذشت
چواو رفته بد دیگری در رسید
که این شیخ راهست عزم شکار
بگفتاین ووز شیخ شد ناپدید
بدانسان که بیند چیزی عجب
که ابنهست در کسوت زاهدان
درونش ندارد نشان برون
کزین گونه سک را بود دوستدار
چو دعوی بزهد ودبانت کند
بگئت اينو بگذشت برسان باد
که شاید بدن*کان کهاینرافرو حت
زدستش رها کردوبگذشت زود
بیردند قربان شیخ عز یز
داستان دوستان ...
یگفتار حالی زبان بر گشاد
یکی پارسا گوسفندی خرید
مریدانش را پالك مهمان" کند
کهمیرفتدر کو چهایچاشتگاه+-۱۳۲
که این راستانیم ازین سادهمرد
چنین گفت کایمردبا دین و کیش
چوتوزاهدیسکث کجا میبری
سرزاهد از گفت اوخیره گشت
چو بایست از اندرسخن کستر بد
و گر نه سک او را نیابد بکار
سوم یار ایشان براو؟ رسید
همی گفت آهسته در زیرلب
ولیکن تمیزی ندارد دران
رد نیست اورابدین*رهنمون
گرفتست او را بدست استوار م۱۸۰
ازو خرقها را صیانت کند
شك اندردل مرد زاهد فتاد
بمنجادویی کردو چشمم بدوخت
برفتند آن هرسه باران چو دود
ز حیلت نباشد فزون هیچ چیز
اس مد بالا مچان. ۲- 0: طو اف. ۳- ازین. ۴- یکی رید
۶ب ۵: برآن.
کلیله ور دمن منظوم
بدانت گواهیست! اندیشه ژذرف
2۹۵ بدان گفتم این گفتآنزديك شاه
دران بیم اکتون صلاحی فزون
میا همه برسر انسجمن
بمنقار زاغان برون آورند
ازان بس که پرهای من بر کنند
۰ تو باجمله زاغان۴ فلان جای رو
چو من کار بومان بسازم تمام
ملك هرچه دستور کفت وشنید
ازانجای باجمع زاغان براند
چو بومان شب تیزه باز آمدند
۵ ندیدند زاغی بران شاخسار
چپ و راست بالا و زیردرخت
نيامد برو؛ دیدة انجمن
جو بومان شنیدند آواز اوی
مرورا بدیدند خسته بزار
۹۰ و گرفتند از او استو ار
بپاسخ چنین گفت با بوم زاغ
که بااین که برجان من کردهاند
۳۹۵
که حبلتبوددستگیریشگرف
که داند که جرحیله ماننیستدا,
که برمن ملك خشم گیرد برون
بگوید که یکسر پروبال من
زاندام من جوی خون آورند
تنم را بخواری بخاك افکنند
که باشد بيك حیله دولت گرو
بيایم* برشاه فرخنده نام
بزودی هماندم بجای آورید
ورا خسته وبال کنده بماند
سنجیده؟ و کینه ساز آمدند
بجستن گرفتند بومی هزار ۱۸۱۶
نه زاغانبد ندو نهساز و نهرعت۷
بنالید ناگاه* بر خویشتن
گروهی بدو"! درنهادند روی
ببردند زودش بر شهریار
که زاغان کجااند و چوناست کار
کهاینهست رو شنبسان!چراغ
پروبالم از بن بسر آورده اند
۱- که در اهست. ۷- گفته. ۳- برونکن سراسر. ۳۴- زان. ۵- 6؛ بيايم
و سنجیده. ۷- م: ززاغان ندیدند سه ساز ورخت. ۸ بده. - ازان زاغ و
۰ برد. ۱۱ چوشمع:
ندارد! مرا محرم راز کس
ملك گفت کین هستدستوراوی
۵ بپرسید کین بد چرا؟ کرده اند
بپرسش گرفتند بومان همه
که اینخشم برتو برای چهبود
بپاسخ چنین گفت زاغ دلیر
کچون تاختنتان دل ما بخست
۰ همه دشت زاغان افتاده بود
ملكدو ستداران۲عو در ابخو اند
یکی گفثبومان کمین* ساختند
و گر نه ندیدندی آن دست برد
چو باشیم ما جنگ را ساخته
۵ یکی گفت لشکر بباید کشید
بدان۲"سان کزیشان بر آید دمار
یکی گفتامشب ۳" شبیخون کنیم
زبومان نمانیم يك تن بجای
بکی گفت پیروزی از غدر بود
۰ من او را نمودم بتایید و رای
که ایشان فزونند از ما بزور
داستان دوستان ...
گواه من اکنون تن خسته بس
دلیخستهداردبدین؟ گفتو گوی
که بال ودم او بر آوردهاند؟
بدان سان که فرمود شاه رمه
مرآنرا سیب باز باید نمود
که بر گفتناو راگز بان بودچیر
ملك ر اشد از جنگ کو تاهدستب۱۳۳
بسیتن که اززخم *جان دادهبود
دران بايکايك سخنها براند
زناگه براین انجمن تاختندم۱۸۲
چنین جنگ ر اجنگك؟ نتو انشمرد
جهان بوم یابند"" انداخته
نشاید بدین کینه بیش" آرمید
نباید گرفتن چنین کار خوار
زمینرازخون رودجیحون کنیم
ندارند بومان برزاعغ پای
بدین گو نه کردند گفتوشنود؟۱
که بالشکر بومتان نیست پای
کو اهستبر گفت منماه وهور
۱- ندادم. ۲- برین. ۳- کین دابچه. ۴ب پس از دویت . ۵- آن.
ع زییکار. ۷ جمله دستور. ۸- بکین. 4- خوار. ۱۰- جهلن بوم بنند. ۱۱-گاه.
۲۳ بران. ۱۳- که امشب. ۱۴- بت حذف شده است.
کلیله و دمن منظوم
2۳۵
«۰
۶۳۵
| گرصلحجویم از یشان رواست!
ملث زان برنجید وشدخشمگین
که زاغان مرا باك ودم بر کنند
بکردند ولشکر برآمد زجای
شما حزم در گوششافزون کنید
مگر دست يابند بروی بکین
چوزوشاهبو مانبدانسانشنووه
بپرسش گرفتازوزیر انعویش
بکی گفت کین نیست پر سیدنی
که مایه ندارد جزاز مکر وریو
دلی تيره دارد درونی سیاه
توشامی بزر کی و روشن روان
که ایمن نماند ز مکرش سپاه
چوخو نش بر انندجون" آبجوی
چونابوده کشت آن تن بیمحل
چه خوش گفت گوینده پرخرد
که در کشتن دشمن بیمناك
چو بدخواه بی آلتجنگك ماند
۳۹۷
نشد هیچ بر کار گفتار راست؟
بفرمود حالی دلی پرز کین
تنم خوارو خسته" بخالافکنند
همانا که دارد سوی رزم رای
طلایه زهر نیمه بیرون کنید؟
کزو سیر بادا زمان و زمين
که یکسرتن اوهمه ۶ حستهبود۷
که این حستهتن راچه آریمپیش ۱۸۳۶
نه رنگث رخ شوم او دیدنی
ندارد دلش راهه کیهان خدیو
گرفته به ایام رنکث گناه
تش را بپرداز حالی زجان
بود غایت دوستکامی شاه؟
همه۱۲ مکراو باز گردد بدوی
به زاغاندر آید زمر گش"خلل
که دانست ۲۳ اندازة نيكك وبد
چوفرصت کنیفوت گردیهلاه
تن حویش را زوبباید رهاند
۱ب هزار. ۲ همه بنده باشند با خواستار. ۳- خسته کرده. ۳- این بیت
و بیت آتی حذف شدهاست. ۵سم: شنبد. ۶ که یکسر تنش. ۷سم:دید. ۸- تلا ندب
دلش رای. ٩ بیت حسذف شده است. ۱۰ چو. ۱س م: مگر. ۲-م: زمر گش
بر آید بزاغان. ۳س دا نستی .۴ ۱- م:چو.
۶0۰
۶۵۵
7
۶۶۵
۳۹۸
و گرنه یکی روز یابد مجال
بهر کار" فرصت نگه دارو بس
چو گشتست نام تودرحزم فاش
وزبر دیگر را بپرسید شاه
بپاسخ چنین؟ گفت باا و۴ وزیر
تو نيك این که نزد کرام
که خحصم زبون رابدست آورد
چودشمنفر ومانده و بینواست
که آن باشد اظهار لطت و کرم
چو عفوتو از حشم یایند بیش
کسی در جهان فخر شاهان بود
کسی زینهاریش باشد مدام
هراسی ندارد کس از وی بسر
بسی کار باشد که اندر جهان
بدانسان که ازدزدبربام و کوی
ورا دشمنی بود گفتی بجان
چو بشنید گفتار او شهریار
بدان سان کهبودستبامنبگوی
که درشهر دربند" بعنی سریر
داستان دوستان ...
ترا در سراو رود خون ومال
که وک شش آ متفر یراس
زبدکار و مکار ایمن مباش؟
که در کشتن اوجه بینی تو راه
که ایشاه دانا وروشن ضمیر
نگردد بدان هیچ کس نيك نام
بکوشد کهبرویشکست آورد ۱۸۴۰
زدل کر برورحمت آریرو است
من آن را سگالم ازان نگذرم؟
سزد گر بنازی بهاعلاقعویش
که کرداراو عفو واحسان بود
که باشند در ملك او شاد کام۲
نا نع و کر
ترا برمخالف کند مهربان
زن مرد بازر گان شد بشوی
دران حال مشفق شد ومهربان
بدو گفت کان4 داستان رابیار
برافروخت دانا بگفتار روی
یکی مرد بازر گان بود پیر
۱- حال.. ۲- ین بیت وبیت آتیحذف شده است. ۳ بدو. ۷ ثانی.
وب در .. ۶ پیت حذف شده است.
م : کین. -٩ قزوین.
۷ - این ببت حذف شده است. ۸ -
کلیله ودمنهٌ منظوم
وراهستییی بود بیش از کران
۷۰ چوبازار گان را جوانی نبود
زمان تازمان خاطر ماه روی
بدو مهریان بود بازار گان
زن ازوی بنیکی نیاورد باد
شبي دزدی از کوچه آمد ببام
۶۷۵ زن آواز و رفتار دزدان شنید
ورا تنکگث بگرفت اندر کنار
بدان سان ببردر گرفتش؟ بتاب
بدو گفت کین مهر بانیجراست
چو بربام پوییدن دزد دید
۸۰ که بشتابچیزی که خو اهیببر
که ازبیم تو دزد روشن روان
چوشاه ازوزیراین سخنها شنود
که در کار او توچه بینی +گوی
که من کشتن او ندارم بفال
۶۸۵ زبهرتو بروی ستم کردهاند
که او گفت بابومتاننیست پای
که چون قوت وپراوپای آورد
ترا بردهد زور و مردانگی
حصوصا که دستوران دولعست
۳۲۹۹
زنیداشت هم چون! مه آسمانب۱۳۴
زنش را برو مهربانی نبود
ملالت فزودی زدیدار اوی
بدبدار آن ماه بد شادمان
مرورا بيك بوسه تمکین نداد ۱۸۵۶
بخواب اندران حواجهٌ نيكنام
بترسید و اندر بر او خزید
تو گفتیدلش شدورا دوستدار؟
که بازر گان اندر آمد زحواب
برمن بباید ترا گفت راست
زبان بر شاد و فغان بر کشید
زدیبا؟ و دینار وزر گهر
شداینزنبدینسانبهمن *مهربان
وزیر سوم را بپرسید زود
وزیر آنزمانسوی او کردروی
بگویم چو ازبنده کردیسو ال
دلش را گرفتار غم کردهاند
براندیش واو را نکویی نمای
تراحق نعمت بجای آورد
جو بارت بود دشمن حانگی*
ترا زو کنون مایا قوتست
۱- مثل. ۲- دوستار. ۳- گرفتش بردد. ۴-م: دینا. ۵- دد. ۶ بمن.
۷- قوت پرنعمت. ۸- این یت وسه بیت آتی حذف شده است .
۳۰۰ داستان دوستان ...
۹۰« اگر هیچ نبودت سودی جز آن که تدبیر این نبود اندرمیانم ۱۸۶
ترا شادی آرد بفرجام کار نباشد جز از دشمنت سو گوار
پسندد خردمند صاحب نظر جدا کردن دشمن از یکد کر
کچون دشمنان را جدابی بود تراا با ظفر آشنایی بسود
چو پیدا شود دشمنان را دویی بدان حاصل آید ترا نیکویی
۵ چوزاهد که آن گاو درخانه راند ز دیو و ز عیار ایمن بماند
ملك گفت کان؟ داستان را بیار که چون بود کردار دیو وعیار
بدو گفت دستور بیدارجان کزین پیش درمرز هندوستان؟
یکی مرد زاهد بد از روستا نکونام و روشن دل وپارسا
بشدروزی ازشهر گاوی؟ خرید ترازو بجست وبها بر کشید
۷.۰ چواو کاوو حصمش*بهابر گرفت سویرو ستاگبر کشیدایشگفت
بره دزدی اندر پی او فتاد همی کرد دزدیدن کاو باد
یکی دیو براصورت آدمی بيامد که با او کند همدمی
که نا گه زجانش بر آمد دمار نباشد کسی ایمن از روز کار
چو عیار دیو دژم را بدید زبان بر گشاد و ازو بر؟ رسید
۵ که تو کیستیراست بامنبکوی سویراستیپوی"" کژیمجوی
بدو گت من دیو ناساز کار
زعیار پرسید دیو دژم
ازین مردزاهد برآرم مار ع۱۸۷
که احو الخود راتوبر گویهم
ات فراء اند أنه ۳ م : اضافه دارد عنوان: حکایت زاهد و دزد و دیو
که دیو قصد جان زاهد و دزد قصد گاو زاهد بمقصد رسیدند. ۳- شچر و گاوی .
سم از کاو خصمش. عب روستا زا. ۷ م: دد. ات یه ٩ب پدو دد. ۱۰ سرت
راستی جویی.
۷۳۹۰
۷۳۹۵
۷۰
کلیله ودمة منظوم
بدو گفت من حیلهها گسترم
مرا دزد خوانند مردم همه
چو زاهدسوی خانه آمدزراه
شتابید در آخر کاو! کرد
هم اندرزمان مرد زاهد بخفت
چو اوخفته بد؟ دزد انديشه کرد
درین خانه بیدار گردد کسی
که ازخانه این گاو بیرون برم
دل دیو را کرد انديشه تنگث
سرمرد زاهد بر آید* ز خواب
بدزد این نهان آشکارا بکرو۶
چوه او کشته گردد تو گاوشببر
که اول مناين کاوبیرون برم*۱
چومن گاو بردم تو اورا بکش
میانشان سخنشدبدان ساندراز
آواز دیسو لعین
بر آنست کاين گاو بیرون برد
بر آورد
۷۵ چو بشنید دزد این فغان بر کشید
مس تست مس .
که از جان زاهد برآرد دمار
۱۳۰
مکر گاو زاهد بدست آورم
نهانی بکردند این زمزسه
سبوس اندر آمیخت لختی بکاه
فروبرد سر گاو لختی بخورد
تو گفتی کهباخاله۲ گفتست جفت
که چوندیو نا گه کند قصدمرد
مرا کامکاری نباشد بسی
بکوشم درین کار و افسون برمب۱۳۵
که گر گاو بیرون بردبیدر نگک
نتابسد ببایست او آفتاب
که بگذار کو را در آرم بگرو۷
ز گفتار او دزد شد کینه وره
بگفتارت اندر نیاید!۱ .سرم
بجای آردر کار او ۲۳ رای وهش
که گشتند بریکدیگر کینه ساز
که دز دبست بید اردل۲!در کمین ۱۸۸۶
چو بیدارباشند او چون برد
که دیوی درین خانه آمدپدید
چنین دشمنی را مدارید خوار :
اسکاه. ۲ مرده.۳- شد. ۴- م:بود.۵- در آید. ۶ آشکارا بکرداین خبر :
۷ مصراع حذف شدهاست. ۸- که. -٩ مصراع حذف شده است . ه ۱- صراع
۳ اینجا حذفشدهاست. ۱ م: بگفتار تو در بارم ۰ _-_ آور ۳ کار این.۱۳س این
جایگه .
۷۳۰
۷۳۵
۳
۷۴۵
سرزاهد از خواب_ بیدار شد
حروشیبر آورد وبرجست زود
برفتند حسته روان دبو و دزد
وزیر سوم این" بآخر رساند
که میبینم این آشکارا نه راز
فریبد بافسون خود آنچنان؟
چو ازجوشن حزممان دور کرد
من آنرا که در کار" بد گفتهام
شما پنبه از گوش بیرون کنید
و گرنه پریشان شود کارتان
| گرباشدت"!دل ز رحمتسلیم
چو دشمننماید!۲ ترا راست کار
چوطرار بصره بدانشاد شد؟۱
ترا آن درو گر شمارد خرد
بکفتار زد داد تن در بدی
چه خوش گُفت گویندةنامور
ملك کفت کان را یمن برشمار
چو دستور دانا زبان بر کشاد
که مردیدرو گرزنی داشت نغز
داستان دوستان...
ازان برتنش پرنیان خحار شد
برو گرد گشتند خلفی چودود
ورا زهد جانی زنو داد مزدا
وزیر نخستین بخیره بماند
که اینزا غ مان"سردر آردبگاز
که اندر سر او رود مال* وجان
زسرمان بر آرد بخورشید کرد؟
سخنهای شایستهه ند ننهفتهام
بگوش رضا پند من بشنوید
سندد جو گفتار کفتار تان٩
نشاید گذشتن ز کین قدیسم
نداند بداناییت کس سوار
تراطرفةً شهر بغداد شد؟"
که کاروی از مکرزن گشتبد ۱۸۹۵
بزفتی و غمری و نابخردی
کهقر نانندارد ر و پایو بر ۱۴
چو آغاز کردی مبر روز گار
برشاه بومان؟ چنین کرد باد ۱ 5
نکو روی وروشن دلوپاك مغز
۱ فقط ورا ومزد خواندهمیشود. ۲- سیم را. ۳ زاغتان. *- خحودتان-
چنان. ۵ - ۵ : آرد زجای. ع- بیت حذف شده است. ۷- خحودد. ۸ بآهسته. ۰-
کردادتان ۰ ۱- باشد : ۱۱- بماند. ۱۲- گشت. ۱۳- گشت. ۰-۱۷ بیت حذف
شده است. ۵ ۱ عادل.
۵۰
۷۵۵
۷۶۰
۷۶۵
کلیله و دمن منظوم
ورا شادمان دل بدیدار اوی
او آرمید
بدان گونه در مهر گرم ایستاد
کروهی ازان کار ۲ که شدند
دل او بدیدار
که از ماه رویی ورا عار بود
بگفتند با شوی او آشکار
درو گر دران حال باورنکرد
بگفتن بران ماه نگرفت خشم
بهزن گفت کای راحتافزای ماه
یکی هفته آن جایسازم*درنگث
درخانه برروی مردم ببند
بگفت این وازدر برون شدپگاه
فرستاد معشو ق*خو درا بخواند
میروشن آورد ونقل و خورش
نشستند باهم دلی شادمان
درو کر بیامد بهنگام٩ شام
بنزديك زن مرد بیگانه دید
چورفت"" هردو سویخوابگاه
بیامد نهان کشت در زیر درحت
که کردار معشوق او جون بود
۳.۳
زاجان و زادل رفته درکاراوی
زنش مهر همسایهای بر گزید
که يك لحظه بیهم نبودند شاد
زدل دشمن جان آن مه شدند
بدان کار بد ناسزاوار بود؟
کهجوندرخوردپاساو "را بدار
شداز گفت همسایگانروی زرد
همیخو است کانر اببیند بچشم
سوی روستارفت خواهم پگاه
تودل رامگردان بدین۶کارتنگت
نباید که از دزدت آید گزند
بدان شاد کشت آن"دلافروزماه ۳۹۰۶
چو آمد گلابش برخ پرفشاند
کجا زان بود خلق را پرورش
خزیدند درهم زمان تا زماد
زراه نبهره بر*؟ آمد پسبامب ۱۳۶
مراوراچوخود!"محرم خانهدید
بيك جابخفتند معشوق و ماه
نهانی همی دید آن شوربخت
ر گث مردبینفسبیخون؟!بود
۱ به. ۲- به. ۳- بیت حذف شدهاست. ۴سرم: که درخورد پاداش او.
۵ مس م:باشم. وس در ین. ۷- شادمان شد.۸- فرستاد ومشوق.٩- جوان درو گر بنزديك.
۰- پس خانه.۱۱- م:چوخودمرورا. ۱۷۲-ع: برفتند.۳ ۱- نباید کهکاری د گر گون.
۷۳۷۵
۷۸۹۰
۳۰۲
جومعشوقحمدانبر آوردراست
زن اندر زمان
تو از من بپرس وازو غم مدار
پای او را بدید
با او" نهان
که ازشوی داری مرا دوستتر
چومعشوق"ازویبپرسش گرفت
که این را بکیتی نگفتست کس
هر آنکس که باشد بحسن آشکار
بود شوی تا زنده باشد یکی
بداند اسر اصل گوهر" بود
زتی را بوده راستی رهنمون
اگرشوی من بودیامشب بشهر
ترا راه این وصل من گم بدی
مرا سوی کردار بدنیست میل
و گرهیچ در گنجد اندر میان
بگفتاین و آن"۱شوهر ایمن بخفت
بشبگیر چون صبح دم بر کشید
زناگه برآورد معشوق سر
درو گر ور ۱۳ آمد ببالایتخضت
ات پست حذف شده است.
داستان دوستان...
غم دل دوبهر ازتن او بکاست!
بمعشوق ازان تنگث تودرخزید
که آمد کنون شویمننا گهان
که باید که گویی مراآشکار
وراز؟ مهر اویت نباشد گذر
بپاسخ زبانبر گشادای"شگفت
خردمند کمتر زند اين؟ نفس
بهرجای معشوق يیابد هزار
ندارد دلم «هر نو اند کی م۹۱٩۱
که شوهر بجای برادر بود
که مهرش ز فرزند دارد فزون
دلت را نبودی ازین کام بهر؟
لب یم نه جای تیمم بدی
چومهمان بود کس نجویدطفیل
مرورا ندانند جون میهمان
دل دیوزو شاد کردش کف ت۱۱
شد اندر هوا روشنایی پدید
بپوشیدیجامه برون شد ز در"!
چنین گفت با جفتخودشور بخت
۲ وی. ۳۲ م:وزان. ۷ م: معشوقش.
۵ آن. ۶ زین. ۷- اصل و گوهر. ۸ زنی بود بر. -٩ این بیت وسه یت
آتی حذف شده است . ۱۰- از. ۱۱ شوهرش شاد کرد و بخفت .
۲- م: جامه
۷۸۵
۷۹۰
کلیله و دمن منظوم
که ازتودلم سخت رنجیده بود
همیخو استم چون خطاشد پدید
چو توبر گشادیبدان!سان زبان
که گفتی ورادوست دارم" زدل
سخنهای تو کینهةً من بکاست؟
جوبرشوی؟ هستیچنین مهر بان
تست
خسسحصتت
۷۹۵
۸۰
بدین* داستان زدیکی نيك نام
تونازندهای نام قرنان مبر
چنین گفتنهدرخورهر کسیست
درو گر توان آوریدن بدست
بدان گفتم اين تا بگُفتار ام
که چون جانب حزم مهملشود
گراز دشمنان دوست گیرد کسی
چو واقف شود حصم برراز تو
نخواند خردمندت آموز کار
چهعوشداستان زدسرافراز گو۳
کزان امن باشد ترابیم جان
چه خوش گفت؟ دانایبیداریاد
۳۰۵
درونم بخون ت و کوشیده بود
سرمرد بیگانه ازتن برید
منت یافتم مشق و مهربان
دلم شادمان شد زتو دل؟ گسل
بگفتن زبان بادلت* بود راست
به سهوی۷ که آبد نر نجدروان
که دیوث * دك نرم دارد مدام ۱۹۲۸
که از مرد قرنان نیاید هثر *۱
که در روم مرد درو گربسیست
کهدر خانه اش چوبصلدسا لههست
بسان درو گر نگردید رام!
بغم شادمانی مبدل شود"
دگرامن و راحتنیابدبسی؟۱
بلای توگیرند آواز تو
بکام دلت نگذرد روز گار
که بردشمن خویش ایمنمشو
نخواندت داننده روشن روان
که کس بربداندیش ایمن مباد
۱- بدان. بدانسان. ۲- دوستارم. ۳ب بمچرم. ۲ بجاست. ۵- دلتت
پاز بان. ع سوی. ۷-م: بشهری. ۸- ازین. -۵٩ ع: دیوت. ۱۰ این ببت وت
آتی حذف شده است. 6-۱۱: نگردد مدام. ۲ ۱ اضافهدارد:چودشمن شودمر تراب
راز دار ز کیتی د گرچشمشادیمدار.۳ ۱ -صحت نبیند. ۴ ۱ -م:سر افر از گو. ۵- کرد
۳۰
۸۱۰
۸۵
۸۰۰
جو ازدشمنان دوست سازی نه دير
سخن! گفت پیش فرامرز زال
که درامن تو؟بیم آفت بود
بکوشد که نزديك گردد برای
چومحرم شود دشمن کینه جوی
که اساب فرصت مهیا شود
نفاق وتلطف بجای آورد
جوواقف شدودست در کار کرد
بدانسانبود زخمتیفش؟ کهبرق
وراهیچ پوشش نباشد" حجاب
بودهم جو تیرقضا تبزوسخت!۱
من از زاغ صلبار پیچیدهام
بود محنت و رنج دل حاصلش
گرازجمع مرغان کنی به گزین
ازینزا غ هستم چنان""در گمان
از آنگه که چشم من اورا بدید
دل من زتنگی بر آمد ز پوست
مللت جون ندانست درمان درد
بفرمود کورا سران سیاه؟!
۱- چه خوش.
۲ب مباشید پر .
داستان دوستان ...
سیهر روانت در آرد بر بر
که ایمن مباش ازبد؟ بد سگال
ا گر درمیانه۴ مسافت بود
بحیلت بردپای دشمن؟ زجای
زتیرنگث اوتان؟ بد آید بروی
بدان۷ حصم عاجز توانا شود ۱۹۳۵
سر همکنان۸ زیرپای آوردب۱۳۷
زسرتان بر آرد بخورشید گرد
چو رخشنده گردد ندارند فرق
زنم یگذرد تابش آفتاب
که پیکان او بکذرد بر درعت
که اندازهٌ رایشان دیدهام
که از آزموده نترسد دلش
جو زاغان نباشد کسی پیش بین
کز اندیشه روشن ندارم روان
همان گوشم آواز او را شنید
تو گوبیهلال منازرایاوست
بگفتار او الثفاتی نکرد
تن آسان ببردند با او براه
۳ کزان امنتان. ۴- و گرمیا نتان.
۵- پایتان را. عسم : فتان. 0-۷: چنان. ۸- سرانتان بدان. -٩ تیرش.۱۰-باید.
ات ۴ قیز و سوجبتب. تن چنین ۰ ۳ امیر وسیاه.
۸۳۵
۸۳۵
۸۳۵
۸۳۰
کلیلهدمن؟منظوم
زمانیش بی بر کگك! نکذاشتند
بدلداری اوبر افروخت چهر
حجل کشتدستور "وغمگین ببود
ملكراجنین گفت کای پادشاه
ز کردار او هیچ ایمن مشو
زکار تو چون نيك آ که شود
سرتزین نصیحتگردان کران
ملك پند آن بوم را کم شنود؟
چو خواهد کشادن فضایی کمین
بدی زاغ در خدمت او مدام
همی داشتیرسم خدمت نگاه
همه روزدر پند یاران بدی
هر آنکس کهاو حاصدر گاه بود
چنان کرد برکار رای و تمیز؟
برو بر همه مهر بگماشتند
چو دید ندهوش و خردجفتاوی
يکايك شمردند محرم ورا
بزر گان بر شاه گردون فراز
یکی روز در مجلس شاه گفت.
۳۰۷۲
مراو را" عزیزش همی داشتند
زمان تازمانش بیفزود مهسر
که بر" کشتن او اشارت نمود
اگر کشتن او نه بینی تسو راه م۱۹۴۶
که نا گه بلایی رسد زوت نو
بزاغان همه رنج کوته شود
که بیدار بختی وروشن روان
کزوطالمو روز" بر گشته بود
شود جفت غفلت* دل دوربین
ملك را بدو بودی آرام و کام
چو خحاصان حضرت برپادشاه
ستابندة پیشکاران بدی
برشاه هردم مرو را ستود
کهشدبردل جمعخاصان"عز یز
زجان خحودش دوستتر داشتند
شدند آن همه عاشق گفت اوی
نکوبی نمودند مردم ورا
همه روز بودند با او براز
که راز د خود نبابد نهفت
جفارا بنا "" بر گناهی نبود
میشنود. ۷- طالع رود. ۸- م:دو لت.٩- رای تمیز.. ۱ شاه وخحاصان ۱ اس م؛نیی.
۸۳۵
۸۷۵۰
۸۵۵
۸7.۰
۳۰۸
پفرمود کندن پرو بال من
دل منززاغان چنان شد نفور
سرعهست پستودلمهستریش
نمایم مرو را؟ بکیدست برد
بشویم بخونش یکی بارد ست
بر آمدبرین* روز گاری دراز
کهخارغم ازدل برون آورم
بر هوشمندان درستست این
که تا صورت زاغ دارد تنم
نیابمبدین؟ آرزو دست رس
بدین۲ کار قادر نگردم زبن
شنیدم که اهل حرده گفتهاند
که هر که بمظل و می* از ظالمی
شود فار غ ازکار کورو کفن
پذیرفته گردد بقربان از وی
دعاهاش باشد همه مستجابت
بهرج دم او اشارت۱۳ کند
ملك گرهمیبیند آن؟"راصواب
اشارت نماید بدین۴" انجمن
کچونتاب آتش بر آرد شرار
داستان دوستان ...
ملك دید رنجوری وحال من ۱۹۵۶
کهبی کین ایشان نباشد! صبور
مگرزوبخواهم "یکی کینخویش
کزین پس ند ارد مراخو ارو خرد۴
کهاندر طبیعت مکافات هست
سپهرم موافق نگشت از فراز
زاندام او جوی خون آورم
بدانند در دل بنور بقین
بماند درین غم دل روشنم
مرین کار را دیدهام پیش و پسب۱۳۷
شودکینه اندر دل من کهن
بجائی که در سخن سفتهاند
بظلم فراوان بیاید غمی
باتش بسوزد تن خویشتن
ز کژی""نماند درو رنگك وبوی
چو خواهد نتابد بخصم آفتاب!۱
جهان آفرین آن اجابت کند
که گردد دعاهای من مستجاب م۱۹۶
کم از تاب آتش بسوزند تن
بخو اهم ز دادار پرورد گار
۱ رویایشان بباید . 46-۲ نخواهم .۳ من او دا. ۴ خوارو خورد.
۵- ۴ بدین. ۶- برین. ۷سبرین. ۸-هتر. 4-کهمظلومی. ۰ 6-۱؟ تو گویی. ۱۱-پس
از بیت ۲ ۲-بهر حجه اتدران دم اشارت ۳ این. ۱۴-برین" ۵ ۱-م: که.
۸۶۵
کلیله ودمنةً منظوم
کهعمر ملك را فراوان کند
مرابوم گردانداز "فضلخویش
بیابم درآننا؟ خردمند دست
چو گشت آتش کینه افروخته
چو آن بوم دانا ازو این شنود
بکینش بر آمد دل او زجای
بدینر نگ و نیر نگ و افسونگری
بان*باده مانی بسان گلاب
۷۰ گر شکل زشت تو نا هاموار
۸۷۵
۸۸
بر آرد دمار از تو خشم خدا
بودخبث ومکر تواندر جهان
ا گر باز گردد تنت ور همای
دلت را همه میل۲ زاغان بود
چو آنموشملعون کهازمهرو تاب
دلش کشت پر کینه ازباد و کوه
با خر بموشی در آورد سر
| گروحشوطیرندا گرجن انس
مك گفتچونبوداحوالموش
برینها همهموش را بر گزید
۳۰۹
دلمن بدین! هدبه شادان کند
کهدر جنگ زاغان نهم پای پیش
ززخمم۴ ورا نوش گردد کبست
ببینم بچشم سرش سوشته
که در کشتن او اشارت نمود
بدو گفتکای بدر گث تیره رای
اگرتن بسوزدت اندر خوری
که باشد درو ريخته زهر ناب
باتش بسوزند هفتاد بار
بدی از نهادت نگردد جدا
همیشه ترا مونس جاودان؟
که نبود خرد مرترا راهنمای
زبومان ضمیر تو پنهان بود
نشد خرم از ابر وز آفتای۸
نبد شرمش اندر میان گروه ۱۹۸۶
سرشته بدش دونی اندر کهر
نتابند سرچون بیابند جنس
که چینبودازینجملهاندربروش
چنین داستانی بباید شنید
اس مایدان. ۲- مرا دم چنان کنتواز . ۳- بدان تا ۴ زخم . ۵ بدان
۶ب این ببت و بیت آتی حذفشده است. ۷- همان مهر. ۸- اینبیت و هفتاد و دو
بیت آتیحذف شده است.
۸۸۵
۸۹۰
۸۹۵
۳۱۰
سبك بوم دانا زبان بر گشاد
کهبد زاهدی عابد ونيك مرد
همه کار او ذکر بود ونماز
بمخلوق خرم نبد در وجود
کهیذ کرو که طاعتش بودکار
ورا میل بودی بخیر وواب
یکی روز بر جویباری منیر
دلی کرده فار غ ز کار وجود
گهیروی مالیدی اندر زمين
گهی سرنهادی سوی آسمان
تو از حرص دنیا مرا دور دار
زمنفار مردار خحواری جو باد
سبك مرد زاهد ورا بر گرفت
چو آمد سویخانه اندیشه کرد
که کردار او را زمانی رسد
دعا کرد تا دختری شد جو ماه
جبینی فروزنده چون آفتاب
بنزد مریدی فرستاد و گفت
بدین مهر بگمار و نیکوشدار
مدان هیچ فرقش زفرزند خویش
بدانداشت ازویمریدشسپاس
۱- ظ؛ تند
داستان دوستان ...
برشاه بومان چنین کرد اد
زمردم بگفتار و کردار فسرد
شبوروز باد آور حق براز
شبوروز بودشسر آندر سجود .
بدان جست خشنودی کرد گار
دعاهاش بودی همه مستجاب
سجاده فکند آن نکونام پیر
گهی درر کو عو گهی درسجود
بطاعت بخویدر نشاندی جبین
که ای کرد ار زمان ومکان
بدین آرزو دبو رنجوردار
یکی بچةٌ موش پیشش فتاد
تنشراببر گی نهفت ای شک شکفت م۱۹۸
که با دانش بیکران بود مرد
کزو اهل اورا زیانی رسد
دوعارض سپیدودو نر گس سیاه
لب لعل او همچو یاقوت ناب
که مهردل از کس نباید نهفت
مشو کند! و گفت مرا گوشداد
فزون دارش از خو یشرو پیو ند خویش
سپاسی که آنرا نبودی قیاس
۹۰۵
۹۱۰
۹۱۵
۹۲۰
کلیلهودمنة منظوم
چو بر کار او مدتی بر گذشت
چو سرویروان گشتوسری کید
در آویخت از سردومشکینرسن
یکیروز زاهد مرو را بدید
کنون شوهری باید اورا نهدیر
که این دلستانرا ببر در کشد
بگفتاینور خسوی آنماه کرد
ترا وقت شویستبامن بگوی
چه گوبی کرابر گزینی بجفت
چنین گفت دختر بنزديك پیر
کچون اونباشد کس اندرجهان
کسی قوت
بدو گفتزاهد کهای جان باب
اوندارد زبن
بپاسخبدو گفتدختر که اوسشت
شدابرویزاهدبران جفت تاب
که ایندخحترمننکو صورتست
چو خواهیش درحکمتو آورم
کهشویتوانا زمن خواستست
چنین داد پاسخ بدو آفتاب
که ازمنفزونتربود تیره ابر
بپوشد بخود چهرهة مسن چنان
۱ ات م: نتاب
۳۱
زدیدار او دیدها خیره گشت
کسی مثلاوهیچ جائی ندید
بدل گفت کین ماه قد بر کشید
چوشاهین که کبكاندر آردبز بر
زدل بیخ اندوه را بر کند
که ای ازجهان دار درحسن فرد
اگر شوی راکردهای آرزوی
زمن راز دل را تباید نهفتم ۱۹٩
کهشوبیطلب کن مرابی نظیر
میان کهان و میان مهان
برین ختمشد گر بجویی سخن
بدین گونه جفتی بود آفتاب
جز اورا نخواهمنهشویو نهدوست
بسرآورد سررا سوی آفتاب
ورا آرزو خوبی و قوتست
زفرمانت هر گز نپیچد سرم
کهداند که بردل چه آراستست
که ازمن بدین آرزو سر بتاب!
بغرد بروی هوا چون هزبر
که از من نیابی بگردون نشان
۹۳۵
۹۳.
۹۳۵
۹۴۰
۳۱۳
چوز آهدشنید ايند عش برشکفت
که دارم یکیدعتریخوبچهر
بگفت آن کجا گفته بود آفتاب
که بادست ازمن قویتر بزور
که آیدبدان گونه بر من زند
بفرمانت دادار فرمان روا
همانگه بیامد بنزديك باد
که او گفت بادم کند تارمار
بدو باد این داد پاسخ که کوه
برو سرعت و قوت آرم بجای
که از قوت من نجنبد تنش
بدین قوت وزور ونیروی کام
اگر یابد از جنبشم راز غیب
چو زاهدبکوهاین غمدل بگفت
بپاسخبدو گفت کز من مشور
بدندان کند رخنه درپشت من
تنم جملهسوراخ گشتستازوی
چو دختر شنید این ببد شادمان
کههست! ین سخنر است جفت من اوست
برایشان همه موش را بر گر ید
بزامد چنین گفت کای پارسا
دعا کردز اهد بران روی دشت
داستان دوستان...
بنزديك ابرسیه رفت و گفت
دل او ترا بر گزیند بمهر
نمود ابر در پاسخ او جواب
بدین هم گواهی دهدماه وهور
پراکنده گردم بروی هوا
سخنهای ابسر دمان بر کشاد
جهان رابود همچو روز آشکار
جنانست کوْ من نگردد ستوه
نباشد بدانم خرد رهنمای
نیاید زیانی ز زور منش
مرا او سبکبار کردست نام
شتاب مرا باز گوید بعیب
ازان کوهرا گشت اندیشه جفت
کهموش است ازمنقویتر بزور
نباشد جز ازباد در مشت مسن
زمن برده دنداناو رنگ وبوی
چنین گفت باپیر روشن روان
اگر زشت باشد رخش ور نکوست
کسی این شگفتی بکیتی ندید
مرا موش گردان بهورد و دعا
هماندرزمان آنصنمموش گشت ۲۰۱۶
۹۳۵
۹۵.
۹۵۵
۹۶.
کلیله ودمنه منظوم
باصلی کهبودش رجو ع اوفتاد
اگر درجهان رنج بیند بسی
چوشدموشحالی بمو شیشداد
بود گوهرزاغ را این مزاج
بگوبی کهاز مهر زاغان بگرد
ندارد دل از مهر زاغان تهی
ملك را قضا در کمین رفته بود
کسی کو بدانش بود رهنمون
بصد جای برجوشن نامور
ملك عیب او کرد پیش مهان
که اوهست بد گوهرو کینهدار
زدانش نپوشد بمن هیچ چیز
مزاجش بدادند خاصان در
خحوداین هست بد خوامزا غانبجان
بدان کسقضاها کمین آورد
ا گر شغل حاصل بدی گرفراغ
زمانتا زمان پیش آنسسترای
بیاوردی افسانهای نعز پیش
بروژوبشب محرم شاه بود
بدان گو نهو اقف شداز کارشان
۳۱۳
دل دختر از کار خحود کشت شاد
سیاهی ززنگی نشوید کسی
بجنس خودشهر کسیهستشاد
گر !اورادهی کشورو تختوتاج
دلش گردد از تو پر آزارودرد
ترا دادم از کار او آگهی؟
مرورا نصیحت نمیداشت سود
چو آبدقضا دارد؟ او را زبون
گذر کرد تير قضا و قدر؟
بگفت این بخاصان در که نهان
برمن سخنهای او هست خوار
بکوریاو دارم اين را عزیز
که بردانش تو نباشد گذُر
دل ار دیدن زاغ دارد گران
که از کفتةٌ اصحان بگذرد
همه روزه؟ نزديكاوبود زاغ
بکفتی یکی فصهٌ دل گشای ۲۰۲
بدین شیوه پرداختی کار حو بش
زاسرار او دش ۲ گاه بود
که افکند غغلت نگونسارشان؟
۱« عم که. ۷- بیت حذف شده است. ۳- ؛ داری. ۴- شش بت ین
حذف شده است. ۵- 8؛ روز. ۶- نکوسارشان.
۹۶۵
۹۷.
۹۷۵
۹۸
۳۱۴
نگه داشت آن فرصت ووقت یافت
بیررسید شاهش که چونست کار
کهکام دل تو بر آید کنون
اگرچه مرا جان بیدار بود
من از کار بدخواه پرداختم
ببایست تو گشت امروز کار
کهاندر فلان کوهغاریستژرف
دروشاه بومان ویکسر سپاه
بنزدیکشانهیزم عشك هست
بفرمایحالی۴ که زاغی هزار
من آتش بیارم بنزديك شاه
فروغیبران حشكك هیزم نهیم
بمیرند در غار بیبن ز؟ دود
بسوزد باتش گره آید برون
ملكحالی آن کرد کودیدرای*
درانپیشغار آتشیبر فروعت
باندیشه ورای!۱ زاغ ستر گث
برفتند زاغان همه شادکام
ملكجون بیرداعت از کار کین
برو زاغ کرد آفرینی بمهر
داستان دوستان ...
زناگه بر شاه زاغان شتافت
بپاسخ بدو گفت دل شاددارا
ببینی همه دشمنان رانگون؟
ترا دولت و بخت برکاز بود
بزودی بنزديك نو تاختم
کنونکاررا باش وسربر "مخار
تن بوم را دامگاهی شکرف
روان شوبکام دل نیکخواه
زچاره نداریم کوتاه دست
بیارند هزم بنزديك غار
زرحست شبانان* آن جایگاهب۱۳۹
زبومان باقبال تو وا رهیم
ندارد بهدانشد گر۲ رای سود
چوبالش بسوزد بیفتد نگونم۲۰۳
خرد بود جان ورا رهنمای"۱
تن جمله بومان باتش بسوعت
بر آمد بران گونه فتحی بزر کك
بدیشان مزین شد از سر مقام
فراوان بران زاغکرد آفرین
که بیتو مبادا زمین وسپهر
۱ شادواد. ۲- بسی دشمنان سرنگون. ۳ م: سردا: ۴ م:حالا. ۵-
شبا بان. ع- به. ۷- 0: دگردانشو. ۸- بهآتش شود هر که. -٩4 راه دید ۰ ۱- دل
خود زاندیشه کوتاه دید. ۱۱- باندیشه دای.
کلیله دمنة منظوم
۵ بهانه منم فتح اقبال تست
من آثار اين فتح دیدم چوروز
چوبومان گشادندازانسان کمین
شدند آن لیمان بکشتن دلیر
بپرسید ازو ناور شهریار
۰ تو جستیبنزديكبومان درنگك
شکیبایی وصبر بودت بسی
بدین گفت من کسندارد ستیز
بشادی و آرام و اندوه و غم
بپاسخ بدو گفت آن* پش بین
۵ ولی زین؟ تحملتوان کردبیش
درانچون بکوشد قلیل و کثیر
برنجدچونا کامی آید بهپیش
چو پیششغمی زوز کار آورد
بناکاسیاو بر نگردد ز کار
۰ نیاید باندوه در اضطراب
بجائی که کاری بیفتد بزر گ
چو بیند کزان هست بیم هلال
چوخو اهد کش از بیخو بن بر کند
مذلت که عزت بهبار ۷ آورد
۳۱۵
که روشنروانبادی وتندرست
بنور دل ودای گیتی؟ فروز
ملكراشدابرو برانجفت چین؟
بدان گو نهاز حون نگشتند سیر
که ای پختةٌ گردش روز گار
ملالت؟ کشیدی از انحوی تنگك
ازین مایه بهره ندارد کسی۴
کهعالم زجاهل بود در گریز
نباشند نادان . ودانا بهم
که کسشكندارد که هست این چنین
که خو اه کسی شیر مخدوم خویش ۳۰۴۶
ورا باشد . ازجنس اونا گزیر۷
فدا* دارد از بهر اوجان عویش
چومعشوقش اندر کنار آورد*
نیندیشد از گردش روز گار
اگر تیره گردد برو آفتای!۱
هر آنکس کهباشددلیر وستر گک
زمردن ندارد دلش بیم و باك
شود با مخالف تواضع کند
بدان هیچ روشن دلی ننگرد
ام تور این بیت وبیت آتی حذق شدهاست. ۳ملامت. ۴-اين
پیت ودو بیت آتی حذف شده است. ۵- کای. ۶- و یکن. ۷ ببت حذف شدهاست
۸- آمد به. -٩ فدی..۰ ۱- بیت حذف شده است. ۱۱- بیت حذف شده. ۲ ۱- ییاد.
۳۱۶
۰۵ ۱جوداند که آخر شود کامکار
بامید پیروزی و فرهی
ملكك گفت کز دانش بوم شوم
میا نشان چه دیدی زفرهنگ وهوش
بپاسخ بر آورد با او نفس
۰ خر دمندوزيرك همان بوم بود
جوزایشان نبودند کسه و شیار
نکر دند کفتار او را قبول
نبودنداز ایشانیکی تن مصیب
زما خسته و کشته در کار زار
۵ بدانش سنوده بر پادشاه
نباید که غدری کند نا گهان
بدانست ازیشان کسیاینقدر
شنیدند چون شاه را پند داد
نبودند بیدار در کار خحویش
۰ چهخحوش گفت گو بندةنيكخواه
هر آنکس؟ که دارد دل هو شیار
بر آنکس که از تو *هراسان بود
که آن موجب مردنست وهلال
ملكپیشدانا زبان بر گشود۲
داستان دوستان...
بهاول نر نجد که کشتست خو ار
ندارددل ازکام وشادی! تهی
چهدید ی از آیین ورای ورسوم
زمردی و کردی دنیردوی وتوش۲
کزان قوم دانا نبد هیچ کس
کهدر کشتن من اشارت نمود
ندیدند رای ورا استوار
کلامی که خالی نبوداز اصول۴ع۲۰۵
نگفتند کین هست زاغی غریب
وراجفتوپیوند وخویش وتبار
درون ورا از خرد دستگاه
که اندر سراو رود يك جهان
نه از کاردانان هشبار اسر
سر مرد غافل بود پر ز باد
نکردند پوشیده اسرارخویش
کهمانند گنجست اسرار شاه
ندارد بکس گنج را آشکار
ترا راز گفتن نه آسان بود
نهفته شود سربدان زیر خاله
که آن کندیو غفلت ازبفیبوو۸
اس م: کامشادی. ۲- داری. ۳- هوش. ۲- این بت وشش بیت آتی حذف
شده است. ۵-کههر کس. عبر آنك از تو. ۷- کشاد. ۸- فلت ازجان تودور باد.
کلیله و دمن منظوم
۵ کزان گردن افراختن شد پدید
هر آنکس که گیردبسردر غرور
کهروزی دهد جان اورا بباد
کراغفلتوبغی کشت آشکار
بعشق زنان هر که پیدا شود
۰ چو خوردن کسیبگذراندزحد
بجهل وزیران بی رای شاه
زدل مهر آن رابباید گذاشت
نباشد بداخلاق راهیچ دوست
یم ازیخیلی نیابد شرف
۳۵ حریصان نباشند دور از گناه
بدو گفت کوهاین تحمل نکرد
کهنزديك۲ بومان یکیره ز کار
تواضع نمودی برای ظفر
جواین گفتهبشنید داننده گفت٩
۰ چورنجی کشددشمن ازبهر کام
طمع چون دران آشکارا بود
کسیرا توان گفت مرد تمام
کهاول بترك سر خود بگفت
که در جستن کام باشد دلیر
۳۱۷
غرور آمداین بندها را کلید!
برزیر کان باشد از رای دود
دل دشمنانش شود پاك شاد
تو هر گز مرورا بمردم مدار
بر آدشمن ودوست رسوا شود م۲۰۶
شود خفته در زیر خاله لحد
ندارم شگفت ار بیفتد ز گاه
کهاو بخل؟ کردو ثنا چشمداشت
کهاوراهمهبدبود مغز وپوست*
دلشهیج کاسی نیارد بکف
تن آلوده دارند بیگاه و گاه
بدانسان کهتو کردیاینيك تمرد پ ۱۴
ببودی و آن*بدتسرا اختیار
تو پیروژی و خصمشد کورو کر
کهفرهنکث ودانش نشاید نهفت
زتندی وتیزی شود تلخ کام
چنان به که کارش مدارا بسود
که درجستن کامبگذارد گام
جهان نام او را نیارد*! نهفت
نترسد دل او ز آهنکگ شیر !۱
۱ بیت حذف شده است. ۲- کراز. ۳- برد. ۴ گبر. ۵- این بیتودو
بیتآتی حذفشدهاست. ۶ کهتو کردیایفر خ. ۷-کهنزديك آن. ۸سم: ببودیبر آن
سب بشنید داننده این بگفت. ۰ اشاید. ۱۱ ببت حذف شده است.
۳۱۸
۵ ضرورت بران آورد بارها
که نزد خرد باشد آن نایسند
چوخشم آوردعالم زود سیر
شنیدی که ماری بپیری رسید
چو بسیار پوئید وقوتی نیافت"
۱۰۵۰پذیرفت چون بد ورا نا گزیر
بران آمد از گردش روز کسار
جوعاجر بماند زقوت شکم
ملك گفت کان باز باید نمود
زبهر چه شد غوكك را بار گیر
۵ بدانسان که از صیدغو کانبما ند
چ و ؟نزديك غو کانسرش گشت پست
مرورا ازان ننک و عاری ۶ نبود
چوپیریدرو کردو* سستی اثشر
بدان گونه اندر تحبر فتاد
۰ چوبودش زقوت شکم*نا گزیر
درادناتوانی"اچنان کشتخوار
زمانه نمودش ۳ نشیب ۱۲ وفر از
بود خستةً زخحم تير جفا
چهحوش گفت گو یندةنغز گوی
داستان دوستان ...
که مردم در آبند در کارها
برینست دوران چرخ بلند ۲۰۷۶
ز روباه شیر اندر آید بزبر
ورا بی نوایی بران! آورید
زنا که برشاه غوکان شتافت؟
که گردد بخواری ورا بار گیر
کهبروی شود شاه غو کان سوار
وجودی بدین گونه گردد عدم
که مار کم کت همه خر رون
بدو گفت دستور کو گشت پیر
قضا خواریی بر سر او براند
بدان سان کهغو کی بران برنشست ۵
سپهرش بدان۲ گونه خواری نمود
زبیفوتی گشت بیپای وسر
که از حالت خود نیاوردیاد
فرومانده و بی نوا بود وپیر
کهنزديك او خو ار بدننگگوعار!۱
نماند بدو نيك کیتی فراز"
کسی کز جهان چشم دارد وفا ۳۸۶
که از گوهر آب خشکی مجوی
۱- بدان. ۲- پوئید وچیزیندید. ۳سدوید. ۴-که, ۵ بروی مینشست
۶ م: ننگگ عاری. ۷-. بدین. ۸ کرو ۰ -٩ قوتی ورا. ۱۰ - بهنگام پری
۱.س همان خواری او بند پایدار. ۱۲ از. ۱۳- ظ: به راز.
کلیله ودمنة منظوم
۶۵ کهسردی ز آتش نیاید پدید
کسیراند از فضلودانشسخن
کهسوداش صفرا محرق شود
ز دانای پیشین بباید شنید
براندیش وتدبیر آینده کن
۷۰ | چوخواهی کهکارتشود "یا اصول
خردمند باش و کم آزار باش
بود عزت اندر نهاد کسی
نه پایت همیشهبوددر ر کیب۴
چوماراینهمه دردل!ندیشه کرد
۷۵ بیامد برچشمة خوش گوار
برانجمع؟غو کانیکی شاهبود
بیفکندخودراچنان سست مار
بدو گفتغو کی کهاینيكخوی
چنین داد پاسخ بدان غوك مار
۰ مراقوت از خوردن غول بود
ازانم کنون دست کوتاه گشت
مرا*شد کنونصید غو کان حرام
چواز مارغواین سخنهاشنید
شنیده همه پیش او باز گفت
۸۵ یامد شتابان و او را!۱بدید
۳۹
خرد بابد ورای ودانش گزیدا
که از برف گرمی نجوید زین
همه کار او اموافق شود
کهاندر گذشته نشاید رسید
مشو غافل از کار وبشنو سخن
بهر کار بیرون کسنازسر فضول
گرت خفته یابند بیدار باش
که روی از مدلت نتابد بسی
که گاهینشاطستو گاهی نهیب
سرش, ازاندیشهچونپيشه کرد
کهغو کان بدند*اندران بیشمار
زنيك وبد عالم آگاه بود
تنی مستمند ودلی سو گوار
بدین گونهغمگین چرابیبگوی
کههست این غمم ر اسبب* 1 شکار
برآوردمی هردم از آب دود
ازین غم نفس دربرم آه گشت
ز کردار خود گشتهام تلخ؟ کام
بنزدملك رفت واو را" بدید
ملك را رخ از خرمی برشکفت
بپرسش کُرفت واژو"" بررسید
۱ وراوداش کلید. ۲ بت حذفشده است.۳-بود. ۴-ر کات .۵ م: ید ید.
س ِ 0
۶جمله. ۷-غمسخت ۸.1 بمن. ٩سشاد. ۰ ۱-م:رفتاودا ۱ ۱سمر اودا. ۲ ۱- وازان,
۳۳۰
کهغوك ازچه گشتست بر توحرام
بپاسخچنین گفت باغوك مار
یکیروزرا غو کی ازا انجمن
بخان یکی زاهد اندر فتاد
۰ برفنن ره هردو باريك بود
یکی کود کیداشتزاهد چوماه
شتابان من ازپیش؟ بگریختم
دلزاهد ازبهر کودك بسوخت
بلعنت زبان درپی من گشاد
۱۵ بخواهش بخواهم" ز پرورد گار
کهیکباره محتاج غوکان شوی
بدان سان شویدر "جهان خواروزار
نگردد بزخم تو غوکی اسیر
ترا مر کب شاه غوکان کنند
۱۰ توخود*۱جاودانعستهباشی وخوار
دعاکرد درباب غو کان اثر
کنون آمدم پیش تو نا گزیر
همیشههمی باش برمن سوار
"زحکمی که آن آسمانی بود
داستان دوستان...
چراین چنین خسته وتلخ کام
کهجز غول هر گزنکردم شکار
زنا که گریزان شداز پیش من
مناندر پی او برفتم جوباد
که دربسته وخانه تاريك بود
دران خانه از زخحم من شد تباه
بدام بلا در نیاویختم؟
رخشراز کینجکر ۴ برفروخحت
کزین بس تراروز روشن مباد
که برتوشودشاه غوکان سوار؟
بر تخم ابخردی بدروی
که بر تو مه وسال باشده سوار ۲۱۰
مکر آنك او بخشدت؟ نا کزیر
دل من بدان کار شادان کنند
بود غوك بر و هميشه سوار
نیاید همی زخم من کار گر
ازینبس مرا بارٌ خویش گیر
کهبر گردد ازحکم پرورد گار!۱
اگر بگذرم من گرانی بود
۱سع: روزغو کی بدین. ۲-خانه. ۳- بياويختم. شتا بان رخ از کین دل
۵-: بخواهم بخواهش. ۶ که توباز مانی چنین از شکار. ۷- بر. ۸- شود شام
غو کان. ٩-م: بخشدش. ۱۰- کهتو. ۱۱- کزین گو نهبدخواهش کرد گار ۱۲ که.
کلله و دمن منظوم
۱۰۵ ۱ملكر اعوش آمد سخنهایاوی
کهدانست آنرا فزونی جاها
مرورا مباهات بودی بدان
چوبرکار او مدتی بر گذشت
شتابان بدومار گفت ای امیر
۰ بقوتست هر آفریده بپای
که من بنده ناگزیر توام
ملك دادی او ر۵۱ بشادی وسوه
بخوردیو دیگر نکردی شکار
دران صور تش ننگگ وعاری نبست۲
۵ کردارمنتازه گشتاین رسوم
چوزانصبر* گشتندبومان ملاله
چودشمنبه روز"! آشکارا بود
بسا کار کان برنیاید بجنگث
بود نزد دانای دانش!!پرست
۰ کهيك مرد | گرچند باشد دلیر
بيكفکرت"" مرد باهوش ورای
بيكرای ملکی مسخر؟! شود
برایی توانی ستد کشوری
بر هوشمندان سهچیزست بسد
۳۳۱
ز گنتار آن مار بفروخت روی
۳ ۵۰ ه
پروبر؟ نشستی و رفتی براه
کهدارد چنان بارهای زیر ران؟
بکیروزبروی روان شد بدشت
تودانی که ازقوت نبود گزیر
مرا قوت فرمای ونیکی نمای
کنون روز وشب بار گیر توام
چوصبح دوع بر دمیدی؟ دو غولك
بدان بود آسوده از روز گار
که شد پیروغ و کی" بسرو برنشست ۲۱۱
که من صبر کردم بنزديك بوم
دلم را ازان صبر کردن چهباك
ترا چاره صبر و مدارا بود
اگر چند کوشی بنام وبهننگگ
حرد بهتر از مردی و زوردست
بهده تن نکردد بپیکار چیر
جهانی سراسردر آید؟۲ زپای
بساتن که از رای بیسر شود
که هر شهر اورا بسود لشکریب ۱۴۲
که دشوار دارد مر آن راخرد
۱- فزونی وجاه . ۲ که بروی_ . ۳ب پیت حذف شده است . ۴ چو.
۵- داد فرمان. ۶- کههرروز داردوظیفه. ۷- بیست. 0-۸: پیرغ و کی. ۹- چوزین
گفته. ۰ اس م: بهدور. ۱ ۱-دانایودانش. 6-۱۲: فکرتش:۱۳- آدد. ۱۴ میسر .
۳۳
۵ یکی آتشیکانفند در درعت
دگر! رنج وبیماری ناگهان
سوم حرص کانرانخواهد کسی
گراین" کار پذرفت "ازینسان نظام
چهحوش گفت گويندة کاردان
۱۳۰ که گرزانك جو بند کامیدو کس
که از دیگری رای دارد فزون
کسیکام یابد چوزو بگذری
و گرنه کسی کسوبود کاردان
چهحوش گفت گوبندةنيكخواه
۳۵ که پیروز باشد بتایید وبخت
مکر یاری داود داد گر
چوزوداند آنشاهیو گنج و کام
زمانه بدو در نیارد؟ شکست
بخصمیشهر کس که گرددزراه
۰ بودکاراوراست چون آن دلیر
چوشاهی کریم وسخندان بود
برو راز گیتی بود آشکار
کند کین ومهرش مدام اقتضا
بزر گیوفرهنکك وسنگش بود
۵ ببفردا . پینداز امروز کار
اس دوم ۲- جهان.
داستان دوستان...
بهنگام جنبیدن باد سخت
که آنرا ندارند آسان مهان؟
که او بهره دارد زدانش بسی
سبببود بخت ملاث والسلام
کهبودشسخن گوهرو طبعکان*
بدان کام او را بود دست رس
همیشه خرد باشدش رهنمود م۲۱۲
که باران کنندش بدان پاوری
معینش بود گردش آسمان
که مشکلبودجنگث آن پادشاه
ننازد به افزونی تاج وتخت
کزویست فرهنگث وفر و هنر
ببدخواه پیروز باشد مدام
جهانش بودسر بسر زیردست
زمانه کند کار او را تباه
کهتن خسته دارد زچنگال شیر
براو همه مشکل آسان بود
جهانش بودسر بسر دوستدار
درشتی ونرمسی وخشم ورضا
بهنگام کوشش درنگش بسود
که کاهل شمارد و را روز گار
۳ اصل: که این. ۴سم : پدر فت. ۵- این
بت و بیست بیت آتی حذف شده است. ۶ اصل : نیا بد.
کلیله ودمنة منظوم
کسیرابود هوشورای درست
بدان کار کردن نباشد دلیسر
سیاست بدو آشکارا . بود
که آن اصلو فرهنگو بیداریست
۰ چه خوش گفت دارنده رای پیر
بدشمن کسی کمکاری کند
ولیکن نباشد چنان بردبار
نگه کن در آن نامه پندمند
بکفتار؟ فردوسی هوشیار
۵ گر بردباری زحد بگذرد
زبردست شاهان عالسم توبی
خردمندی و بردباری تسراست
ملك شادمان کشت کان راشنود؟
که پیروزی لشکر از رای تست
۰برای تو آباد ماندست بوم
دران همتو گشتی مراپشت و یار
سپه را همه" رای تو زنده کرد
بهر کار کت کردهام اختیار
اثرهای رای تو ظاهر شدست
۵ بهردور"" شاهی توانا بووا!
۳۲۳
که فرجام هر کار داند نخست
کزان بیم دارد دل نره شیر
اگر چند کارش مدارا بودم۲۱۳
ستون سرای جهانداریست
که شه را! سیاست بودنا گزیر
که از بند گان بردباری؟ کند
که سستش شمارند و ناهوشیار
که گشتستازان نام۴ دانشبلند
که نارد چو او گردش روز گاد
بدآیین؟ گمانی بسستی برد
ز گیتی بتو ختم شد نیکویی
جهانگیری و کامکاری تراست
بپاسخ مرو را نوازش نمود!
شکسته شد از دانش تودرست
که تاراج بود از ستمهای بوم
بر آوردی از ان برمان دمار
که از بد سگالان بر آورد گرد
بدشمن ترا یافتم کامکار
چو توهو شمندی کی* آیدبدست
که او را وزیران دانا بود"" ۲۱۴۶
۱- شاه از. ۲- پردو بادی. ۳ب م: «ناع» حذف شده است. ۴- ز گفتار.
۵- دلاود. ۶- م: کین راشنید. ۷- م: گزید. ۸- جهان را زسر. ٩-کم ۰ ۱-در آفاق
۱- نبود. ۱۲- نبود.
۳۳۴۳
چوتونیست بر در که هیچ شاه
ازان تا "مرا هست رای تو بار
" درین کارجان بازیبی" کردهای
مندی مدنی پیش وشمن چوشیر
۷۰ بناکام._ بگذاشتی روزگار
چنانکار بدخواه را ساختی
چو دستوردانا ز شاه این شنید
که دستورمن نیست جزرای تو
اگر دانش من ندارد قیاس
۱۵ الرهای تو گشت" برمن پدید
همتاصلپا کست وهمهوشورای
ملك پاسخش داد کای هوشیار
نکویست گفتار و کردار تو
ندارد سکون و ثبات تو کوه
۰ بر آمد به رایت مهمی چنین
بر آنم که در کشور چین و روم
] کن فیشتی سعی تو نامسور
جو دارد کسی دشمنی آشکار
داستان دوستان...
بهرای و بفرهنگث و آبین و راه
دلم هست برکامها کامکار
که نام ازبزر گان؟ بر آوردهای
که از تو زمانه مگرداد سیر
تراشد بدان؟ اخترنيك باد
که در آتش تیزش انداختی
بدان* تاجدار آفرین کسترید
بدانش ندارد کسی بای تسو
من از رای تو کردهام اقتباس؟
چو توشاه دوران گیتی ندید
نباشد چورایتومشکل گشای۸
به رایتو فخر آورد روز گار
مبادا بجز خسرمی کار تسو
سزد گربنازند برتسو گروه؟
رعاش از دیش کی
به از تو نباشد مبارك قدوم
نبودی مرا لت ون و ۳۱۵۶
نباشد وراهیچ خوابوقر ار"
۱- ازآنك. ۲- تو یاری. ۲- جهانی. 2-۴ بران. ۵ بران. ۶- بیتت
حذف شده است. ۷- هست. ۸- اضافه داد : همت مردی و دانش و بخردی *
نداری نفاق و نداری بدی. -٩ بت حذف شده است. ۳۹۹ م: بت حذف شدو
است .
کلیله ودمنةٌ منظوم
در اندیشه دارد شب و روز دل
۵ بریده زآدامش و وز قسرار
چوفار غ شود دل زبیم گز ند
بودلاتاورا زخواب وخورش
اگر بازپرسم چو؟ باید سخن
که ازشاهبو مانچه دیدیشگفت
۰ |۱زوی هرچه دیدی برزم و بیزم
بپاسخ بدو گفت کای شهریار
من او را ندیدم شکوهی فزون
بجز کبر وخودبینی و گم دهی
اکرجه جوان بود و گسترده کام
۵ ,چو؟ ازدانشورای محروم بود
زتدبیر و انديشهٌ نا صواب
بزر گاندر گاهش ازجنس اوی
بر او همان يكث عردمند بسود
چو باشاه بومان سخن بر گرفت
۰ که درضمن آن"۱ یافتم چند چیز
یکی آن؟ نصیحت که کرد آشکار
اس بیم و گز ند.
۲ بت حذف شده است.
۳۳۵
فرورفته پای مرادش بگُل
پراندیشه از دشمن کینه دار
بخواب اندر آید سر هو شمند
نیابد تن و جان او پرورش؟
سزد گر تو آن بر گشایی بمنب۱۴۳
کزان بهرهای برتوانم گرفت
زفرهنگث وبیداری ورای و حزم
نیارد چو تو گردش روز گار
بدانش نبودش خرد رهنمون
ندیدم من او را ز "هیچ گهی
درانباد و دمداشتعجزیتمام*
همه کار و کردار او شوم بود
سر بختایشان در آمد۷ بخواب
ز رای وخرد پالشابیر نکگه بوی
که در کشتن مناشارت؟ نمود
من از دانش اوبماندمشگفت
کهآن بود آثار رای وتمیز ۱ ۲۱۶۵
کزوتان پریشان شود روز گار
۳ زتو بازپرسم چو.
۴ مراورا. ۵- باد ودم داشت و کام. ۶ گر.م : که. ۷- : پر.۸ مانده. :0-٩
دلیری. ۱۰- او. ۱۱- که باشد به نزديك داناعزیز. ۱۲-: از
۳۳۶
در آغاز و فرجام آن کار دید
دوم آنکه دانست آن هوشمند
سومآنکه بودی بگفتار چیر
۰۵ نگهداشتی نيك آزرم شاه
سخن نرم تر گفتی از بیم اوی
ا گر چه ندیدی ازو رای راست
چنان بدیگفتار ثیرین زبان
بکردی* بمرموز عیب گروه
۰ مك عیب خود را بدیدی دران
یکی روز با او زبان بر گشاد
بدو گفتکاین شهریاری و گنج
کهباشدبزر گث ودلیر؟ و ستر گث
بغفلت بسدان کم" توانسد رسید
۵ کسی کو سعادت ندارد زبن
بزر گی بدشواری آید بدست
کرامملکت هست برچشم خوار
چوغافلبودخسرو از کار حویش
بقای بزر گی به حزمست و رای
۰ برایی توان کردن این آب شور
زرای و زدانش ملک بود فرد
داستان دوستان ...
چوبایست با او سخن گستریدا
که آخر بيابند از من؟ گزند
ولیکن سخنها نگفتی دلیسر
بآستگی گفتی از شرم شاه"
که بودیدران۴ گفت تعظیم اوی
نگفتی که این کردة تو حطاست
که گفتی شکر دارد اندر دهان
بدی پای برجای مانند کوه
که آوردی آن پر خرد برزبان
بدان سان که داد سخن رابداد
کسی را سزد در سرای سپنج
بداند که اینهست کاریبزر گت
هران قفل راهست دانش کلید
نشاید که راند زشاهی سخن
طلسم وی ساننشایدشکست
بماند نکوهید روز گار ۲۱۷۶
یکیروزغفلتغم آردش*پیش
بماندبدان ملك شاهان؟ بجای
کهممکن نگردد بشمشیر وزور*۲
بکفتار او التفاتی نکرد
۱- بیت حذف شده است. ۲- يا بدزمن آخری این. ۳-م: ناه ۴- ددین.
۵- تنکردی. عءب دلیر و بزر گ. ۷- کی. ۸- آردبه. -٩ پادشاهی. ۱۰- بیت
حدذف شده است.
کلیله ودمنةٌ منظظوم
نیامد برو! پند او کار کسر
حجو از گفتةٌ ناصحان بگذری
بپابان شد اینداستان همچوزر؟
۱۵ که زاغی بتنها تن خویشتن
شد اندر سر او جهانی برای
کزان پادشاهی نشانی نماند
چو اندر میان کاردانی نمود
اکر شاه بومان بدی رای زن
۰بسی کاردان بر در او بدی
چنان لشکری باچنان پادشاه
گر این داستان بخواند کسی
چهخوش گفت داننده؟ اسفندیار
که بیننده۲ از وی بماند شکفت
۵ که بومی زده زاغ باشده فزون
بنیر نگ زاغی تبه شد هزار
نباید چو* این داستان بشنوی
۳۳۷
شد آن پادشاهیش زیروزبر
زنادانی خویش کیفر بری
تو در وی بچشم تعجب نگسر
برآورد گرد از یکی انجمن
نهاد آن چنان خصمرا؟ زیرپای
بهبدخو اهازان گو نه کامیبر اند۴
سپهر از يكايك بر آورد دود
بدان سان نبودندی آن انجمن
انیس وی اندر خور او بدی؟*
بنیرنگث زاغی نگشتی تباه
به بدخواه ایمن نباشد بسی
که بیداد مابی کند روز گار ب۱۳۳
ازین اول اندازه باید گرفت ۲۱۸۶
ز ده بوم صد زاغ گردد زبون
بدین گونه باشد بد روز گار
کهبردشمنحویش"" ایمنشوی
تخلص تمدح بادشاه عالم خدالزه ملکه
بده ساقی آنجام رنعشندهجان۱۱
گلابی برنگك گل و ارغوان!
اب بدو. ۲-م: حذر. ۳ در. ۴ م: نماند. ۵ - بیت حذف شده است.
۶- فرخنده. ۷- داننده. ۸ باید. ٩سکه. ۱۰ دشمنان هر گز. ۱۱- رخشند گان.
۲ م: گل ادغوان.
۱۵
۳۳۸
کزو ساغر وشيشه روشن! بود
بشوید زدل زنگك زرق و نفاق
دلت شاد گردد بدیدار آن۴
بدوشاد گردد
مراده یکی جام پر تا بسر
خردمند۲ کاوس خورشید رای
دل مستمند
فروزنده؟ نخت سلجو قیال
بدوباد آباد یونان زمین
رخ ورای اوغیرت ماه و مسهر
فروغ ستاره ز رايش خحجل
سپهرش سریير ستاره سپاه
آزو چر خ گردان مکر داد سیر
ز کردار او جاودان هردو شاد
که اینش پدربود و آن بود جد
بیاد جهاندار
داستان دوستان...
پر تیر اندوه جوشن؟ بود
بدان دوستان؟ را بود اتفاق
نباشی ز کشت فلك دك گرانه
چو خوردی بانده نگردینوند؟
پیروز گسر
خدیوعدو بندو کشوره گشای
بنیروی بازو وفر" کیان
پناهش همیشه جهان آفرین
همیشه سرهمتش بر سپهر !۱
مرا حاصل ازمدح او۲"کام دل
کهصاحبقرانست وصاحب کلاه
شکو هشهميشه ببد خو اهچیر ۱۳ ۳۳۹۶
بفردوس کیخسرو و کیقباد
جهان را بد از عدل ایشان مدد
حکایت دور ننه رش دشمت
چواین داستان گفته شد سر بسر
که آنرا بشاید نبشتن بزر
۱- پنهان. ۲- جوشان. ۳- بدوداستان. ۴- او.۵- بفزایدت رامش و-
رنگ و بو. عب برت حذف شده است. ۷- جهاندار. ۸ مشکل. ٩ فرازنده
۰ - بنیرو و بازو وفر. ۱۱- بیت حذف شده است . ۱۲ دولتش, ۱۳ این بت
ویت 7 حذف شده است. ۴ ۱- داستان کپی.
۱۵
کلیله ودمنة منظوم
شنیدم که بابرهمن گفت رای
که آغازش ازمکر بدخواه بود
بکُفتن کنون بر گشاید زبان
که در کسب چیزی کسیغم خورد
دهد چون در آرد! بدستش بباد
چو برباد دادش پشیمان شود
برهمن بدو گفت کای شهریاد
بداند که اندرجهان هرچه هست
بود رنج آن در نکّه داشتن
که آن باشد آثار رای رزین
نگر تاجه حوش گفت بادوست دوست
بود راست باملك موروث رای
چوملکت رسید از نیا و پدر
جهان باشد از زیردستان تو
اگر سرفرازست اگر نامور
مرترا نیکخواه
و گر دولتی یافتی مکتسب
هميشه طمع طالب آن بود
چورایت نباشد دمی آن بباد
کزان* حاصل او ندامت بود
ستاره بود
۳۳۹
که این داستان اندر آمد بپای
که ازدشمن ایمن نشاید غنود
مرا باز گوید یکی داستان
بکوشد که آنرا بدست آورد
نباشد دل او بدان کار شاد
پشیمانیش محنت جان؟ شود
کسی را که باشد دلهوشیار
چو کوشند؟ آساندر آیدبدست
به آسانی از دست نگذاشتن
کرارای باشد نگوید جزاین۴
که پيرايةٌ حزم چیزی نکوست
خنك آنك دادست آنراعدای
بقصد تو دشمن نبندد کمرم
تو درپرستان تو
کسی را نباشد زحکمت گذر
بفرمان
حوادث نیابد بنزد تو راه
بدارد هر آنکس که بیند عجب
جهانت بدان دشمن جان بود
بگیتی کسی غمروغافل مباد
همه عمر دور از سلامت بود
۱- آید. ۲- دلش زآتش غصه بریان. ۳- جویند. ۴- این بیت وهشت
بیت آتی حذف شده است. ۵- کزو.
۳۳۰
۳۵
۳۵
۴۰
۳۳۰
بود کاراو کار آن سنکث پشت
بنادانیش رفت بیرون زدست
بدستشغم وحسرت ورنج ماند
در آورد بوزینهای را بدام
بدو گفت رای آن مرا باز گوی
برهمن براو سخن بر گرفت
که برکوه صنعا بنزد عدن
مك بود برجمع ایشان یکی
زفرهنگک ورایش عجب ماندند
همشرایودانشهمش؟ عدلوداد
ورا نام تا مشرق و هندبار
چوپیری رسید و جوانیگذشت
تو گفتی بر آمد خزان از بهار
بدان سان بخفتند دو پاسبان
دروضعف بیری اثر کرد سخت
بصر کند شدسستشددست وپای
همین است خود عادت روز گار
بدان سان کند با غ را نا امید
يکايك سرشاخها کل شود
چو مردی توانگر که اورا بلا
که آورد کام دل آسان بمشت
ببانداوسر اسمهمانند واعست
کس اور اخردمندودانانخو اند
زدامش رها کرد وشد کار خام
که گفتن ترا بر دهد آب روی
یگفتن زبان بر گشادایشگفت
بهرجای بوزینه بد انجمن
فصیحی سپهبد سری؟ زیر کی
مهان کاردانش همی خواندند؟
دل زیردستان ازو بود شاد ۲۲۱
به عدل و سیاست بدی آشکار
فلك برسراو دگر گونه کشت
بدانسان کهبیر نگگشدلالهزار ب۵ ۱۴
که گفتی برون رفتهاندازجهان؟
خم آورد آن خحسروانی درعت
ببستند گفتی مرورا بجای
که نا که بر آرد زان ازبهار
که بیبر گث گردد به و نارو بید
جوانی بپیری مبدل شود
بدرویش گشتی۲ کند مبتلا
اش : سرسامو. ۲ مپهره سری.0-۳: ور اکاردانا همی خواندند. ۴-بدو.
- پس از بیت آتی. ۶ بیت حذف شدهاست. ۷ مد ی
۴۵
۵۵
کلیله ودمنهٌ منظو 0
و گرنوعروسی بر! از خواسته
زجلوه بخال اندر آرد سرش
دلی کش" خرد باشد آموز گار
که فانی بود ملك ومال جهان
چوبر کس نماند سرای سپنج
نبینی ز گشت فاك جز فریب
بگردد سپهر وبکوشد جهان
اکّر سرفراز جهان داردت
پی ماو جان دارد* وقصد سر
کسیکو محیط معانی بسود
گرآید سوی راه خیر و صواب
چه بایددلازبهر* آنر نجهداشت
سگانند و دندانها کرده تیز
جوانی زخویشان او دررسید
حلیمی کریمی زبان آوری
ستاره حجل گشته ازرای اوی
زبس" دانشورایو فرهنگگوداد
که آرایش تخت درشاناوست
۳۳۱
بود جون بکی کنجی آراسته
برهنه کند زان زر و زیورش
بود پیش اوهم چو روز آشکار
نا گهان
چهباید غم و گرم و تیمار آورنج
که از حرصدارد دلتناشکیب
زمائه رباید ورا
که دردام آفت فتی نا گهان ۲۲۲۶
اسیر هوای وهوان داردت۴
تواز سستی عهد آن؟بی خبر
ننازد بچیزی که فانی بود
که آتش بودبهترین | کتسای۲
که نا گاه روزی بباید گذاشت؟ ۱
کزیشان ترانیست راه گریز"
که در وی بد آثار دولت بدید
وجود ورا منظر و مخبری؟۱
بای بزرگی بهبالای اوی
تو گفتی زجمشید دارد نژاد ۰
جهاند اری و عدلبرهاناوست۱۳
اب نه عروسی که. ۲-م : کز. ۳ م: نیرزدغم کرب واندوه و . اس بت
حذف شده است. ۵ب جاه وجان داده عب سستی عود او. ۷- پیت حذف شده است.
۸ مهچر. ٩-اضافه دارد: جوشد کاردانا بدان گو نه پبر ۶ شکستاندر آمد بدونا و
۰ پیت حذفشدهاست. ۱۱- مرامخبرومنظری. ۱۲ بدان. ۱۳- اضافهدارد:سه
۶۵
۳۳۲
چو دیدند او را کمالی چنان
گزیدند هريك زد مهراوی
تک بحس ول از مهر پیر
چو پیر این همهبی وفایی بدید!
بنزديك ساحل یکی بیشه بود
درختان بدند؟ اندران میوه دار
بشد پیر و انجیر ها را بدید
کزوه سایةٌ شاخ پرآب بود
بران شاخ رفت و قناعت گزید
بطاعت گرائید خیر و واب
دران آب بد سنکث پشتی مدام
حکایت بوزینه و...
ازو شاد کشتند بوزینگان
همی خیره ماندند درچهراوی
جوان راستودند و کردند امیر
زبوزینگان دامن اندر کشید
بدان پیشه آمد دلیپر ز؟ دود
سرشاخ انجیرها پر ز"بار ۲۲۳2
درختی کشن شاخ را بر گزید
سرشجای آرامشو خواب*بو د
زحرص و طمعدامن اندر کشید!
سری پرزشوق ودلی پرزتاب۸
بدان سابةٌ شاخ بد شادکام؟
یکی روز بوزینه انجیر جید همیخوردچیزی کهبو دی لذ یذب۱۴۶
جرخ و رای او غیرت ماه و مچر همیشه سر همتش بر سپهر
نگر تاچهعوش گفت با دوست دودست که پیرایةٌ حزمچیزینکوست
بود داست باملك موروث رای خنك آ نكدا دستاورا خدای
۲ بکردار.
۷ اضافهدارد : ز هرچه آن زه
۱ م : چو پیر از همیدون و فایی ند ید.
۷ یه. ۵ کزان.
۳ : بدند.
عوب م: آردامش خواب.
نیکو بود تو به کردکه که بیدارو روشن روان بود مرد. ۸- اضافه دارد: بدین گقت من
۳3 ندارد ستیزعد که عالم زجاهل بود در گریز: بشادی و آرام واندوه وغمع نباشند
دانا ونادان بهم ٍ که آن باشد آثار رای زین # گر آدای باشد نگوید حزین
-٩ شاده کام ۳
۷۵
۸۵
کلیله ودمنٌ منظوم
بهرساعت ازدست آن پا کث زاد
چو انجیر دیدی دران آب سرد
گمان برد کانداختن بهر اوست
جوزین گونه اندیشه دردل فتاد
که بی آشنایی چنین می کند
اگر آشنایی بود در مان
مرا زو همه کام حاصل شود
دلش کشت ازاندیشة عویش شاد
همان صحبت خودبرو عرض کرد
چنان شاد گشتند برروی هم
تو گفتی که داشان دو آبنه بود
چنان میل کردند بریکد گر
دران حالبوزینه گفت اینسخن
چو بفزود بريك د گر مهرشانه
چنان شاخ شادی طراوت گرفت
بدین کار چون مدتی بر گذشت
زن وبجه گان داشت آن ستکت پشت
۳۳۳
یکی زان دران آب روشن فتاد
برفتی بخوردی! کشفهمچو گرد؟
دلشداشت بوز بنر| سختدوست
چنین گفتدر "دل کهاینبالزاد
مرا کام چون انگبین می کند
بکوشد بدلداری من بجان
غم ورنجمن شادی دل شود
همانکه ببوزینه آواز داد
ازوشادمان شد دل نيك مرد
که گفتی کهاندرجهان نیستغم
چوصیقل جهان ز نگ آنرازدود ۲۲۴۶
که در خاتم زرنشیند؟ گهر
که اينو حشت غربت آمدبهبن
که درغر بم مونس آمد بمشت
برونرفت آژنگگ از انچهرشان؟
که یکبارسر سبز گشتایشگفت
همهکارایشان د گر گونه گشت۸
ز پیو ند او باد بدشان؟* بمشت
۱ شتابان برفتی. ۲- اضافه دارد: مر آنر | گر فتیو حوردی جو باده دلاو
شد از کار بوزینه شاد. ۲- م: با. ۴ م : نشاند ۵ م. مچهرشان یکد گر. ۳ مِ:
زانده برون شد دل هم د گر. ۷ ار. ۸ بیت حذف شده است. ٩ب پیو ندشن
بادبودی.
۳۳۳
۰ ز نادیدنش پاك خیره بدند
جو دند ند کوا در سفر مانددیر
بدانسان کهببر ید از آراموخواب؟
بهمساية خویشتن درنهفت
بدو گفت کزمنمداراین بهعیب
۵ بکویم ترابك بيك بیش و کم
ز کارش دهم مرترا" آ گهی
دوچشمم بدیدست و گ و شمشنید
بدان سان که گشتست ازو *ناشکیب
دل وجانش وقفست بر مهر اوی
۰ بدیدار او آنچنانست شاد
فضا رفت و این بودنی کار بود
نهانی یکی چاره بایدت کرد
دوتن رایها درهم انداختند
يکايك بدان برنهادند پاکث"
۵ بدو گفت همسایه بشنو سخن
بدان سان که باشد کسی ناتوان
رخ او برافروخت کاین را"۲شنید
بیامد فرستادهای ناگهی
حکایت بوزینه وه
همه درمیان جزیره بدند
غم وغصهبر جفتاو گشت چیر
ندیدش کسی خالی ازاضطراب
دراد بیقراری غسم دل بکَفت
که ذهن مرا آشکاراست غیب
گرم تو نداری بدان متهم
که از مهرتو دل ندارم" تهی
که او مهربوزینهای بر گزیده
ز مهرش نداند فراز از نشیب۲
نهادست دو دیده بر*چهراوی ۲۲۵۶
که یکدم نمی آورد از تو باد
بدینت ندارد؟ غم وغصهسود
که نا گه بر آید زبوزینه گرد
چو تدبیر آن کار بشناختند
کهبوزینه را کرد باید هلاه"
تن خویشتن را ببستر فکن
کسیزودبفر ستواورا بخوان
همانگهچنان کرد کورای"دید
زییماری جفت داد آکهی
۱- ان ۲- بر یدند آر ام وخواب. ۳-منترا. ۴- بوزینه گردد. ۵ - بت
حذفشده است. ۶- ازان. ۷ فراز و شیب . ۸ : دد. -٩ ازین پس ندارم
۰ م: بران بر نهادند کار. ۱ م: که بوزینه گردد هلاه ونزاد.۲ ۱ بر . ۳ راه
کلبله ودمنه منظوم ۳۳۵
کشفز وددستوریازویبخواست شتابان بیامد سوی خانهر است
واه راندان کر ار تیک سرشکش زمژ گان" بر خبرچکید
بدو گفت آهسته کای مهربان چهبودت که گشتیچنین ناتوان
زنش سوی او التفاتی نکرد دلش شد زتیمار او پرزدرد
چوباخه مرورا بدین گونه دید؟ زهمسایةٌ رای زنه بر رسید
بدو گفت در گفت بکٌشای لب فا یت وا ی ب۱۴۷
۵ که بستست در پاسخ من زبان چرا گشت برمنچنین دل گران
بدو گت همسایةٌ؟ راز دار کزو بگذر و این ازو*در گذار ۳۳۶۶
زدارو جو رنجور توهند کشت مراد دل او بر بید کرش
که هر گز نبیند کساز بید بار بروهیچ خوش نگذردروز گار
زرنجش گدازنده یابند تن؟ مرورا نباشد مجال سخن
۰ چو زوسنگثپدت اینسخنها شنود دلش شد ز گفتار او پر ز دود
بدان سان شداز گفت او دردناك که از درد برسر پرا کند خحاله
بدو کفت درمان این درد جیست که باید ز نابودن آن کریست
چه چیزست کاسان نیاید بدست سرمن زتیمار او گشت پست
بدو کقت همسایه کای مهربان زن تو رهایی نیابد بجان
۱۲۵ که آن دارو اندر جهان کم بود ازین بهرةٌ ما همه غم بود
پزشکی که درمان این درد گفت بدینسان نهانبر کشید از نهفت
که بوزینهای را بدست آورید بکوشید وبروی شکست آورید
۱- بدیده . ۲ کشف چون ز زن دل گرانی بدید. ۳-م: بر.
۴ همسایهکای. ۵- کزان بگذرد این ازان. ع- چر رنجش گدازنده شد,
جان و تن.
۱۳۵
۱۴۵
۳۳۶
بر آرید از .بر دلش استوار
کشف چونننید این آسرش گشت پست
زبونست و باشد بهر کشوری
برافتاده تیره شود ماه وهور
بدو گفتهمسایه کاینهست راست
تراخواندوپرواش؟ بود اند کی
کنون مرورا نیست پروای آن
نظربر گشای و مرورا ببین
زدردش* چنان خستهشد سنک پشت
ضمیرش بهرجایگاهی کشید
چودانست کانش نیاید بدست
بدل گفت درمان این ای عجب
و گرنه چنین کارمشکل بدی
عجب نبود از چرخ گردان جفا
چو آن باخه این غدردردل نهاد
ورایافت در خاطر اندیشه راه
که بر "۲ دوستی يك دلوهم نفس
بدان آورد کشت دورفلك
اگرمن ببوزینه اندیشم این
حکایت بوزینه و ...
که آید مراین رنجراآن! بکار
که این خود بگیتی نیایدبدست
زبوزينة مثلما. لشکری"
که این برنیاید بهزر و بزور
بتبلت و بید کار کار حداست
که از تو حلالی بخواهدیکیم۲۲۷
که اندر سخن بر گشاید زبان
که اینت بود دیدن آخرین
که گفتی بتیغی مرورا بکشت
به| ندیشها مخلص آن را ندید؟
دلخو یشدر کشتندو ست بست
شد این آشنایی مرازین سبب۲
مرا زان غم ورنج حاصل بدی
چوازبد گهر چشم داری وفا
که نا گه دهد جان او را بباد
که کسزین گذشته نداند؟ کناه
سگالد بدی چونبود دست رس
که باطل کند حق نان و نمك
ندارد دلم بهره از دادو دین
اند اوراه ۷ب شید وسرش. بویت وبیت آتی حذف شدهاست. ۴سم:
خواند پرواش. ۵- دودش. ۶- بیت حذف شده است. ۷- این بیت وسه بیت آتی
حذف شدهاست. ۸- بر. -٩ گذشتن نیا ید. ۰ با.
رز دمنه وم
۱۵۵
۱۶۰
و گرچارةٌ این نیارم بجای
شود خانة من بکلی خراب
نباشد دگر کارمن با نظام
درین غم بدانگو نهمدهوش گشت
دل از بهر زن درتحیر فتاد
بدین ختم شد درضمیرشسخن
مرورا ز . دارو نباشد گزیر"
اگرچه دل او دران تنگث بود
چونبود کسی بهره دار ازصفا
از آنها که یاران دیرینه انسد
وفاهست چون کیمیا و همای
چو آن سنگث پشتاینبدل در فکند
بران آمد از روی هوش وخرد
نیارد زپیوند و وز مهر باد
دلم گفت باشد۲ بدین شاد کام
برین؟ عزم نزديكك بوزینه شد
چوبوزینه دیدشبد ان گشتشاد
چوخالی بود گوهر تو زبد
۳۳۷
سرجفت خود را نهمزیرپای
بود تیره برچشم سر" آفتاب
بمانم بهبیچار گی تلخ کم
که انديشة دل زحد در گذشت ۲۲۸۶
بر آورد هردم یکی سرد باد
که برمرد غالب بود مهرزن
| گربارد از آسمان تیغ وتیر"
وفارا ترازو سبك سنکگث بود
ندارم شگفت اربود بی وف*
چومن مهرجویم همه کینهاند
بگیتی نباردکس آنرا* بجای
که محبوبخود رارساند گزند
که بوزینه را در جزیره برد
برای زن او را دهد سربباد؟
حلالستوقت* ضرورت حرام
دل مهربانش پرازکینه شد
که نا که نظر بررخ او * کشاد
قیاس بد و نيك گیری بخود!!
۱- من. ۲- گزین. ۳- اگرتیغ بادد فلك برزمین. ۴- اين بیت و بیت
آتی حذف شده است. ۵-. اورا. ۶- بیت حذف شده است. ۷- بدل گفت با غم.
۸- گاه. ۹- م: بدین. ۰ ۱- برو به نظر بر. ۱- این بیت ودوبیت آتی حذف شده
است .
۱۶۵
۱۷۵
۱۸۰
۳۳۸
کسی کو بنیکی بود داستان
کشف را ثنا گت آن هوشمند
ببر سیدش ازخویش و پیو ندوزن
بگفتار باخه زبان بر گشاد
فرافت :جات گرد نیز
چو تنهایی تو بیاد آمسدی
که از خحویش و پیو ند دوری کنون
شدی عیش برمن مکدر جنان
یکی آرزو دارم از خدمتت
گرآن آرزو را رت کنم
اگر خانة من مزین کنی
مقامم بتو کردد آراسته
ببینند خویشان من روی تو
بدانند خویشان و پیوستگان
بجمعتسویخان خویش آور ند
من از کارایشانشوم سرخ روی
بدو گفت ازینهیج در دلمیار
کسی کو بسان تودارد گهره
تو ازجمع احرارهستی کزین
حکایت بوزینه و ...
بکس درجهان بد ندارد گمان
ز انجیر لختی برو برفکند
که شاد ودرستند آن انجمن ۲۲۹۶
که از همت تو درستند و شاد
کهنگماشتچشمم در | یشاننظر ب ۱۴۸
مرا غصهً دل؟ ز خود بستدی
رحم کشتی از اشكخون"لاله گون
کهسیر آمدیجانزتن تنزجان
که آسان نماید بر همتت
ترا جای بردیده و۴ سر کنم
عیال مرا چشم روشن کنی
چ و گنجی که پر گردد از خو استه
که همو اره میلستشان* سویتو
که شاید که دارم فدای*تو جان
طعامی که دارند پیش آورند
برافرو خت بو زینهزان گفتاوی۲
بدین کار رنجه مشو زینهار
بر امثال اینش نباشد نظر .
زاحلاق تودرعوردبیشازین؟
۱- نگماشت چشمم بر. ۲ب شود. ۳ جون. ۴- دیده و بر
۵- هستمیلشان. ۶ م: فدیی. ۷ گفت و گو. ۸- هثر ٩, بیت حذفشدهاست.
کلیله ودمنة منظوم
ولیکن زهرکس که دارد خرد
۱۸۵ چو آنحکمو آنپادشاهی گذشت
نداری "د کر کو ششوحرصد آز
چواز حرص خر سندی آمدپدید
گر آنگه که مسن داشتم زر وسیم
که آنیافتی نزدمن خوار راه
۰ کسی کز قناعت شود بهرهمند
نباشد دلش سته ملك ومال
اگربنگری در سرای سپنج
مرا خود جهان آفرین داد داد
چنانم بدیدار تو تازه روی
۵ دلم هست شادان بدین اتفاق
چو تو بهرهداری زرای وخرد
مرا دیدن نو همه تعمتئست
بر""مردم پر خرد خاص وعام
چو از حوردن آن بیرداختند
۰ چنان فارغ آیند از یکد گر
اگر با کسی کو ندارد نفاق
۳۳۹
بر من تکلف نه اندر عورد! ۲۳۰6
سپهراز برمن د گر گونه گشت
کزانم غم و رنج گردد دراز
بباید بیکجایگه آرمید
سوی من وزیدی ازاین یسك نسیم؟
ندبدید گر کس مرابسادشاه
سر اندر نیارد بچرخ بلند
که نا گه به بادی پذیرد * زوال
قناعت به از پادشاهی و گنج
در صحبت؟تو بمن بر گشاد
که تشنه که تنکك اندر آید بجوی۲
که دیدم حلاص از گزند فراق۸
زتو این تکلف نه اندر خورد؟
بدین خو اهش و لطف چهحاجتست
نشستند اندر شراب وطعام
قدم درره دوری انداختند
که این را نباشد سوی آن نظر
جدایی فتد
۱- اضافه دارد: مراانستو سورو مهمانیست: بنیکی نماد توارزانیست.
۲ ندارم. ۳ آزاد. ۴ اینبیت و بت آتون حذف شده است. ۵- پذیرد بادی.
۶-م: حجت. ۷- بر[و]. ۸ جدایی فتد مر ترا از نفاق. -٩ این بت وپنج یت
آتی حذف شدو است. ۰ ظ: پبسی
مرترا اتفاق ۲۳۱6
۳۰۵
۳1
۳۱۵
۳۳۰
۳۴۰
بدان دوری اوراتو نزديك دان
توباشی همه روز مهمان اوی
چوباهم دوسه دزد باشند یار
بودنوششانباهم از مهرو نیش
برای غرض دوستیها کنند
چوجایی کسی دار بازی کند
هر آنکس کهباشدورا دوستدار
نداند کسآن موجب دشمنی
اگر من بدان دل کنم شادمان
ندارم تیان کشت هن ان
بپاسخ بدو گفت برمن نشین
کهمنهم چو کشتی بتک بگذرم
دران جاهمه نعمت وراحتست
کشتشرط حیاتبجای آورید
بگفتنچنان کرد شیرین کلام
شتروار بااو؟ سر اندر نهاد
برفتند هردو سری پرشتاب
جو دربای آب اندر آمد بهپیش
بدانگه که آوردش اندر میان
که همواره گویند اهل خرد؟
داستان بوزینه
که اندر دل تو بود جاودان
خیالت بود مونس جاناوی!
جزاز خدمت هم ندارند کار
و گرچه نباشند پیوند خویش
چو ان اسپری کشت بپراکنند
دران کار گردن فرازی کند
دران کار با او نباشند بار
توباید که این را نصور کنی
که آیم بنزديك و میهمان
تواز آب سازی همی "جایخواب
زمنهیچ فرقی مکن تا زمین
ترا در میان جزیره برم
بیابی هرانجت بدان حاجتست
فسونی که بایست" بروی دمید
که بوزینه از توسنی گشت رام
مهار ارادت بدان باخحه داد
گرازان؟ بنزديك دریای آب ۲۳۲2
دلش کرد اندیشهای نا گهان
که ازبی وفابی فزون نیست بد۲
۱- این بیت دشش بیت آتی حذف شده است. ۲- توآن آب داریهمه.
۲ داست. ۳۴- باوی. ۵ م: گر یز ان. عبت خبر. ۷- بر.
۵ وفا کس ندیدست در انجمن بعمرخوداز اسبو شمشیروزن
چه عوش گفتداناچودانش گزید کز آتش عبار زر آید۴ پدید
هنر نیست؟ اندر نهاد ستور برونازتك تيز ونیروی زور؟
نگردد عبان قدر اهل خرد برانجمن جز بهداد و ستد؟ب۱۳۹
که ممکننباشد که" علم کسی کهاززیر کی" بهره دارد بسی
۰ بمکر زنان در تواند؟* رسید کلید در مکر آن*۱ کس ندید
نشاید یبد عهدی وغدر داد ۱۱ برای زنی دوستی را باد
که باتو ندارد جزاز؟" راستی بتر سم کزین آیدم ۳" کاستی
دل او درین فکرها رفته بود درانبی خودیدرخود آشفتهبود
چو بوزینه درفکر او بنگرید بدان سان نشان تردد بدید
۵ ز فکرش شكاندر؟" دل اوفتاد سراو زاندیشه شد پر زباد*" ۲۳۳۸
بپرسید کتموجب فکرچیست درین آبت انديشه ازبهر کیست
مکر رنج منبرتو آمد گران چهداری بدین گونه رنجهروان
کهدل را نداری زاندیشه فرد تنت رائن من گران بار کرد
کشف گفت کین گفتن بیهدست ندانسته اسرار گفتن بدست
۳۷۰ بمن درچه دیدی ز آثار فکر
کلیله ودمنةٌ منظوم
ت
بود غدر عیب تن آدمی
بویژه که اندر حق دوستان
نشاید برای زن بی وفا
درین باب راندی سخنهای بکر
۳۱
که دور افتد از جادهٌ مردمی!
کهآنر | یکی دهشمارد جهان
سکالند؟ بر دوستان این فا
۱ این بیت و یت آتیحذف شده است. ۲-سگالید. ۳ آمد. ۴-هست
۵- نیرووزور. ع اضافه دارد: کسی کو بهرایو حردسر فرا حته جو غافل نگردد
تواند شناعت. ۷- به. ۸- زیر آذ. -٩ کیتوانم. ۰ - زن. ۱۱- عذروداد. ۲ ۱-
بجز. ۱۳ آیدت. ۱۲- بدانسان شکی دد. ۱۵- که ازیمدل شدسرشرا بباد
۲۴۵
2 فر
بدو گفت بوزینهکان ظاهرست
که تو فکرداری ز اندازه بیش
که با نس خود در محاکادری
بدو گفتباخه کهژرفیتراست
من| کنون دراندیشه افتادهام
درانغم کهاینهستبا ر آنخست
دگر مسکن من ندیدی زین
درینهفته شدجفت من ناتوان
چو آیی بدینعزوقدر ومحل؟
۰ نباشد بدانسان که خواهیم کار
۳۵۵
بدو گفت بوزینه کای نامور
چوازدل مرا گشتهای دوستدار
تکلف کنون در توقف مکن
کههر کس کهیاری مکمل۷ کند
تونیکو نهادی وحوب* اعتقاد
چو٩ يك دم ترا شادمانی بود
درین میهمانی کهدرپیش ماست
ا گر زانك تو دوستدار منی
نخواهم کهبینم تو نیز آنمخواه
۳۶۰ چو بشنید ازو سنك پشت این سخن
بدانستن آن دلم قادرست!
زبان بر گشایوبگو رازعویش
نهفته نباشد چنین داوری
سخنهایتو سر به سر " هستراست
دل خویشتن فکر را دادهام
کهقدر "قدومتو خواهیم جست
بکژی چرا راند باید سخن
مسناز بهراو رنجه؟ دارم روان
ضیافت نباشد مصون از خلل
از ین عم دلوجان من شد فکار
تو آزاد مردی ازین در کُذر
ترا این تکلت نیاید بکار م۲۳۴
دل خویش فار غ کن از کار من
بیار ان يك دل معول نا
مرا نیست جزشادی تو مراد
مرا به زصد میهمانی بود
اگر شربتی آب باشد رواست
دلخویشزین فکر فار غ کنی
که در خاطرت یابد اندیشه راه
برفتن دران اب درداد تن
۱ م: ناظرست ۲ م: يك بيك. ۳- یار. ۴- قدروقد. ۵-دنج پرغصه
۶ قدرو عزومحل. ۷-باری تحمل. ۸- نيك. :-٩ که چو
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
د گرره در اندیشه شد ایستاد ۱
کهدر قصد او من نباضم مهییب
ددد بوزینه آثار آن
هی
بدل گفت کینهست کاری مهیب
کنون بودنی بود گشتم ز راه
چهخحوش گفت گویندة وب کار
همان به که حزم آشکارا کند
بدارد بدان نفس خود را نگاه
اگرزانکه گردد گٌمانش بقین
وگر ظن او را عطایی بود
چه حوش گفت گویندة باستان
جودل رابود انقلابی مدام
وقوفی بباید بدو نامور
بدو گفت کین فکرت بی کران
مرا موجب فکرخود باز گوی
چوزین گونه بشنید باخه سخن
چو اندیشة کار ایشان کنم
بدو گفت حمدونه کای نيك یار
که من زان حرد رهنمای آورم
۳۴۳
همی کرد اين بردلخویش یاد
ردین ومروت شوم بی نصیب
دران؟ کشت کل دلخن در کمان
وزین آمدن من نبودم مصیب؟
همان به که از حزم جویم پناه
کهچونبر کسی شد بلا آشکار۴
بکوشد بصبره و مدارا کند
کهاندرحو ادثجزان *نیستراه
نماند مصون از حوادث بدین" ۲۳۵6
نگه داشتن نیز رای بود
کهدر کار حزمت ندارد زیان
مرورا سزد گر بود قلب نام۸
که میل چه دارد زخیر وزشر
زبهرجه؟ داری چه داری نهان
بکژی میاز و بهانه مجویب.۱۵
بدو گفتر نجوریوضعف"ازن
دل از فکر کردن پریشان کنم
زمن رنج ایشان نهفته مدار
بکوشم که دارو!۱ بجای آورم
۱ راه قصدیش شد وایستاد. 0-۲: درو. ۳- این پیت و بت آتیحذف
شده است. ۴ بلاثی وباد. هب که رفق. ۶ جزاین. ۷- این بیت ويك بیت آتی
حذفشدهاست. #-- ار بیتو بیت آ تی حذف شدم است. ٩ م: که سد ِ: ر جوری
ضعف. ۱۱- ۸: درو آن.
۳۸۰
۲۸۵
۳۹۰
۳۹۵
۳۴۴
که مستورهرا رنج آسان شودا
بتوفیق دارای فرمان روا
بدو گفتباخه کهای نيك بخت
دوائیست آن رابدان سانغریب
نیابد "چو کوشدبدان دسترس
بدو گفت بوزینهای"نيك خوی
چنین گفت باخه کهای رهنمای
طبیبار بود بهرهدار ازخرد
مرا گفت دانا دلی راست گوی
چو بوزینه گفتار او را؟ شنود
که گشت" آبدر یا بچمش سیاه
فتادم درین ورطةً سهمناكك
مر داور کرد گار از کر م۸
مناول کسی نیستم در جهان
شدایمن بمرد منافق زجهل
کسی را کهباشددل و مفزوهوش
کزان حاصل او ملامت ۲ بود
کنون حیلتی بایدم دل پذیر
کزان پیش کاندر جزیره شوم
۱ - بود. ۲ - م: ندارد. ۳ - حمدولنهکای. ۴ او.
داستان بوزینه ...
دل توبدان کار شادان شود
چو علت بگویی بدانم دوا
چه کُو بم که آنر فجر نجیست سخت
کهچندان که جوید نیابد طبیب
چنین علتی را ندیدست کس
چهچیز ستدرمانمر ۴۱ باز گوی
بیتی کس آنرا نیارد*بجای م۲۳۶
زبوزینه دل چون تسواند ستد
که! کنو نجز آننیستدرماناوی
بفرقش بر آمسد یکی تیره دود
بدل گفت کینهست کاری تباه
کهخواهم شد از جهل و غغلتهلاله
تنم را* بر آرد ز گرداب غم
که افکند اورا قضا ناگهان
چنین غفلتی را نگیرند سهل
حدیث منافق نگیرد بگوش
چه جایی مقام سلامت!" بود
که باشد مرا زین بلا دستگیر
بهدفع بلا خود"" پذیره شوم
۵ - نیارد کس آنرا.
۶ یانحه.۷. م: که کرد. سم:کار کرم. ٩ بفصلم. ۰ ۱ م: ضلالت. ۱۱- م: مق لت.
۲- : بران این مچم را.
۳۴۵
۳۰۰.
۳۹۰
۳۱۵
ندارددل آن وزن وقدروامحل
چوداروهمین استسهلست کار
چو من رنج مستوره بشناختم
آزین پسغماو نبایدت حورد
بر ما ژزنانر | همین است رنج؟
دل خویشتن را بدیشان دهیم
بدان تازه گردند هم در زمان
نکفتی مرا علت آی سست رای
بدو گفت باخه چه پنداشتی
عجبدارداینمردو فرهنكورای
بدو گفت حمدو نه کای هو شمند
که از تنگی او بجان آمدم
اگردل نباشد ترا بیش و کم
بروهست چندانغم وغصه چیر
غمان جکر سوز دارم زدل
بدین سان بود رسم بوزینگان
کهدل را ندارند با خویشتن
دل کس سزاوار انبوه نیست
نکردی بمن پیش ازین آشکار
فدی عزیزان تو کردمی
کهآن را نباشد بگیتی؟ بدل
توازبهراو؟ بیش ازین غم مدار
سوی چاره کار او ساختم ۴
نمانم که بروی رسد باد سرد
ز درمان بداریم بسیار گنج
سپاسی ازان بردل خود نهیم
دلیهر کسی زان شود شادمان
و گرنه کجا ماندمی دل بجای
کهدل را همان جای بگذاشتی
که جائی کسی دل بماند بجای
مرا از دل آمد بلا و گزند
زخویشان خود بر گران آمدم
پسر بر نباردت باراد غم
که جانم زدیدار اوهست سیر
بخود هریکی قادر ودل گسل
چوجائی بردشان کسی میهمان
کزو رنججانست و آسیب تن ب۱۵۱
که همو ارهجز جایاندوهانیست
۱ قدروزن. ۲- بکیتی نباشد. ۳ دل. ۵-۴: این بیت وشصت وپنج
بیت آتی حذف شده است. ۵ م: گنج. ۶ م: انبوه.
۳۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۰
۳۳۶
هر آنجاکه بادل برابر شود
چومنعزم این آمدن داشتم
مرا غصه اینست کان انجمن
ندانند خویشان تسو سر بسر
بهبخلم همه پاك نسبت کنند
اگر باز گردی شوم ساخته
چوبر گوش آنباخهاینبر گذشت
مراورا کشید ازمیان بر کران
زیشتشدر انعشكده گز بچست
گریزان بران شاخ انجیر شد
جو بررفتن او زمانی کگذشت
بدو گفت بشتاب و برساز کار
چواز باخهبوزینه بشنید گفت
چشیدم ز گیتی بسی گرم وسرد
که بامن توای بد گهر ساختی
اگر دانشم نیستی دستگیر
جگر خسته و کشته افتاده خوار
توبر گرد و نزديك رنجور پو
که گردد ز دارو دلش نا امید
نیم من بسان خر اندر کنام
کهروباه گوید که ازبهر چاشت
ز بوزینه جون سنکگ پشت اینشنود
داستان پوزینه ی
برو آب روشن مکدر شود
دل خود بدان رسم بگذاشتم
چو گویم ندارند باور زمن
که آنرا نباشد بر من خحطر
همان ناع من بی مروت کنند
شود کار دل نیز پرداعته
شتابان هم اندر زمان باز کشت
و وان سب تته اقشا ونان
کزان آب شدنوشبروی کبست
کشفچون کمان گشتواو تیرشد
ازان آب باخه در آمد بدشت
چو گفتیدل این بار باخود بار
که خوبی وزشتی نماند نهفت
کس این غدر و اینمکر بامننکرد
بفرقابی مکرم در انداعتی
کنون بودمی در جزیره اسیر
بچاره دل از بر کشیده بزار
زمن هرچه دیدی بر او بگو
بچشمش شود تیره روز سفید
که آسان دوباره در آیم بدام
چو آمددلو کوشباخودنداشت
بدو گفت کانحال بر گوی زود
کلیله و دمنةٌ منظوم
۳۳۵
۳۵۰
۳۵۵
۳۶۰
که ازحیله روباه باعرچه کرد
بدان حال گفتن زبان بر گشاد
که در بیشهای بد یکیشیر نر
شداز گر بد انساننحیف وزبون
برفتش نشاط ونماندش شکوه
ورا روبهی بودی اندر جوار
بروباه بازی چنان بی نظیر
ورا طعمه از فضلهً اوبدی
دران روزها بود بی پودوتار
یکی روز برداشت با او سخن
سر شیر جنکگی زر برد پبست
بکی گفت بامن که داروی گر
برانم که آرم حری را بدست
چوناگه مراو را بدست آورم
چنین گفتروبه بشیرستر گث
بشرطی که چون خر بماند بگل
د گرربخش من باشد و دیگران
بپاسخ برو گفت بنگر براه
که جز گوش ودل من نیازم بچیز
بدو گفت روبه کهمنبی درنگث
بنزديك بودش خر گازری
زگازر ورا کار بودی تباه
۳۳۷
چگونه زجانش بر آورد گرد
ز گفتار دانا چنین کرد ياد
تن او ز ناه برآورد گر
که ازضعفوستیدلش گشت شون
دلاز رنج ریشوتناز گر ستوه
فراوان گذشته برو روز گار
که جائی نبد مثل روباه پیر
بخوردیچو از ویفزون آمدی
کهشیرژیان باز ماند ازشکار
کهاینر نج خودرا یکیچاره کن
بدو گفت دارو نیاید بدست
نباشد برون ازدل و گوش خر
بکوشم بگنتار دانش پرست
بيكپنجه بروی شکست آورم
که | کنون خریرا بیارم بزر گث
ترا بهره نبود جز از گزش ودل
بخوردن دلاز مانداری گران
بیاور خری را بدین جایگاه
همانست ازخعر برمن عزیز ب۱۵۲
زنا گه ری را بر آرم زسنگگ
نحیفی بریده دمی لاغری
نهجودادی او را نه آب ونه کاه
۳۶۵
۳۷۵
۳۸
همه روز جامه کشیدی بدو
بنزديك او رفت روباه پیر
بگرمی به پیوست با او سخن
که درعهد عیسی بدیگر قران
که عیسی مریمبر و برنشست
بدو ختم بد شادی و فرهی
تو یکباره بیچاره و لاغری
از انست کین گازر تیره راه
همه روز میداردت زیر بار
بگویم! گر گفت من بشنوی
یکی مرغزارست ازایدرنه دور
جودیبای چینی لب جویبار
بهشت برین از سوادش خحجل
کر او کگردی بران* شادمان
که بردمحریراد گر *پیشازین
تناززور مندیچو کوهیبجای
خرامنده در گرد آن مرغزار
۰ جو بشنید از و خرخعری کردرفت۸
بر انگیخت او را طمعهای خام
شتابان ببردرش بنزديك شیر
داستاز بوزینه ..
نه پیروش بودی نهرنگذونه بو
کز آوردن اوبدش نا گزیر
فرو گفت! تاریخهای کهن
مرا جد تر داشتی همچوجان
بدندش خران جهان زیر دست
تن او چو پیلی بد از فربهی
تن از یرو وزورآداری بری ۱۴۷۶
نه جو دارد از خود مهیا نه که
ازانی بدین سان نحیف ونزار
شطارت؟ پذیری وفربه شوی
همه گرد بر گردآن؟ جای سور
زسبزه فروزان شده مرغزار
زمین دلکشای و هوا معتدل
بيك ماه فر به شوی بی مان
کنون زندهپیلست گویی کزین
جوپیلی دمنده
فراز ونشیب ولب" جویبار
بدست و بای
بدنبال روبه در افتاد تفت؟
بگفتار روبه در آمد بدام"
زناگه برچست شیر دلیر
۱- اصل: کرد. ۲- زور ونیروی. ۸-۳ : شکارت. ۴- او. ۵- بدین
وب م: کهبد. ۷- نشثیب لب. ۸- کرد ورفت. -٩ افتاد وتفت. ۱۰- بیت حذفشده
است.
۳۸۵
۳۹۰
۳۹۵
کلیله و دمن منظوم
نیامد برو! زخم او کار گر
ازان کار روبه تعجب نمود
کهمخدومخودرا بدان؟ ضعفدید
ازدل تنکی او چنان کشت شیر
غم دل بروبه نکرد" آشکار
در ان کوش کشزود باز آوری
چو روبه شنید از پی خربرفت
خر او را عتابی خرانه* بکرد
که بود آنك بامن دلیری نمود
نبودا گهشز آنك اوهستشیر
سخن گفت روبه بدینآداوری
چو ازطالعت چر خ بیرون بود
گر*اودست را کرد برتو دراز
دلش کرد گستاخی از دوستی
گرشبرنمی گشتی از پیشرود"!
بهرویت دل او۱۴ شدی شادمان
خر این را شنید و۱۳ بتك باز گشت
نبد بیم شیرش که جنگ آورست
به بین کاندران نامه نامور
۳۴۹
گریزان برفت از بر شیر خر
يايك دلش گشت پردا غو دود
۰ ۰ ۰ 2
سرانکشت خودرابد نداد کزید
کهاز جانشیریندلش گشتسبر ۱۳۸۶
بدو گفت بر گرد و او را بیار
خرد را بدین چاره ساز آوری
شتابان سوی او عرامید تفت۴
که آورده بودی سرمن بگرد
که آهنگث آن؟غصهً من فزود
کسی از دداننیستچون اودلیر
که از پیری تونگشت اسپری
زمان عم ورنج تو بگذرده
داش هیچ باتو نبد کینهساز
تو گفتی که بااو زيك پوستی
تراخو است ازخودنوازش!انمود
شکیبا نبودی زتو يك زمان
تو گفتی که با باد انباز گشت
گمان بردکو۴ هم خری دیگرست
چهعوش کفت فردوسی پرهنر
۱ بدو. ۲ اصل: چنان. ۳-بهرو باه کرد. ۴- خر امیدو تفت. ۵-فراو از.
۶ او. ۷ بدان. ۸سبیت حذفشده است. ٩-کر. ۰ ۱- زود. ۱ -بی حد تو اضع.
0-۲ برویش دلتو. ۱۳ او. ۴ کان
۳۵۰
چو تیره شود مرد را روز گار
چو شیرش دوم بارازان سان بدید
ز پیروزیعود رعشبرشگفت
۰۵ کهدرخونا و آغرق گشت"اینتنم
از ان پس بیایم بنزد شکار
چوشیر از بر او جداشد چو کرد
چو آمد دلو گوشبرجا؟نبود
بروبهجنین گفت آنرا که خورد
۰ پپاسخ بدو گفت کای هوشمنده
گراو دانشو کوش ودلداشتی
ازانپس که آهنكوزور*تودید
بگنتار من برنگشتی ز راه
بدان گفتم این تا بدانی بهوش
۵ تو تبری کهدر کیش خودداشتی
من ازحزم وز رای کردم سپر
بجاآوریدم دران نام وننگث
تونه رای داری نه هوش وخرد
چو"خواهی کهبازمبدست آوری
۰ کشف گفتبااو کهاینراستست
داستان بوز بنه ۳
همهآن کند کش نیاید بکار
دروجست و زودش۱ زهم پردر ید ۳۹
ب1۵۳
در آن شادمانی بروباه گفت
روم برلب آب سل آورم؟
برم این دل و گوش اورابکار
بیامد دك و گوشرو بهبخورده
دلش شد ز تیمار آ۲۵ پرزدود
از آن روی روبه نشد هیچ زرد
سر همتت بر سپهر بلند
ترا مثل خویشی پنداشتی
توپرخشمو کین گشتی و اودو بد
نگشتی بدین گونه کارش تباه
کهدارمدلروشن و چشم و آوش
نینداخته هیچ نگذاشتی
نیامد بمن تبر تو کار گر
کهشد روشنآن راه تاريك و تتکّک
زنا بخردی کوه کیفر برد"
به | ند بشه برمن شکست آوری
سخنهای تو يك يك ۱۳ آراستست ۱۵۰2
اب اودا. ۲- خجر. ۳-شد. ۴- آبوغسلی کنم. ۵- دوان زودروبه د
و کرش خورد. ۶ خر خود. ۷- و . ۸ ژورماسد. سم آهنگه زور. ۱۰ پیت
کلیله ودمنة منظوم
يکايك چنین بود کردار من
میان من و تو؟ چنان"نیست کار
چنان بر تو از من نیفتاد تير
کنون نام من شد_تلئیمالظفر
۵ پشيمانم و خواروزار؟ و نژند
۳۳۰
اگر عذر خواهم شماری نفاق
بگفتاینسخنسو گواروبرفت
به پایان شد؟این داستانسر بسر
هر آنکس که مغزش ندارد خرد
جو یابده مران را ندارد زگاه
زمانه دهد رنج او را بباد
ش! او نگهدار چیزی کههست
۳۵۱
کنون سود کم دارد انکارامن
که آنرا تدارك کند روز گار
که زخمش بود نیز مرهم پذیر
دلم هست در مو جح حون جر
نبا ید پشیما نیم سو دهنك
نهادم بنا کام
براه جزیره خرامید تفت؟
درو فخر دارد سخن بر" گهر
برد رنج و چیزیبدست آورد
دل دز فراق
خردمند خواند؟ ورا تیرهراه
کی وز جهانغمر وغافلمباد
کهچونرفتبازت نیایدبدست
تخلص تمدح دادشاه عالم خلدا له رل
رده ساقی آن ساغر سو دمند
شرابی که نابودن غم بدوست
که بی آن بود کار دانا نژ ند
زدارند جز هو شمندانشدوست
بيك ساغر از وی شود شادمان
اب سودکی دارد اینکار. ۲-م: منتو. ۳- چنین. ۲- پشوسانم خواروزاد
۵- خر امیدو تفت. عس م: ببا امد. ۷- عم: در . با م :با ید. ٩-م:داند. ۰ ۱- که کس.
۱- بکوشش. ۱۲- آسان.
۳۵۲
بنازد دل روشن از جام مل
سر مايةٌ رادی و مردمیست
دلم باد دایم بدان شادمان
شهنشاه کاورس لشکر پناه
بدو ایمنست ازبداندیش روم
قبای بزر گی ببالای اوست
زمانه نیارد چواو تاج دار
کلاهش گذشته زچرخ بلند
تخلص بمد حپادشاه ۰.۰
رخت سرخ دارد بکردار گل اب۱۵۳۲
فرازندهٌ شادی آدمیست
پیاد جهاندار روشن روان
کهصد بنده دارد چو کاوس شاه
به کینه ورا سنکث خارا چوموم
سر تخت شاهنشهیجای اوست
بدو شادمانیم و به روز گاد
بداندیش او زار وخو ارو نژند
حکات زاهد وراسو
چنین گوید آن مرد والا نژاد
که از برهمن باز پرسید رای
که چون باشد آ خرس انجامآن
اگر مست باشد و گر هوشیار
نیندیشد ازهرجه خواهد گزید
نبودش چو اندیشه درهیچ کار
ترههن بپاسخ زبان بر گشاد
کهچونتو جهاندار گیتی ندید
زشاهان عالم تو داناتری
زنعشتسیاه آن ببینی بهر ای
که درهند ازین داستان کردیاد ب۱۵۴
چو آن داستان اندر آمد ببای
کهدر هیچ کاری نجوید زمان
دلش یاد نارد زفرجام کار
کزان برسراو چهخواهدرسید
ورا بی خرد خواند آموز گار
بران تاجور آفرین کرد یاد
بزر گی وداد از تو آمدپدید
بفرهنگ و دانش تواناتری
بدین هوشمندی کهدادت خدای
۱-ع: اين بیت وچهلوپنج بیت آتی حذف ده است.
رس سس تس سس ات وت سس و سس تست سس سس رس سر ی ی ی اس سر و سم مت
۱۵
۳۵
نبیند خرد
تو دانی که هر کو بودهوشمند
مگرحلم و بیداری ومغز وسنگث
هر آنکس که تعجیل جوید بکار
همیشه ز کرده پشیمان بود
کراحلم باشد ۲ زاندازه بیش
که باشدجهانش سراسر مرید
براهیم در حلم بد بی عدیل
نشان حلیم آنبود در جهان
ا گر در زمانه حلیمیست اوست
اگر درشتاب و و گر دردرنگت
تو گرهوشداریوفرهنكورای
کههر کس کهدرحلم شد آشکار
۳ نجوید کس آزار اوی
جو در کارها مرد دارد شتاب
شناب از بزر گان نیاید پسند
بود کار آن کوپسندد شتاب
که از جهل چشمخرد راببست
چنان بی کنهراسوئی رابکشت
بدو گفت رای آنبمن بر گشای
ز گفتار او برهمن کشت شاد
۱- اصل: دارد
ز گیتی ستایش ترا در حورد
شتاب از بزر گان ندارد پسند
که از قعر دریا بر آرد نهنگث
مراورا نخواند کسی هوشیار
ان خاطن او بیرتقان بو
سزد گر بنازد بهاعلاق حویش
بدانائی آن نباشد مرید
بدان خواند ایزد مراوراخلیل
که محبوب دلها بود بی گمان
که اورا همه حلق دارند دوست
حلیمیست پرایةٌ مرد سنگث
همیشه سمهر حلیمان گرای
جهانش بود مثل خیش و تبار
نخوانندش اهلخردتنگكخوی
بنیکی نتابد برو آفتاب
که آنرا نداند کسیسودمند
چو کردار آن زاهد نا صواب
بخونی بناحق بیالود دست
پشیمانشد وباد بودش بمشت
چو آغاز کردی بکوومپای
بگفتار با او زبان بر گشاد
۳۵
۳۵۴
که دربلخ بدزاهدی سالخورد
زنی داشت مانند ماهی تمام
قن ات اهنت رن ی
سرینی کلان و میانی نزار
دل زاهد از روی وی شادمان
نهانیداشمیل آنداشت سخت
درخت امیدش چو شد بارور
چوشادی شد اندردلشجای گر
۰ بزن گفت کین کود کثشیرخوار
۴۵
۵۰
جوقد بر کشد اوجوانیشود؟
کشاید برو کار دنیا ودین
کرامات باشد ورا همچو من
ورا نیز فرزند باشد بسی
ازو مان بسی شادمانی بود
چنین داد پاسخ زن مهربان
چه دانی کهدر گوهر این پسر
ورا عمر کوته بود يا دراز
تومانی بدان زاهد سادهدل
عصازدزنا گاه* وبستو شکست
سرو ریشدرشهد وروغن نشاند
حکایت زاهد ور اسر
نکونام وشایسته ونيك مرد
رخوزلف او غیرت صبح وشام
صنم مايةً شادی و فرهی
فرو غ مه از روی ویشرمسار
بیفزود مهرش زمان تا زمان
کهبردارد آن عسروانی درخحت
جوماه منیر آمدش يكك پسر
ببالید يك گز سر مرد پیر! ۳۳۷۴
شود همچر سرویبکم روز کار
کهدر هر زبان داستانی شود؟
ورا جز بچشم بزر گی مبین؟
ستوده شود در همه انجمن
گراید بمهرش دل هر کسیه
کهآن؟ لذت زند گانی بود ب۱۵۵
کههر گز نباشد کسی غیبدان
جه آثار باشد زخیرو زشر
ندانند مردم نشیب وفراز"
که از کردهٌ خویشتن شد حجل
زپیو ند آن دید کوتاه دست
زدانایی خویش حیر انبما ند٩
ات پیت حذف شده است . ۲- بود. ۳ بود . ۳ پیت حذف شده است.
۵- یکی. عکزان. ۷- نشیب ازفراز. ۸- عصا زنانا گاه اصل: هزاران پشیمان
-٩ پیت حذف شده است.
۵۵
۶۵
کلیله دمن منظوم
بدو گفتزاهد که ز اهد که بود
زرای پریشان شکیبش گسیخت
زنش گفت درقصه آوردهاند
کهبدز اهدیپالكو یزدانپرست؟
بزهد وبطاعت بدی شادمان
مریدیشهمسایه بد نیکخواه
که کسب وی از شهدوروغنبدی
مرانرا خریدی وبفروختی
فرستادی آنمرد آزاده وی
بخوردی ازان زاهد نيكنام
ا گر فضلهای مانده بودیبجای
یکی بستو ازهردو پر کرده بود
چنان بد کهنا که دران بنگرید
ازان بادل خویش اندیشه کرد
که اینرا فروشم همهبیش و کم
بخرمبدان مایه دو گوسفند
بزایند هر يك بهر پنج ماه
ازان لها جمع کردد بسی
چودهگله حاصل شودزان نتاج
بسازم فراوان بدانرنعت وساز
زنی خواهم از دودمان قدیم
۳۵۵
که غافلشد و ساده طبعی نمود
عصایی بزدشهدوروغن بریخت!
کسانی که گوی هنر بردهاند؟
همه روز بودش عصایی بدست
بر او نیرزید چیزی" جهان ۲۳۸۶
بنزديك اوبود بیگاه وگاهه
نکو خواه آن پاك دامن بدی
مه وسال هستی بیندوختی
از انشهد و روغن بنزديك اوی
چا زخوردنشسیر گشتی تمام
نکه داشتی مرد رخحشندهرای
دل او بدان شادمانی نمود
دلش کشتشادان چو آنرا بدید
که بیمابه وساده دل بود مرد
حقیقت فزون آرد از دهدرم
یکی گله گرددبس ازسال جند
ازین سود بهتر بگیتی مخواه
نیازم نباشد بچیز کسی
بود پادشاهيم بی تخت وتاج
زمخلوق گردد دلم بینیاز
که باشدوراهم چو منزروسیم
اس بیت حدذفشده است. ۲- جو آغازاینداستان کر دها ند. ۳ پالدو یزدان
پرست. ۳ خره. ۵ ابن بیت و برستوهشت بیت آتی حذف شده است.
۷۵
۸۵
۳2۶
جهان شاد گردد چومن زن کنم
بگردم بمهرو وفا گرد اوی
یکی پورم آید چومهر متیر
مرورا سپارم به آموزگار
باندله زمان علم حاصل کند
اگر کندی آرد بخواندن بکار
چوفکرش زخود بستد آنپارسا
فرود آمدششهد وروغن بروی
بدان گفتم این باتو ای سادهدل
نیاری چنان چیزها بر زبان
ندامتبود حاصلت سال وماه
ز کفتار زن شد دلش شادکام
کرد گن فرزند با او نکرد
چوزنراچهلروزبر سر گذشت
برفت ودران خانه زاهد بماند
کس آمد دمان از بر شهریار
توقف دران کار ممکن نبود
بخانه ین راسوئٌی داشتند
چواز زاهد وزن تهی ماندجای
رسوراخ ماری سیه بردمید
بدانسان که آن طفلراقصد کرد
ات بت حذف شدو است . ۷۲مب ماه
حکایت زاهد و راسو
بدیدار او چشم روشن کنم/۲۳۹
ز من حا۰له گردد آن ماه روی
باد گیر
نمانم که ضایع وک روز گار
حررمند و گویندة
سپهرش بران مایه مقبل کند
بدین چوبش ازتن بر آرم دمار
بزد راست برفرق بستو عصا
کنونفکر توهستجونفکر اوی
که از کُفتَة حود بکردی حجل
کهعرضنرا آن بدارد زیان
وزان تنگث گردد دل نیکخواه ۱
که شدحاصلش انتبامی تمام
رخششد ز گفتار زن ماه زرد
چنانشد که محتاح حمام ی
همیجان زمهر پسر برفشاند!
مران پبارسارا شده خحواستار
بپوشید زاهد برون رفت زود
وراپیش آن مهد؟ بگذاشتند ۳۴۳۰۶
برفتند کدبانوی و کدخدای
شتابان بر مهد کودك دوید
زقصدش دل راسو آمد ندرد
کلیله ودمنة منظوم ۳۵۷
شداز کینة دل سرش پرزباد بکوششدوپنجه بخون درنهاد
۵ چنان دشمنی را بزاری بکشت بپیکار او هیچ ننمود پشت
ز آسیب آن مار کودك برست در ان خالو خونشدسرمار پست
چوزاهد زدر گاه! شه باز گشت دران راه باباد انباز کشت
شتابان بنزدیکی؟ در رسید زدر راسو آواز او را شنید
زخانه بتك پیش او بازشد قضابرتن" او کمین ساز شد
۰ ورا پرزخون بود چنکك ودمان چو افکند دیده بدو نا گهان
دل زاهد از غم بر آمد زپوست گمان برد کان حونفرزنداوست
دران دم" د لش جفت انديشه شد سراو ز اندیشه جون بیشه شد
عصابی بزد برسراو چنان که اندر سرکاران* کرد جان
بيكز خم زاهد سرش گشت خرد بدانسان کهاندر *زمانجانسپرد
۵ چودر خانه آمد پسرزنده دید برمهد او ماری افکنده دید
پسرراچو زاهدچنان زندهیافت ازو صبر و آرام دل سر بتافت
چنانش۲ آتش ازدل بسر*بردو ید کهاز اشاث و خونشدر خش نا پدید م۲۴۱۶
بزد دستو؟ بر کند ریش سید نوم کشته لرزان بکردار*! بید
همی گفت دستم مماناد ۳ کز ان!۱ گو نهدرزخمدید مشچیر
۰ زمانه چو کردم بفرزند شاد بدین ی بر؟* دل نهاد
گرا و"درمیان نیستی به بدی کجا این؟۱ کنه آشکارا شدی
بر آوردم از جان آنکس دماز و
اس نزدیکگ. ۲ بنزدیکگدر. ۳- سر ۷ شم. هت او وت بدانگههم | ندر.
ار دندید هت وشتتا یز اساسا نات کف ۱ کزین. ۱۲- داغم برین.
۳ م:کزد. ۱۴ زین.
۱۹۵
۱۳۵
۳۵۸
بدین گونههر کز کسی کین کشد
بامثال این بزه اندوختن
دل اودرین فکرت افتاده بود
زحمام جفت وی
بپرسید و آن" حال با او "یگفت
اندر ر سید
زنش برخروشید ور خآرا بکند
چه بودن که آمد زتو این گناه
چو گشتی ز گریه زمانی عموش
بزن گفت کین داستان یاد؟ دار
کسی کش خرد هست فریادرس
کجا زین ورا انتباهی بود
چو گیرد ز کردار من اعتبار
ورابهره باشد زهوش و زننگث
ببایان شد این داستان غریب
بداند که هر کس که ورزدشتاب
جو غفلت نورزد دل هوشیار
حکایت زاهد وز اسو
که هم خانهةٌ حویشتن را کشد ب۱۵۶
مزا پاشدم کشتن و سوختن
و لیکنندامت نمیداشت سود
مرورا بدینگو نه غمگین بدید
چوزاهد نهانبر کشید از نهفت
بدو گفت کای پیر ناهو شمند
کهدشمنشو ند ت؟ بدینچر خوماه
زمانی د گربر کشیدی؟ خروش
که غافل نباید شد۲ از هیچ کار
ورا اين که من کردهام پند بس
نخواهد که اورا گناهی بوده
نیابمد پشیمان ورا؟ روز کار ۲۴۲
بهر کار جویدزمان*۱ ودرنگت"!
حنك آ نکه از حلم داردنصیب؟۱
بروتیره گردد رخ آفتاب
بود شادیش بهره از روز گار
تخلص تمدح بادشاه عا ۳ خالد! زد 97 و ۱ دد دو لته
مباشای دل ازدور کگُردون دژم
که ذاپاید ارست شادی و عم
۱- م. ببر سید آن. ۷- وی.۳- خراشید ودخ. ۴سشد ندت. ۵سم: بر گرفتی.
۶ باز.
۷- نباشیم. ۸ بیت حذف شد هاست -٩ پشیمانی از. ۱۰ باشد
مرودا. ۱۱ پس از بیت آتی. ۲- اضافه دارد: شناسد که در جملهٌ کاینات *# ستوده
بود حلم وسنگگ و ثبات.
کلیله ودمنة منظوم
بنيك وببد چون زمان بگذرد
نکر تاجه گفتند کار گهان
زمانه چوبا کس وفابی نداشت
که آسانی آرد گهی رنج بیش
عم و شادمانی نماند دراز
بهاتبال شاه جهان شاد باش
جهان داور داد کاوس راد
خدیو نکونام دارای* روم
برهمت او جهان هست خوار
پناه مهان و جهان داد اوست
سرش سبزباد وتنش زور ور
۳۵۹
نباید که هر گز کسیغم خورد
که هر گز غم دل یرزد جهان
چنان کو گزارد بباید گذاشت
گهی نوش بهره دهد ؟ گاهنیش
بیکسان نگردد سپهر از فراز
چو سروازهمه عالم آزادباش
خردمند خوی و فرشته نهاد؟
که ازدادش آباد شد مرزو بوم؟
بدوییم شادان و به روز کار
بهشت برین ملك آباد اوستآب۵۶ ۱
کلاهش زنه چر خ کرده گذر
داستان موش و گر به
چوبگذشتم از نظماين داستان
شنیدم که با برهمن گفت رای
ضمیر تو آئينةٌ راز غیب
بانديشة دل برافروز دو
که دارد کسی دشمنی بیشمار
که بودم بیاد از لب* راستان
که ای درهخن لفظ توجانفزای
ترا در جهان نه عدیل ونه عیب
مرا داستانی مکمل بگوی
بکردش در آیند چوتمورومار
۱- نشاید. ۲-بود. ۳- شاه. ۷-پناه.8-۵:خدیوونکو نامودارای.۶-آزاد
و آباد شدمرژو بوم ۷ م: این بت وصدو پست پیت آتی حذف شدهاست. ۸- احباناه
۱۵
۳۵
۳۶۰
بر آرد بروطالع شور خشم
دلش دارد از بهر آن بیم و باك
بدانش بریشان شکست آورد
نبیند بجز باد در مشت خحویش
بدان بیم دل را بخالك افکند
ازو حاصل او سلامت بود
برهمن بپاسخ زبان بر گشاد
کههم حزمداریوهمرای وهوش
غم و شادی مردم روز گار
گهی کم شود گاه گردد فزون
بر آنکه آگاه باشد زکار
که گه بارد و گاه باز ایستد
که همواره آنرا نباشد دوام
بروز سفید و شب تیره گون
دوچیزت نمایم بدین رسم وراه
سیم لطف دیوانه و یافه گو
که آنرا بقائی نباشد فزون
بسی دوستی کان پذیرد کمال
اگرچشم زمی فتد اتفاق
زمردم کسی را بود عافیت
داستان موشو گر به
چپ ور است دشمن بودپیش چشم
که ناگه بکوشندش اندرهلاه
باندیشه مخرج بدست آورد
بکیرااز ایشان کند پشت عوبش
دل دشمنانرا دگر بشکند
همه عمردور از ملامت بود
که بیتو سر تخت شاهی مباد
بمینو به از تونباشد سروشب ۱۵۷
نباشد زدور فلکث پایدار
خرد باد جان ترا رهنمون
مثالش بود همچو ابربهار
بداند هرانکس که دارد حرد
گهیتند باشد جهان گاه" رام
مر آنرا نیابی ثاتی فزون
وفای زن و قربت پادشاه
جمال رخ اسردی ماه رو
براهی که آید شذابد برون
مرانرا بود روی سوی زوال
مبدل شود وصلشان بافراق
که او دارد اندیشةً عاقست
۳۵
۴۵
کلیله ودمنة منظوم
چو مردم نباشند ایمن زشر
زدانش زند دست در دامنی
کسیرا کهایندانشورایهست
قریبانش باشند فتح وظفر
بدانسان کهبر موش شدبسته راه
مراورا سیر کرد وازغم بر.ست
چواین گفتهبد رای گفتش کهزود
برهمن چوبشنید آغاز کرد
کهموشی بزیر درختی جنار
در آن بیخ سوراخها کرده بود
یکی گربه نزديكاوخانه داشت
زمینی بدان خوبی و فرهی
درختی کشن بود نزديك راه
یکی روز صیادی آنجا رسید
بکسترد دامی هم اندر شتاب
گرفتار شد گربه دردام او
برونبودآندم ز سوراخ موش
زهرسوهمی کرد چشمش نگاه
نظر برسر وپای گربه فکند
چوزانبستناودلش کشت شاد
چهحوش گفت گوینده"مرد کهن
۱- اصل: سراینده.
۳۶۱
مراورا شود صلح دشمن سپر
بدشمن کند دفع هر دشمنی
بود دشمنش جاودان زیردست
زمامون بر آرد بخورشید سر
سوی کر به آمد که جوید پناه
زخحصمان آشفتةً چیره دست
ترا آن فسانه بباید سرود
سر درج در سخن باز کرد
وطن کرده بود ازیکی روز گاد
بدندان دران رخنها کرده بود
وراموش همسایه بیگانه داشت
زصیاد هر گز تبودی تهی
گذر گاه صیاد بیگاه و گاه
هم اندر زماندام خود در کشید
بخفت وسر او درامد بخواب
يكايك زبیمش شده رنگت وبو
پیطعمه افتاده چین در بسروش
چپوراست میدید بی راهوراه
بدیدش چنان بستةٌ تنگث بند
زمانه در بیم بروی شاد
که بررنج بدخواه شادی مکن
۵۵
۶۵
۳۶۲
کهچونشاد کردتبدانروز گار
یکی راسوئی بودشاندر کمین
بسوی درخت التفاتی نمود
بدانست کو رابود قصد او
چو آسیمه شد بادلاندیشه کرد
دران راه کردست را سو کمین
پيك حمله از من بر آرد دمار
و گر همچنین جای دارم نگاه
فرود آید و مرمرا بشکرد
بدیدار دشمن شدم مبتلا
بدانسان محیطست برمن گز ند
ازین دشمنانم بخونست کار
چهعوش گفتموبد کهدر نيكو بد
ا گر بردلتبیمجان گشت چیر
جرد را بپو شاند اندر ضمیر
حوادث ترا باشد از روی دید
بلاها محیطست بر من دویست
کهاو نیز چونمن زبون بلاست
بداند که دارد خحرد رهنمون
چوپندم بگوش خرد بشنود
چو کردآن بسسع رضااستماع
اکر بهره دارد ز رای وتمیز
داستان مرش و کر به
نهد بعد ازانت غمی در کنار
مر او را بدید وببستش زمین
یکی 3 بر گوشة شاخ ود
سوی جارة کار حود کرد رو
که گر سویسورا خپویمچو گرد
نمانم چوتنگگ اندر آید زمین
ندانم چهپیش آورد روز گار
بمنقار اين زاغ گردم تباه
زده روی بازست باب بل
که تاريك کشت ایندل هو شمند
ندانم چه بازی کند روز گار
پناهی نباشد ورای خرد
تنت را حوادث درآرد بزیر
شویخستهزانسان که از تیغو ثبر
جودریا که قعرش نباشد پدید
کنونم به از صلحبا گربه نیست
تن او به بند بلا مبتلاست
کزان بند بی من نیاید برون
دل او بگفتار من بکرود
کل محنت و رنج دل را تباه
باشد ورا خوار جان عزیز
۷۵
۸۵
کلیله و دمنهةٌ منظوم
بداند که داند وفا و وفاق
که او بسته من خستةً دشمنم
نهزرقست در گفت من نه فریب
ا گرصلح پپذیرد آن هوشمند
من ازدشمنان هم بیابم نحات
بکفت!ین ونزديك اورفت زود
بدو گفت گربه که چرخ بلند
زصیادهست این دلم در گمان
چوبیدار کشت اوهماندرشتاب
بد و گفتموشاین زدل دوردار
تودانی که گفتارمنهست راست
چو زانديشةً دشمن آزاد بود
زمانه در بیم از انسان کشاد
درین بیم دلمان که باریست
حلاص تنم راسبب دانم آن
ازین پس نکوشم بایذای تو
هرااندل که ازبیم شدتنگث حال
بهبین راسو وبومم اندر کمین
کزینهردودشمن بخوف اندرم
چونزديك گشتم بتو پاك زاد
طمعهای ایشان شود منقطع
۳۶۳
درین حال با او نورزم نفاق
بترسم که آسیب یابد تنم
دل هر دو دارد زدشمن نهیب
رمائی بیابد ازان تنگث بند
بدو ایمنی یابم از حادثات
همی بردعا وئنا بر فزود
مرا اندرین بندومحنت فکند
که بیدار گردد زمان تازمان
بیاید بسازد مرا جای خواب
که شادی بود بهره از روز گار
سخننیز بر راستیها گواست
دل من بهآزار تو شاد بود
که شاید کزان کین نیاریم اد
زمان وفا ونکو کاریست
کهبر تو دل من بود مهر بان
بود آگه از دمز این دای تو
نبابی ورا برکسی بدسکال
بوقتی چنینصلح برمن گزین
شد آسیمه از بیم ایشان سرم
مراکین ایشان بود پاك باد
تو گردی بدین صلح منمنتفع
بود دوستی هردو را سودمند
۳۶۴
۹۵
خی
ازین هردومان خیر وراحت بود
دلم را جو از بیم ساکن ۵
جوخود را بدان رهنما آوری
چوبیند دلم مهر وپیوند نو
زصیاد بر تو نباشد حرح
بشرط ی که در مهر صادق شوی
کهاز دیدن کام وفتح وظذر
یکی آنککایمن تباشد بکشی
دوم آنککجانش ند ارد فرو غ
درین صلح گفتار من راستدار
ترا کر دهام نف من
یگانه شوم گریگانه شوی
سخنهای من در پذیری زمن
نجوئی درین صلح تاخیر بیش
که عاقل بچیزی که دارد هو |
ان ی رتسا شون
زدشمن مرا رستکاریبه تست
وزین غم ترا رستکاری بمن
چو کشتی که ملاح دارد نگاه
مرا قول راجح بود برعمل
چو گربه ز موش اینسخنهاشنود
بدو گفت گفتار تو هست حق
داستان موش و گر به
دل دشمنانسر | جراحت دود
مر اورا بسو گند ایمن کنی
که تا کید آنر بجا آوری
ببرم هم اددر زمان بند نو
بیابی ازین بند وتنگی فر ج
برین صدق گفتار وائق شوی
که کم باشدش ار و فرباددس
بدان راستی را شمارد درو غ
که آن شر بتیباشدت خو شگو ار
بتصدیق این قول می گویم این
بدین عهدواین دوستی بکگروی
همه شفئت محض گیری زمن
دلت شاد گردد بکردار خویش
جو جوید توقف ندارد روا
که شادی ترا بردهد روز کار
که روشن روانبادیوتندرست
بر آور سر از خوابو بشنوسخن
بود نیز ملاح راز و پناه
درین هست نامم بعالم ممل
همان صدق و گفتار او را نمود
سخن خودنگوید کسیزین نسق
۱۱۵
۱۳۰
۱۳۵
۱۳۰
کلیهودمنةمنظوم
پذیرفتم این عهد وپیمان تو
بر آنم که اين بیم دل بکذرد
چو بشنید موش اینچنین گفت و گو
کها کنون توصلح مناندرپذیر
بدانسان که پینند راسو وبوم
که از من ببر ند هردو امید
من از دل ببرم همه بند تو
بدو کفت گر به که ایدون کنم
بشد موش نزديك او استوار
دل بوم؟ وراسو بران شد گران
بماند اندران موش دانا شگفت
فروبرد دندان بأهستکی
چوزان گو نه در کارش آهستهدید
بدو گفت کان داشتم من گمان
همیبینم اکنون چنین کاهلت
چه خوش گفت دانای بیداردل
که کم یافته گردد اندر جهان
تراشرط بامن نه زین گونه بود
چه خوش گفت دانای راز فلك
ستوده بدا چیز راغب بود
۳۶۵
همی لرزم از مهسربرجان تسو
جهان انمنی درمیان آورد
بپاسخ سوی گربه آورد رو
بمهردل اندر کنارم بگیر
پر ازغم شو ندایندو بدخواهشوم
برایشان شود ثبره روز سئید
بجای آورم مهر و پیوند تو
بدیدار تو شادی افزون کنم ۲۴۳۶
گرفتند. .امزیکذیکر .را کتار
وزانجا برفتند خسته رواد
همان بندهارا بریدن گرفت
دل گربه پربیم ازان بستگی
بدان سانسراپای "حودبستهدید
که کوشی بدلداری من بجان
ندانم چه اندیشه دارد دلت؟
که ازدانش او جهان بد حجل
کسی کش بود راستدلباز بان
چ و آنکس که جودادو گندمنموده
که باشد وفارا حوادثنمکت
که آن بامرروت مناسب بود
۱- هر یکدیگررا. ۲ب م. زاغ. ۳ سرویای. ۴اضافه دارد : چوپیروز-
کش بمتصود خویش»ه بدیسان بکشتی آیین و کیش.۵- درود.
۱۳۵
۱۴۵
۱۵۰
۳۶۶
شتامتلا هر آنکس که دارد کهر
ترا عهد وپیمان من داشت سود
| گرراست بوداز وفا آن! سخن
زاندام من بندها بر گشای
ازات کین
جهان؟ لطفهای ترا
سزد کاندرین کار یاری کنی
وفای مرا گرندانی تو قدر
مبادا؟ که آن برتوجیره شود
اول میاور بیاد
دبدهاند
بکو یمد جو ن غدر بر کارشد
بگردد بدان باطن دوستان
ا گر کعتتت بود
کزان نام توزشت گردد تمام
در قمار
جو گردد بدان مطلیع روز گار
کسی را که اقبال باری کند
اساس معالی* بایان برد
بکوشد که باشد ضمیرش منیر
چرزنگث ازدل خحویشتنمحو کرد
دل وجان او هردو روشن بود
داستان موش و گر به
که هست آتش تبز صراف زر
و گر نه زدو دشمنت بیم بود
مکافات من جز ۳ مکن
بپاداش نیکیم نیکی نمای
که گرز آنكیاد آورینیستداد م۷۷۴۶
وفاداری تو پسندیده انسد ب. ۱۶
درین ورطهام؟ حق گذاری کنی
همانا که منسوب کردی بغدر
که آبنه دای تیره شود
که با اوپس ازعهد غدار شد
تراهم چو دوذخ بود کلستان
بژرفی بکوش و ورا کژ مدار
حریفت یک باز خواند مدام
نهد حق بازی ترا در کنار
چودستش رسدحق گزاری کند۷
سرازعقل بر اوح کیوان برد
گواهند بر گفت منماه و تیر٩
جدا گردد آئینه او ز گرد
دلش خحرمی را تشیمن بوو*۱
اب ای همان ۳ محنتم. ۴- نبا ید. وب آیین ورای. ۶ترایاری.
۷ اضافه دارد: جو برراه احلاصدارد قدم عه وجود مرادش نگرددعدم. 4 معا لیش.
٩ بیت حذف شدهاست. ۱۰ بت حذف شده.
۱۵۵
۱۶۰
۱۶۵
کلیله و دمن «نظوم
بسو کند گستاخ باشد! کسی
بدانچون کسیسر کرو گان کند
نباشد" رخ ورای آنرا۴ فرو غ
بپیمان شکستن چه داری شتاب
سزد کان برتو ندارد محل
جوبر گردد از عهد" دیرینه رای
ازان بس ترا کس نخواند بمرد
چو کر به چنین کفتة کرد باد
که هر کس که پیمان تو پشکند
دل او بغمها شود مبتلا
بدانیچوداری"" حردمفزو پوست!۱
یکی آنکه از دل بود نیکخو اه
دوم آنکه ازروی صورت""بود
اگرجون سزد بر گماری نظر
صفای عقیدت دهد کام پار
چو بادشمنی عهد ممکن بود
دگر گونه باشد بدان داوری۱۴
جنان باشدش عهداو سو دمند
۳۶۷۲
که ازدین ورا بهره نبود بسی
| کُریشکند دل پشیمان کند؟
که پیمان و گفتاردارد؟ درو غ ۲۴۵۶
کزان ملك آباد گردد خراب
کزو دولت و ملك دارد حلل۶
نکوهیده باشی بهر دو سرای
رخت باشد از کردة حویشزرد
بخندید موش و زبان بر گشاد
سپهر بلندش* بخال افکند
هدف یابیش* پیش تير بلا
که اندرجهانتدوقومنددوست
نگردد زپیمان تو سال و ماه
که پیمانش با تو ضرورت بود
ازین هردوممکنبودنفعوضر ۳
توهر گزجز آن را ستوده مدار
ازو خصم شاید که ایمن بود
کههم از*۲ ضرورت کندیاوری
کزان برتن خود نبیند گزند؟"
ات گردد. ۲سبیت حذفشدهاست. ۳- ندارد. ۴-آنکس. ۵ که زان
ملك بافیش باشد. ۶ بیتحذفشدهاست. ۷سر م: گرددآن یاد. ,۸- سزد گر سپهرش.
-٩ باشد او. ۰ ۱ دانی. ۱۱- دانی خر دمغز و پوست. ۲ ك روی ضرورت.
۳ این بیت و دو یت ین حذف شده است.
۶ این بیست وبیت آتي حذف شده است
۴ پاودی. ۱۵ - که اودا.
۳۶۸
۱۷۵
۱۸۰
۱۸۵
بداند قورآ تشن که دارد تمیز
جواظهار دین و دیانت کند
که نیکی ستّو دستدردینو کیش
ازان پسبخویشان وهمسایگان
بدونيك چون آشکارا بود
ازانند سیار گان جفت سیر
بچیزی که من کردم از توقبول
بدلداری تسو نمایم قیام
ولیکن نخواهم که خسته شوم
ترا بر گشایم خود افتم بیند
مرا بهره نبود زرای وخرد
دلم بیش دارد مدام از تو بیم
کزایشان بعون تسو ایمن شدم
از اد پاتوام کت صلح"اختیار
چو کردم بتو حملهة خحصم رد
جو دفع مضرت بصلح توبود
بداند رد درچنان حالتی
بدان کار شاید کهداری رضا
کسیرا کزینتجر بتاند کست
من اين بندهای ترا میبرم
داستان موش و گربه
کهبرهر کسیهستنفسش عزبز
زبدنفس خود را صیانت کند! ۲۴۶6
که اول کنی درحقنقسخو بش
نیا بند بیگانگان رایگان
زبیگانه آذ را عوضها بسود
که از سیر حودسود بینندوخیر؟
بدان هیچ در سرندارم فضول
رمانمت نا گاه ازین تنگث دام
ببندبلا_ چون توبسته شوم
ندارند این هوشیاران پسند
چو باطل کنم جانبحفظخود
ازانها که بودند خحصم عظیم
ازان بیم و تنگی برون آمدم
کزایشان زمن برنیاید دمار
شدم نیکخواه توبیرون زحد؟
دل من بدان صلحگرغیت نمود
که هرمحنتی؟ را بود حیلتی
که آن کار راوقت کرد اقتضا
چگونهتوان گفت کوزیر کست ۲۳۷۶
زمهروفای نو باشد پرمه
بتحذت شده است. ۲- بیت حذف شده است. ۳- بات و کردم بصلح.
۴- م: وشدم خاص در بیرون زحد. ۵- بصلح تو. ۶ چارة. ۷- کرد وقت . ۸-
ش و
کلیله ودمنة نطو 0
۰ ولی دربریدن جزان" نیستراه
یکی عقده بگذارم از بهر پاس
بدانگه که صیاد گردد پدید
چوکاری در آید زراه حطر
ترابر گشايم گریزان شوم
۵ توآنگه شویشاد و آسوده تن
بگفت این و آن بند ها رایرید
یکی عقده بگذاشت آن هوشیار
دل"۲ گربهزان بود پره کینو تاب
مرورا بدید و دویدن گرفت
۰ مهم اندردم آن!اعقده رابر گشاد
همان موش آهنگك سوراخ کرد
چو صیاد ناگه بدانجا رسید
بروتیره شد روی روز سیید
د گرروز موش اندران ره گذر
۵ نگه کردو از دور گربه بدید
دلش دیدن گربه مکروه داشت
بدو گفت کابندوربودن چر است
تراآمدست آن غنیمت بدست
۳۶۹
کهمن اوقت وهنگام دارمنگاه ب۱ ۱۶
که دارددل منزچنگت هراس
بدانم که آنرا بباید برید
که از قصد تو باشم ایمن بسر
بسوراخ افتان وخیزان شوم
که ازبیم جانت چه؟ پروایمن
بدانسان که از هو شمندی "سر ید
کهبندش*بد انعقدهبود؟استوار
که صیاد نا گه"یر آمد زخواب
چومو ششبدندان! "بربدن گرفت
گریزان بشد گربه برسان باد
شتابان همی رفت برسان کرد
کزان گونه ازصید شد ناامید
بدان گونه دام کسسته بدید
برون کرد نا که ز سوراخ سر
زدیدار دودش بسربر ۳" دوید ۲۴۸۶
چو گربه ورادید سربرفراشت
نه اندرمیان عهدوسو گندهاست
کز انبر عدو نوش گردد کیست۱۳
اسم : چنان. ۲ م: آ وتات توافت بت دا نف اف تشه ی باه
۷-د گر. ۸ در. ٩ در. ۱۰ موش او بدید. ۱ ۱- زمان. ۱۲- او دود پرسر.
۳ اضافهدازد. غنیمت._ همه دوستی منست 3۶ بنز ديك رای نو این زوشست,
۳۷۰
بدین قربت من که اندوختی
۰ مرا نیز در صلح توسودهاست
زتو یافتم دی! رهایی ز دام
مکافات کردارتو واجب است
برمن خرام و نکویی ببین؟
دل موش ازو؟ در گمان اوفتاد
۵ چو گربه نگه کرد و آنر۴ بدید
که ماه من| کنون در آمد* بمیغ
ازین مهر بان دوست بشنو سخن
کسیراکه آورده باشی بدست
بر دوستان شر مسارم مکن
۰ محیت مدار از مروت دریع
پسنده نیاید مرا کار نو
شود چون"من ازهجر لرزمچو بید
نکر تاجه گفت آن خردمند مرد
بد است؟انکه اودوستهر گز نداشت
۵ ترا حق جانست برمن کنون
بسعی تو دیدم رهایی زبند
که آن کز ۱" تودیدم بزورو بزر
منم نیکخواه تو تا زندهام
داستان موش و گر به
دل بدسگالان خود سوختی
وجود تو گویی طلسم وفاست
جهان را تویی پیشوای کرام
دلم زان بدیدار تو راغیست
که ازداد گر برتو باد آفسرین
برفتن دوسه گام پس ر نهاد
سخن گفت با او چنانچونسز ید
که ازمنتودیدار داری ددیغ
دگر بد میندیش و دوریمکن
سرشر امگر دانبا ندیشهپست؟
چگ ر خسته وسو گوارم مکن
که از ترنگردم بتیر وبتیغ
چو محروم کردم" زدیدار تو
دل دوستان در ناامید ۲۴۹۵
بدانگه که ازدانش اندیشه کرد
وزوبدتر آن کو گرفتو گذاشت
کم از تن *۲همیراندصیادخون
گواهست بر من سپهربلند
میسرنگر دد کسی را د گر
بنزديك . تو جاودان ندهام
۹ بتویافتمدل. ۷- بگوو ببین. ۳ از ان. ۴- کرد آنر ا.۵- م:آیدعاین
بیت وبیت آتی حذف شدهاست. ۷-به. ۸- شوم گر. 4- اصل: بدانست کودوست
۰ - و گرنه. ۱۱ اذ.
کیله و دمنةً منظوم
کنون درجهانمو نس من!توبی
۰ که آسانم؟ از بند کردی برون
نگردم بدین رام؟ ا گر من منم
اگر سر کنم در سر گرز وتیغ
بگفت این وبسیارسو گند حورد
نشد موشازان گفت اوهیچرام
۳۵ به آخر چنین گفت اندر جواب
که چونبر سرشربخت کشتهشود
که ایمن شود بر عدوی کهن
چه خورش داستان زدجپا ندارجم
بر بخردان نیست صورت پذیر
۰ هر آنک سکه از حزمجوشن نکرد
سری را که نبود خرد رهنمون
َ ۰ م ۵ ۰ ۰
بکردد تنشجملهدر خو نخو بش
چودر دل نیابد کسی بیم وبا کش
بود دوستها همه بهر سود
۲۴۵ گتورک قربت ۳17 زبان من است
کرا روی بنمود رنجی دراز
جو از رنج گشت ا یمن و تندرست
همان به که دوری 1۳ آشکار
۳۷۱
فراموش کی گردد این نیکویی
دل مسرد صیاد شد پر ز حون
مسکافات آنرابسنیکی کنم
ز تو جاد شیرین ندارم دریغ
که از من نباید برویتو کرد ب۱۶۲
کجا آید از پختگان کار خام
که آتش کجا امن دارد ز آ ۴
خردمند هرگز بدین نگرود
کسی این سخن رانگوید زبن
کهکس آب فان ندارد بهم
تواین را چنینبردل آسانمگیر
تنش خسته آمد بروز نبرد
شگفتی مدار ار بیفتد کنونه
که دز صشق بغفلت نهد پایپیش
بمروری و بش کردد هلال
که دانی که روزی زیانراستود
کزان بیم آسیب ان من است
چو بودش بدرمان دشمن نیاز
دگر دوستداریزدشمن نجست
نگوئی که صحبت کنی اختیار
6 : مو نسمندرجهان. ۲- نا که مسن. ظ: دام . ۷ م: این بیت و
هشتاد و شش بیت آتی حذف شده است. ۵- ظ: بهعون
۳۵۰
۲۵۵
۳۶۵
۳۷۲
کسی کو بود مایه داراز خرد
بهر کارش اندیشه باشد نخست
دلش جاودان شادمانی کند
سعادت بود در جهان یار او
تو گر هوشمندیوروشن روان
که این دشمنی هست ماراقدیم
نگفتست هر کر کساندر جهان
نه تو مادری مرمرا نه پدر
نه من دارم از دشمنان خستکی
بدانصلح کاری به آخر رسید
گراز عقلودانش نیم بر کران
نه من غافلم گر تودامی نهی
عناثك ارادت بدست منست
اگر دوستیها کنی ماه و سال
وفای نو داند دل من حفا
تو بدخواه خحصم قدیم منی
که برداری از پیش کین کهن
چودیدار توعیبو رنجوریست
گر از حزم جای ملامت بود
همان بس بود درتن من هنر
چو دل جوئی اندر توقف بود
ات ظ ۶ بسن
داستان موش و گر به
کردارها . بنگرد
که از چشمه آردسبوی درست
که داند که جون زند گانی کند
بفرجام
که رفق ومدارا بود کار او
باندیشه این باز جو و بدان
نشاید که شوئیم دل را ز بیم
که بر موش گربه بود مهربان
نیابی مرا رام ازین در گذر
نه از دام صیاد نو مکی
چنان دان که چشم تورویم ندید
بپرهیزم از چنگث تو ناگهان
دلم دارد از قصد تو آگهی
مرا حیله و مکر تو روشنست
مرا بد بود دیدن توبفال
ز دشمن چرا چشم دارد وفا
دلت کی گراید سوی! دشمتی
بدین گونه دانا نگوید سخن
صواب من و کار مندوریاست
نرنجم چو حاصل سلامت بود
که باشم ز هر دشمنی برحذر
مرا آن ز تو صدتکلف بود
سس
یله و منظوم
۰ برین کرد باید مرا اعتصار
۳۷۵
بگفت این سخن موش صاحبهنر
اگر پای حزمت نباشد بجای
که موشی تواند کهدارد خرد
اگر آدمی را بود آن ثبات
ببایان شد این داستان شکرف
مباش ای دل ازخیلانده زبون
بمان انده وسوی شادی گرای
جهان جافی است وفلكچاپلوش
یکی دیده بکُمار از روی دید
توازچر خو گیتیهمان چشمداد
ز گیتی همه شادمانی گزین
جهانجوی ساطانصاحب کلاه
خردمند کاوس صاحب قران
همشداد وعد لستو همزیبوفر
تنش زورمندست وبازو قوی
زدیدار او چشم بد دور باد
من از دولت او رسیدم بکام
۱- اصل:فتاد. ۲سظ: لاف.
تخلص
۳۷۳
که دیدار ما باقیامت گذار ۱
هراسان بسوراخ در کرد سر
خردمند خواند ترا تيره رای
که چندین تدبر بجا آورد
کجا دست یابد بدو حادثات
نیفکندم از نثر اونیم حرف ب۱۶۳
کهچونزعفران شدر خلاله گون
ا گر زانك داری خرد رهنمای
توزین هردو رام؟ وفا کم نیوش
کزینهردو آرام وشادی کهدید
که خوانند مردم تراهوشیار
باقبال دارندة داد و دین
که دوران نیارد چو او پادشاه
کزو زنده شد نام سلجوقیان
همش بخشش وهم نژاد و گهر
بروعتم گشت ازجهانعسروی
ز عداش جهان سربسر سورباد
سخنها برین ختم شد والسلام
۱۵
۳۷۴
باب ملك و قبره وحکایتآن
بان مك و قبره و حکات ان
یی کرنا انز فر تفه نام
سخن بابرهمن چنین گفت رای
که دشمن در آید بکُرد کسی
چو نید کفاوه در رنج و بیم
بهبیداری و هو ش و فرهنگثورای
که گوید ورا نیست ترس کسی
فریید یکی را ازان دشمنان
دل دشمنان دگر بشکند
جو عهدی کند روز گار افتضا
چنان حزم و کوشش بجا آورد
که از غدر دشمن بماند سلیم
کنون باز گو آنك باهم دویار
نباشد جز از دوستی در میان
گذارند عمری میان دو يار
دل این بود تشنهمهر آن
بدانسان که آن مهر کینه شود
دل هر دوانشان بر آید زجای
یکی عجز دارد ۳ جاهو زور
دل این ازان باشد اندر هراس
اصلء هراس
که چون تقو این داستانشد تمام
که بشنودم این کفتة دلگشای
کجا از خرد بهره دارد بسی
نماید بچاره ثانی عظیم
بدانسان بدارد دل خود بجای
ندارد دلش غم ز دشمن بسی
بدانسان که بروی سر آید جهان
بنیروی آن دفع اشان کند
کند وعدهٌ خویشتن را وفا
خرد را دران رهنما آورد
ز حزمش بود دستگاهی عظیم
بباشند باهم یکی روز گار
ندارد یکی از د گر دل گران
چو معشوقوعاشق بهم روز گار
زمانه جدائی نهد در میان
جفا سنکك ومهر آبکینه شود
که بنیاد عهداندر آید ز پای
نگردد ببایستشان ماه و هور
تن و بش ازمر ککدارد بهداس۱
۳۵
۳۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
نیندیشد از عهد و سو گند او
چواین بیش کوشد بپیوستگی
برو هیچ ایمن نباشد زین
برهمن بدو گفت کای پادشاه
توئی نام بردار شاهان داد
کسی را که باشد ز کار آ گهی
ا گر مهربانست و گر کینه جوی
بر آزرده ايمن نباشد زعهد
به لابه سراندر نیارد بکار
که دشمن بدانش نشس بشمرد
چو آورده باشد هلا کش کند
اکر در سخن چرب دارد زبان
کهآن روزی او را وبالی شود
چودشمن کند دوستی درسخن
چو نامش بغفلت فسانه بود
چوتن کشت تیریچنانراهدف
هرانسر کهاز جهل شدپیشنیغ
چه خوش گفت گوینده پالرو
چنین داستانی که کردی تو باد
چو بشنید با اوچنین! گفترای
برهمن بدو گفت کای شهریار
شنیدم که اندر دیار یمن
۱- در پاسخش. ۲۷- جو.
۳۷۵
سراندر نیارد به پیوند او
دل آن گر اید به آهستگی
نه در گوش گیرد به لابه سخن
تو بادی بکام دك نیکخواه
جهان چونتوشاهینیارد به یاد
ببرهیزد از غفلت و ابلهی
بد و نيك هر گز نپوشد بروی
ازو همچوزهرش بودنوشوشهد
براندیشد از گردش روز کار ب۱۶۴
بکوشد که او رابدست آورد
بچاره سراندر مغا کش کند
نبایذش کرد التفاتی چنان
بزخمی زحالی بحالی شود
بکوشد بحفظ تن خویشتن
بر تير آفت شانه بود
زهستی بر آید چو در ازصدف
ازوزعم هرگز نباشد دریغ
که از خود اجل را پذیره مشو
آزین پیش مرغ و ملك را فتاد
کزانچون "شنیدی.خن بر گشای ع۲۵۰
همه شادبت باد از روز کار
یکی شاه بد راد و شمشیر زن
۴۵
۵۵
۳۷۶
زدانش ورا دستگاهی تمام
یکی روز در صید مرغی گرفت
که" گفتی کهطاوسبو داز بهشت
برش ۲ گو نه گو نه پرش "رنگکر نگ
چوبر کشت بگذاشتش*درسرای
جهاندار نزد همه"عاص و عام
چو برکار او مدتی بر گذشت
دو بیضه؟ نهاد و دو بچه بکرد
فر ستادشان هردو آندر حرم
عزیزان کاخ و غلام و کنیز
دوتن را يكايك چوجان داشتند
چو بکٌذشت! بر کارابشاندوماه
بدان سان که مانند او کس ندید
بدیدار او شد پدر شادمان
چو کودلاز گهواره سر بر کشید
دل او بدیدارشان"؟ میل کرد
بدان گونه با مر غ الفت گرفت
ملگرا دل وجانبدان تازه کرد
چو از کوه خورشیدسربرزدی
باب ملك وقبره وحکایت آن
شکوه ورا توسن چرخ رام
کهما ندندهر کسز دیدنشگفت
کهرضوانش ازروضه ببرونبهشت
ندیدههمایانچنان۴بال وچنگك
درانبا غوایوانشبگزید#جای
مران مرغ را قبره کرد نام
سپهر از براود گر گونه گشت
بدان شاد شد خسرو نيك مرد
که تیمار"" دارند شان دم بدم
بد ار ندشان همجو جات عزبیز
بفرمان او سر برافراشتند
ملكر | یکی کو دله آمد جو ماه
کهشد درک از در ج شاهی پد رد
برومهر بودش زمان تازمان
دران کاخ دوبچهٌ مرغ دید ۲۵۱۶
بهم بودشانروزوشب"۱۳ خوابو خورد
که ما ند ند درکار۴"مردمشگرف
ببالید وبر*! دیگر اندازه کرد
فروغش ز خاور جهان بستدی
اس تو. ۲- پرش. ۳۳ - برش ۴ همای ازآن.۵- بر گشتو بکذ اشتنش.
۶ کردند. ۷- دران کاخ هرکس که بد. ۸ کردند. ٩ خایه. ۱۰- قیماد.
4 بر کشبتا:
۵ م: با لید بر.
۲- دلش سوی دیدارشان. ۳ م: روزشب. ۴س م: کاخ :
کلیله ودمنةٌ منظوم
۶۵
۷۵
زکاخ ملك مر غ رفتی بکوه
سه سیب آور یدیچور عشانچراغ
بهر بچهای زان بدادی یکی
دل بچکان بود ازان؟ شادمان
بر غبت بخوردندی آن سیبها
چنان کرد نفعش در ایشان اثر
در اندامشان قوت آمد پدید
بدانسان شد آثار آن آشکار
باندك زمان بچةٌ مرغ و شاه؟
بخوبی و دانایی و زیر کی
چو آن هرسه رادبدروشن روان
یکی روز غایبشداین بر*شتاب
ملك زاده از مهر بد بی قرار
چودست از نوازشسویاو کشید
بد انسان کز ان* پشت دستش بخست
د گربچهراهم بخزاری*بکشت
همان دراازمان قبره آمد پدید
دل او بدان گونه رنجور گشت
چنان شد تحیر بدو کار گر
ندید اندران غم کسی دستگیر
۱- ماندی. ۲- م:بودازو
۷- آورده بد دد. ۸ که آن.
۱- هم اندر.
4 برنجش ودرا کرد بر.
۳۳۷
درو خیره مانده! سراسر کروه
نهزانسان کهیابند در شهروبا غ
نبودش دران مهربانی شکی
تلذذ نمودند هرسه بدان
شفا بودشان آن ز آسیبها
کهقد بر کشیدند چون شاخ زر
کسی آن۲ شگفتی بگیتی ندید
که افسانهای کشت اندر دیار
زهامون رسیدند بر چرخ وماه
نبیند کسی بچه زان سانذ کیب۵5 ۱۶
سر مرغ يك گر ببالید ازان
سربخت هرسه۴در آمدزخواب
یکی بچه آورد اندر۲ کنار م۲۵۲۶
سر پنجةً مرغ بروی رسید
ورا کردشهزاده بااعاك پست
بود گوهر شهریاران درشت
دو بچه بدان سان فکنده بدید
که از صبر و آرامدل دور گشت
که گفتی ز گیتی ندارد خبر
رسانید برچر خ کردان نفیر
*- این. ۷ مر غ شاه. ۵- اوپر. ۶ ایشان.
۰ اس بدانسان.
۸۵
۹۵
خی
۳۷۸
بر خساراواشك خحون شد روان
که جبار قهار او راشناعت
چه داری بپیو ند آن! دل دلیزن
ندانی که اوسست پیمان بود
هر آنکس و چسم داری وفا
نصیحت بود پیش ایشان غرض
جو ایامشان حسم در دل نهاد
وز؟ ایشان دل خلق پرغم بود
ندارند هر گر دل حق شناس
شمارند چون تبرهدار ندرای
بود حاصل عمرشان يك نفس
چه دشمن بود پیشایشانچهدوست
کناه تو دانند ز اندازه بیش
بود سهو خود پیش ایشان حقیر
مکافات نیکی بودشان بدی
اگر حق صد ساأله داری تمام
چو ناگه ز تو کینه در دل کنند
بدان سان بود کینشان استو ار۸
بدان گه؟ کهیاز ند دلسوی کین
برانم کزین کودك بی وفا
ان ات فاد
باب ملك وقبره وحکایت آن
همی گفت بادل که بیچاره آن
که اک قضانجایاو گووسانعت
که در مهربانی شود؟ زود سیر
دران دوستی دشمن جان بود
خراشد رت رابدست جفا
که جوهر ندانند بازاز عرض
نیارند از حی دیرینه باد
عداوت فزون مهرشان" کم بود
ستمهای ایشان ندارد قیاس
کزیشان بود چر خ گردانببای* ۲۵۳۶
نگردند دور از هوا و هوس
جچه گوهر چهسنگ و چهمغز وچه پوست
نیارند یاداز ستمهای خویش؟
همه کار و کردار نا دلپذیر
به روزجدائی ز نا بخردی
بدان سان که ندمت کنی صبحوشام
همان حق صد ساله باطل کنند
که نا گه ز آتش بر آید شرار
نه همزاد دانند و نه همنشین
که کردست بر همدم خود جفا
۳- از. ۴ عفوشان. ۵- این بیت وابیت آتی حذف
شدهاست. ۶ اضافه دارد: بودحاصل عمرشان يك نشسدنکردند روز ازهواو هواس.
۷- م:بدور. ۸- بیشمار. -٩ م: بدان سان.
کلیله و دمنة منظوم ۳۷۹
جگر گوشکان من اندر! مفاله فکندست و کر دستایشان "هلاه
ز۳ نا که بر آرم بخورشید گرد که حاصل ندارم جز ازبادسرد
بگفت این وخودرادر و۴درفکند بزد پنجه وهر*دو چشمش بکند
بتندی؟ زروی زمین برپرید برفت و بلند آشیانی۷ گزید
۵ که کسرانبودی بداندسترس نه بیمش بدیخو داز آسیب کس
ملك را چودادند ازان آ گهی نگون گشت از انتخت شاهنشهی
کلاه بزرگی زسردر فکند خروشی برآمد بچرخ بلندم۲۵۴
دل ازبهر فرزند مجروح دید فغانش بکردون گردان رسید
همی خحواست تا؟ مر غرابنگرد مرو را چویاید"" بدست آورد
۰ قفصسازد او را و دام "بلا بزخم گرانش"" کند مبتلا
چواندر قفصسو گوارش؟! کند بحیلت سزا در۲۴ کنارش کند
چواینبادلخو بشتن کرد راست بیو شید وهمدرزمان* اسب خواست
بران؟" باد پای چمنده نشست یکی تیغ هندی گرفته بدست ب۱۶۶
چو نزديك آنتندبالا رسید بدان سان دران آشیانش بدید
۵ بدو گفت ایمن بنزد من" آی جدا گشتن ازمن مکنهیچ رای
که"تو مونس جاودان منی بهخیرو بهشر در امان منی
بدو گفت قبره؟" کهای کامر ان من از تورهایی نیابم بجان
زدامی که آزاد گشتم دو پای ا گر زانكایمن شوم لعشیت و ان
اس مرادر. ۲- ازینسان. ۳سم: که. ۴ب بدو. ۵ هردوپنجه. ۶ زتندی.
۷ آسیایی. ۸ او. ٩-کان. ۰ باید. ۱۱ م: اورا زدام. ۱۲ قرینش.
۴ سو گوادی. ۱۴ سراندر. ۵ ۱- بپوشیدوهم درد. ۱۶ بد آن.۱۷- بنزدیکم.
۸ - چو. -۱٩ قبره گفتا,
۳1
۱۳۵
۱۳۵
۳۸۰
من! وجان من زير فرمان تست
و لیکن چنین اوفتاد اتفاق
میان من و تو سپهر بلند
که دیگر نباشد امید وصال
بپایان این دوری آمد جنان
رهی پیش افتاد دورو دراز
مرا کعبه همواره گاه تو بود
بتو شادمان بودم از روز گار
ولی جان شیرین ندارد بدل
توخواهی کم آسانبدست آوری
همه خرمی بر من آری۴ بسر
نخستین دو چشم مرا بر کنی
ولکین من اندر۶ نیایم بدام
بدین پند بادا روانم گرو
کهاز خنجر او توخسته شوی
گمان من آن بود بربیش و کم
من وبچگان هر سهایمنبجان؟
نيابیم آسیبی از روز گاد
گمانم تحطا بودو آن در گذشت
دونور دل و دیده از من ستد
باب ملك و قبره وحکایت آن
همیشه روانم گروگان تست
که دل خسته دارم بدرد فراق
درین کارازانسان؟ جدابیفکند
بدوران روز وشب و ماه وسال
که ممکن ندانند پایان آن
بسان_ شب عاشقان دیرباز ۲۵۵۶
پناهم در بارگاه تو بود
کو آهسشت بر گفت؟ من کرد گار
که باشد بتزدیکك من بی محل
بنبرنگث بر من شکست آوری
بخواهی زمن زار" کین پسر
بخواری تنم را بخاك افکنی
بدین کار ژرفاست اندیشه"خام
که بر خستةً خویش ایمن مشو
ببند بلاه زود بسته شوی
که باشد در تو مرا چون حرم
بمانیم شادان و روشن روان
بانصاف تو نامور شهریار
سپهر از برما دگر گونه گشت
غریوان شد ازسوز من دام ودد
۱ - تن. ۲- بدیشسان جنان چون. ۲ب کرد. ۴- آید.۵- م:سهل. 8۶
ایدر. ۷- ژرفست و اندیشه. -م: بند و بلا. ٩ بجای.
۱۴۰
۱۴۵
۱۵۰
۱۵۵
کلیلهو دمن منظوم
جگر گوشة تو مکافات دید
اگر شادمانی و گر غم بود
زمن چشم این باز گشتن مدار
که از من نیاید چنین؟ کار خحام
ترا چشم فرزند گشتست کود
من از کار گیتی نیم بی خبر
نیارم بگفتار تو سر فروده
چ و جانراعر ض نیستدرملكچیز
چو دل بیم جان در میان آورد
شنیدی که در روستای تکاوه
ز بسضعف وپیریتنش ناتوان
بدیدار دخعتر دلش بود شاد
ورا بود درخانه دیگی سبوس
یکیروز گاوی ازان!"مردریگ
همی خو است از دیگثسر بر کشید
دلش را ازان دیکدیوانه کرد
زن زال پنداشت کومالکست
همانگه که چشمش مر اورا*" بدید
کهمن پیر موعاجز و * کورو کر
۱۳۸۱
کهچنگال من چشم او بر کشید
برزیرکان بادی اظلم بودا
بمانم چنین خسته و دل فکار م۲۵۶
که چون کین کشیدم در آیم بدام
نخو اهی که تابد بمن ماه وهور
که پیش خود" ازحزم دارمسپر
که رنج وزیانم؟ بود تاروپود
بود جان بنزديكهر۲ کس عزیز
زمهر عزیزان خود بگذرد
زنی داشتی*دختری و دو گاو
همه روز بر جان دختر نوان*۱
همی گفت جانم فدای توباد
ازان بود غافل زن چاپلوس
بیامد فرو کرد سر را بدیگث
فراوان بکوشید و چاره؟ندید
ز"نا اه سر را دران خانه کرد
که گاه اجل زغم اوها لکست۱۴
بدین گونه با اوفغان بر کشید ب۱۶۷
چه خواهی ز من دخترم را ببر
۱ ببتحذف شدهاست. ۲- این زمان. ۳- چنان. ۳- تو. ۵- م: فزود.
زيانم. ۷ خود برهمه.
۸- اصل: جکاو. 4 داشت يك
۰ اس توان.
۱ - منزدو. ۱۷- بکوشید چاره. ۱۳-):که. ۱۴- که فاهاجل زخم اوهلا کست.
۵- م : مراثر ا. ۶- عأجزم.
۱۶۵
۱۷۵
۳۸۴
چوبیمی نبد نازنینش شمرد
چو دوران گیتی نماید جفا
چو آب ازسر پرخردبگذرد
دل من جفا دید از ین روز گار
نباشم دگر باکسی هم نفس
نه آنظلم دیدم من از روز گار
چنان از تو هستم! گران بارغم
هر اددشمنودوست کاینر اشنود
ز بیدادی تو دلم شد گران
جوزین گو نهبامنشدی لابه گر
از ین پسمر اصبر وهجر-ت رای؟
ملك گفت کز تونبود این گناه
فصاص دو فرزند خود بستدی
کسی کو *زراه"خرد سر بتافت*
اگر کین توچشم او را ربود
نکردی زمانه جز این افتضا
جزای بدونيك*" حکمخحداست
چو باتو کسی آشنایی دهد
بپاداش کس رادژم نیست روی
اس هستم از تو.
۲ م : خنده و
باب ملك و قبره و حکایت آن
چو بیم دل آمد ورا در سپرد ۲۵۷۶
نماند کسی را مجال وفا
گرش جان بود زیر پای آورد
بنا کام تجرید کرد اختیار
بپیوند مردم ندارم هوس
که دارم دگر عهد او استوار
که ایمن نباشم زتو نیم دم
همهکارشان گریه وسوز؟ بود
نیم هم چنان از توایمنبجان
سرم کردی از خواب بیدارتر
اگر مانم اندر سپنجی سرای
برهوشمندان همین بود راه۴
کسی ازتو این را نداند* بدی
به باد افره آن مکافات بافت
نر نجد کین کان مکافات بود؟
که دارد سیر پیش تبر قضا
بحکم خدا هردلی را رضاست
حقیقت دل از دل گواهیدهد!۱ع۲۵۸
کنونموجبنفرت خود بگوی
کریه. ۳ هجرو صبرست ورای.
۴- بوداین دوا. ۵- م: ندارد. ۶ب گر . ۷- دای. ۸-م: نتافت. -٩ این بیتو بیت
9 حذف شده است. ۰ ۱- بدو ونك. ۱ آین بیت و نت | تون حذف شدهاست.
۱/۰
۱۸۵
۱۹۰
۱۹۵
کلیله و دمنهٌ منظوم
بدو قبره گفتا که ای کامران!
من آ گاهم از گردش روز کار
دل تو گواهی دهدهم بدین ۴
بمهرو وفایی که کردی؟ بیان
ار چه تو اين لابها پرکنی
شناسم همه کار و کردار تو
ر کیب وعنان تو کوهست وباد
ملك گفت کاندر۲ میان گروه
که در کارها او صبوری کند
چوحادث شود حالتی درمیان
تو گشتیپی کین خود کینه خواه
بدو گفت قبره؟ که ای تاجور
که من گرم وسرد جهان دیدهام
بسی چیز ها کردهام پیش چشم
بدانستهام حقه بازی دهر
بدونيك" راتجربت کردهام
بدان گونه از عقل مستظهرم
بدانستهام این که بر" فرش خاله
کسی اندرو هیچ کامی ندید
۳۸۳
ضمیر تو گشتست برمن عیان؟
کنون غدر با من نیاید بکار
مرا غافل از کار گیتی مبین
ندیدم ترا راست دل با زبان
چو وفتش بیابی تهور کنی*
که در مکر تیزست بازار تو
کسی برتو از جهل ایمن مباد"
کسیپای برجای باشد چو کوه
نخواهد که ازدوستدوری کند
دل از بی کناهان ندارد گران
ای ی اف | نگیرده گناه
ازاینها که می گر بی*اندر گذر
جهانرا چپ وراست گردیدهام
چههنگام لطلف وچههنگام خشم
که گهنوش پیش آورد!! گاه زهر
بسیتلخ وشور جهان خوردهام ۲۵۹6
که بر هرچه ممکن بود قادرم
کسیرانباشددل از درد باه
که اندر پی کام دامی ندید
۱- نیکنام. ۲- اضافه دارد: دل ازحقد داریو کین تا بسر#جگر خستهاز بهر
چشم پسر. ۳ بر ان. ۴- داری. هب پیت حذف شده است. ۶ - بیت حذف شده
است. ۷-م : اندر. ۸- ندارد: -٩ قبره گفت. ۱۰- اصل: گویم. 0-۱: آردف.
۲ بدوو نيك. ۱۴- در.
۳۰۵
۳۱۰
۳۱۵
۳۸۴
جهانرا تو بدخواهنعود دانو بس
تو خحواهی گشادن حبل را کره
نیاید فریب تو در گوش من
که مغرور گردم به گفت درو غ
سخنهای تو گرچه باشدصواب
که درمذهب عقل مطعون شوم
اگر زان بود خرمی حاصلم
بداند خردمند صاحب نظر
نخستین بدان گونه باید حریف
همان" کعیتینی که روشن بود
مجاهد کسی راست گوی و امین
چو این جمله باشد بيك جایر است
ندارد گمان این دل پیش بین
ا گر در میان اوفتد سا و ماه
جوفرصت دهد دست کاری کند
بساخصم گردن کش وجیردست
ار برسرم در فشانی مدام
اگر در میانه وصالی بود
که نیروی وزور ملكظاهرست
سنانش شهابیست رخشان عظیم
کمانش بکر دار ابری مطیر
۱- این ببت وسیزده بت آتی حذف شده است. ۲ ظ: جنان. ۳-م:
بابملك وقبره و حکایت آن
ندارد به آزردن آزرم تن
نگردد بنزد من این مشتبه!
فزونست ازاد دانش وهوشمن
ضمیر من از عقل دارد فرو غ
من ایمن نباشم بدان از عذاب
چو از جادةٌ حزم بیرون شوم
بصلح تو یمن نباشد دلم
کهجان باعتن نیستدورازعطر
که باشد گشاده جبین و ظریف
که از دور نقشش معین بود
نکوسیرت و راد و با آفرین
ا گر هو شمندی ببازد رواست
که دشمن دل خودبشویدز کین
بدارد بایام فرصت نگاه ۲۶۰
که اندر جهان باد گاری کند
که از مکر افتاد؟ بر خالك پست
یکی صبح ایمن نیارم بشام؟
بر من یکی روز سالی بود
بقلم چو ما بندگان قادرست
کزان در هراسست دیو رجیم
که باران آن هست پیکان وتیر
گشتند. ۴- این بیت وچهل ويك بیت 1 حذف شده است.
کلیله و دمن منظوم
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۵
ملك داد پاسخ که مردانداد
بدان سان وفا را نبوشند چهر
جو شد دوستی در میانه قدیم
که کردند آنرا مو کد به رای
بظن مجرد که دارد دلی
کجا آن بود کار نفس خحسیس
زشاهان نباشد کسی نيك نام
دل خویشتن را بران آورد
گنه کار خود را رساند گزند
مبادا کسیرا دل ومغز وپوست
بدو مر غ گفت ای شه کامکار
کهدر گوش گیرمچنین گفتو گوی
که گردد فلك را دو دیده سپید
بود مرد دا کین ناتوخته
چو جایی بیابد ز هیزم مدد
که ازروی این تبره خالك نژند
مرا کین تو هست هم زین نشان
زخشمت چو آتشبر آرد شرار
که دودش دما غ مرا بس بود
اگر بودی این بردلم آشکار
فریب و تواضع بود دستگیر
بجوید همان عقو تو بر گناه
۱ اصل : ندارد.
۳۸۵
زکار گذشته نیارند یاد
که از دوستان باز دارند مهر
بسان اساسی بود مستقیم
بههر تندبادی نجنبد زجای
نگیرند در پیش خود باطلی
که باطل کند حق يار و جلیس
که از زیردستان کشد انتقام
که بیزاریی در میان آورد
به آزار وخواری و زندان وبند
که او رابسهویبود قصددوست ۵ ۲۶
مرا جان شیرین نگشتست خوار
که دارم د گر پیشتو آبروی
ز تو نیکییی من ندارم" امید
انگشت افروخته
نباید فروزیدن آن را بکد
به کردار
زبانه بر آید بچر خ بلند
بترسم که تیغت کند سر فشان
مرا بی گمان روز بر گشته دار
سر دود بر چرخ اطلس بود
که آید برتو نضر ع بکار
نگردد تنم خستة تین و تیر
مرا بار گاه تو بودی پناه
۲۴۰
۳۴۵
۳۵۰
۳۵۵
۳۸2۶
چو نفسی بچیزی شود منهم
که چندانکهتهمت بماند بجای
جو هیزم که تا آد شود سوخته
اگر هر که در ماك کردی گاه
کنه کار هر گز نکشتی نوند
که هر که که عذر گنه خواستی
نماندی بهدل در ز وحشتاثر
چه حوش داستان زدطلسم خرد
تتیمی, اقباید, ز امن نو مان
مرا بیم جانست وهم ضعف تن
بهعدمت دل تو نیاید بجای
چو ان داستان را نشاید زدن
شود پرنیان بر تن مرد خار
مرا برتوایمن شدن غفلت است
همی آیدم جان شیرین دریغ
ملگ داد پاسخ که در خیروشر
جو تقد بر او ود از باد سخت
ز خیرو زشر آن بود بیش و کم
ز مردم کناه آید اندر وجود
بیاید قضایی که در ره بود
بر هوشمندان بود حاودان
باب ملك قبره وحکایت آن
ذسبا شد ورا بیم و اد دشه کم
زمانه بدارد و را زیر بای
داش بد نبودی زبیم گزند ۲۶۲
بهتوبه غم از پیش برخاستی
نبودی گنه کار را بیم سر
که خاین همه جای خابف بود
همه عمر ایمن نباشد بجان
بترسم که ناگه بپوشم کفن
ار تا قيامت بمانم بپای
جک نه بود روی باز آمدن
چو ایمن بدو نگذرد روز گار
زغفلت تن مرد را آفت است
که سر را در آرم بنزديك تیغ
ز تقدیر ايزد نباشد گذر
نیفتد بکی بر گث۲نعشك از درعت
که رفتست تقدیر او در" عدم
گهیدر هبو طیم و که درسجوو؟
که از دفع آن دست کوته بود
بمخلوق بر حکم خالق روان
۱- ایزد نبد. ۲-بار. ۳ م:از. ۴-اين بیت ودو بیت آتیحذفشدهاست.
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
۳۸۰
۳۸۵
کلله و دمن منظوم
درین دوستی کر فتاد این خلل
که تقدیر کار آسمانی بود
منه دل بدوری به ومم و گمان
ازین پس همه شادمانی بود
نشاید که مثل تو مرغ غریب
چو بشنیدمر غاین زبانبر شاد
چو بر عجز دارد بنا؟ آدمی
حقیقتبود این که در نفع وضر
جو فرمان او درنیاید بکار
بتقدیر چون بودنی کار بود
زمردم بکوشش؟ نگردد قضا
که تقدیم۲ و تاخیر نبود گزند
بچیزی کهاو خواهد وهرچه خحواست
ازو بستجیزی که آن حاصلست
ولی جانب حزم باطل مدار
چو آن باب مهمل گزارد کسی
کسی را که باشد خرد رهنمون
چو از کار بکبار غافل بود
توخواهی که بادافره کین دهی
که ناگه ز جانم برآری دمار
چو اندر شفای تو رنج منست
۳۸۷
قضای خدا بود وحکم ازل ۲۶۳
چه جای چنین بد گمانی بودا
که این نابد ازمرد روشن روان
ز دور فلك کامرانی بود ب۱۶۸
بماند زدر گاه من بی نصیب
که شاه جهان جاودان شاداد
ستوده؟ ندارد ازو خرمی
ز فرمان ایزد نباشد گذر
نجنبد یکی بر کث از۴ شاخسار
کسی را ندارد غم وغصه سود*
فضاهت بر خحلق فرمان روا
بداند کسی کو بود هوشمند
مه وسال فرمان ایزد رواست
جزاینهر که گو یدسخن باطلست
که آن کم پسندد دل هوشیار
ز شادی ورا بهره نبود بسی
بهحزم از حوادث بماندمصون
و را درجهان نام جاهل بود ۲۶۴۵
دلت را بدانکار تسکین دهی۸
بگردد ببایست تو روز گار
بدین جاودان حزم گنج منست
اِ.- بت حذف شده اعت. ۲سم: بنی. ۳ ستده. ۴ب بر ۵- خصه وسود.
ث ز کوشش. ۷ات زتعجیل. 4 این مت وشش ببت آتی حذف شده است.
۳۹۰
۳۹۵
۳۰.۵
۳۸۸
بغفلت سراندر نیارم بدام
نگوید خردمند آزاده وی
چو ازدستمن نیستبیرون عنان
نیاید زمن هر گز این ناصواب
بلا باشد اندر جهان هفت چیز
غم و فاقه و قربت دشمنان
فراق عزیزان و رنج بدن
از این پنجچون بگذری خوف ومر کث
بداند کسی کز خرد دست برد
مریدم بر صوفیان خبیر
که از رنج مردم تبسم کند
کسی را بود بیم چونین بلا
چو این شر بت تلخ حورده بود
دل من؟ دلیلست چون بنگرم
کزان گونه چشم پسر کندهدید
زجانش بر آورد آت فرط قهر
که بفریبد و باز گرداندم
بنزد من این راز پوشیده نیست
ملك کینه بیرون نیارد زسر
چویاد آورد رنج فرز ندحویش
باب ملك وقیره و حکایت آن
نیابی ز دام خودم تلخ کام
که کسشربتمر کث کرد آرزوی
براهی روم کم ندارد زیان
که نقش حوادثببينم بخواب
که پیچد ازان"هفت نفس عزیز
کزان هیچ دانا نیابد امان
که باشد گدازندة جان وتن
که مانع نباشد ورا خودآوتر لد
که ابن هفت آفت ندار ندخرد؟
که گو بندهفت آفتستاین کبیر ۴
نشاط دل مرد را گم کل
که صد بار گشته بود مبتلا
بنزديك . آتش فسرده بوده
که دارد ملك قصد جان و سرم ۲۶۵
دل او نخواهد ز کین آرمید۷
بر آمد برین تند بالا زشهر
چنین غافل و بیخبر داندم
که ۳ بکذرد سالیانی*دوبست
بخواهد ز من کین چشم پسر
دل او ندارد پی دین و
۱- دران. ۲- خورد. ۳- خورد. ۴.- اين بت و بیت آتیحذفشدهاست.
۵- بیتحذف شده است. ع۶-م: دلیلم ۷- این بیت و دوبیت آتی حذف شدهاست .
۸- سالیانم. ٩ م: دین حویش,
۳۹۰
۳۱۵
۳۲۳۰
کلیله ودمنةٌ منظوم
همه عهد و بیمانها بشکند
چودر حاطری نفرت آمد پدید
کنون صحبت مانباشد مفید
هر آنکس کهروزیبدی پیشه کرد
ملك گفت بعد ازقضای خدا
نجوید بدان حقد آزار کس
کسی کز سرحقد و کین بر نخاست
نراند کس از نيك مردی سخن
ز کی ی زا توان گفت مرد
دل او*بدان گونه از کین برید
بجایی که دشمن زتو عذر خواست
گرتچشم باطن چ و چشم سرست
اثر نیست اندر ضمیرم ز کین
بجز مهر تو نیست اندر دلم
محیطدت برخشم من عفو من
زهر کس که حاطر پر یشان کنم
د گر باره"۱ گفتش کهایشهر بار
بدانسان که در صدف زیر آب
۳۸۹
تنم زنده در زیر آتش کند!
دك و دست و دامن بباید کشید
مرانیستبر حزم ودوری مزید؟
چو غافلبدازمر کث اند یشه کرد
کس از سهو وزلت نباشد جدا
ره رستکاری چنین است وبس۳
مرورا ندانند بر راه راست
که گردد پی کینههای کهن
کهازاندروننقش کین "محو کرد
که کوشید وز آن؟ نشانی ندید
زدل کینة او بیایدت کاست۲
ضمیر من از آب صافی ترست
گواهست بر گفت من دادودین
نخواهم که از مهر* تو بگسلم
بدین هیچ کس را نباشد سخن؟
بجای وی انعام و احسان کنم
گزند تو از یخ! بر آردشرار"
دو باره شود آب روشنزتاب"!
۱ بیت حذف شده است. ۲ این بیت و بیت ی حذف شده است.
۲-این بیت و دو بت آتیحذف شده است. ۴ این. ۵ب من. ۶ واز دی. ۷-این
بت و بیت آ تیحذفشده است. ۸ کزینسانز. ۹- این بیتو بیت آ تی <ذفشده | ست.
تم بترسید. ۱۱-ازمن. ۱۲- اضافه دارد: مزاج من وصلح توهست این زبان
پر زمهرست ودل پرز کین. ۱۳- این بت ونه بیت آتی حذف شده است.
۳۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۰
۳۹۰
گرفتم کت نه قصد منست
ار چه نباشد زمین و زمان
اکر شیری از بند گردد بله
| گرچند زورش بود پارو پشت
گرش دل دلیری کند بیش و کم
جو اندیشةٌ آن ندارد نخست
چو زان رنجپیهایاو گشت گرم
چو چشم کسی را رمدشدوبال
و گرنه یکی رنج را ده کند
درستست درمذهب شر وعتل
که اظهار دین و دیانت کنیم
مرا عذر باشد بنزد خرد
ز روباه کم باشد آث. نره شیر
که آن باشد او را نشان هلال
کسی باشد اندر جهان کامیاب
که داز انا میل نان مور
براندازةً حلق لقمه خورد
که لقمه بغفات شود تیع وتیر
دل او بود دشمن جان خویش
بتضمین بیارم یکی بیت خود
باب ملك و قبره و حکایت آن
گنه کاری من مرا روشنست
که غدارو باری نبودم دران
چو دارد کف پای او آبله
بیندبشد ازسنک وراه درشت
جراحت شود تازه و او دژم
نه پايش بماند نه پنجه درست
بشاید نهادنش بر خال نرم
هراسان رود پیش باد شمال
بکوری برو قصه کوته کند
بزر گان بدین گونه کردند نقل ۲۶۷۶
اگر نفس خودرا صیانت کنیم!
چو کوشمبدین گونه درحفظ مود
که بر قوت خویش باشد دلیر
که در دل ندارد ازو "بیم وباك
که داند قیاس طعام وشراب"
که از قوت هضم در نگذرد
براندیشد ونفسخود بشکرد؟
بماند بحلق اندرش ناگزیر
نباشد چنین مرد را دین و کیش
که آنرا پسندید هوش و خرده
۱- این بیت وبیت آتی حذف شده است. ۲ کسی. ۳ این بیت و سه
بیت آتی حذف شده است. ۴- اصل: پشکند. وب پست حذف شده است.
کلیله ودمنة منظوم
اگر آب حیوان ز سر بگذرد
۵ مر آنکس که دارد بسردرغرور
بدو هیچ ایمن نباشد کسی
زمانه ورا نام احمق نهد
چو او را بکاری نباشد قرار
نداند که تقدیر حق در جهان
۰ کی در بزر گی بود آشکار
بد آنکه که تدبیر بر کار نیست
بکیتی گر آوای صایب بود
زخلق جهان نیست بیدار کس
دلیست روشن که تا زندهاند
۵ کمانستشان پاك با حاص وعام
ندانند کوراهوا دیگرست
سعادت بکوشش نیاید بدست
کسی را کرمرسم و عادتبود
بود پای برجای مانند کوه
۰ بود روشن اوراچو کار آ گهان؟
همه کارها* در وجود و عدم
۳۹۱
بگیرد نفس مرک بار آورد
بود جاودان از ره راست دور
گرش بهره باشد زدانش بسی
که گريك سخن بشنودبرجهد!
نخواند مرو را کسی هوشیار
بچربد بتدییر او جاودان
که دارد بتقدیر او انتظار ۲۶۸۶
مد بر درین راه دیدار نیست
درین صورت از خویشغابب بود
همه شهوتند و هوا هوس
مراد دل خویش رابندهاند
که مر غ سعادت در آید بدام؟
بدو نيك حکم جهان داورست
بداند دل مرد دانش پرست ب۱۶۹
که او مستعد سعادت بود
داش امن ارقصد وطمن گرود"
که بی حکمحق نیست کار جهانه
ز تقدیر حقانگذرد بیش و کم
اش اف بیت وپنج بیت آتی حذف شده است. ۲- این بیت وبیت آتی
حذف شده است. ۳ بت حذف شده امدزگان ۴ جپانی. مب نهانی.
۳ کار ما. ث- او.
۳۶۰
۳۶۵
۳۹۲
کسی باشد اندر جهاننيكنام!
کسیر کهابن پنج حصلت بود
بکی آ نك پرهیز دارد زبد
دوم آنكدارد دلش [ ۳
سوم آنكباشدچنانتازه۳ روی
چهارم که آزادی؟ و مردمی
بپنجم که درمجمع"عاص وعام
چو امنش نباشد ز خو یشان حویش
بماند همه ملك وهستی بجای
نه پیو نده باد آورد نه تبار
نبیچد ز آسیب دور زمان
که اینچیزهاراعوض ممکنست
اگر ایمنی یابد از روز گاد
بلرزد بچیزی که جون شدتلف
بدو نيك کردار خلق جهان
یکی مال کانت نیرزد صداع
بخرج تو هر گز نیاید بکار
باب ملك وقبره وحکایت آن
که از ظلم و ایذا ننازد مداع؟
همیشه وراقوت و قوت بود
که بد را پسنده ندارد خرد
ز دشمن کند زود پهلو تهی
که مردم بنازند از اعلاق اوی
که آنست پيرايةٌ آدمی* ۲۶۹
ز بد خواه ایمن نباشد مدام
بدوری گزبدن۲ نهد پای پیش
که آنر عوض باز بخشدخدای
ز دانش بود غربتش اختبار٩
ز گیتی بوحدت بود شادمان
جهان گاهتندستو گه سا کنست
شتابد بنزديك خویش و تبار
د گر باره آنش نیابد بکف"۱
بشش چیز همواره باشد عیان
جو!"نبود ترا هیچ ازان انتفا ع
تو آن مال را کژدم و مار دار
ات 0: اندر و جود عدم. ۲-م : یا بد بجای مر | قوت کم . اضافه دارد :
بداند که در راه دام قضاستد قضا برهمه حلق فرمان رو است»د ملك دارد ازمن بدل
در ستیز و من از وی بهنگام کردم گریز# دلم دارد از دیدن آن ملال»ٍ که حون مرا
دارد از کین حلال#وجودم بکلی پذیرد عدمونياید بجایی مرا قوت کم ۳- خحوش
وتازه. ۴- کم آزاری. ۵-پیرایه سر آدمی. ع م: موضع ۷- م: گرفتن. ۸-فرزند.
نت یی از ۰ ۱- بیت حذف شده است. ۱۱-م: که.
کلیله ودمنهٌ منظوم
۳۷۵
۳۸۰
۳۸۵
۳۹۰
دوم زن که ناساز کاری کند
سوم در میان گروه آن پسر
راید دلش
چهارم که با دوست ورزد نفاق
به آزار مادر
بسختی نباشد و را پارمند
بهپنجم بود تندی" پادشاه
دلت شاد نبود بدوران اوی
بحفظ ممالك نکو شد؟ زین
برون ازخوش آمدسخن نشنود
ششم شهر"کز فتنة هر خسی
ملك راحت جسمگو جانمیدهد
و لیکنزبانبادلش*نیستر است
مر اهست چوندروزروشن عیان۸
که گردست یابد بمن نا گهان
چوبی بیمدل بگذرد*"روز گار
نه زان گونه دوران چرخ بلند
که پیوند ممکن بود در میان
نکر تاچهعوش گفتدانایدهر
که جون آبکینهفتاد وشکست
چو جانم بپیچد زدرد فراق
عوض باشدماندرین صعب ر اه
۳۹۳
نذندی و ناهوشیاری کند
که بر کٌردد از رسم وراه" پدر
که باشد بدان نام بد حاصلش
ندارد دل او وفا و وفاق
بترسد که ناگاه پابد گر ند
که داری هراس و نداری گناه ۲۷۰۶
چو اندیشی از بند وزنداناوی
پی کام گوید سراسر سخن
بگفتار دانند گان نگرود
درو امن وراحت نیابد کسی
مرا در نوازش زبانه میدهد
نداند۲ که نیکی به از کیمیاست
عیانی که مستغنیست؟ ازبیان
نا تیره برهردو چشمم جهان
مرا صحبت او نیاید بکار
میان من و او جدایی فکند
بدان سان کهجان را نداردزیان
که از دانش بی کر انداشتبهر
5 پیوند آن کشت کوتاه دست ب۰ ۱۷
بود سوی مهر فلك"" اشتیاق
زنور رخ رای او مهر و ماه"
۱- م: دای. ۷- تیزی. ۳- نپوشد. ۴- شهره. ۵- چشم. و دلشبازن.
۷-م: بدا ند.,۸-روان. ٩ -مستظهر: ۰ ۱-نگذرد. ۱ ۱- م.ملك. ۱۷۲ - بیت حذفشدهاست.
۳۹۴
۵ مكك نیز ازین پس بهر انجمن
۰ مهمانا
۵
که ناگاه نزديك من بکذرد
چو دل را زنیاك وبد ا گاه کرد
! گرخواهیازخصم کردن حذر
که اجببودآبرتو کین بشنوی
نبوشد ز دانند گان
همه بهر اهل خرد کردهاند
گروهی که ساز ند؟این را امام
چنان شان میسر بود کارها
باب ملك وقبره و حکایت آن
ز کارم خبرها بر او بردع۲۸۱
بپرید و گفتار کوناه کرد"
چنین داستان کرد باید زبر
زخصمان غالب گریزان شوی
که آنان که کردند این رابیان
بتالیف این خونها خوردهاند
بود توسن جرخشان در لگام
کز ابشان زمانه کشد بارها
تخلص اس 00 نادشاه عالم خلد آ ده ۹
مباش؟ ایسر ازز حم بدخواهپست
برغم حسودان فرازنده باش
خرد هست مغز ترا تار و پود
خرد در سر هوشمندان بود
ترا جاودان از حرد مایهماست
باقبال سلطان دانش*۱ پرست
خدیو جوانبخت کاوس شاه
کز ان پستیاندر من آریشکست
درینبا غچونسرو ناز نده"باش
سزد کر بهستی نیایی فرود"
کحا زان لب بخت خندادبوو٩
از و گر فرازنده باشی رواست
کزو بست۱۱ بر بدسگالانشکست
که هستند گیتی ورا ور ۱۳ پناه
۱- بکارم. ۲- پیت حذف شده است. ۳.- شود. ۴- کردند. ۵- تخلص.
۶ مگرد. ۷ باز نده. ۸ نبا بی فرود. ٩ م : سر بی جرد دا نك سندانبود
۰ اب ایزد. ۱ات م: کزواست. ۲ ورا قزر کش
کلیله ودمنة منظوم
همشهوشوسنگک است وهم عقلور ای
زشاهان گیتی چو اونیست کس
همه حسروان زیردست ویاند
فرشته ندیدی درین فرش خاله
رعیت نوازست و فرخنده پی
۳۹۵
فرشتست گوئیدرایوان بجای!
بفر هنک ودانابی و دست دس ۲۷۲۶
مهان جهان درپرست وی اند؟
بژرفی نگه کن دران نورپاله
گذشته بمردی ز کأوس کی
داستان شیر وال
چنین گفت با برهمن رای باز
شنیدم سخنهای زیبا بسی
بکوشش تلطف بجای آورد
که خحصم رمیده بدام آیدش
دگر باره دشمن نیاید بدام
کنون داستانی کند نغز باد
کسی را ببارند و منصب دهند
بود صاحب هر؟ هنر مرد کار
نباشد ورا پیشه جز راستی
بود کار آن جاودان در دیار
همیشه امانت بجای آورد
و راخصم گردند خاصان شاه
که ای باز کرده در گنج راز؟
که با خصم آزرده باشد* کسی
زصد گونه تدبیر ورای آورد
دران کار گفتار ام آیدش
بترسد که ناگه کشد انتقام
که بر دزگه: تاوشامان: :وا
سپاسیازان بر سرخود نهند
بههر دانشی پختة روز گار
هراسنده از کژی و کاستی۲
پرستیدن ايزد و شهریار
بدان سان که از راستی نگذرد
یک و شند دران بار گاه
۱- بیت حذن شده است. ۲ این یت ودو بت آتی حذف شده است.۳-
در حکایت شیر وشغال گوید. ۴ پاز : م : اضافه دارد : سخنهای توهست مغز خردء«
نکودانی اندازه نيك وبد.۵-م: گرچه. ع-بود مرد صاحب. ۷- راستی.
۳۵
۳۹۶
که او را زبیخ و زین بر کنند
که ازجان شیرین ببر د امید
شود تازه رسم" سیاست دران
ار عرض او پاك دارد سپهر
عمّو بت همه عفو و احسانشو و۶
پس از خشم و تندی که کرد آشکار
برهمن ب«دو گفت کی فر مد
کس از شهر بار انیزدانپرست
بهاندكگ جنایت نشاید که شاه
ز پروردة خود برنجد چناد
پرو اعتمادش نباشد دک
همه کار آن ملکت مهمل شود
زعفو ار ند ارند شاهان* نصیب
به از عفو مرشاه را مایه نیست
جو شدبر دل شاه غالب غضب
بران شاه نازد عرب تا عجم
توق کی افا ندز هم
دل دوستان زو بود پر امید
ا گر بر دلش چیر گردد هوا
بکو شد درین منزل س و کل
داستان فیروشفال
بدانسان که" در خشمشاهافکنند۲
بچشمش شود تبره روز سیید؟
که او را دهد گوشمالی جهان
دل شاه با اوه گراید بمهر ۲۷۳۶
نماند زمانه که حیفی رود
بر ان بنده آیمن بود شهر بار۲
بکام تو بادا سپهر بلند
در عفوو اغماض بر کس نبست
پر آزار دارد دل نیکخواه
که از عشم او بیم دارد بجان
کزان گرددش ملك زیر و زبر
چو هر هفته منصب مبدل شود
نهشهری بود امن و نهغریب ب۱۷۱
کزان خوبترهیچپیر ایهنیست؟
نخسبد کس از بیم اوروزوشب "۱
که حکم ورا عقل باشد حکم
داش شاد باشد بهاخلاق عویش
تن دشمن از بیم لرزان چوبید
بمردم عقوبت ندارد روا
که کین کهن محو کردد زدل
اس م: بدان سانش ۳۳ 19 آور ند. ۳ پس از بت و ۴ راه. ۵-
رن ۶ م:بود ۷- این بت دشش بیت آتی حذف شده است. ۸- ندارد شهنشه.
۹- اضافه دارد: زشاهان به پیکار دست آن برد که دریای کینه بیکدم خجورد, .اس
این بیت و نه بیت آتی حذف شده است .
۳۵
۳۵
کلبله ودمنةٌ منظوم
بدان سان ورا بخت یاری کند
نخواهد که باطل کند حق کس
چودارد زمهر ووفار نگوبوی
ستوده بود پیش هر انجمن
مرو راا نخوانند جز نیکخوی
بود لطف او همچو آب حبات
بجابی که کین آشکارا کند
زمانه بنازد بهآن شهربار
کهکارش همهعدل و احسانبود
دلش شاد باشد بخیر و واب
شناسد که از بند گان دا
چو باشد خرد در سرپادشاه
نبوشد برو مایةٌ هر کسی
چو تهمتنهد بر کسیروز کار
کهتهمت بر و هست بر جایخو یش
جو خواهد که اوراملامت کند
بود مرد تهمت زده مرد کار
شود اعتمادش فزو نز انکه بود
۳۹۷
که با بند گان حق گزاری کند ۲۷۴۶
نکردد زبون هوای وهوس
بناز ند مردم بر احلاق اوی
چو از یکنامی بر آید سخن
چوآرفق و مدارا بود کار اوی
که باشند باوی" همه کاینات
گراید بحلم و مدارا کند؟
که این هردوسازد شعار و دثاره
از و کار بر مردم آسان بود
بظن مجرد نه شور آید* آب
کس ازسهو وزلت نباشد جدا
مقام زمرد نگیرد گیاه
چو از دانشش بهره باشد بسی
ضمیر ورا آن بود آشکار
ببینند در آینه رای خویش
جفا نیز پر قدر تهمت کند
نوازش کند مر ورا شهریار
تو گوئی کهآنتهمتشداشتسود ۲۷۵۶
فزاید بدان شادی بند گان کهشاهیستبید اروروشن روان
بدارند همت شیب و فراژ که دوران عهدش بود دير باز
۱- مر آنرا . ۷- که. ۳ کزو زنده باشد. ۴- این بت و هیجده بت
آتی حذف شده است. ۵- اصل: وقار. ۶ ظ : نشوراند
۵ مدبر
۶۵
۷۰
۳۹۸
چو ایام تغییر حالت کند
بد اند که بی حاجب وبی وزیر
بود بر در پادشاه
بدان سان بود شاه را رهنمون
بههر وقت بر در گه شهریار
زشاهان کسی ملك را پرورد
همان" بهره دارد زرای و تمیز
نصیحت بگوش رضا بشنود
چو دانست فرزانه را دوستدار
که ملکی که دحلش بغایت بود
چنان ملك بی مردم هوشیار
همش رای در خود بود همهنر
بنفلت کسی پادشاهی نکرد
ز شاهان نباشد جزان پیش بین
چو منصب بمقدار دانش کند
کراعیب باشد نبوشد بروی
بود در همه کار باريك بین
جو دل گیرد از زبردستی نفور
مگر آنکه در کار دارد بدل
کفایت کزان ملك یابد زیان
اگر چه بود منکر این خرد
داستان شیر وشغال
دران خلق را استمالت کند
نباشد در خسروان دلپذیر
که دارد بخود ملك او را نگاه
که ملك ازحوادث بماندمصون
بباید کسی کو بود مرد کار
که بی مایه نبود زهوش وخرد
خردمند؟ باشد بر او عزیز
بگفتار فرزانگان بگروو؟
بکوشد که گردد وراحق گزار
مهمات آن بی نهایت بود
نباشد بر بخردات پایدار
همش کارداران هشیار سر
که ایام با او تباهی نکرد
که دارد بهدر پیشکار امین
زمانه خردمند نامش کندم۲۷۶
ننازد جز از مردم راستکّوی
همه شاد از ومونس و همنشین
نخواهد که او گردد از کار دور
بداند کرو کار یابد خلل
بود بدتر از غفلت جاهلان
که مرد از کفایت کند کار بد
کلیله ودمنةٌ منظوم
۳۹۹
۷۵
۸۵
۹۰
بدی اقتضایست کز گوهرست
بحکمی که رفته بود درازل
چوپیشنظر! گشت نفلت حجاب
نباشد بگفتار صاحب غرض
کهآنرا بزر گان نخوانند امل
چو کاری بود نامور پادشاه
بزر گانش بیدار دانند وبا
جو بیداری خود بجای آورد
بود مخلص ويك دل او جهان
شود فرصت خابنان زیر ححاله
جهان باشد آن شاه را زیر پای
جو ناهوشمندی بکردد ز راه
گناه وی از ظن مردم بود
چو معلوم گردد نگیرد گنا
از ان شاهعشنود باشد خدای
داش داند اندازهٌ این و آن
چو پیش کسی کرد قصد کسی
که از قصد اوبندگان کم شوند
زمانه نیوشد ز شاه دیر
چو بشنید با برهمن گفت رای
بدو نيك حکم جهان داورست
سخنها شود در زبانها مثل
نیاید ز تو هیچ رای صواب"
که جوهربود درحسابعرض؟
که یکسان بودپیش اوعلموجهل
بر اندیشد از آخر آن بگاه
نگردد بکردار او کس هلال
قدم جز براه خرد نسپرد
خردمند جوبان و کارا کهان
کس ازمکر ابشان نگردد هلاه
کهصدق ازخیانتبدا ندبهرای ۲۷۷۶
عقوبت نماید بقدر گناه
بد انخشمو کین ازجهان گمبود
بدان آشکارا شود عفو شاه
که مفسد زمصلحبد اند به رایه
بتایید یردان و فر کیان
بران؟ کس دل ایمن نداروبسی
بزر گان بکردار او نگروند
که این داستان شغالست و شیر
رم داستانم سخن بر گشای
۱- پیش نظر. ۲- اضافه دارد : بغفلت کسی پادشاهی نکردهه که ایام با
او تباهی نکرد. ۳- این بیت وده بت ۳ حذف شده است. ۳- بنده. ۵ زرای.
۶ بدان.
۹۵
۱۰۰
۱۰۵
۳1
2۳
برهمن ببوسید روی زمين
که همر ایداریوهم!عدلوداد
شنیدم که درمرز ایران زمين
شغالی ذ کی" بود در بیشهای
که ملاث جهان هست ناپایدار
سرای سپنجی پیرزد بهرنج
دل از مهر آ۵؟ جاودان دوردار
چو اندرداش کرد دانش اثر
بدان سان زایذا تحرز نمود
شفالان که هم مسکن او بدند
يکايك؟ کرفتندش اندر میان
که بگذاشتی سیرت دام و دد
بناعوردن گوشت رایتخطاست
ترا زهد" نزديك ما علتست
بداند شناسندهة ديك و دد
ترا نام در زیر کی هست فاش
حرد هیچ نپسندد اين داوری
نباشی بدل یار با یاوران
چه نیکو مثل زد بدین بایزید
نه نیکو بود درنشیب و فر از
داستان شیر و شغال
که تو مبادا کلاه و نکن
جو تو شاه دوران ندارد بیاد
نشست بزر گان ۳ آفر ین
دل او دران کرد اندیشهای
نماند درو بنده و شهربار
توعاشق مشو بر سرای سپنج
که نوشی نباشددروعوشکوار
جدا شد زایذای هر جانور ۲۷۸
کهاز گوشتخوردنپشیمان #وو
همه يك بيك دشمن او شدند
به طعنه گشادند با اوه زبان
کس ازما نگوید که داریخرد
نداری قدم برسر راه راست
کز امنال ما زاهدی بدعتست۲
که بدعت بود شوم نزد خرد
بچیزی که شومست خحرم مباش
5 ی اسلاف خود بکگذری
که دارند هريك بدل در گران
کهيك, نگُو يك خرقهباید مرید
یکی در شراب و یکی*در نماز؟
اس رای وهم. ۲- دزی. ۳ب او. ۴ب م: بطعنه. ۵ م: گشادند با او ببند.
اصل : زهر. ۷- اين بیت و چهار بت ۳1 حذف شده است. ۸-. دیگر.
. پیش ازيك بیت -٩
۱۳۵
۱ کلیلهودمنةمنظوم
کسی باشد از هو شمندانمصیب
زمانه زماسست ای هوشیار
چودیرفتوامروزپاینده نیست
زچیزی کهداری" کنون بر بخور؟
شغال از گروه این سخنها شند
چنین داد پاسخ کزین بگذرید
چو دانید یکسر بنور خرد
بباشید بیدار يك يك بگاه
که جاه جهان"جزفر ببندهنیست
بکارید چیزی که آن آخرت
کسی یافت بهره زباغ بهشت
جو بر خیر مصروف شدهمتش
بدانگه که از دار دنیا گذشت
اگر غفلنت نیست بیرون زجد
بود جاه این عالم از روی دید
و گر هم چو ابری سیه؟ آبدار
| هم اندر زمان بگذرد
چه باشی مرید سرای فنا
ندارد کسی قدر و همت؟ بلند
ز گیتی ترابس بود نام نيك
۳۴۰۱
که بردارد ازهر چه باشد نصیب!
نباید که باشی جر از شادخوار
چرا دل بکی داری وغمدویست
که جاه وبزرگی بود در گذر
زدل دود ودردش بسر بر دوید ۲۷۹۵
بدانش یکی هوش باز آورید
که دی رفت وامروزهم بکذرد
یکی توشه سازید از بهر راه
تجناك آناگ او از زاد#بنده یست
شما را ببار آورد مغقرت
کهاینجابجز تخم نیکی نکشت
بدئیا بر آمد همه حاجتش
نکو کاری او بدو؟ باز کشت
چه نازی بکاخحی/ که نبود ابد ب۱۷۲
چو برقی که حالیشود ناپدیده
که دارد بهروی هوا بر گذار
دل هوشمندان بدان ننگرد
که حاصل نداری در و جز عنا
که غافل بود در سرای گزند
کزان نام یابی!" سرنجام نيك
۳ این بیت وبیت آتی حذف شلدهاست.۲- بچیزی که نا بو ۳- رو بخور.
ات چاه و جهان. - آزاد واو. ۶ بدان. ۷- بجائی. ۸- بست حذف شده است.
٩-آب سیاه. ۰ ۱-م: قدرهمت.۰ ۱۱ آید.
۱۳۵
۱۴۰
۱۴۵
۳۰۲
| گرهوشداری وفرهنگتورای
سرای جهان را چه داری بفال
چو در چند روزتبود بیم نقل
کرت هیچ باشد دل هوشیار
که آنگه شکم زان شود تابسر
ترا راه نبود سوی روشنی
زقوتی که آید بهایذا؟ بدست
قناعت بران؟ بر گزیند زین
کهبر خونمکوش ومیالایدست
چو کین*شددلترا بخونرهنمون
دقبقی دران؟ نظم شهنامه گفت
هر آنکه که تو تشنه گردیبخون
زمانه بخون تو تشنه شود
چو هر گز نیاید ترا قوت کم
که یزدانمرو را بصنع؟۲ آفرید
گر این را شنیدی بگوش خحرد
ز کاری کهمردودهوشاستورای
و گرتان؟"بگفتارمن راه نیست
داستان شیر وشغال
بکوش و سویذ کر باقی گرای
کهآناروی دارد بسوی زوال ۲۸۰۵
ترا مهر دنیا نباشد زعفل
نباشد ترا طعمةً خحوش گوار
که ریزند؟ خون یکی جانور
چوجانداری وقصد جانی کنی؟
بود دور دانای دانش پرست
همیشه بدین ختم دار و۶ سخن
کهحونریختندراتو آردشکست
زخلق تو ناگه بربزند خون
که گفتار او بااحرد بود""جفت
بیالایی !۱ دشنهً آبگون
براندام تو موی دشنه شود
چرا کرد باید وجودی عدم
دل از حرص وایذّا بباید برید
ز دانش !رو ان تو رامش برد
بر اند یش ژرف و بترس از خدای۱۴
یکی را دل از درد۱۶] گاه نیست
اس او. ۲- 6: دیزد. ۳- پیت حذف شده است. ۴- زایذا. ۵- م. بدان.
۶ م: بدین ختم راند. ۷- که در ر یختن خون. ۸ م:این. ٩ ددین. ۱۰ بودت
بادای. ۱۱ م: از. ۱۷۲ بصنع خودش. ۱۳.- به دانش. ۱- بیت حذفشدهاست.
را اگرتان: ۶ لین زا ازین داز
کلیله و دمن منطوم
۱۵۵
۱۶۰
۱۶۵
مرانید هم عیب من بر زبان
کسی را بدانید امل عذاب
زمن پاك داربد چیزی غریب
دثیا خبر
درین دوستان؟ صادقش داشتند
چودر زهد بودش ات قدم
بدان گونه در زهدمشهور شد۴
سر او شد ازشوق حق پرزتاب
بنزديك بودش یکی مرغزار
زنسرین واز لاله روی زمین
زمین دل گشای وهوا مشك بیز
یکی بیشه در گرد آن مرغزار
وحوش فراوانش اندر میان
دران رام گشته بفرمان اوی
بگفتند با او ز کار شفغال
پرستندة حق بصبح و بشام
ملگ چو نشنید این به عیره بما ند
بد آنگه که آمد بدر گه فراز
۴۰۳
که هستمنکو کارو روشنروان ۲۸۱۶
که بار شما کشت در ناصواب
کههستمدرانکار کردنمصیب!
تن اینجا ودل"هست جای د گر
سخنهای بیهوده بگذاشتند
بطاعت بدی شادمان دم بدم
که نامش در آفاق مذ کور شده
بر یدهشد از خوردو آرامو خواب
زمینی چودیبا برنگگ و نگار
گرو برده یکسر زبازار چین
سیم صبا کرده بازار تیز
درختان بر آب روانل۴سایه_ دار
ملکشان یکی نره شیری ژیان
سريك بيك زیر پیمان" اوی
که طاعت بود کار اوماه و سال
نظر بسته دارد زقوت حرام
کسی را فرستاد و اورا*بخواند
ملك خلوتی کرد با او براز ۲۸۲۶
همانا بنزد توهست آشکار٩
که باشد وراطول رعرضیعظیم
۱ بت حذف شده است. ۲- م: اینجاستدل. ۳- داستان. ۲- بود.
۵ - بود. #۶- هو ا. ٍ- ف-رمان. م4 سبك کس فرستاد داد را. 4 بیتحذف
شده است . ۱۰ مرا.
۱۷۵
۱۸۰
۱۸۵
۱۹۰
ری
مهمات بسیار و دعلی شکرف
نیامد !چنان نيك مردی بدست
که آنرا چو باید بدارد نگاه
بروژ و بشب ناصح من بود
تیک نسامی تسو شنیدم همه
همترای ۶ عقلس تآوهمهوش وسنگك
فان باب کر واه
چو دیسدم بدیدهآفزونی ازان
کنون اعتمادم بایمان تست
چو باشد تراامیل این بار گاه
چو تخم
ز تو شاد باشددل وجان من
شغال این چنین گفتش اندر! جواب
بیایند هردو
امانت بود؟ کاشته
بدر گاه نو
بود فخر ایشان بدین* بار گاه
ولیکن نباشد مصون از خلل
چو کاری دهی بندهای را بزور
نیابد زشادی دلش هیچ بهر
چو نبود دلش شاد بیگاه و گاه
بدانسان دل او بود""پرز حون
من اندر قبول عمل کار هم
اب بباید. ۲ م: رای عقلست. ۳ م : شتاب. ۴ ترا خود. ۵ مه
داستان شیر وشفال
بغفلت یکی عمر کردیم صرف
نکونام ودیندار و یزدانپرست
بدو کردد آراسته پیشگاه ب۱۷۳
جهان را بدو چشم روشن بود
از این پس تویی پیشوای رمه
زمین ازئبات"تودارد درنگك
بنیکی همه نام تو بردهاند
فرو غ ازتو دارد زمین و زمان
که روشنروانبادیو تندرست
ترا در ستاره رسانم بجاه
شود پايةً تو برافراشته
محب تو باشند خاصان من
که از آسمان کر مه و آفتاب
شوند از دل وجان نکوخواهتو
ستاره برین* هست بر من گواه ۱۸۳۶
کسی را باکراه دادن عمل
نتابد پبایست او ماه و هور
اوه شا هرا وه
اسیری بود بر در پادشاه!۱
که از عهده کار ناید۴"برون
نخواهم که خود را در آتشنهم
جودارد د لت و شود. ۷-داد از دا. ۸ م: باین. -٩ م: بدین. ۱۰ بخر.
۱- بیت حذف شده است. ۱۲- بودجان او. ۱۳- وی نباید.
۳۱۰
کلیلهودمنهة منظوم
ندارم دران بیش و کم تجربت
یکی آنك مرتاضم و روزه دار
دوم آنك چشم ازجهان بستهام
سوم آنك رای من آنستوبس
چو در کارباشم ضرورت شود
نگوید کس این را زاربابجاه
چهارم که نامی که دارم بلند
بپنجم که دارم دل اندیشناك
چهحوش گفت بامو نس خخود کلیم
ششم آنك ازکار بیگانهام
چه خوش گفت باامتانشخلیل
بهفتم که ترسانم از کرد گار
بهشتم که دشمن شوندم بجان۸
نهم آنك رنجد زمن نیکخواه
دهم آنك چون میل دادم بکار
کسی راطلب کنبشمعوچراغ
بشغل تو دارد دلی شادمان
که من کار دارم بدر گاه شاه
بدین گونه دارد سر او غرور
۴۳۰۵
درین! باب معذورم ازده جهت
مرا شغل شاهانت نیاید بکار
دران هیچ حوصی نپیوستهام
که مایل نباشم؟ به آزار کس
صفا با همه کس کدورت شود؟
که مشکور باشند درکار شاه
بمنصببخا کش تخواهم فکند
بترسم که نا گاه کردم هلاه
که اسباب دنیا نیرزد به بیم؟
کند عیب دانای فرزانهام*
که ناکار دیده نماید؟ دخیل۲ ۲۸۴۶
نخواهم کهرنجد کس ازمنبکار
نکوهش کنندم کهان و مهان"
چو من جانب او*اندارم نگاه
فرو مانم"۱ ازطاعت کردگار
که سودای آن دارداندر؟۲ دما غ
رخحش بر فروزد زمان تا زمان
بگرمی نتابد بمن مهر و ماه"
مراهستجانوودل؟ از حرصدود
اس برین. ۲- ندار م. ۳- این یت و بت آتی حذف شده است . ٍ-
یت حذف شدهاست. ۵ دانا دفرزانه. ع ظ: نماند. ۷- بیت حذف شده است.
۸ جپان. 9- کند آشکار و نهان. ۰ - تو. ۱۱ ع: فروهاندم. ۱۲-اين کار دارد.
۳ دلش. ۱۴- بیت حذف شده است. ۵ دایم.
۳۹۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۰
۳۰.۶
نیم لایق شغل شامان زبن
ملك کفت باشد ان نا زیر
بکوشی وتدبیر و دای آوری
معافت ندارم بدین" عذرها
شغالش بپاسخ چنین زد نفس
یکی مرد مکار بی آب؟ و دوی
که باصد خیانت بماند سلیم
دوم غافلی عمر و ناهو شیار
جو باشدنگو نبختو کو تهنظر
نه سودیش باشد" نه آسود گی
برو رشك دارند خحاصان شاه
ورا صبح تیره بود هم بشام
بود نیستی حاصل هست او
من از کار ابن هردو بیگا نهام
نیم بستهةٌ حرص و آز وهوا
بدانستهام این که درشغل شأه
بود دشمن او زمان و زمین
کهچندان که کو شد بخیر وصلاح
اگر هوش ورایشبودرهنمون
تمانند. و .تعاصل «تقداعحت بو
داستان شیر وشغال
براندازه باید که باشد سخن
که بر در که من توباشی وزیر
که شرط امانت بجای آوری
کجا عذر پوسیده؟ نارد؟ بها
که حدمست شغلجهان بردو کس
دلیر وزبان آور و چرب وی
دران شغل* نه با کث داردنه بیم
که آ که نباشد ز فرجام کار
شود پیش تیر حوادث؟ سپر ۲۸۵
تنی رنجه دارد به بیهود کی
هر آنکس کهباشد دران بار گاه*ب۱۷۲
که محروم ومحسود باشد مدام؟
نماند جز از رنکد"۱ دردست او
که از حرص پر نیست پیمانهام
که دارم مدذلت کشیدن روا
هر آنکس که دارد امانت نگاه
بدان!۱ در ز کس نشنود آفرین
بانبوه دارند خونش مباح
بدان از حوادثنماند مصون
که کار ورا استفامت بود
ِ- 10 باین. ۲- ظ: بو شیده. ۳ م:نازد. رز تس م: مکار وی آب. ۵ کار.
عداوت. ۷- نباشدش سودی. ۸- دارد امانت نگاه. ٩ این بت وجهاز بت
11 حذفت شده است. ۳ ط: رنج-باد. ۱ 7 م: بر ان.
سس
۳۳۵
۳
۳۴۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
کجا دوستان! بالگ دشمن شو ند
کمین دار" باشند همه دشمنان
نشانه بود پیش تیر بلا
اگر دوستی باشدش۴ رهنمای
پی منزلت دشمن او شود
و زو دشمن خبره دارد گناه
چودو خصم داردجه دشمنجه دوست
نه امنش بما ند نه خوابو نه عورد۷
دگر هیچ غافل نبایدش زیست
اگر پایه براوج گردون بود"!
چو خاین بود مرد بیگاهو گاه
که گوید کهحفظ امانتنکوست
بیاسخ بدو گفت درنده شیر
میندیش هر گز ز قصد کروه
بخاطر توهم مده هیچ راه
ححابی بودرای من ماهو سال
دل هر که در غدر بسته شود
ترامن بجائی رسانم بجاه
شغالش چنین پاسخ آوردباز
۴۰۷
بدو؟ مویها آفت تن شوند
نباشد دمی شاد و روشنروان
تن او بزحم بلا مبتلا
برانگیزد اورا حسد دل ز جای
هنر پیش او عیب* و آهو شود
که مشفق بود برتن و ملكك شاه ؟ ۲۸۶۸
بلای تن وجان او کار اوست
خلیده روان باشد وروی زرده
بران؟ زند گانی بباید گریست
در امکان نباید کهاو جات برد
بود دوستش دشمن بادشاه
4 دشمنشو ندش ۱۲چهدشمنچهدوست
که باید دل مرد دانا دلیر
قدم دار ثابت بکردار کوه
که خشمم نبیند کسی بی گناه"۱
میان تو و قصد هر بد سگال
ز ناه یکی روز خسته شود
که از آسمان برفرازی؟! کلاه
که از تو مبادا جهان بینیاز
اب ۶6 باه نب پرقاه لت یکین دار. ۴ دوست باشد. ورا. ۵- چشمب
وی. ۶ - این یتوبیت آنی حذفشدهاست. ۷- قرار. ۸- دل فکار. 6-4٩ : بدان.
- پای برفرق کیوان برد. ۱۱- جو. ۱۲-شوند آن. ۱۳ این بیت ودو یت
من حدذفشده است. ۱۲ گذاری.
۳۵۵
۳۶۰
۳۶۵
اگر برمن از" لطف داری نظر
بماد در پناه تو تا میچرم
چو قانح بود"دل به آب و گاه
که رنجستبسیار وعمراند کی
بپاسخ بدو کت شاه رمه
اساس خرد؟ را تو معمور دار
کزین پس چو نزديك گشتی بمن
شغالش چنین گفت کایشهریار
که من مرد آزار مسردم نیم
چه حوش گفت باپیرمردجوان
اگر نست کت ؟ دلیذیر
بسو کند باید مرا ایمنی
چو قصدی کنندم ندارینهان
که از تو گروهی بر آشفتهاند
اگر راستباشد سروتیغ"اتیز
و گرزانك آن گفت باشد درو غ
ازوشیر بشنیدو سو گند؟"خورد
ترا هست حاصل شکوه و تمیز
شغال این شنید و بهرخ درفتاد
داستان شیر و شغال
بمن بر ببخشای وزین در گذر
که منشغل شه رانهاندر خورم
مرا خحسته تب آفنت مخو اه
درین؟ هیچ دانا ندارد شکی۲۸۷۸۴
که معلوم گشت* ین که گفتیهمه
دل از ترس هر دشمنی دور دار
تو باشی سرافراز هر انجمن
مرا از سر لطف معذور دار
برانم که بیبيم مردم* زیم
کهز اهد بودسکكجو گرددعو ان
وزین شغل کردن بود نا کویز
بدانسان که پیمان خود نشکنی
بمن باز گوبی میان مهان
بقصد تو بامن چنین گفتهاند
سرد گز بر آری زمن!۱۱ رستخیز
نباید که بد گوی" گیرد فروغ
که بر روی تو نگذرد باد سرد
بدارمت مانند جان عزیز
بروبر بمهر آفرین کرد یاد
اب م: این. ۷ بدم. ۳- برین. ۴- اضافه دارد : جهان را اگر بنگری
پیش و پس »# نیرزد بيك ذره آزار کس. ۵- شد. ع- اساس و عرد. ۷- ازینن.
۸- بیم وایمن. -٩ : ا گر تیستت گفت من. ۰ - سر تیخ. ۱ شمائی مسرا.
۲ بد خواه. ۱۳ م: شنک او گنه
۳۷۰
۳۷۵
۳۸۰
۲۸۵
کلیله ودمنة منظوم
ملك مال وهستی برو برشمرد
بفرمان و را حاکم ملك کرد
که هر کس که برتوسکالد بدی
قنش زنده در زیر آتش کنم
بدانسان. بد بدار او کشت شاد
نبودش بگیتی؟ جز او هم تفس
چنان کشت اخعلاق او را مرید
چنان یافت نزديك او آبروی
چو آورد ازان سان ورا درنظر "
بهمشان بپیوست تدبیر و رای
جو دل را بدان کار بکماشتند ۱
که بر شیر چنداننظربر گماشت
مرانرا بدزدد سبك بدسکال
دران جای آرام پنهان کند
برفت و ببرد آن هم اندر زمان
د گر روز چونچاشت آمدفراز
به آوردنش زود بشتافتند
شغال اندران حال حاضره نبود
دوساعتبر بنحال "۱ بگذشت در
۳۰۹
خزاین سراسر مرو را سپرد
بتا کید آن کار سو کند خورد ۲۸۸
بپاداش زفتی! و نابخردی
بمر گشدل عویشرا؟ خوش کنم ب ۱۷۵
که از ملك وهستی نیامدش باد
همهکار در دست او بود و بس۴
که بر كَفتةٌ او نبودی مزید
که گفتی ملكهست در *حکم اوی
گران آمد آن بر بزر گان در
زبانها گشاده شد اندر سخن
که نا که در آرند او را ز پای
بزودی یکی را بران؟ داشتند
کهچون گوشت بسپارد از ببرچاشت
برد سوی آرامگاه شغال
ز کردار خود رامش جان کند
بدانسان که گفتند کردش نهان
ملك را بدان کگوشت آمد نیاز
کجا بیش جستند کم" يافتند
ببد گفتن
چنان خشمگین شد بناهار!اشیر
۱- زشتی. ۲- خویشتن. ۳- ز گیتی. ۴ بود بس. ۵ب بر. ع م: بدان.
۷- جستند و کم. ۸- م:آ که. 4سم: 7
۰ سس 6 بدین کار. ۱- خشمگین بناهار.
او* زبانها گشود ۲۸۹
۳۹۰
۳۹۵
۳۱۰
که از خشم چوندود بودشنفس
تنوری نمود آتشین خشم شیر
بکی گفتازیشان کزینچازه نیست
که باشد کسی را بدان پرورش
چوژرف اندرین کار کر دمنظر
اگر چه بسمع رضا نشنود
موافق نیاید وراا گفت من
بمن گفتدیشب یکی نیکخو اه
که آن گوشت کانجاملكدی-پرد
یکی گفت ازایشان کزین چارهحال
کنون سالها رفت کو زاهدست
در اين احتیاطی بجای آورید
که او نیست مرد چنین کارها
اکر کٌوشت او برد من عالمم*
برانم که او مرد این کار نیست
شب و روز در طاعت خالقست
یکی گفت کینظن ندارمبروی
اگر گوشت در منزل او بود
ارا جیف و افواه* گردد درست
بکی گفت زاهد نباشد شغال
داستان شیر وشغال
بلا دام گسترده بد پیش و پس
فطیری درو بست هريك دلیر
ازین زشتتر هیچ پتیارهنیست
که از طعمهٌ شاه سازد خورش
ملك را کنم آ گه از خیر و شر
بگفتار چون من کسی نگرود
گرم در دمان شهد گردد سخن
که عدلیش دانم چوباشد گواه
شغالش۲سوی مسکن خویش برد
که با گوشت سبت ندارد شغال۲
ملك نیز بر گفت من شاهدست
بهانديشه فرجام این بنگرید
منش آزمودم بخود بارها
بدین؟ کار ظن نيك دارد دلم
کسیرا بدین*جای انکار نیست
نه تهمت بزر گونهاولابقاست
کهمردیامین استآوهمراست گویم ۳۹۰
ز امثال او اين نه نیکو بود
ببیند؟ در منزل
بود خون مردم بر او حلال
۱ب مراد. ۲سشغال آن. ۳سم: پیت حذف شده است. ۲- غافلم.۵-برین.
کلیله ودمنهٌ منظوم
۳۹۰
۳۱۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۰
چو او هست! غدار ومکار کس
ندیدم که دارد امانت بکار
یکی گفت بامن بزر گی امین
که این ز اهد حشك بد گوهرست
مرا گفت او سر پسر کژ نمود
که گردید نا گاه* ازین سانزراه
یکی گفت کین مکرو دستانوفن
نهایت ندارد بدیهای اوی
من او را آازین پیش بشناختم
برو چند دزدی گرفتم نهان
که گفتم که روزیفضیحتشود
یکی گفت اگر زاهد و پارسا
بزر گی و منصب مصیبت شمرد
بود کار او سخت کاری شگفت
یکی گفت! گراینسخن راستست
دلیریش کفران
دلی باشدش ترهارایی تنکث
تعمت دود
کناهی نباشد ازین صعبتر
یکی گفت کای!۱ از خردهستدور
نشاید؟" کزین پسمدارا کنید"
گربن گوشت درمنزل او بود
۳۱
نیاید دلش راست گو با نفس۳
هم اکنون خیانت شود آشکار
برون از غرض بارها گفت این
نهادش زظلم"وز شور وشرست
کنون کو: شم اینداستا نها "شنود
طمع کرک درطعمه پادشاه بت ۱۷۶
نبد هیچ پوشیده از رای من
نفاقست مطلق سرا پای اوی
سرم؟ را بدانش برافراختم
گواهند بر من فلان و فلان
همان بس که رمزیملك بشنود
کهدرشغل دیوان نبودش رضا
خیانترو ادیداواین گوشت برد
ز کردار* بد پند باید گرفت ۲۹۱۶
کهاو این کژیدر؟دل آراستست
ند اندر خور عفوورحمت""بود
کز بند اشت مخد و م حودر اسبك
حیانت د گر باشد و این د گر
پدید آورید از شب تبره نور
بکوشید ۴ واين آشکارا کنید*!
ازان زهد غم حاصل او بود
اس نیست. ۲ نیابد دلش راست کس بانفس. ۳ طلسمی.۴-داستاتر ا.
۵ نا گه. ۳ سرش. ۷- بسندید. 0-۸ کفتار. ۵-٩ بره۰ ۱ات خور عقو رحمت.
۱- ع: این. ۱۲- نباید. ۱۳-م: کنند. ۴ 8-۱: بکوشند. ۱۵ کنند.
سس سب سس
۳۳۵
۳۴۰
۳۳۵
۴۳۲
که برهان دزدیش ظاهر شود
کمانها شود در حق او یقن
یکی گفت تا او نیابد خبر
که بر مسکن او یکی بگذرد
دگر در خیانت نماند سخن
بکوشید تا این شود آشکار
یکی گفت کز جستن آن چهسود
جو پیدا کنددر سخن گفتو گوی
بکفتن۴ همه حیله؟ اندوختند
که از روی این تبره خالك نژند
بر آن* سان برنجید شیر ازشغال
چوخشم از دل او بر آورد دود
ِِ
۰ ئ ۵ صِِ_-.
چو آمد بنزديكشیرای شکفت
سح داد پاسخ چو آنر اشنید
بدان کرد انکار وسو گند خورد
ملث داد فر مان که ۳ بنگر رد۱۳
برفتند در زمان پافتند
جو چیزینهان کر دهباشیبشب
داستانشیر وشغال
ملك بیش بر گفت او نگرود
که دورست از جادة داد ودین!
بباید فرستاد کس زودتر
که آن گوشت آنجابدست آورد
سزد گر تن او بوشد کفن
که مرجای جاسوس دارد هزار
که کر مثل آن"صد خیانتنمود
ملك رام کردد بگفتار اوی
چنان آنش کین ؟ بر افروختند
زبانه برآمد بچرخ"
که شد قربت او مرورا وبال
بفرمود کورا بیارند؟ زود
ازان گوشتاور ابپرسش گرفت
که آن گو شتدیشب بمطبخرسید
از این" بی خرد جاهلیدوزعی
شغال نکو نام شد روی زرد
در انمنز لآن را بدست آورید؟!
چو باد دمان*۲ روی برتافتند
آگر بان نات ناش عون ۱9
۱ بیت حذف شده است. ۲- گر.۳- اين. ۷- بگفتند. ۵- یکی حیلت.
خشم. ۷ م: رمانه؛ زبانه بر آمد ز چرخ. ۸ بدان. -٩ بيارید. ۰ ۱ از.
۱س چونین. ۱۲- ازین. ۱۳ بنگرند. ۱۴ او رابدست آورند.
سس بیت حذف شده است.
۵- دوان.
بلند ۲۹۲2
۳۵۰
۳۵۵
۳۶۰
۳۶۵
کنقله و دمنهةٌ منظوم
بر او یکی گر گث آشفته بود
بنزديك شیر آن چنان مینمود
چو آن گوشت رادیدهده" گز بجست
بغرید ازان سان بروی؟ شغال
ملك را چنین گفت کای شهربار
چو دزدیش دیدیبدو چشم سر
که هر شاه کورا کیاست بود
زبانها کشیدند يكيك دلیر
یکی گفت ازان جملهٌ حاضران
چنانست رای تو از نور وتاب
وجود تو از حزم در جوشنست
چو او نامه راستی در نوشت
یکی گفت کان کار ود سهلبود
کنون کا گهی یافت باری بچند
فرستاد کس شیر پیش شغال
من از کردهٌ توشدم شرمسار
فرستاده خود روی او راندید
گروهی چوباهم بیندند رای
| گرباشدشزور مردی*دو بست
۱ ع: يك. ۲ در. ۳- بروی بدانسان.
۴۳۱۳
میان ددان فتنة حفته دود
که اندر دل او عداوت نبود
بخایید هر" دمبکینهر دودست
که دبدار تو نیست فر خ دفال
بيك پنجه هوش ازتن او بر آر
ز پیمان وسو کند۴ او در گذر
ورا کار عدل و سیاست بوده
مرو را بزندان فرستاد شیر ۲۹۳2
که ای شاه بیداروروشن رواذب ۱۷۷
که چربید بر چشمةً آفتاب
ضمیر تو آیينةٌ روشنست
چگونه براننرای پوشیده گشت
که از سیرت اوش ۲ کهنبود؟
که تعذیب او در توقف فکند
که کژی بود هر کسی را وبال
کرت میدهد دست عذریبیار
برفت وجوابی درشت" آورید
اگر کوه باشد در آید زپای۸
یکی رابر عالمی پای نیست
۴ سو کند وپیمان. ۵- اضافهدارد:
سیاست کن او را میان کروه # کزان شاد گردند هامون و کوه. # این بت ودو
پیت آتی حذف شده است. ۷سم:درست. ۸- اين بت ودو بت آتی حذف شده
است. -٩ م: ا گر باشدش روز مردی.
۳۹
۳۷۵
۳۸۰
۳۸۵
رش
بران کس کهدار ددلورایسنکت
ازان! آنش کینه برشد بلند
بران شد که نا گه ببادش دهد
بفر ما ید از کین اندرون
سعادت دران سایهای گستر بد
چه حوش گفتفرمانرو ایعرب
این خبر
جو آمد بر او ببوسید؟ گاه
دربن کار بارینظر بر گشای
گناهی که او کرد بامن بگوی
جو شیر آنحکابت بدوباز* گفت
کزین مایه تندی مکنهیچ رای
ثبات و سکون پیش کسخوار نیست
بداند مر آنکس که دارد تمیز
بر مادر شیر رفت
اگر مهر او دا نورزد پدر
پسر را پدر دارد از مهرشاد
چو پیدا شود جایی از کین نشان
اگر فا کناهسشت ا گر بی گناه
همان بادشاهان صاحب نظر
بر آنکس که او رای دارد بسی
داستان شیر وشغال
در شاه باشد چو کام نهنگث
شغال اندر آن داشتبیم ۲ گر ند
ورا حیره در جنگك خحصمانآنهد
که نا که زحلتش بریزند خون
دران حال فریاد جانش رسید؟
که هر جیزراهست جیزی سبب ۲۹۴۵
شتابان بیامد بنزد پسر
پسر را جنین گفت کای پادشاه
زتندی بیارام کان نیست رای
براهی که دانا نبوید میوی
3 مادرشهمچو گلبرشگفت
بکوش و سویعفوو احسان گرای
بدان کس بجز توسزاوارنیست
که دایم زن از شویباشدعز یز
همه عمر عزت نیابد پسر
چو شا گرد داننده را اوستاد"
نزن لشکر بلشکر کشان*!
رعیت ننازد جز از پادشاه
نناز ند جز بر بزر گان در
معین بود بايهةً هر کسی
که رن ۲ م:و هم. ۳ درنفس خیره. ۴ بیت حذف شده است.
۵-بیت حذف شده است. ۶-ببوسید مرئاج و. ۷-ددین بادی. ۸سبمادر. ٩-ایستاد.
۰ این بیت ودو آتی حذفشده است.
۳۹۰
۳۹۵
۳۰۵
کلیله ودمنة منظوم
چوخحورشید رخحشان برشهریار
شناسد کز ایشان چه آید مدام
بداند که این درپی آن بود
سیر او کته سل یکی بشنود
چو تهمت برد مرد را آبروی
زتهمت بترسند و دوری کنند
از ان عویش او ننگثدارند وعار
تواندهر آنکس که آیدش رای
بپیش در او بههر بیش و کم
بگفتی شود بیگناهی ملاله
نشاید که در ملك ود شهریار
که هر که امینی نیاید بدست
چو باشد کسیمشفق وراست کار
بقصد کسی منکر او مشو
کسیر ا کهنبودهنر آمفزوپوست
نخواهد جهاندار صاحب نظر
کسی ک و کند پیشتوقصد کس
که آن قصد بروی نبوشدزین
شغال از در تونه آن پایه دید
بانبوه وخلوت بر این وآن؟
۴۳۹۵
هنرهای مردم بود آشکار!
اگر زیردستش بود یا غلام
همه کارشان زور و بهتان بسود؟ ۲۹۵۶۵
بدان بخت ببدار او بغنود
همه مخاصان دور گردندازوی
بنا دیدن او صبوری کنند
که خاین نهد نامشان روز گار
که آسان کسی را در آردزپای
شود هرزمان دیگری متهم
همه جای تیمارو ترس استو با
بظن مجرد کند هیچ کار
که باشد نکونام و عسروپرست
چو آید گاهی از و در گذار
کزانت ندامت رسد نوبنو
ندارد هنر مند رادیچ دوست
هر متد را خستةً بیهنر ۴
حکم درمیان ور رای تو بس
حسد هست در کار شاهان کهن
کهدر کنه آن کس تواند رسید
ثنای تواش بود ورد؟ زبان م۲۹۶۸
۱- این بیت و بیت آتی حذف شده است. ۳۳۹ این ببت و بازده بت ۲
حذفشده است۳- جرد. ۴- این بیت و دو بت این حذف شده است. ۵- بانبوه
وخحلوت برين و بر آن. وت اتدر.
۳۹۰
۴۳۵
۳۳۰
۳۳۵
وش
ز کس نیستپو شیدهاحوال اوی
که ابطال او کام دشمن بود
نشاید که داری دلیری دران!
تویی شاه وفرمان ده کاینات
گر این را چوباید تفحص کنی
بدانی که او از گنه هست فرد
چو او گرچه داریبزر گانبسی
بمانندهة این گناهی حفیر
مرا نیست در حق او این گمان
که وزنی ندارد برهیچ کس
درین زهدآعمریپس پشت کرد
کنون طعمةً تو چگونه حورد
تو این حشم را درتو قف بدار
که این راز هم آشکارا شود
نباید چو دانا بود شهریار
و یار کل
کسی کو خردداردورایسنگ۱۱
چنان باشدشظن که آن آتشست
بدا نگّه کهدردست گیردشر است
بکیتی کسی کو" بودهوشمند
داستان شیر وشغال
نشاید که کوشی در ابطال اوی
جهانراچوخورشید روشن بود
که نمام و ساعی بود" شادمان
نزیبد زتو جز وقار وئبات"
پدید آید از تیرگی روشنی
نباشد جو او مشفق و نيك مرد
حفاظ و امانت۴ ندارد کسی
بود خشم توسخت نا دلپذیره
که عرض وی آلوده گرددبدان
درین ورطه او را توفریاد رس*
ندیدندهر گز* کهاو گوشت خورد
برین؟ مرد دانا کجا ظن برد
ببین تا چه بازی کند روز گار
چو کار تورفق و مدارا شود
که برظن وتخمین کندهیچ کار
بزر گك آن بود کو مدارا کند
اگر نی؟" بیند شب تبره رنگث ۲۹۷۶
بظن مجرد جفا ناخوشست
بداند که ظنش سر اسر خحطاست
بظن کار کردن ند ار و۱۴ سید
اس ۰۵ به آن. ۷۲- نمام ساعیشود. ۲ بیت حذف شدهاست.۴- حفاظ
امانت. ۵ بیت حذف شده . ۶ بیت حذف شده است. ۷-دگر آنك. ۸- عمری.
-٩ :بدین.۰ ۱ب چو. ۱۱ م: رای شنگگ. ۱۲- خود. ۱۳- گسر. ۱۴ مه نياید.
۳-
۳۳۵
۳۴۰
۴۳۴۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
که آنرسمدوراز خرد بودنست
نباید دران حکم تعجیل کرد
که مانند او کم بود بر! زمین
بدونيك روزی شود آشکار
بدین؟ داستان زد یکینره شیر
مرا غالب ظن درین هست آن
که نزديكتو قصد او* کردهاند
بر آنند کورا زبن؟ بر کنند
بود مکر حاسد بلایی بزر گك
بداند کرا فر يزدان بود
بسوزد حسد سنگك خارا زتاب
اگر شیر جنگی بود گره شغال
ار باز صیدی کند*بر شتاب
کزو"" صید برباید اندر زمان
سکان جنک بر استخو انی کنند
اگر باز جوبی بدوران تو
چوبغض ۱۳ وحسدشانبر آردزجای
يکايك مرید در او بدند
درین ورطه افتاد مسکین شغال
بر اندیش و بشنو زمادر سخن
۳۱۷
همیشه کمان باد پیمونست
جهان را بچشم بزرگی مبین
نباید" که تیزی کند شهریار
که پر دل بود بدسکال دلیر
که آن؟ گوشت راایندوسهبد گمان
نهانی بدان جایگه- برداند
بخش مآتوش زیر پای افکنند
نپیچد بران اژدهایی ستر گث
کهصاحب غرضدشمنجانبود
چهدراو ج مر غ وچهماهیدر آب ۱
نباشد دلش ایمن از بدسکال
وزو مردلش را !"بو بیم جان ۲۹۷۶
بدانسان که دندان بدندان زنند
همه زین شمارند خاصان تو
جهان پیش ایشان ندارند پای
با ند غرض دشمن او شدند
نه برجای میبابد ابن کوشمال
مراين را چو؟"باید تدارك بکن
۱ در. ۲- نبا ید ِ_ رفن ۴- این. تن #9 ارفتون ۷ات زچشم.
۸- ور. 4 رود. .۰ اس کرو. ۱ 0: مردیش را. ۲ : نقص. ۱۳ - 8: جد.
۴۵۰
۴۵۵
۳۶۰
۴۶۵
۳۸
بدانسان که از پادشاهی سزد
ا گر باشد اینها که گفتند راست
چو از مادر این گفت بشنیدشیر
بدا نست کان کفتاوهست راست
فرستاد و اورا طلب کرد زود
بدو گت کای مرد بیدار سر
جهان را بدست تسو دادم زمام
چود ارمحردمندیوهوشورای
همی باش در کارمن محترم
که ظن مناندر حق تونکوست
چنین داد پاسخ مرو" راشنال
ار بعد ازین دارد آن۴ اختیار
یکیچارهسازد*درین گفتو گری
ورا صحت* حال روشن شود"
چو بر کار این*بندهیابد وقوف
اگر احتیاطی رود بیشتر
بدانند_ این زیردستان شاه
بپاسخ بدو گفت درنده شیر
من این را چگونه تفحص کنم
که ایشان بد توسکالیدهاند
داستان شیر وشنال
نباید که بادی برو بر وزد
ار خون او را بریزی رواست
زمانی باندیشه در رفت دیر
سنجعن برهمه راستیها کو امست
جو آمد مرو را نوازش نمود
ترا جمع دیدم هنر با گهر
که هم نيك مردی وهم نيكنام
بتهمت ترادر نیارم زپای؟
زمانی مشو کم زپیش درم
کهرایملكنیست و اقف ز حال م۲۹۵۹
که من بردر او بوم کار دار
که فصد حسودان نیوشد بروی
ازین پس بگفتارشان نگرود
بود کار این بدسکالان مخوف
من ایمن بمانم زخوف وخطر
حقیقت که من بودهام بی گناه
که ای او ج کیوان زقدرتوزیر
چگونه شود پیشدل؟ روشنم
بهایدا ترا"" باز مالیدهاند
اس م: سوی او. ۷۲- بیت حذف شده است. ۳- ملكث.۴- این.۵-دارد.
۶ صحبت. ۷- برد. ۸ ۶: من. ٩ برنظر. ۱۰ 8: بایذای تو.
۴۷۵
۳۸۰
کلیله ودمنة منظوم
شغالش چنین گفتکای کامران
بتفتیش این جانب من مجوی
که او گوشتخوردننداردبفال
چرا ظنتان بر دگر کس نبود
بگفتن در آور بابرو گره
چواین کرده باشی بر افر از سر
بیزدان کزویست گیتی بپای
بنور دو آینةً ماه ومهر
بتجرید مردان روشن ضمیر
بتعظیم شاهان وتخت و کلاه
که گر؟باز گو یندکایناراچهبود
و گرنه زمجمو ع پیر و جوان
نخستین زبانش ببرم بزار
بر ایشان همه تیر باران کنم
بر آتش بسوزم تن يكبيك
و گرراز خود رابگویید راست
۵ بجای همه نیکوییها کنم
چواین رابگوبی پر از خشم وتاب
ملگ را مقرر شود بی مان
بپاسخ چنین گفت شیر دژم
۳۹
تو این مفسدان رايكايك بخوان
سخن را بپرس وبدیشان! بگوی
که برد ازشمااین کمان"برشغال
که اندر هوا گوشتداند"ربود
کهبیداری*از رای وشمشیربه ب۱۷۹
گره در رخ آورده سو گندخور
بپیغامبراه پرستش فزای
بتأثیر دوران گردان سپهر م۳۰۰
به بر جیس و کیوان و ناهید وتیر
بهنیروی گردن کشان مپاه
نخواهم کسی را گزندی نمود
هر آنکس که بگشاد دربده زبان
وزان پس بر آرم تنش را بدار
بخود یاری خوب کاران کنم
بر آرم زسر دودشان بر فلك
نخو اهم* سر تانیکیموی کاست
بکوشم که این زشت زیبا کنم
غرضها نماند دگر در حجاب
کزین جرم*"منبودهامبر کران
که من دور میدارم اين از کرم
۱- م: بایشان. ۲- 0: این کمان ازشما. ۳ تواند. ۴ ابرو بر آود .
۵- پیدای. ء- م: اگر. ۷ ع: اين. ۸- دور. -٩ نخواهد. ۱۰- خرم.
۳۹۰
۴۳۹۵
2۰۵
۳۰
که گردد ازیشان گناه آشکار
چو سو گند شد بر زبانم پدید
که هر عالمی کاردی بر کشند
پی بند گانش همه ماه و سال
ا گر گردداینبدبرایشان؟ ددرست
شغالش چنین گفت کای پادشاه
کنه کار کز کشتن ابمن شود
چو عفو تواش گشت فریادرس
چو آید گنه کار باراه راست
ا کر کوشیوعدل واحسان کنی
ملك در سخن صدقاو رابدید
دران کار کرد احتیاطی تمام
زهمشانجدا کردچونآرایدید
که از راستیشان نیاید گزند
گروهی بگفتند هم در شتأب
سکالش که در کار او رفته بود
چهعوش گفتدانا که| ندرجهان
ز کردار او شادمان شد شغال
پرو مادر شیر کرد آفرین
پسر را چنین گفت آن مهربان
داستان شیر وشغال
سر يكبيك را ببرم بزار
سر گوسفندی! نیارم برید
بگویند تکبیر وآنرا کشند؟
سرانشان ببایدزتندست شست ۳۰۱۶
بتو به سزد؟ گر ببخشی گناه
بدر گاه تو آب ساکن شود
د گر در جهان بدنخواهد بکس
| گرعفوواغماض؟ ورزیرواست
جهان را بمهرت گرو گان کنی
بران نيك مرد آفرین گسترید
شدند آن*حسودان همه تلخ کام
پیمان سخنها
درو غاین زمان کم بود سودمند
گروهی ندادند چیزی جواب
ابا ملک و ون زو
بدونيك هر گز نماند نهان
ز شادیش گفتی* ببالید بال
کههمرایداریوهمهوش ودین
که این قوم را داد باید امان٩
بجای آورید
اس بشةً را. ۲- این بیت و بیت ۳ حذف شدهاست. ۳- بدیشان.
۴ شود. وب اعراض. ۶- شده زان. 0-۷: آن. مب يك کز. -٩ این بیت وببت
و حذف شده است.
کلیله ودمنةً منظوم
۰
۵۱۵
۳۰
۸۵۳۵
بسو گندشان خود امان دادهای
همت هوشودایست وهمدینو کیش
ترا این که دیدی همه پند بود
که دیگر ببد گفتن ناصحان
به آن شاه گیرد سرتخت نور
بداند چواز وی سخن بشنود
نباشد کسی شاه را نیکخواه
که روزی زخاصان اوبگذرد
چه خوش گفت گویندة کاردان
زپایه بپایه گر آید سخن
چو درطبعها شد بدی جای گیر
که باران به قطره در آید زابر
چو بر کوه هیزم نهی يكشرار
بسوزد ا گر سنگّت و آهن بود
گیارا چو اندر هم آری بسی
که زور تن زنده پیلی ژبان
بچیزی که گویند خردو بزر گث
گر آن را بجو یند نیکو بود
چو کردد غرض درمیان آشکار
حواشی برخسرو هوشمند
۳۳۱
درین خورب کاری زبان دادهای
نگردیزسو کند وپیمان عویش ۳۰۲۵
بدی همچونیکی تراداشتسود
بجایی ترا بد نگردد کمان
که صاحب غرضراشناسدزدور
که گفتار اوهست دور ازخرد
که او کینه دارد ز خاصان شاه
همان عیب او بر زبان آورد
که چون پایه پایه بود نردبان
بسی راه دارد ز سرتا بهبن
دگر آن نباشد تدارك پذیر
چو سیلیشودزان"بترسد هزبر؟
فروغش بکردون رسد آشکار
دگر کشتن آن نه ممکن بود
ازان ریسمانی بسازد کسی
بود قاصر از تاب آن رسمان
بود التفات کیان ستر گت
که از خسروان غفلت آهوبود
نباید که گیرد بجز شهریار"ع۳۰۳
نباشد کم از کل گوسفند
۱- اين بیت وشش بیت آتی حذف شدهاست. ۲ دریا شود زو. ۳- این
بیت وپنج بیت آتی حذفشده است. ۴ این بیت و سه بیت آتي حدف شدهاست.
۵۳۵
۴۰
۳۵
۳۳۲
که هرچند جنسند با یکد گر
یکی کینه گیرد برآرد سری
چهعوش گفت گويندةنيك مرد
یکی آنکه کفران نعمت کند
چو کفران نعمت پسندد بجهل
دوم آنك خحشم آورد بی گناه
که آن کم پسندند ازو دیگران
سوم آن که مغرور باشد بمال
چو مالش نماند پریشان شود
چهارم کسی کو بنازد بغدره
قضا کم کند با بزر گی ستیز
بهپنجم که مرده از ستم نگذرد
ستم بیخ*" خارا بر آرد زجای
که آن بر دهد دولت جاودان
ششم آ نك او هستشهوت پرست
که آن را عماری بود نا گهان
بههفتم که روشن ندارد روان۱۴
بغفلت کنسد خلق را متسهم
داستان شیروشغال
شود هر گهیشان پراز کینه سر
زند شاخ بر پهلوی دیگری
که از صحبت هشتتن دور گرد
که بروی خردمند! لعنت کند
بود امل دوزخ بر مرداهل؟
اگر زیر دستست و گرپادشاه
دل هر کسی گردد از وی گران؟
که ناگاه روزی پذیرد زوال
تهی دستیش محنت جان شود۴
که نزد"خرد نبودش وزن وقدر
که از مرد غدار جوید گریز!
کران؟ کوه البرز کیفر برد ب۱۸۰
تو دایمسویحلمونیکی فزای!۱
تو از حلم چیزی فزون ترمدان
سراو زجام هوس۲"هست مست
که اندر سر او رودیککجهان؟۱ ۳۰۴۵
بود در حق هر کسی بد گمان*
بدیدار اونوش باشد چو سم۴
۱- همه خلق. ۲- بیت حذف شده است. ۳ بت حذف شده است.
۴- بیت حذف شده است. ۵-کهاونازد از مکروغدر. ۶ب پیش. ۷- بت حذفشده
است.۸- او.۹- م: که آن. ۰ -ظ:سنکک ۱ ایحا وبیت آتی حذف شده است.
۲ هوا. ۱۳- بیت حذف شده است. ۱۷- م : رون. ۵- م:دل مردمازوی
بود پر زخون. ۶ بیت حذف شده است.
کلیله ودمنة منظوم
۵۵
۶۰
۵۶۵
بههشتم که او را حیا کم بود
زهر کس که بی شرمی آیدپد ید
زعدل بزر گانوشاهاننکوست
کهاین هشت هستندبرعکسآن
بکیان که"او شکرو احسان کند
سوم آنك دارد دل حق شناس
چهارم که غدرش نباشد شعار
بهپنجم کهعفوش بچربد بخشم
ششم از طمع بیش دارد سخا
ههفتم که شرمش بودجاودان؟
بههشتم که از فحش دوری کند
چو ازمادر خو یش شیر اینشنید
که از تودرانخشم گشتم صبور
چو اقبالتو سایهای گسترید
زمنشادمان کشتوروشنآروان
وفای تو فریاد جانش رسید
مرانیز رای خطا* شد صواب
بگفت این وشد منبسط؟ باشغال
کنون؟ازینسس!املكمنزانتست
۳۳۳
کز او سور مانند ماتم بود
اگر دست باشد بباید برید
کهاینهشت کسرایدارندادوست
غمین کی بود راست یاشادمان؟
دوم آ نك سو ند را نشکند
نباشد باحسان کس ناسپاس
بود چون هوا جاودان*ساز گار
گشاده ندارد بیداد چشم
رخیتازه دارد دلی پارساه
نیارد بدر هیچ کس برزبان
بههر نامداری صبوری کند
برو بر بمهر آفرین کسترید
شد آن ظلمت ازتومبد بنور
زدشواری آسانی آمد پدید
امینی هنر پرور وکاردان ۳۰۵6
ز گرداب قهرش برون آورید
چو از ابر بیرون رود آفتاب
که دون تو دانم همهجاه ومال
سر سروران زير فرمان تست
۱- م:ندارند. ۷- بیتحذفشدهاست. ۳ م: یکیرا که. ۴- جاودانطبع
او. ۵ب بخوف و رجا. ۶ شرمش جاودان. ۷- م: گشت روشن۸- عطا.٩- منیسط
شد. ۰ له سس سیت.
۷
2۷۵
۸۰
۵۸۵
روش
زبردست توئیست کس پیشمن
بود حکم تو هم چنان برقراد
شغال این چنین داد پاسخ بشاه
کسی کو سراژدها بسپرد
ولی تو گذشتی زپیمان عویش
چه بازی کند پیش ازینروز گار
دلت شد ز راه وفا بر کران
وفای مرا نيك نشناعتی
بپاسخ بدو گفت دل شاد دار
که آن موجب بیم ودهشت بود
زتو هیچ تقصیر چشمم ندید
زمن نیز تقصیر نبود بجاه
ازین پس همی دار د را قوی
شغا این چنین گفتش؟اندرجواب
زجود تو دربای عمان خحجل
که بربابد از من کسی این و آن
که کر این قضا کرد از من گذر
جهان از بداندیشخالی نگشت
چو من کار دارم بدر گاه شاه
چوکارم نباشد نباشد کسی
داستان شیر وشغال
فرو غ از تو دارد رخ آنجمن
فرودست تو گردش روز کار
که فرمان توهست برچر خ وماه
زفرمان وپیمان تو نگذرد
بگفتار آذ چند بی دین و کیش
که گشتم !بدانسان بچشم توخوار
بدانسان که کردی مر اقصدجان
مرا دردم آتش انداختی
وازان هیچ در پیش" خاطرمیار
چووحشت کنیذ کروحشتبود
بدان پایةٌ تو بکردون رسید
ترانيك دل دانم و یکخواه
که از من جزاز آفریننشنوی۲مع۳۰
که ای رای توغیرت آفتاب
مرا نیست هر روز دستار دل*
دل من چگونه نباشد گران
بر آرد زسر گرد بادی د گر
ز اندیشةٌ دل نشاید کذشت
ندارم بنزديك او نیکخواه
که از من بدل کینه دارد بسی
ات 86 گرده. ۲ 0: ازان چیز در پیش . ۳- بیت حدذف شده است.
۴- گفت. ۵- این بیت وپنج بیت آتی حذف شده است.
۹۰
۵۹۵
۶۰۵
کلیله ودمنة منظوم
گرفتم کزین بیش بنوازیم
من آن جاه را چاه دانم عیان
تو درعهد بامن زدی این نفس
شنیدی سخنهای نابخردان
کنون باز در کار ميداریم
بتر سم که حصمان بدان ننگر ند
مرا جای باشد دم اژدها
کسی را توان گفت مرد تمام
که نمام چون دیو مردم بود
ا گر شاه کزخسروانهستفرد
نبود اندرین بارمن هیچ کس
به آ حرشدم لطف تو* دستگیر
سبب درمیان مادر شاه بود
گراو نیستی درمیان بیش و کم
دلم شد ز تعجیل تو" بد گمان
مر آن را بود باز گشتن محال
ملك شهر بار بست روشن ضمیر
گر آن نیز بر بنده ثابت شدی
نگفت این کس ازخسرووانبیا
که باشد بدستی سری درخطر
۴۳۵
بجاه از جهان" سر بر افرازیم
که گردد بداندشمنمن؟ جهان
که درحق تو نشنوم گفت کس
مرا داده بودی بخورد ددان
عزیزم من وخوار میداریم
همان کینه اندر میان آورند
که از قصد ایشان نیایم؟ رها
که از مرد نمام ترسد مدام
ازو رای وهوش وخرد گمبود ب ۱۸۱
بمنصب کنون عهد من تازه کرد ۳۰۷۶
نه غم خوار دیدم نه فریادرس
کهبخت جوان داری؟ورای پیر
که او از نهاد من آ گاه بود
بدان گنت من بودمی متهم
کهچونجستهشد تیرحکم از کمان*
بود حدمت پادشاهان وبال
شناسد که آن تهمتی بد حقیر
نشایست کاندر زبان آمدی
که دارد کسی گوشت را کیمیا
بمردم نه آسان بود بیم سر
4 بجاه جپان. ٌ- پید | شود دشمنم در مت : نکرده. ۴ص بر ۰ ۵-او.
۶ دارد. ۷ ازد. ۸ این بت وبیت آتی حذف شدهاست.
یره
۶۱۵
۶۲۵
۳۳۶
دك پادشاهان چو دریا بود
ثات قدم بایدش هم چو؟ کوه
بگفتار نمام شوریده سر
کسیباشداند ر ۴جهانسستدای
بدو گفت شیر اینهمههستراست
همه راستست ودرستودرشت
شغال این چنین گفت با پادشاه
ملك بود درحکم باطل درشت
ببهتان مرا خواست دادن بباد
سخنهای آن بیحفاظان شنید
درو غ همه داد در گوش راه
کنون شاید ار راستی بشنود
نداند دلم را بداد زود چیر
دو چیزست درضمناین آشکار
یکی آنکه او پند گیرد زبد
دوم آنك خرسندی من بود
که من خسته دل بودمو بی گناه
کنون چون دل از بیم پرداختم
نمودم باظهار چندین گله
گرم غیبتی بودهاستاز حضور
داستان شیروشغال
1
۵ برثریا بود
کسی کو بود پیشوای؟ گروه
نشاید که کس را کند قصد سر
که هربادی او را بر آرد زجای
د من بدینها که کفتی کواست
بمعنی بیاراسته روی ویشت؟
کجا موح
که من زین درشتی ندارم گناه ,۳۰۸
حرد خشم اودید بنمود پشت
چنین داستان کس ندارد بیاد
همیخواست ازتن سرم رابر ید
مرا خواست کردن ببهتان تباه
یکفتار دانند گان بکرود
که گفتم سخن در رخ او دلیر؟
تو آن هر دورا خوار مایه مدار
دگر گفت صاحب غرض نشنود
ملك را چنین" مایه روشن بود
دل من هر اسنده از خشمشاه۸
چو پولاد جوهر* برانداختم
که من بندهای بودهام يكد له*۱
دل من زمهرت نبودست دور
۱- او.۲- بیش دارد ز. ۳ پاسبان. ۴ کسی دا بود در. ۵- بیتحذف
شده است. ۶ بیت حذف شدهاست. ۷- همین. ۸- بیت حذف شدهاستاست .
9- گوهر. ۰ ۱- این بیت وچهار بیت آتی حذف شدهاست .
۶۳۵
«۴۰
۶۴۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
اگر نازی اندر میان آورم
نپوشد بران رای گیتی فروز
ازین پس چو در کارحکمی رود
چويك! حصم نزديك قاضیشود
چو با خصم خصمی برابر بود
نظر راست دارند تير افکنان
جوخصمان کمانها بر ار ند راست
که خود را بجابی نداند نظیر
ملك گفت کین راست گفتیهمه
من این را بیاورده بودم بجای
چو آمد سخنهای نادلپذیر
ا گر خحشم من برتو گردینشاند
شغالش بپاسخ سخن گسترید
زخشم توم بود هم بیم جان
ملك گفت بااو کهایعوب کیش
بنیکی وجود تو ارزانیست
کنون از رضای تو کسنگذرد
شغال این چنین پاسخ آورد باز
نگردد بدان عمر شکرت تمام
که عفوتو بیش از گناه منست
تو دانی که من بندهای صادقم
۳۷
زسوز دل خحود سخن گسترم
که آناز سر حیف و غین استوسوز
نخست ازدو جانبسخن بشنود
شکفتی ندارد که راضی شود ۳۰۹۶
درانمجلس آنحکم دیگرشود؟
ولیکن نه در کوشش دشمنان
بداند کمانور که ظنشخطاست
بود نازش او زپیکان وتیر
تویی زین سپس پیشوای رمه
غضب جون حجابی بیوشیدرای
عنایت برفت از میا نا گزیر
بحمداللّه آن خشم باقی نماند
که گرمخرج ازعفو ت آمدپدید
بباطل نیم من چنین دل گران
سخنهایتوهستبرجای عویش
ازان کرده حاصل پشیمانیست
اگر تارگ اژدها بسپرد
کزین پس اگر عمر باشد دراز
سپهرت رهی باد وبختت غلام
بهر چم نوازش کنی لایقم م۳۱۰
۱ یبکی. ۲- این بت و بیست و دو بیت آتی حذف شده است.
۶۵۵
وه
۶۶۵
۴۳۳۸
چو من کم بود کاردانی مفید
نکردم جز آن کم توفرمودهای
ملك نيكداند کزین گفتو گوی
چگونه چومن داد گر دانهش
بدانند این مایه هم دام و دد
مرا گرحسودان بود دورنیست
نبودست در گردش ماه و سال
| گر ضد و بدخواه دارمدویست
من امروز بر دشمنان فادرم
نترسم زتلییس و قصد گروه
بعهدی مرا داد باید دلی
بدانسان بود حفظ او یارمن
منت بنده بودم کنون بندهام
ملك زو بپاسخ بپرسید راست
اگر جای بر اوج گردون کند
بدو گفت کاندر دلم دهشتست
که او را بیازرده بودی زپیش
بداند کرا خرده دانی بود
که آن را که آزرده باشد کسی
ز خرشید کو کو کب انورست
داستان شیر وشغال
مراد ملك را هميشه مرید
ندیدم جز انکم تو بنمودهای
من ازجانب او نیم عیبجوی
گردانعش
اهلی خرد
دل من بدان نیز رنجور نیست
کسی ايمن از حاسد بدسکال
ببیداد منسوب
که محسود باشند
چومخدومعاقل بودبا کث" نیست
بعدل ملك نیر؟ مستظهرم
گرم حصم گردندهامونو کوه؟
که اینموهبت را بود حاصلی
که مدخل ندارند در کارمن
بدین دك زاندیشه اکندهام
که در کار تو جایمدخل کجاست
ازین بس کسی قصد توچون کند
که گو بند کاندردلش وحشتست
دلم هست در برازین غصهریش ۳۱۱۵۲
که این موجب بد گمانی بود
نشاید برو بودن ایمن بسی
ضمیر من امروز صافی ترست؟
۱ م: بیم. ۲- بعقل مك نيك. ۳- این بیت وشش بیت آتیحذف شده
است. ۴- این بیت ويك بیت آتی حذف شده است.۵- این ببت دده بیت آتی
حذف شده است.
«۷۰
۶۷۵
«۸۰
۶۸۵
کیله ودمنةٌ منظوم
ضمیر تو باید کزین سان بود
کنونخشم از انرویزایلشدست
نماندست هیچ از کدورتنشان
گرم حاسدانند بیش ازشمار
ملكك جز بدحاسدان نشنود
بدینسان که دارد خرد رهنمای
چو جای گنه کار باشد کسی
گراورا
چوپایش بدان بافت ایمن شود
ندارد .. دگر انتظار بلا
از ان رستکاری بود
بر شهریاران دانش پرست
بحیع آنکه دارد خیانت روا
دوم آنك مال ورا کم کند
سوم آنکه حصمیش باشدعظیم
جو بر حاست بد خو اه تهمت نشست
دران گر خرد رهنمای آورد
چو او اعتمادی برو تازه کرد
بمالد بتدریجشان يكبيك
چو بربدسگالان شکست آورد
هر آنچیز کانر اعوضممکنست
کسی کو بود پختهةً روز کار
هر در ۲- بد خواه وتهمت. ۳-م: بدست. ۴- این بیت و
چپار یت آتی حذف شده است.
۳۲۹
که قصد چنان مردم آسان بود
بدان عفو تو درمیان آمدست
میان من وشاه گردن کشان
دگر ترهاتی نباشد بکار
بکفتار نا بخردان نگرود
منافق زمخلص بداند به رای
بهپاداش یابد عقوبت بسی
ز بخشایش شهرباری بود
کجاباد آن فتنه ساکن شود
نگردد ن از بیم دل مبتلا
سه تهمتفز ون نیستبرزیردست
بدان بردلش چیر گسردد هوا
بکوشد که دزدی دمادم کند
بود درمیان دشمنی یی" قدیم ۳۱۲۶
رودبی کمان هر حه داردزدست؟
که مخدوم را دلبجای آورد۴
بمانند خحصمان همه روی زرد
بدینست دوران چرخ فلك
دگرباره هستی بدست آورد
دل من بتاراج آن ساکنسست
وت ریم خصم باشد هزار
۶۹۰.
۶۹۵
۷۰۵
۴۳۰
توائد نهادن زصد کونه دام
بشرطی که مخدوم دارد حسرد
اگر شاه معصذور دارد مرا
من از کار در گاه مستغخنیم
ندارد کرفتار کارم بقهر
چو بر گوش شیراین سخن بر گذشت
همه خوب گفتی و آراسته
درواز معانی گل نو ببار
بروبر سرعدمت خویش باش
که خدمتچوباید بجای آوری
کزین پس بدتو ز کس نشنوم
تو باید کز اندیشه دوری کنی
که اینست" آبین املی خرد
چونیکی نماید ترا روز کار
بنيك وببد داد باید رضا
دل خویشتن را هراسان مدار
چو برخاطرت فکر غالب بود
مرا گشت حال تو باری یقین
اگر عقل دارد بداندیش تو
دلش گرم کرد اندران شهریار
۳"
۰
داستان شیر وشفال
که مقهور کردد بدان حصم خحام
زدشمن بقصدش سخن نشنود
زاندوه و غم دور دارد مرا
اگر چند داننده وکفیم"
من ایمن نمانم ز آسیب دهر
بدو گنت کان فصل معلوم گشت
ضمیر تو باغیست پیر استه
نیارد چوتو گردش روز گار
هميشه برین دین و این کیش" باش ب۱۸۲
بدانش" بشویی داز داوری ۳۱۳۶
براهی که آن را تو خواهی روم
چوبینی جفایی صبوری کنی
جهان ججای کردار نیکست وبد
بدی نیز باشد هم اندر شمار
که دانش همین* می کند اقتضا
کزین پس ترا به بودروز گار۶
تراغم ز صدروی طالب بود
کههمهوشداری وهمداد"ودین
بمیسرد بمهر درون پیش تسو
بدان یافت دانا سکون و قراره
۴ چنین است. ۵- همی. ع۶- این بیت وبیتآتی حذف شده است. ۷ رای.
#-_- این بیت و هفت بیت آتی حذف شده است.
۷۳۱۰
۷۳۵
۷۳۳۰
۷۳۳۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
دگر بارشد برسرکار خویش
حنك شهریاری کهغافل نبود
برو مهر گسترد از جان ودل
تنش هوش دارد دلش نور پا
چنان شاهرانگرود! روز وش
چه گوهربودپیش اووچهسنگگ
از ینسانش نی بیم باشدنه با
بپایان شد این نامور داستان
به آخر همه راستی کرده اند
کسی را که رفق ومدارا بود
کسی کو شناسدزجوهر عرض
کهاین داستان را بدین کو نهساخت
که صراف بازار حکمت بود
بداند همه رمزها آشکار
همیشه برو آشکارا بود
شد آنسال برهر کسیروزشوم
که هريك بزر گث دیاری بدند
خطا گفتان کس که گفت این سخن
اگر در گذشتند آن بخردان
کنون سرورانند دانا وراد
۴۳۱
زمانه وراشادی آورد بیش
کسیرا که دانست وهم آزمود
که اورا نداند خردز آب و کل
رساند ورا پایگه برسما کت
کهحا لص بودپیشاوهم چوغش
زدانش ندارد دلش بوو رنگت
نترسد کهيكروز گردد هلالك ۳۱۳۵
که شاهان بیدار با راستان
اکر چه بکفتاری؟ آزردهاند
پس از دشمنی دوستیهابسود؟
بداند که دانا چه دارد غرض
حنك آنك نقد معانی ۴ شناعت
وجودش همهخیرو راحت بود
حوادث پس پردهةٌ روز کار
شود مومش ارسنکكخارا بوده
که از اهل دانشتهی کشت بوم
همه درسر بی حفاظان شدند
که خس جای جوهر نگیرد بسن
نباید که باشی شگفتی بدان
که دارند هريك دهالحمد باد
۱- ظ: نگذرد ۲- بکفتار اگر چه کس ۳- بیت حذف شده است . ۴-
آنکه این نقد معنی ۵- این بیت و دوازده بیت آتي حذف شده است.
۷۳۵
۳۳۲
چو گیری ز فرهنگگ ودانش قیاس
کهدارند هربك کتب خانهای
کزان راست دانديکي صفحه خواند
جهان گر بران رسمو آیین بدی
چودر مغزاینها خرد اند کیست
اگر شیر باشد کم ازخر بود
۰ سص_
درین خیرهروبی نکنجد کسی
داستان شیر و شغال
بود جای کاندر دل آری هراس
میان همه نیست فرزانهای
تو گویی گهر رفت وخاشال ماند
خربدار من بیشتر زین بسدی ۳۱۵8
بدو نيك نزديك ایشان یکیست
که پالان براو سخن ور بود
که پالان جزاز خراجوید کسی
تخلص بمدح بادشاه عالم خلدالله ها
مباش ایدلاز دو ست خسته جکر
که که شادمانی و گه" غم بود
نباشد کس از جاهيسك روز شاد
جهان از بلندی بود ناشکیب
غم و شادمانی همه بگذرد
اگرجور بیند و گر مهر وداد
چودارد کسی از خر در نگوبوی
سرای جهان خود نیرزد بدان
نگه کن کزین پیشجای کهبود
پسازایر ج وتور وسلم سترگث
مبینابن کهمژ گان بخونهستتر
جهان را پساز سور ماتم بود
کهسالی ندارد ۳ پر زباد
گهی برفرازيم و که درنشیب؟
خردمند غمگیسن نفس نشمرد
دل حویش دارد همه روز؟ شاد
کساورا نبیند پر آژنگك روی
کهدارد کسی اندران"دك گران
که اندوه دید و کهشادی نمود۸
درینعالم از سروان بزر ک
اب تخلص. ۲ شاده خواری گهی. ۳- نباشدابش. ۴- توندی. ۵ ظ:
جپان با بللدی بودناشکیب- گهی برفررازست و کهدر نشیب. عبت عمر. ۷ اندرو. ۸-
این بت و دو بیت آتی حذف شده است.
۱۵
کلیله ودمنهٌ منظوم
چه پایه بزرگان پیروز بخت
جهان بر فریدون فر خ نماند
بتوهم نماند مشو زین غمین
نباشد بدو نبك او ! پایدار
بهاقبال سلطان بیدار بجخت
جهاندار؟ کاووس چابك سوار
سرش سبزباد ورعش لاله گون
من از دولت او جنان شادمان
۳۳۳
نشستند يك روزو بستند رنعت
که برز بر دستان همه زر فشاند
یکی روز مهرستويكروز کین ۳۱۶۶
بشادی واندوه ندارد قرار؟
فروزندة کشور تاج وتخت
جهانرا ز ساجوقیان یاد گار
بداندیش اوغرق گشته بخون
که برشادی من بنازد جهان
حکات شیر ومرد تیر انداز"
بس از نظم اين* کفنهةدل کشای
کهدانستم؟ این داستان سربسر
که شاهان بیدار دانش پرست
چو آزار پیدا کند" از کسی
چو] گاه گردده جهاندار شاه
نوازش نماید ورا بعد ازان
مروراد گر باره!۱ منصب دهد
برو اعتمادی نماید جنان
شنیدم که بسابرهمن گفت رای
سخنها_ که گفتی همه در بدر
چگونه بسازند با زیردست
که جای تنفر ندارد بسی
که بود ستتهمت زده؟بی گناه
نماند که دارد زویدل گران*۱
سپاهی ازان برسر خود نهد
که گوبیجز اونیست اندرجهان
۱ م: نيك وبد. ۲- اضافه دارد: به میشاد باش ای دل غم پرسته که
برمن فرازم سر گشته بست. ۳ جهانگیر. ۴ حکایت شیروشفال ومردصیاد. ۵-آن.
۶ بشنیدم. ۷-کنند. ۸ نوازش نماند. -٩ برآرد بگردونسر. ۱۰ - بیت حذف
شده است. ۱ ۱ م: باز.
۱۵
۳۵
۳۳۳
سود گر بسداند دل پیش سن
که ازباطل و ناسزا بگذرند
که باشد سرو! نامشان آشکار
بگوید" کنون داستان کسی
بودخشم و کینه سراپای اوی
دل تیره دارد دودیده۴ ستر کت
ز ایذای آن؟ نفس پرشور وشر
ببیند بدی بر نگردد زجهل۲
بنيك وبد این وآن ننگرد
جو با او زمانه شودکینه توزه
جهان كشتةً او ببار آورد
بدانسان بسوزد دل او بدرد
دلش گردد از کار حودپرز دود
بدو برهمن آفرین کرد یاد
چو تو شاه نادبده تخت کیسی
زشاهان بیدار در انجمن
سخن دانیامروز زرشانتست
کسی کو ز راه "۱ خرد بگذرد
بدانش دران!۱ کم تواند ر سید
دلش برخرد چیر؟! دارد هوا
که در بارةٌ حود ندارند پسند
حکایت شیر ومرد.:.
کهبر شهریاران بود لازم اینن
دل نيك مردان بدست آورند
که اهل خرد را ندارند خوار
که ازحلم بهسره ندارد بسی
جهانی در افغان زایذای اوی
مضرت رساند بهحرده وبزر گگ
نباشند ایسن یکی جانور
چه نا امل باشد بر اوچه اهل
کسی راکه یابد به پی نسپروه
ندارد ورا سود فرباد وسوز
یکی را که کرد او هزار آورد
کهبیبهره گرددزخو ابوزخورد
پشیمانی دل نداردش سود
که ای شاه با دانش و مهروداد
ببیدار بختی و فرخ پی
جز از تو کهپررسدبدین سانسخن
خرد درهمه کار برهان تست
کارها ننگرد
که دامن زایذا بباید کشید
هما ن آخعر
همیشه کند آن و دارد رو
زقهرش بود عالمی را گزند
نزژد. ۲ بگویم. ۳ جهان حود در. ۳۲- چشم. ۵س بهخحورد. لب او.
۷-به آزار و کینه بما ند بجهل. ۸سم: بسپرد. ٩-اصل: کینهدوز ۰ ۱سراه.۱۱-به آتشبدان.
بدی گردد از نس او آشکار
بدو نیکك روزی ببار آورد
بنیکک و بدار؟ عمرها بگذرد
چوخواهی کهدارینهادسر وش
ا گرهوش داریو فرهنگورای
۵ که نیکی مکافات نیکی بود
۷۰
۴۵
زبرزیگران در جهان کس نبود
زمیران و شاهان کسی بد نکرد
چو از تو بر آرند مردم نفیر
ضمیر مرا رمز این روشنست
چو بشنید با او چنین گفترای
برهمن بدو گفتکای پا کشدین
سر شهرباران عالم توبی
جو تو شاه دوران" ندارد بیاد
شنیدم کسه در بیشهای نامور
ددو دام بیشه بدوران اوی
همه روز بودش هوای شکار
بنخچیر کردن نجستی!۱ در نگگ
ز جمع دد و دام برنا و پیر
۳۳۵
بنیکی طمع دارد از روز گارا
جزا گردش روز گار؟ آورد"
جهان گشته روزی بیاد* آورد
بکس بد میندیشودربدمکوش
نکو کار باش و بترسازخدای
کسی هر چه کارد همان بدرود
که گاورس و جو کشت گندم۶درود
کهچونبوددر خوربر آننخورد۷
یکی روزتن خسته یابی زتیر
که این حالت شیروتیر افکنست
کزان رمز باری سخن بر کشای
فرو غ از تو گیرد کلاه و نگین
فروزندة نسل آدم تسویی
دل آ کنده داری بمهر؟ و بداد
پسکیشیر ماده بر آورده سر
همه خستهً چنگث و دنداناوی ۳۱۹۶
زمانی بجائی نجستی" قرار
همه بیشه بودیز حون لالهر نگث
زمان تا زمان زو بر آمد نفیر
۱- اضافه دارد: نداند باد افره نیک و بد که گیتی بگرددز آیین خود.
۲- شراب فراوان خمار ۳- اضافه دارد: مکن دل بنا چیزیاز ترسدورع که منسوب
کردیبجهل وغرود. ۴- بداز. ۵- ببار. عءس کاشت گندم. ۷- ببت حذف شدهاست.
۸- گیتی. 4- ز فرهنگگ. ۱۰- نکردی. ۱۱- نکردی. ۱۲- بهخون.
۵۵
۶۵
۴۳۶
شد آبستن از نره شیری ژبان
همی داشتی شان؟ جودو تازه سیب
یکی روز آهنکه؟ نخچیر کرد
بجو: کفزخ از بر بجگان نا ید ید
بهدو تیر دو بچة او بکشت
بزودی سر هر دو از تن برید
دلی پر ز کین و سری پر زقهر
دوان* شیر ماده زره در رسید
چنانبیخود"۱ ازوی بر آمد حروش
بهپنجه تنش را ز هم بر در ید
همی گفت کای بی وفاروز کار
جکر کوشکان را زمن بستدی
مرا کرادی اندر جهان تحا کسار
همیکرددر بیش زانسانعروش
شغالی بنزدبسکک او بسود پیر
جو در بیشه آواز او را شنید
کهاین نعردو با نو اففانز چیس-
حکایت شیر و مرد تیرانداز
دو بچه بیاورد و شد ۲ شادمان
که از باد ناید؟ بریشان نهیب
همی ازپی طعمه دایز کر وه
یکی مرد در انکن آنجا رسید؟
چنان صیدی آسانش آمد بمشت
هم اندر زمان بوستشان بر کشید
گرفت! آن و بر گشتو شد+سویشهر
دو بچهبدان کو نه کشته بد بد *۱ ب ۱۸۴
که گفتی کهبیشهبر آمد بجوش؟۱
سر شکش زمر گانبر خبرچکید ۱۳
دلم خسته کردی و جانم فکار
جنین بی وفا در میان آمدی
دو چشممبدین گو نهشداشكبار
کس از گریه هر گز ندیدشخموش ۳۲۰۵
جهان دیده و داهی و تیز ویر
بنزدیکک او رفت وزوبررسید؟!
چهبودت کزین گونه باید گریست
کس از گردشچر خو ارون*! ندید
۱ 8:بیاورد شد. ۲- داشتشان هم. ۳ نامد. ۴ آغاز. ۵- اضافه دارده
زا که صیادی از ره رسد ۴ به بسشه درون بچةٌ شیر دید. ب بیت حذف شده است.
۷س ببرد. ,لب بر ه
۲ ۱- مصراع حذف شده است.
۴- او را بدید. و ۱- گردان.
4 زمان. ۱۰- چنان گشته افکنده دید. ۱۱- بدان گو نه.
۳ این بت و سه پیت آتی حذف شده است.
۷۵
۸۵
کلیله ودمنة منظوم
جکر گسوشگان مرا کشتهاند
ز اندامشان بر کشیدهدو پو ست
ارین پس بسود شادمانی حرام
شغال کهن کفت جانم! دا
چو شد مدت عمر ما اسیری
جهان را بپاداش داد و ستم
نماند کسی در سینجی سرای
قضاها که نازل شود ز آسمان
کی کشت در گز قضاو نهبیش
برین* اسست دوران چر خ بلند
نیابد۲ کسی شادی یی پیشتر
پس غم بود شادمانی و ناز
خرد جاودان آن کند؟ اقتضا
چو پیرایه دارد کسی از خرد
ز تقد بر ادزد نداد کذر
پس از شادمانی غم آید پدید
بنیکث و ببد بکذرد روز کار
تو کامر و زهستیچنیندر خر وش
چو انصافی اندر میان آوری
بدانی که از تو جهان خستهاند
۳۳۷
بخون خا کث این بهنه آ غشتدا ند
بمن گشته گر بانچهدشمنچهدوست
چهسال و چدماه و چ صبح و چهشام
همه ابتدا را برد انتها؟
چه فرزند آدم چه دیو و پری
چه پیل دمان؟ و چه شیر دژم
حرد باد جان ترا رهنمای
نه تاخیر برتابد و نه زمان
نگر دلنداری؟ بدین کو نهریش
یکی با زبان دیگری؟ سودمند
که آن را نباشد غمی براثر
زمانی نشیب و زمانی فرازه
۸ خر سند داریم دل بر قضا ۳۲۱۶
بنزد وی آسان بود نیک و بد
بپیش غم از صبر سازد"" سپر
برد قفل تقدیر حن ۱ بی کلد
گهی شادی آرد گهی رنج بار
سزد گر بمانی ز گریه عموش
از اين زاری بیهده بگذری
بخون جون تور خسار کان۲ اشستها ند
۱- جانت. ۲- بود زانتها. ۳- ژیان. ۶ مگر دل ندارد. ۵- 6: بدین
۶ ودگر ۷ نه بیند م- بیت حذف شده است -٩ آن کند جاودان. ۱۰ ع: دارد.
-- م: او ۲ رخسارها.
۹۵
۰۵
۱
۳۳۸
بسی بچه کان از تو بیمادر ند
بسی مادرانند بیبچگان
زتو خسته گشتست هردم تنی
توبادیگران مثل این کردهای
چهعوش گفت دانابنادان شو خ
چو ازنو دل حلق باشد فکار
که هر که چنین دل فکارت کند
برنج تو بسیار کردند صبر
بچیزی که قصد آوری درمیان
چو داری کسی را ببدسو گواز
تو بر دیگران بد سکا لندهای۶
کزین بد جوبی کم نیاید ترا
چو از پنجة تو بنالد کسی
بهربد که آید ز تو آشکاره
چنان کن درین کیتی اعلاقخود
کم آزاری وراستی پیشه دار
بدو گفتشیر این سخن سخت بود
زبانت بگفتن مدارا نکرد
زتو چشم دارم که جان منی
حکایت شیر و مرد تبرانداز
که بی غصهٌ دل نفس نشمر ند
بگردون رسانیده" چون توفغان
فتاده بهر جای تیر افکنی
کنون این براتخم نحود خوردة
که سنگستپاداش زخم کلو خ؟
زدوران گیتی همان چشمدار
سزای حود اندر کنارت کند۴
توهم صبر کن گر توهستیهز بر
زگیتی بیابی مکافات آن
زتو برنگردد بد روز گاره ۳۳۳
بخود بار تخمی که افکندهای
جزازرنج و ماتم نیاید ترا
بنالی تواز کرد خود بسی
کند روز کارت سزا در کنار
که فرتوام عا نت توت او ی
براندیش باری زفرجام کار
جنان کز دل من بر آورد دود
درین هیچ میل و محابا نکردب۱۸۵
که باز ابن سخن رامکرر کنی٩
۱ ۵: رسانند. ۲ب همه. ۳ نگ و کلوخ. ۴- بت حذف شدهاست.
۵ بیت حذف شدهاست. ۶ اصل: سنکا لیدهای, ۷- این بت وبیتآتی حذفشده
است.۸-_ ترا درشکار. -٩ بیت آتی حذف شده است.
۱۹۰
۱۱۵
1۰
کلیله ودمنةٌ منظوم
گراینها بحجت مود شود
شغال اندر ان شیرمانده شگفت
ازان پس بر اوبرافروعتروی
بدو گفت صدسال باشد فزون
شغالش چنین پاسخ آورد باز!
ترا قوت و زورچنگث"ازچهبود
بدو گفت کز گوشت بدقوتم
درین بيشه هر روز کردم شکار
چو دربیشه جائی فتادی گذر
همی جان زتنشانجدا کردمی
شغا لشچنین گفت کای کینهوره
جو تو مادری مهر بانشانآنیود
نبودند برچشم ایشان عزیز
جهان را بچشم حقارت مبین
چو گردد کسیبا کسی کینه ساز
بر آرد بکین از سرش تیره گرد
گر اول نبودی ترا قصد کس
چو گستاخ گشتی بخون ریختن
بفرزند گیتی ز تو کین کشید
۱۲۵ جوشیر این سخنهاشنید از شغال
۳۳۹
دل من زهستی مجرد شود
سخن را د گر باره از سر گرفت
که عمر توچندست بامنبگوی
ازانگه که من زادهام تاکنون
کهدر طول عمریچنین دبریاز ؟
باید نمود
کهبی گو شتحاصل نبد۴ش و کتم
مرا راست آن باز
نبودم جز از خحوردن گوشتکار ۳۲۳۶
زمن جان نبردی یکی جانور
هرانچم بکار آمدی خوردمی
نبودند ایشان زپشت بدر؟
که از سوز سینه بر آورد دود
براندیش ا گر هیچ داری تمیز
که این خانةٌ عدل ودادست۲ ودین
ف تک شیی راو
جه بارنجها دارد اندر نورد
دوفرزند تو زنده بودی وبس
بهایذا و آهنگگ آویختن
بباید ترا این زمان؛ آرمید
ورا نيك معلوم شد شر ح حال
۱- شغال این چنین پاسخ آورد یاد. ۲ عمرت بسیدیر باد اصل:دیر باز.
۳- زور و چنگگ ۴ شد. وب نامور. ۶- مور با نش. _- داد و عدل. #- بی گمان.
۱۳۵
۱۴۵
۴۳۴۰
که نخم بدونيك بار آورد
یقین شدورا کزجزاجاره نیست
بگردید رایش ز راه؟ بدی
بدان و نهاز خواب بیدار گشت
طمح را بهشت وقناعت گر بد
ترا رهتنمایی کند حادثات
چو شیر "ازحو ادث گر فتانتباه
شغال آنبدیدو بر آشفتو گفت
ترا طعمه از گوشتبودی مدام
بدانت تهی شد دل از داوری
که نه ناقه داری دران نه جمل
کر دلبدین "میو هحوردن نهی
بمانند بی میوه چندین گروه
بزهد تو گردد جهانی هلال
زظلم تو جانها نبد در امان
کنون زهد تو نان خلمی بر بد
وجود تو قهرست وجور؟ وبلا
نهدر خبر شاستهای نه بهشر
در ایذا مکوش و بنیکی گرای
چو شیر این سخنهای زیباشنود
که در ضمن آندید ۱۰ آز از کنن
حکایت شیر ومرد تبرانداز
جزا کردش روز کار اورد
چو یابد کسی جای پتبارهنیست
رها کرد تندی ونا بخردی
کهاز حوردن گوشتبیزار گشت
خنای آنك نقش طمع راندید ۳۲۴
بجایی که ممکن نباشد نجات
بمیوه قناعت بکرد ۳ گیاه
کهمغز سر تر اخرد نیستجفت؟
گیارا ندانسته بودی طعام
کنونرزقدیگر کسان میعوری
چه سهلست نزديك توچه جبل
باندك زمان بیشه گردد تهی
زهدریان سیری نماید نه کوه
بدین *جای ترس استه تیمار و بالد
بد ید ار۷ تودام ودد درفغان
خنك آنکه روی تو هر گز ندید
جهانی بهایذای تو مبتلا
دلت بیحفاظست وئن بی گهر
اگر بندهای شرم دار ازخدای
از اد باز بود و قناعت نمود
ره رستکاری همین است و بس
اس 6: دای. ۰9۱-۲ ۳- این بیت ودو بیت آتی حذف شدهاست. ۴ب برین.
۵ برین. ۶سم: بیمار. ۷ بداند از.۸ - رزگ. 4- زهرست وقهر. ۰ ۱- م: بود.
یی ۳۴۱
بخرسندی دلبر آتش زد آب ۳۲۵۶
رستکاری طلب
بطاعت گر ابیدو حبرو صواب!
ببایان شد این داستان عجب
۱۵۵
چوشیری که دارد دل دام و دد
بدانسان که آمد سوی راهر است
زایذا وخون ریختن تو به کرد
دو فررزند خحود راجنان کشتهدید
جو از خو نشانشد زمین لاله ر نگ
تو گرهوشباری بهایذ| موش
بداناین کهمضموناین گفتچیست
توبر جملةً دوستان آن پسند
بنام نکو کوش و ذکر ابد
ز گیتی ره
به؟ پند شغالی جداشد زید
بدانست کین دامگاه بلاست
جداشدز آر امش وخوا بآ و خورد
و نب کت
بخون بار دیگر نیالود چنگث
سخن بشنو و په ن"بکشای کو شب ۱۸۶
که دانا همه عمر غافل نز یست
که از تو بسندد دل هوشمند
که آنت دو مونس بوددر لحد
تخلص تمدح بادشاه عا ۰ 9
مباشایتن" ازبارمحنت نحیف
گران بار گشتی سبك بارباش
که ازسعی دشمن*جگر جستهام
گروهی بقصد من آشفتهاند
من از گفتشان خسته دارم جکر
ز کردار ایشان گر ان شد سرم
که داری دل پاك ونفس شر یف
مرا در جنین حالتی بار باش
تو گویی* ببندی گر ان بستهام
بسلطان سخنهای بد گفتهاند
ا کر چه نکرد آن فزونی اثر
برانم کزین بود بر ان
۱ ۲ ز. ۳- آسایش خواب. ۴ م: باز ۳
»عمو لی. ۶ب تخاص. ۷- دل. ۸- مرد). -٩ دانی.
۱۵
۴۲
که در روم قدر هنرمند نیست
یکی پوردارم چو سروی روان
رخی تازه دارد دلی پرفرو غ
بنزدش برابر بود سیم وال
هنر در گهر دارد و مردمی
چوخواهم که رهرا بپی بسپرم
نمانم که ماند کس ایدر بجای
چو ممدوح بامن وفادار نیست
من این را خبر دارم از مصطفا
ار خود کلیلست کفتار من
که گوی از سخن پروران۴ بر ده ام
که چون تیغ بر اد گشادمگربان
چنان مدح سهشاه گفتم بمهر
هر آنکس کزان صفحهای پیشداشت
که نام سخن بود بر هریکی
بدند آن همهعاشق گفت حو یش
تن خویش کردند هريك هدف
سخن کز معانی نگیرد فرو غ
حکایت شیر ومرد تیرانداز
ز گیتی مرا جز دوفرزند نیست
خردمند و بیدار وراد وجوان!
ازو هرچه گویم نباشد درو غ
بمن باز کشتست آن پورپاد"
همین است پیرایه آدمی
دو فرزند را نیز باخود برم
سوی باز گشتن بداریم رای
سخن دارم وجای گفتار نیست؟
که درشان شاهان نیامد وفا
باید که جوید کس آزار من
بایراد آن نظم خون خوردهام
چهل سال در مدح سنجوقیان؟
که تحسین کند بر فلكماهو مهر ۲
داش مهر آن اوستادان گذاشت
سخن بود بسیار فضل اند کی
سخن راببرهان تبردند بیش
بسی ماند فرزندشان ناحلف*۳۲۷2
| گرراستباشد کماست ازدرو غْ
۱- خردمند و بیدار دهم رازدان. ۲- اين بیتودو بیت آتی حذفشدهاست.
۳ این پیت وسه بت ین حذف شدهاست اصل: نماند که ماند کس ایذر بجای-
سوی باز و ندار یم رای . ۴- اصل: برروان. ۵- م: چو شمشیر هندی کشیدم.
۶ این دودمان. ۷- این بت ودو بت ین حذف شده است ۸- این بیت وسهبیت
آتی حذفشده است.
۳۵
۳۵
کلیلهودمنةٌمنظوم
سخن هست لیکن خر یدار نیست
جهان دانداین را که من دیگرم
قاتا :وین ملد اشقق
هر آنکس کزان دید يكداستان
بداند کهدر نظم خون خوردهام
زشاهان عادل نباشم خحجل
که چیزی که دادند برمننماند
من آنرا که دادم بجایست پا
گذشتند ازین ملك دو شهریار
سخن یاد گاریست درنيك وبد
نداند کسیحد آنرا چو هست؟
بهگیتی هنر بیشتر زین مدان
نماندند جایی هنر پروران
بسی اهل بودند در مرز روم
سپهر اقتضا کرد تغییر حال
نه حلمست نزديك ایشان نهشرم
اگر مدح اینها بگوید کسی
بعییش زبانها کشاده شود
بمدحش ندارند شادان روان
۳۴۳
مرابا د گر شاعراد کار نیست
گذشتست از اوح گردون سرم
بمدح سلاطین ز گفتارمن
تباه آیدش! کفتهٌ باستان
بگفتار کگوی سخن بردهام
که از هستیم شاد کردند دل
مرآنرا همه بذل من برفشاند
سخن را خلل نبود ازباد و خاله
سخنهای من ماندشان باد گار
که آنرا پسندند اهل؟ خرد
کجا آن بلندست وافلال پست*
که عیب هنر گردد ازشاعران*
دل من چگونه نباشد گران
گذشتند وزایشان تهی ماندبوم
بجای گهر سنگث ماند و سفال
بنزديك اینها بود سنگك نرم ۳۲۸۶
که از معنبش مایه باشد بسی
بگوش از کسی آفرین نشنود
اگر رشوتی نبود اندر میان
۱ بخواند دگر. ۲- بسندد همیشه. ۳- اوراچو ادست. ۴ خنك آنك
دارد سخن کگوی دوست؛ اضافه دارد: که عیبش هنر گردد از گفت اوه بکیتیهنر بشتر
زین مجو. ۵- این بت وده بیت آتی حذف شده است.
۴۵
7۷۷
| گرا نام هر بلث کنم آشکار
که ان بیحفاظان نیرزند آن
بزر گی که میراث نبودچو مال
دلم تنگك گشت ای پسرمی بیار
خحدیو جهانجوی" کاوس کی
فرو غ سرتخت شاهی بدوست
جو باشد زفضل وهنر داوری
هنرمندی امروز درشان اوست
بدو ملك . شد گلستانی ببار
دلش شادمان"باد وبازو قوی
حکایت زاهد ومیهمانمسافر
همانا که منکر شود روز گار
که آرد کسی نامشان برزبان
شود برهر آنکس که یابد مجال
بباد حهاندار پرهیز کار
که بر بادش آت حیاتست می
جو انبختوداناادلو شیر حوست
برو ختم باشد هنر پروری؟
زمین وزمان زیر"فرمان اوست
بداند یش او خسته و سو کوار
بدو تازه آیین کیخسروی؟*
۳ ۳و
حکا ف زاهد ومهمان مسافر
سخن شد درین داستان اسپری
که نثری بدین سان بنظم آور ند
بدا ند کسی کش*خحردهست جفت
بدانسان فشاندم چنین گوهری
نگو بد کس از معنی جوب وزشت
که من نظم این داستان کردمی
همين است حد سخن پروری
چنان چونه ببایدسخن گٌستر ند
که کسمثل این نظم آساننگفت ۲۲۹2
که نساخ ننویسد از دفتری"۱
که نساخ چندان تواند نبشت
چو غواص کوهر بر آوردمی
۱- جچا نگیر . ۳ بت حذف شدهاست. ۲ بنده. هس شاد. ۶ جد
برنام او نتم شد حسروی. ۷ زاهد ومسافر.
" ۱- این یت وسهبیت حدف شده است.
۸- اصسل: جنانچه. ٩ کز.
کلله ودمنةٌ منظوم
۳۴۵
نبینم خریدار این گوهرم
شنیدم که رای آن سرانجمن
که آنرا شنیدم که بد گو هری
۰ بهابذای خلقی آشکارا شود
که اين هر آدوهر گزنگردندنرم
تنش دارد ارزور عنفا مکّس
چو دارد بخون ربختن دلد لیر
جومالش ورا*محنت جان شو د
۵ نفس دارد از غم بکردار دود
کنون باز گوی آنك در بیشهای
بدانسان که بروی نباشد مز ید
دل او دژم گردد از کار حو بش
بود آرزو پیشةٌ دیگرش
۰ بغفلت کند پیشهای اختیار
بر آید ازان وبدین کم رسد
که خرمانداندر میان خلاب
بدو برهمن گفت کای بی نظیر
مثل زد بدین زیر کی هوشیار
۲۵ هر انکس که از کار :ود بکٌذرد
بکارش جنان راه با ید خلل
۳
ولیکن د گر باب پیش آوزم
بژرفی سخن گفت بابرهمن!
بنا هو شمندی . بر آرد سری؟
دلش آهنوسنکك خاراشود
جدا گرد ازراه آرزم وشرم
ندارد داش مهر بر جان کس
جهان باز ماند؟ مرورانه دیر ب۱۸۷
دل او ز کرده" پشیمان شود
ندارد پشیمانیش هیچ سود
کسی را بود ژرف اندیشهای
دران کار دارد جهانی مرید
نداند بدان گرم باذار عویش
هوس باد باطل نهد در سرش
که آن هر گز اورا نیایدبکار*م۳۳۰
بدان گونه کردود او بکرسد٩
بود حاصل مرد غافل عذاب
بفرت فر از نده تاج و سر در
که مر کس نباشد سزاوار کار
دل او نم کار دیگر خورد
که شادی باندوه گرددبدل
۱- بهرمن. ۷ برانگیزد از جهل شور وشری. ۳- که هر . ۴- جهانرا
بمالد. د- چو آن مالشش. ۶ بییچد وزان. ۷- ايز بت وجهار بت آتی حذف
شدهاست. ۸ - این بت وشش بت [۳ حذف شده است. -٩ کدا.
۳۵
۳۵
۳۴۶
چو کاری کسی نامرافق کند
عذابی برو بر مارد ود |
چو گم گشت قفل"خرد را کلید
بر آید ازان نارسیده دربن
بدان مرد نازد وجود وعدم
به" کاری که کارش نباشد زبن
جوراند نباشد سزاواز اوی
که نزديك زامد زبان بر کشاد
غمش گشتبیش و بدان ؟کمرسید
بیر سید رایش که زاهد که بود
بدو برهمن کفت کاوردهاند
که در مرز قنوح بد زاهدی
دران مرز مشهور هر* شهر بود
سرش پرز شوق ودلی باخبر
دل از مهر دنیا جدا کرده بود
بدانگو نه بابهره بود از علوم
داش بود دریای خیرو واب
نگفته درو غ ونکرده نفاق
بعی روز مردی مسافر رسید
حکایت زاهد ومییمانمسافر
خردمند نامش منافق کند
کزاندوه و حسرت! نباشد جدا
دران کار خود کم تواند رسید
جو درو بش کافرنه دنیا نه دین
که در کار حود هست ثابت قدم؟
بنزد انیسان نرانده سخن
چو مرد مسافر بود کار اوی
بچیزی کزان رفت عمرش بباد
بکیتی کسی آن"شگفتی ندید
براو مسافر جه گفت و شنود
گروهی کهرنجاندر ین بردهانده
دلش روشن ازنور دین هدی
که در طاعت او صایم | لدهر بود
شب و روز درطاعت دادگر
رخ ازشوقسویخدا کرده بود
کهبودیور اسنگك خارا چوموم
درون داشتروشن تراز آفتاب
وجودش طلسم وفا و وفاق
دلش شادمان کشت کور ابدید
۱ :اندوهحسرت. ۲- اهل. ۳۲ بیت حذف شدهاست. ۴-: ز. ۵-م:
بر اند. ۶ دران. ۷ این. ۸- ع: این یت و صدو با نز ده بت آتی حذف شده است.
اد اصل: ده.
۵۵
۶۵
کلیله ودمنة منظوم
بدیدار او شد جنان تازهرو
هم اندر زمان پیش او باز شد
ازو گرد بفشاند وپایش بشست
ببرسید ازو کز کجا آمدی
همان مسکن ومقصدتو کجاست
مسافر جوابش بدینگونه داد
که واقف تو اند شدنهیچ کس
مقام من ومقصدم راه اوست
اتر عاشقی چشم باطن بیار
ازین پایهها چشم ظاهرفر وست
از ان جایگاهم کهجای ویاست
چنانم درین حال ثابت قدم
در اوست طور مناجات من
جز آن نیست میل کثبر وقلیل
کزان ,گذزد بر ثریا سرم
که یکبار بکشای چشم یفین
مرا قصهً غصه آمد دراز
دلم درجهان آن سفر بر گزید
جو زین گونه گفتی درانداختند
بفر مود زاهدهم اندر زمان
کنیزی بیاورد وپیشش نهاد
چو زان هردو بردند لختی بکار
۱- اصل: باز.
۳۳۷
که نسرین بود برلب آبوجو
بدیدار مهمان سرافراز شد
بیرسش نشد رای اوهیچ سست
که باد ازتو بسته دست بدی
زبان را بگفتار بسگشای راست
کههر گز نیارد داي دوستباد
کسی زین سخن برنیارد نقس
دلی را نباشد که باشددودوست
نظر راست برحسن معشوق دار
بدان کم توان دید دبداردوست
همان مقصد من رضایویاست
که هستم ملول از وجود وعدم
چو موسی برارستحاجاتمن
که جانرا بر دوست یابم دلیل
چو جانرا بنزديك جانان برم
جمال دلارای مارا ببین
چو روز فراق وشب دير یازا
که نه آخجر اونه اول پدید
ز گفتار و پاسخ بپرداختند
که از خحانه حرما بیار ند وان
بخوردن گرفتند دو پالتزاد
مسافر بدو گفت کای هوشیار
۷
۷۵
۸۵
۴۳۴۸
برانم که زیر سپهر نکون
رطب هست حیزی بخابت لد ید
اگر بردی آنجای نیکو بدی
در وهست نقلی که چونبنگر ند
زانواع در شهر ما مبوه هست
همه میوههائی دود آبدار
جان آب دار ند وجوبت و لدرد
يمن بر الردای آن ظادر است
بدو گفت زاهد که کاو و سور
نو بااین فصاحت که داریز بان
بچیزی که گویی برافروز رو
بعبری همی گت زاهد سخن
یگفتی چنان حوب بودشنفس
که زاهد بیامو زدش آن ز بان
من | کنون دوبهره جهان دیدهام
مرا دردل افتاد سودای آن
بدان گر سزاوار مید انیم
که گردانیم زین زبان بهرهمند
ازین پس مرا بنده خویش گیر
بدو گفت ز امد که فرمان بر م
۳ اج 1
اکر رعمت نو در ین صادقاست
۱- اصل :نباید. ۲- اصل: بخوان.
حکایتزاهدومیهمان مسافر
آزین مبوه چیزی نباشد فزودب ۱۸۸
چنین میوه در شهرما کس ندید
حورش درمیان گروه اوبدی
موافق بباشد که آنرا خورند
ولی بیخ خرما نیاید بدست
چو انجیر وانگور وسیبو انار
کزان در بدن قوت آید پدید
که از زور بازوم مستظهرست
بباید! که ازمیوه دارند زور
ارهن» تین دامتانی هجو ا۵؟
سخنها چوزین پیش گفتی مگو
تو گفتی شکر دارد اندر دهن
کزان کرد مرد مسافر هوس
بدو گفت ای مرد روشنروان
همه ربع معمور گردیدهام
فصاحت بهر کس نبخشد خدا
که از تو بیاموزم این یکزبان
روا باشد ار شاد کردانیم
برین بر گشائی زبانرا زبند
که هستم برین از توعنت پذیر
ازین آرزوی تو من نگذرم
رضا جستن تو زمن لابق است
۹۵
۱۰.
۱۰۵
9
کلیله ودمنة منظوم
دل مرد زاهد بدان کشت شاد
بدان گونه شد کو شش میهمان
تو گفتی چراغ دل او بمرد
بر آمد برین روز گاری دراز
جنین گفت زاهد بمرد سلیم
درین آرزو دخ برافروختن
اگر کرد کارت دهد عمر نوح
چو خواهی که باشد تراآبرو
زرای نیاکان خود برمگرد
مسافر بپاسخ زبان بر گشاد
جو اسلافب ماضصی نو دند اهل
چو جای مقام و مقالت بود
نباشد کسی درجهان نامور
فضیات نشان خردمندی است
بدو گفت زاهد که ار تو بتیغ
بترسم که حاصل بود در دودا غ
که رفتار کیکان هوس کردهبود
تن خو یشدررنجبی تبرش ؟ کرد
بدو گفت مهمان؟ که آنرا بیار
بدو کُفت زاهد که بر تیغ کوه
یکی کبك نزديكاو بر گذشت
شتابنده بر تیغ آن کوهسار
زبانرا بتعلیم وی بر گشاد
۳۹
که نا سود ز آموختن یکزمان
که ۵ زبان ره برد
نیامد بروز آن شب دير یازا
که در پیش داری تورنج عظیم
بيك سال لفظی نیاموختن
بدانستن . آن نیابی فتوح
سخن بر زبانی که دانی بکو؟
که تبره روان باشیوروی زرد
که ای مرد بیدار نیکو نهاد
بود اقتداها بریشان بجهل
ایو بو کف وض ات رو
که او باز ماند از کسب هنر
خردمايةٌ صبر و خرسندی است .
زبان نصیحت ندارم دریغ
چو گردی پشیمان بکردارزاغ
که و
همان رفتن خود فراموش کرد
چو ابر بهار از زبان درببار؟
یکیزاغ پنشست دور از گرود
بکردار باد بهاری بدشتب ۱۸۹
تو گفتی هوا بودش اندر کنار
۱-اصل:باز. بر ی اصل:هیهمان. هفاضا ار
۱۱۵
۱۳۰
۱۳۵
چو زاغ آن خرامیدن او بدید
دلشن. کشت عاشق:..برفتار از
بان و سک با شاد ول کنا
برفتار کیکان نشد هیچ شاد
بدانسان بر آمد زرفتار حویش
که رفتار حود را نداند دگر
چو اين را شنیدی بدان آشکار
تو خواهیدلخوپشر اسوختن
بزر گان که بیدار جان آمدند
کهجاهل تر ین گربهای؟آن بود
بچیزی که دروی نشاید رسید
کسی کین سخن را بدارد نگاه
بداند که کاری نبابدش کرد
چو دارد خرد شهریار جهان
کسی را بخود بر گزیندبهرای
بدو داد ودین آشکارا بود
بدوران او خلق پیر و جوان
همش فر بیفزاید وهم محل
بجوید کسی کار دیگر کسی
بودراست چون آب غفته جهان
چومردم کند ۲ هر کسی کار خویش
چهعوش گفتفردوسی نامور
حکایت زاهد ومیهمانسافر
بکردار تن دزن بردمید
بدانسان که شد گرم در کار او
همان رفتن خحود برفتش زیاد
کهممکن نگش تآند گر کمز یش
خلیدهاروان کشت و آسیمهسر
که رنج توهر گز نیاید ببار
ندانی زبان من آموختن
يكايك بدین داستانها زدند
که جانش همیشه کرو گان بود
در آرزو را نداند کلید
نگردد سر او ز آبین و راه
که کردد سر اسیمه وروی زرد
گراید بکردار کار آگسهان
که باشد خردمند ونیکی نمای
شناسندة منز لمها بود
همه شاد باشند وروشن روان
هم ایمن بود ملك او ازخلل
کزان خلق رارنج باشد بسی
زبیداد برسته دست مهان
دلی در زمانه نیایند ریش
که روشنروان بود وبیدارسر
اب اصل: خنیده. ۲- ظ: بندهای. ۳- اصل: کنند.
۵,بدان کار
کلیله و دمنهةٌ منظوم
جو این کار آن جوید آنکار اين
نازد دل نامسور
کسی کو بود مایه دارخرد
بداند که درمذهب ودینو کیش
زمستان رسید ای بسر میبیار
چو از برف ریزه بچشم گروه
توبزمی بیارای چسون نوبسهار
یکی مجلس آرای با فرهی
بکردار کوه آتشی بسرفروز
برو کبك و خر گوشبرسیخ دار
نوازندة چنکك راپیش خوان
ما اوه دور مت
شهنشاه کاوس دارای روم
ز کیضرو تاجور یاد گار
بدوران آن شاه گردن فراز
همه کاراو شادی وکام باد
رعش سرخ جاوید وبازو قوی
۰
و
۴۵۱
بزودی پر آشوب گردد زمین
که میراث باشد ورا از پدر
چو اینباب راپیش چشم آورد
نشاید که گردد ز آیین عویش
که شد دامن ابر کافوربار
پر!الماس خورده بود تیغ کوه
تروخحشك نقلی که داری بیار
بنارنج و ناروترنج وبهی
که گردد شب تیره مانند روز
به پیمای آبی برنگث شرار
بگویش کهبگشایدست وزبان
کهبزداید ازدل همان تبرهز نگ
فروزندة کشور ومرز و بسوم
ندیده چو اوخسروی روز گار
تذرو آشیان کرده درپرباز
بعدلش جهان جفت آرام باد
ملك کرده قدرورا پی روی
من از دولت اوچنان بهرور کهچونخالارهباشدم سیم وزر ب۰ ۱۹٩
۲- اصل: بر.
۱۵۲ در بیان آ نك پادشاهی ...
۵ بدوشادمان باشم و سرفراز ز گیتی نسدارم بچیزی نیاز
5 دیانا نك دادشاهی دث شب در خواب همعتن خواب
متواترددد وفوم بر اهیمه ۳۹ و ۳۳۴
شنیدم درین داستان شگکَفت کهرایازبر همن بپرسش گرفت
که گوش من احوال آنراشنود که از پيشةً خودجدایی نمود
بکاری شدش نخوتی در؟ دما غ که از کار حودشد دلش برزدا غ
چو اسباب آنش مهیا نبود يكايك نفسدربرش گشت دود
۵ چوادراك مطلویمحجوب" گشت بغفلت همهجای منسوب کشت
رما کرد کاری وکاری بچست کزان رفت برباد کار نخست
ازان هردوچون شددلش نا امید بروتیره شد روی روز سید
برمن بباید کنون کرد اد که ازحصلت پادشاهان داد
کدامست کان را بباید ستود چنین داستانی بباید سرود
۰ بدو برهمن گفت کای پادشاه زشاهان هنر بیشترزینمخواه
که باشندشانهم نشینان شگرف دل هریکی؟ همچودریای زرف
بودشان زدانشبدانساننصیب کهآیند درچشم مردم مهیب*
چومردم کنند اندریشان نگاه بنازند بردانش پادشاه
چودانا بود مونس تاجور؟ زحکمش نیابد ستاره گذر۷
۱- خوا بدیدن پادشاه هند. ۲- خو بیاندر. ۳ محجوب مطلوب. ۷- که
دارند دل. ۵- م: نهیپ. ع۶- پادشاه. ۷- دران عهدکاری نباشد تباه.
۱۵
۳۵
کلیهومنةمنظوم
دل او گراید به راه" خرد
چوشاه از بدی کرده باشد کنار
و گربهره دارد زحلم و کرم
چه خوش گفت گویندة پرهنر
که آن مرد را باری؟ آید بکار
که آن راحت زیردستان بود
چهعوش گفتبامو بدان*نیکخواه
بهرستم چنین؟ گفت وستان سام
ان درمیان دومرد حلیم
که آن از کسستن بود درامان
یکی گراکشد در گذارد یکی
بجابی که هست ازدو نیمه ستیز
حلیمی زآتش امانت دهد
ببخشایش داورپباك ناز
ترازینتی بهتراز حلم نیست
| گرساخت حلم توازروی پشت
جهان ازتو رنجور گردد بدان*۱
پر آزار گردد دل خاص و عام
رود درسر آن تن وجان و مال
۱۵۳
بیرهیزد از کارو کردار ید
بود دولت و ملك او پاید ار ۳۳۲۶
بدوران اوکس نپیچد؟ زغم
کهحلم ازشجاعت بودخوبتر
نك آ نك از۴ حلم دارد شعار
هم آسایش درپرستان بسود
که حسلمست پیرابهٌ پسادشاه
که ازحلم شاهان بر آرند نام
م<. ت چومولیبودنیستبیم
بدوران افلاك وطول زمان
ستیزه بود درمیان اند کی
فروزان شود* آتش رستخیز
زآسیب دوران زمانت دهد
که کردست عمرحلیمان دراز
کّ انتیکیدوست گردددو یست
تراهرچه نرمست گردددرشت
ندارند بر آفرینت زبان!۱
نکوهیده گردد؟" ببیداد نام
بود حوی بد آدمی را وبال ۳۳۳۵
۱- اصل: به رای. ۲- م: غم نداری. ۳ باری. ۴ او . ۵ خسروان.
۶ چه حوش. ۷ در. ۸- بود. ٩-0:داد. ۱۰- بکین. ۱ بداد از کسی نشنوی
آفرین. ۲سا م: باشد.
۳۵
۴۵
وژهی
درشتی حلاله تن آرد ببار
کسیباشد اندرجهان با وا
اکر شاه را اهل باشد انیس
بکیتی بر آیبد ورا نام وکام
ازان به چه باشد برداد و دین
مکن دوستی هیچ با بی خرد
چو باد صبا کرد بروی گسذار
اگرجند آن باد جان پرورست
اگر پادشاهی که ورزد کرم
بمردی شکسته بود درمصاف
بدین هردو کس راندارد مربد
جهانی ز دل دوستدارش بود
کب زا که از حلم نبود مدد
بجائی که حلم آمد اندر میان
۳ حلم دارد یکی هوشیار
چونبود ترا حلم و آهستگی
زحلم ارجهانداررا۲ بهره هست
نبوید براه هشوا و هصموس
ضمی رش جو و رشیدر خشانبود
در بیان آ نك پادشاهی.:.
حنك ان کسی کو بود! ساز کار
که باخحلق سازد؟ بسانت هوا
مرورا ندانند نفس خحسیس؟
بدان شاد گردد دل خاصوعام
که دائا بود شاه را هم شین
که کرددبدان نام نيك توبد
شود زهر قاتل زانفاس مار
ترامونسی پرنعرد درحورست
زمین را نپوشد ببذل درم؟
نشاید که دارد بدان کبرولاف
اگرحلم گردد برانها مزبد
سر اختر اندر کنارش بسود
بود درجهان دشمنش بی عدد
شو دنیکخو اهش زمینوزمان*ب ۱٩۹۱
بازمالد؟ هزار
بسود کارهای :سرا نستکی
جهان سربسر باشدشزپردست ۳۳۴8
نباشد بداندیش او هیچ کس
همهکاراو عدل* واحسان بود
بداندیش ۳
اس م: خنك کو بود. ۷ باشد. ۳ این بیت ودو بیت آتی حذف شده است.
۴۲ این بت وسه بت آتی حذف شدهاست . ۵ سراسرجوان . ۶ 6 : ماند. ۷-
شهنشاهر ا . ۸ عفو.
کلیله ودمنة منظوم
۵۵ جهان
چو باشد بسنجيدة کار زار .
ندارد پی حرص و 21 و هو ا
بود امرونهیش بخیرو بشر
آرمیده بدوران او
]زا غفلتی بساشدش گاه گاه
همه کارها باشدش برنظام
۶۰ بکاری ندامت ندارد زبسن
سعادت درین کارها ان سریست
جو شاهی بودسرفر ازوستر گث
برش مرد دانا بود رای زن
۵ چو با دشمنی کینه گستر بود
بود دولت و نصرتش پیش رو
بجایی که اورا عردمت آبود
بدانسان که دارای هندوستان
انیسان که اندر پناهش بدند
۷۰ چوبد خواه بروی سگالید بد
ورا پار زک در حادئات
بفرمود پس؟ رای روشن روان
۴۳۵۵
بود کشور آرای و فرمان روا
نمودار حکم قضا وقدرا
زمان وزمین" بنده فرمان او
زعصمان غالب بر آرد دمار؟
بدان هیچ کاری نکردد تباه
ورا نام صاحب مروت کیان
جهان ایمن از دشمناو نيك نام
بدانا بیش ختم گردد سخن
زیان مندی او نبینی؟ بسی
که بربی سعادت بباید گریست
نصیحت پذیرد ز خرد؟وبز ر گک
بدو شاد باشد د انجمن
مظفر بود
جهانی مسخر کند ن-وبنو
بتایید ابزد
ازو دشمن اندر هزیمت بود ۳۳۵۶
که بیدار دل بود وروشنروان
زجاد. وزدل نیکخو اهش بد زد
يکايك گشادند چشم خرد
بدانسان کزانبافت آساننجات
که بنمای تا۲ شاه هندوستان
۱- بیت حذف شده است. ۲- زمین:وزمان. ۳- این یت وچچار بیت آتیحذف
حذف شده است. ۴- نباشد. وب خورد. ۶ برسید ازد. ۸- بر گوی از.
۷۵
۸۵
۴۵۶
که بود"وجه بو د؟رچهانديشه کرد
برهمن بدو گفت کای پرخرد
شنیدم که در هند کسترده کام
سرافر از و دانا و بیدار بخت
شبی بوددر خواب اندر۲ سرای
بدیداز پیبکدیگرهفت خواب
هر اسیدو نالید*از انعو ابخویش
چوشخصی که مارش گّزبده بود
دل او ببردر دران جای؟"خواب
از ان؟"خواب دیدهدلش خیرهما ند
که بودند بینا دل و هوشیار
بد بشانهمهحو اب خودباز گفت۱۳
بدیدند دروی انرهای بیم
بگفتند کای"" هستخواب مهیب
جو فرمان دهد نام بردارشاه
ببینیم و تعبیر*۱ این بنگریم
۱ باهم براز
بدین"" برنیامد فراوان زمان
در بیان آ نك پادشاهی...
که از فرق دشمن برآوردگرد
مبادا که بیند ترا چشم؟ بد؟
یکی بادشه بود هیداره نام
بفروی؟ آراسته تاج و تخت
چنان نامور خسرو نيك رای
زهیبتروان گشتش ازدیده آب
سرازغمپریشان دلازدرد*ریش
و گر*"مار کشردم بر بده بود
طبان تا برآمد زکوه آفتاب
فرستاد و ده برههن رابخو اند
گزارنده خحسوات_ درهند بار
رخ هر که بشنیدازان برشکفتم ۳۳
بدان شاد گشتند مشتی لثیم
اثرهای این را ببینی قریب
نشینیم يك دم بیکجایگاه
وزان پسبرت و ۴"سخن گستریم
که بر کام ما کشت چر خازفر از
که او ۱٩ مملکت بستد از هندو ان
اس م:برد. ۲سم: برد. ۳- دوچشمتو.۴- اضافه دارد: سرتسبزور خ سرخ
ودل شادباد # تنوجان وملك تو آباد باد.
6-۵: میلاد. ۶ بفیروزی. ۷- خوش
در. ۸- م: هراسید نالید. ٩-):آورد. ۰-ویا. ۱۱- بترسید ازسچم. ۱۲-چوزآن.
۳ خودرایگفت. ۱۴-ع: این. ۵ ۱- 0:ببينيم تعبیر. ۱۶- چونبباید. ۱۷-برین.
۸- آن.
۹۵
کلبله و دمنهةٌ منظوم
ز خحویشان مازنده يكتننماند!
زماهر که از کشته گیرد شمار
که گشتند باطل بشمشیر اوی
يکايك بما راز خود بر گشاد
برو بربدانش شبیخون کنیم
چواین ر۴ بکفتند باهم براز
که سررشتةٌ کار اوشد پدید
زاندیشه حون در ر کث اوفسرد
بهندوستان کس معبر نیافت
اگر ۶ چند او قادر وقاهر است
کنون کین دیرینه باز آوریم
سخنهاش گوئیمژرف۸ ودرشت
جو ماراجنین؟ فرصتیدستداد
نباید که این فوت گردد زین
که اورا بگفتار دل خون کنیم
بگوییم کاننحود کهدیدیبخواب
بدان حون پذیرفترنگی چنان
بدان رفع گردد که صدتن فزون
زخحاصان و ز پیشکاران در
۴۱۷
زخودتیغ او برزمین جوی راند
بيك روزیاد آورد ده هزار
ازینحواب پیدا"شد ادبیر اوی
دلش پرزبیمست ولب پرزباد؟
زدل کین دبرینه بیروت کنیمب ۱۹۲
درین کشت انسدیشه دل دراز
کنون کینه آسان بشاید کشیده
کهما رادر ین و ابمحرمشمرد
جو بیچاره شدز انسویماشتافت
اثرهای حوفاندروظاهر۲است
بچاره سرش را بگاز آوریم ۳۳۷۶
چو آمد بدین گو نهآسانبمشت
که ازبیم دارد لبی "۲ پر زباد
بدین ختم کردند یکسر!اسخن
بکوشیم وترس ویافزون کنیم
کهجسمترا کرد؟" حون؟! آفتاب
کههر شبشفقر است بر آسمان*۱
که هستند یار تو ورهنمون
جهپوشیده روبان بازیب و فر
4 يك تنز ندهنما ند. ۲ بندار ۳ب بیت حذف شده است. ۷- زینسان.
۵-این بیت ودوبیت آتی حذف شده است ۶ که گر. ۷سم: اثرهایترسودلشظاهر .
۸- نرم.۹- زین گونمان. ۰ ۱-- دلی.۱۱-بنگر.۱۲- م: شخصی ترانزد.۱۳- اصل:
جون. ۱۴ بیت حذف شده است.
۱۱۹۰
۱۵
۱۳۵
۳۵۸
بشمشیر تو ما بريزيم خون
اگر باز پرسد زتفصیل نام
بگُوییم کزهردو فرزند خویش
زمنظور
ز خویشانت هشناد برنا و پیر
زپیل سپید و دو؟ پیل دگر
ازان ناقه کاندر شب تبره گون
تو مادر دو! پسر
چو گردند یکسر بشمشیر پست
که با جسم ایشان کنی زبرخا
یکیطذتزرینپر از خون کنیم
ملك در نشیند دران طشت عون
بما لیم از ان عونبد و۲ کتف اوی
اگر صبرداری رین کاروتاب
اگر دك درینغم نداري گران
و رنه بلایی رسد آشکار
نه توزنده مانی نه این انجمن
رود اختر دولت اندر!! و بال
۳ از بیم گفتار ما بشنود
از ان پس سر او نماند بجای
ارفا هی
شودخاله از ان عو نشانلاله گون
بگفتار ما سر در آرد بدام
کهمهرت بر ایشانز حداستبیش
که بی او زمانسی نیاری" بسر
بلار وزیسر و کمال ؟ دییر
که میداری از جانشان* دوستر
بهپی بسپرد چند منزل فزون
ببایدت شمشیرخود تاشکشت
و گرنهبدینتعواب کردیهلالة
بدانخو دز هر گونهافون کنیم ۳۳۸
جو افسونشو دخو انده آبدبرون
همیدونبر و *سینه ودستوروی
بگردد ز توشراین هول خواب؟
زتو دور گردد بد بد گمان
که از کشور تو بر آرد"" دمار
تنی را نباشد جز از حون کفن
پدیرد سسه پادشاهی زوال
سر تبغ او این سران بدرو و۱۳
چو تنها بماند درآید زپای
۱-مادرودد. ۲- نیابی. ۳-که هستند اهل هنریا. ۴ب سفید دو. ۵-.جان
خود. ع۶س م: باین. ۷- برو. ۸ب بر . ٩ هول وصواب. ۱۰- لشکر تو برآید.
۱- انجمن در. ۱۲ بت حدذفشده است.
کلیله و دمنةٌ منظوم
چوزینسان کشیده شودا انتغام
جو از بر ؟ کک والت بماند هی
بدین؟ غدر چون کردهشد اتفاق
بکُفتند کاین خو اب خو ابیست بد
گراز شر آن تو بمانی بجای
ملك کاخ از انبوه خالی بکرد
بدانسان کهاورا* بشد دل زجای
۵ مر اخو بش و بیو ند ؟این صد تن اند
۱۴۰
۱۴۵
ا گر بال* اینها بباید درود
کی فان نماند؟ مرا روز کار
نخو اهممن اینجای جاو ید "از یست
میان من وهر که بامن یکیست
گراینست تعبیراین خواب من
جوایشان۱۲ شنید ند گفتار اوی
کهحیق تلخ باشد نصبحتدرشت
تراکرد یزدان طلسم خرد
شناسند آنان که با گوهرند
نیرزد جهانی بيك"۳" موی تو
چوآید نشان قضایی پدید
۳۵۹
سر او در اریم" روزی بدام
۳
سراید_ برو" روز کار بهی
بر شاه رفتند دل پر نفاق
که تعبیر اوهست دوراز خرد
جهانی به تیغ اندر آید زپای
جو گفتند رحسار او یت زرد
بپاسخچنین گفت کاین نیسترای
که در نفس هريك کِ_ منند ۳۳۹۶
مرا دیگر از پادشاهی - جه سود
دک زند گانی تباید بکار
بدین پادشاهی بباید گریست
اک میتفرن سس
.72 ۰
نکنجد بجوی جهان آب من!۱
بكايك بدو در نهادند روی ب۱۹۳
مشوتیزو بیهوده منمای پشت
چکو نهشماری کسی ر اچو خود
که تودیگری وجهان دیگر اند
مبیناد کس چین؟" بر ابروی تو, .
زمشفق نصحت ببایند شید
ات سوی. ۲- در آید به.۳-م: ورا:۴- برین. ۵ب بگفتندشهرا. پیوسته
۷-عدیل. ۸- که گر باك. 4-گراین بدنماید. ۰ ۱- اینجا وجاوید. ۱۱- بیت حذف
شده است. ۱۲- زینسان . ۱۳- یکی. ۱۴- در.
۱۵۵
۱۶۰
۱۶۵
۳۶۰
بجز نفس توکان ندارد بدل
چونفس تو وملك باشد بجای
تردد درین کار نیکو مدان
زمانه ندارد جو تو شهربار
بای" که داری غم تقس کس
چو از تو گذر یابد اینموجغم
ملکث زین سخن سخت رنجور گشت
فرود؟ آمد از تخت شاهنشهی
شتابان بیامد بجای نماز
که ای برتر از جانووزجایگاه
فرودستی و پادشاهی؟ زتست
تویی فادر و زندة جاودان
خرد دادی و نیرو و دستگاه
گنه کارم و خسته و روی زرد
که محجورمانمز فرزند وچیز۲
بدانسان بییچید بر خویشتن
همی گفت کای کرد گار جهان
چو گم گردداز منچنین ""دوپسر
ندارم د گت روشنایی چشم
پس ازمن بدشمن ر سد تا حو تخت
در بیان آنك پادشاهی...
جهان کر نباشد نیارد! خلل
سر دیگران باد در زبرپای
کهحاصل نداریازین۲ جززیان
تن قوش زا وان ماه قدار
جوتوزنده ما نیدراینورطهبس
نباشد ترا مونس و يار کسم م۳۴۰
بدان سان که از و اب و خوردور گشت
زسر بر گسرفت آن کلاه مهی
همی گفت با داور پاک راز
همه بندگانیم و تو پادشاه
تن آسائی مر غ و ماهی زتست
بتو کشت پیدا زمان و مکان
زبردستی و گنجو تخت و کلاه
ازین غم دل من مپیچان بدرد؟
بر آید زتن جان چندین عریزه
که یعقوب بودی ببیتالحزن؟
پناهم توبی آشکار و نهان
بمانم سراسیمه بیپا و سر
بدین !۱ جای ترس استو تیمارو خشم ۱۲
نباشد کسی شاد و بپیروز بخشت
۱- نیابد. ۲- نباشد از و. ۳ م: مبادا. ۴- فرو. ۵ م : فزون دستی
و پادشاهی. ۶ زدرد. ۷- خیر. ۸ دلیر. ٩ - بت حذف شده است. ۱۰- پیش
من. ۱ ۱- برین. ۱۲ م: تیمار خشم.
۱۷۰
۱۷۵
۱۸۰
۱۸۵
کلیله ودمنهةٌ منظوم
چو گُردندازاینسان! جپا نیحلاه
چوجفتیچنی ن" دور کردد زمن
کهباحسن "اوچشمةً جورسهاست
بنا گوش او رشکثرخسارحور
که هر گز نيابم د گر مثل اوی
سر زلف او تره و دل ربای
گل تازه در رشکث؟ اندام اوی
جبینور نش ر شک *#شمس وقمر
چو او را ببایدم۲ بدرود کرد
چو باشد درم بمی بلاركوزیر
دگر کارداران این پیشگاه
نظام ممالکك بدین قوم بود
که چون پست گردد کمال دبیر
زبانش چنان بر گشاید سخن
ازو بسک پیاده بهنگام کسار
زدانش کتابی ازو نامهای
تو گوبی همه لفظ او شکرست
کسی را کهجوناو بودزیردست
شوم خشمناکثاز زمین و زمان
چو ايشان نباشند پیشم بپای
۴۶۱
نباشم من آسوده در زیرخا کت
سرد مند و شایسته و پا کك تن
قد او بکردار سرویست راست؟ ۳۴۱۵
دلم گردد از صبر و آرام دود
گل اندام وسیمین برو ماهروی
لب لعل او در سخن جان فزای
همه نیکوئی باد فرجام اوی
قرو نف تجون کلمتانن. اعد
حر امم بود بعد از آن خواب و خورد
همه ملکث را روز بر گشته گیر
از این بیشهر گز نو ندیمخو اه
همیبود یک دل پرازدا غودود؟
که شا گرد اویست بر چر ختیر
که بکدازد از شرم در غدان..
رمانند اصف هزاران سوار
زبدخواه صد نیزه زوخامهای
اگر گاه معنی شکر گوهرست
بخاکث اندر آرد سر پیلمست
چو برباید از من چنین بندگان . .
که باشد بنیکی مرا رهنمای م۳۴۲
اسم: ازایشان. ۲- چنان. ۳ م: خس. ۴ 0: مصراع حذف شده است.
۵- رشکث ز. ۶- مثل. ۷- ببایدت ۷- بی بلا دو 4- این بیت و بیست و سه بیت
ی حدذف شده است.
۱۹۰
۱۹۵
۳۰۵
۳۱۶۲
بچشمم شود تیره روز سید
چو کم گردداین مردمو و استه
کههستند هر يكچو کومیبجای
بصحر | تنهریکی هم جو کوه
چنانند در زیر بر گستوان
جو درجنبش آیند روز مصاف
همان ناقه کاندر زمین کس ندید
تك او چه نزديك دارد چه دور
سبك خیرو پوینده ونیز رو
چواو کم شود کار کُردد مخوف
همان نیغ بر ان گو هر نار
چنان بررعش موج کوهرعیان
چوچشمت برو بر کمارد نظر
جوبی بهره ماند ازدن دستگاه
نباشد مرا لذتی زین جهان
فراق عزبزان نه آسان بود
وداع بزر کات وعویش؟ وتبار
سخن در زبان؟ گروهی فتاد
وزیر آ گهی یافتواندیسه* کرد
که گرمن"پپر سم کهفکرت چیست
نباشد مناسب بهوش وخرد
درییان آنك پادشاهی...
نظام مما للت
ند ارم امید
همان زنده پیلان آراسته
همه سال در رزم دشمن کرای
وزابشان شود کوه رویین ستوه
که در خشککرودست سیل دمان
بلرزد بروی زمین کوه قاف!
جو باد بزان۲ راه داند برید
از و بازماند صبا و دبور
که در پویه از باد برده گرو
نیایم براسرار دشمن وقوف
کسه برقست در گردش کار زار
که اختر شب تیره بر آسمان
ره کهکشان است ی مکسر
نباشم دگر بر زمین پادشاه
بخا کگ اندر آبد سرم ناگهان
دل شیرنر زان هراسان بود
بودشر بتیسختناخوش گو از م۳۳۴۳
که میلار دارد لبی پر زباد
بر آمدز آرامشوخو ب؟وخورد
کزینرو با ندیشهبایدن زیست۸
بر نجد کسی کر خرد بگذرد ب۴٩
۱- اصل: آفتاب. ۲" اصل: بران. ۳ بزر گان خویش. ۴ میان . ۴ م:یافت
انديشه. «- آرامش خحواب. ۷- من گر. ۸- کزینسان باندیشه باید کریست.
تج ی اس و
۳۹۰
کلیله ودمنة منظوم
ور اهمال ورزم نه درخور بود
چوزینیافتاند یشهبررجانشر اه
کزه داشتشاه آن دوفر ز ند پاله
بدو گفت کاری فتادست سخت
ازان تامرا دید و ناممم شنود
کنون چندرو ز ست تاصبحوشام
ز کشور گزبدست ده برهمن
۵ ندانم برایشان* چه گوید براز
از یسن روی دارد بسوی نشیب
بکرش ودرین کار فرباد رس
امید من و زیردستان بتست
از اینیم غمگین من و انجمن
"۶۳
زیان مندی شاه و کشور! بود
شتابان: قانل. سفنت شاه
چو آمد براو ببوسید ال
ندانم چهبازی کند شوربخت
ملك راز من هیچ بنهان نبود
دربار؟ بستست بر حاص وعام
بداندیش وبد گوهر وتبره ظن*
بترسم که این دولت دير یاز؟
دلم تنگثشد زین۲ وجانپر نهیب
که فریاد رس جز توماننیست کس
کهروشنروانبادی و تندرست
کهچون بدسگالند ده برهمن
۰ بدین گونه" باهم ببندد رای که نا کهجهانی در آید؟ زپای ۴۴۶
برین"" مرترا پیش باید شدن رسیدن بفریاد این انجمن
جوبشنید ارو این سخن جفت شاه هم اندرزمان پیش او جست راه
چو آمد ببوسید زوی زمین بدو گفتکای زیب تاج ونگین
کنون چند روزست نا بی گناه در بار بستی به روی سپاه
۵ ندارند پیش تو ره"! انجمن جزاینحیلت اندیش ده برهمن
و از برهمن مللگ را بستدی
به آوردگه بردو فرسنکّث جای
عم ی وبرشان"" بهم برزدی
تن بیسران بود در زیرپای
۱- م: شاه کشود. ۲-م: ره یافت برجاش اندیشه. ۳ که درباز. ۴-تن.
۵- 8:بایشان, ۶- باز. ۷ -کردست. ۸- بدانگونه. -4٩ م:د آید جهانی. ۱۰ بدین.
۱ راه.۱۲- بوم برشان.
9
۳۳۵
۲۴۰
۳۳۵
۳۶۳
سروسینة برهمن بد دو میل
اگر بنگرد
رتو تا قيامت جگر حستهاند
از ابشان؟ کنون محرمانساختی
چه گفتند وزشاه پاسخ جه بود
اکر گفت ابشان بود استوار
دیدةٌ رهنمون
بدانیم وما نیز شادی کنیم
گرت خصم گردند دریا و کوه
ملك گفتچون گفت او راشنید
کچون بشنویدلبر آید زجای
| گر کنته برهمن بشنوی
بدانی که من در چه افتادهام
بپاسخ چنین گفت باشاه ماه
جوشاهی که ملکشبود عالمی
سزد گر بتایید شاهنشهی
که گرچاره دارد بجای آورند
ندارد جر از شهریاری ثبات
بصبر ازغم دل نگردد ستوه
چو پیش تواز صبر نبود سپر
بدین داستان زد بزر گک عجم
در بیان آنك پادشاهی...
که افتاده دیدند درپای پیل!
هنوز آنزمین را برد رنك حون
همان دود؟ دل برفلك بستهاند
خردرا بخاك اندر انداختی
مراآگهی ده ز گفت وشنود؟
فزاید بدان شادی شهرپار
غم وغصهٌ دل بخاله افکنیم
غم وشادمانی بود با گروه
که بهوده زان برنشاید رسید
دگر هیچ ناسایی و نغنوی
هغمرونه دیسوانه و سادهام
که نبود جز ازشادی نیکخو اه
زدوران گینی نباید غسی
بزر گان در را دهد آ گهی
سخنهای شادی فزای آورند
که بیدار باشد که حادثات
بنازند بر دانش او گروه
بود رخحم تیر فضاجان شکر
کهبادو ستنیک و ستشادی وغم
اس ست حذف شده است. ۲- 6: رود. ۳- توذیشان. ۴ این بیت و
[
هفده ست تن حذف شده است. سم اصل: گفتن.
۳۵۰
۳۵۵
۳۶۰
۳۶۵
کراگاه شادی کنی هم نفس
ترا مردم پرخرد بر درند
برهمن نگردد ترا دوستدار
بکام تو گردد سپهر از فراز
چو تیغ حوادث شود آ خته
کزان تیغ کس را نیابد گزند
سپهداریو گنج وشمشیر ورای
کسی کو بود شهریار رمه
چو کوشدبچیزی برای گروه
گرآید بحلم ووقار وثبات
ملك گفت کز گفتة برهمن
که پیکان شان هستپر آبزهر
دلت گر ازان گفته ۲ که شود
نهشادیت باید نهعو ردو نهعو اب
| گرخوانم آن گفتبر گوش کوه
تو باجان پا و دل روشنی
کزانت غم ورنج بهره بود
یکی خو اب دیدم وزان؟ خواب من
که اول ترا و* دو فرزند را
بزر گان در گاه را سربسر
۱- این بیت وبیت آنی حذف شده است .
بغم نیز محرم ورا دار و بس
که اندازةٌ کارها بنگرند
توباهیسچ دشمن نفس بسرمیار
جوبامرد دانا نشینی ب-راز
بزودی شود چارهای ساخته!
بانديشة
مسر دم صو شمید
سربد سکال اندر آری زپای م۳۳۴۶
نگوید سخن جسز برای همه
ازو دشمن چیر گردد ستوه"
بسدان رام گردد ورا کاینات
تشستنتض1قیر. ,دز گوفن. امین
زگیتی همه خرمی باد بهر؟
چومن روز شادیت کونه شود
دلتتنگک کردد دو دیده پر آب
سر کوه از اندوه گردد ستوه
نباید که آنرا تفحص کنی
شود آبارت بیست زهره بود
جنان رای دیدند ده برهمن
دو شاه جوان خردمند؟ را
همان زور ورزنده پیلان نر۲
۲- این بیت و ببت آتی حذف شده
است. ۳ - این پیت و پنج بیت آتی حذف شده است. ۵-۴ : کزان. ۵- پر آرم.
۶ جوان و خردمند. ۷- بسر.
همان ناقه ری تماند زباد
یکا 201 بشمشیر من بگذر ید
مگر شر آن" حواب من بگذُرد
۷ چربشنید گل رخ نشده جفت تاب؟
۳۷۵
۳۸۰
۳۸۵
کهجان وتن ما* فدای توباد
که* بیدار بختی وروشن روان
اگر گردد ازتو فضایی بدین
بجای آر چیزی که کردند باد
نباید۱۱ کدرل رنجه داری بدان
سری کز برای تو نبود فدا
چو ترزنده باجام باشیچوجم
نباشد ز کم گشتن مسات بیم
نباشند کم مردم پیش بین
ولیکن ملكث را پیاید شنید
د کر گفت ایشان نبارد بکّوش
کهایشان زتیغ تسو دل خستهاند
حقیقت زتیغ تو آزرههاند
چوتعلیم کردند خون ریختن
پشیمان شوی زین * قریب و بعید
در بان ] نکه پادشاهی...
تو حون خوداز باد دارد ن-ژاد
یکیز ندهز بن پس نفس نشمر بد۲
کهشاید که این برزبان آورد۴
بنرمی چنین داد شه را ۲ جواب ۳۲۸۶
توباید کهباشی تن آسان وشاد
یکی موی تو بهترست ازجهان
تن حویش راخوار مایه مبین
جهان بیو جود تويك دم" مباد
فدای توداریسم جسم۲ وروان
نخو اهم کهداردجز از خونردا۱۳
دک ره نیارد زن و بحه کم
ار کار دولت دود مستفیم
نه دستور ونه یار و نه همنشین
کهچوندفعشد 9 حوابی کهدید ب۵ ۱۹
کهاینرا شناسد بهمینو سروش ۱۶
دلاندر هلا کت همه بستهاند
ولیکن زما ابتدا کردهانده۱
برد کارشان فتنه انگیختن
پشیمانی اآنکه نیابی"؟ مفید
۱ ۵: کاندر. ۲- این مصراع در بیت آتی خوانده «یشود. ۳- این . ۴- این
مصراع بجای مصرا عبالاخوانده میشود. ۵-بشد.ع آب. ۷- اودا.۸من. -٩ تو.
۰ اس م: دوشن.۱۱- نشاید. ۱۲- جان. ۱۳- (: روا. ۱۴- این بیت ودوبیت آتی
حدذف شده است ۵ ۱- اینست . ۱۶- بیت حذف شده است . ۱۷- ملث. ۱۸- بیت
حذف شده است. -۱٩ از. ۲۰ م: هر کز نیا ید.
کلیله ودمنة منظوم ۶۷
۳۹۵
چوتیغ احوادث سری را درود؟ کرت" دلپشیمانشودزانچهسود
ز مردم کسی مرده زنده نکرد بمانی همه عمر بادا غ ودرد۴ ۳۴۸۶
کسی صاحب معجز دم بود که مانند نی مریم بود
سخن گفته باشد چو بلبل زمهد نموده نباشد دران جد و جهد
تودادی فراواد و داری بیاد سريك جهان برهمن رایباد
کنون محرم رازشان کردهای بدین گونه رنگی بر آوردهای
چوایشان سکالند تدبیر تسو نماند دگر زنده يك میرتو
چومیران* نمانند ولشکربجای تراخود در آرد زمانه زپای
چه وش گفت دانای با آفرین کههمدانششبودوهم گدادودین
کچون خشم گیرد زشاه جهان در آید۲ بگفتار بد گوهران
ندارد زدشمن نهان* مغزوپوست بگفتارایشان کند قصد دوست
چو کرداز ره عقل و دانش کذر باندك بهانه در آبد بسر
نه هرجای گردد گیا کیمیا نه هردم شود اژدمایی عصا؟
زتو برهمن کین دل داشتند بهنگام فرصت سراف اشتند
کهآن" کینه ازدل برون آورند زاندام ما جوی خونآورند
وزان پس تراهم بسازند کار مبادا کسی ایمن روز گار
چو کم کردداز پیش تو!" دوپسر ندارد درت بیش" آئینوفر
بزر گان مشفق که درپیش گاه به هر دشمنی بسته دارند راه
سرزنده۳ پیلان در آید بکسرد تبه گردد آن ناقة ره نورد ۳۴۹۶
م: ثیر. ۲- ربود. ۱-۳ گر. ۹ این بیت وده بیت آتی حذفشدهاست.
۵ب ایشان. عسم:بود هم. ۷- در آرد. ۸ جهان. -٩ بیت حذفشدهاست. ۱۰-این.
۱- توچنان. ۲ ۱ب هیچ. ۱۳ سرودست.
۳۰۵
۳۰
۳۵
۳۳۰
۳۶۸
همان تیغ کز برق دارد نشان
مراخود نه قدری بود نه محل
چو اینها نباشند یابند" کام
نداری برهیچ بد خواه پای
برهمن تراکی شود نیکخواه
آزان گه* که تو خسروی تا کنون
بدین لشکرو آلت و دستگاه
چواینها نماند نماند کسی
بگیتی نگوید کسی این سخن
کزایشان همف فعل کین بستدی
نخو اهند کرزما برت کس بود
بدین۲ داستان زدیکی نيك مرد
| گرهرچه این بدر گان دیدهاند
صلاح ارتودانی ازان بالك نیست
بچیزی که گفتند ودیدند رای
که تانعیرت انددشه بار آورد
اگر هیچ دارد توقف مجال
یکی احتیاطست باقی کنون
کهآنرا چو باید بجای آوری
در بیان آنك پادشاهی...
بآورد گه بر کند سر فشان!
که یابد کس از کشتن منخلل
شود صبح گیتی مبدل بشام
توباید که این دا بدانی بهرای
کر ابشان گرفتیآنگین و کلاه
دل برهمن هست درسینه حون
نکرده کسی؟ قصد اینبار گاه
براندیشا گرعقل داریبسی
که مهر تو ورزد دل برهمن
همه خان ومانشان بهم برزدی
نهشان نيك و اهی از ین پس بود؟
که بردشمن سفله ایمن مگرد
بخون یکی قوم کوشیدهاند
کهآ خر نها لیجز از خالك نیست
درنگیمجوی وبدینسانمپای
و گلجوئی ازشا خو ار آورد
نداری ز گفت کنیزك ملال ۳۵۰
جوداری خرد رابدانرهنمون
سر دشمنان زبرپای آوری؟٩
اب این ببت و بیت آتی حذف شده است. #۷ بيابند. ۷۳ ربودی.
۴ب اذانگاه. ۵- نکردند خود. ۶- بیت حذف شلهاست. ۷- یکی. ۸- ایسن
بت وجپار قتت اکن حذف شدهاست. ٩ این بت وبیت آتی حذف شدهاست.
۳۳۵
۳۳۰
۳۳۵
۳۴۰
حکیمیست دانا کیارا برون
بغاری نشستست برتیخ کسوه
جز آب و گیانیستاورااخورش
ندیدست درهیچ دوری جهان؟
همان اصل او باشد از برهمن
معیر چواو نیست اندر جهان
بتبیر خواب ارسخن گسترد
چو بگزارد این خو اب شاهنشهی
نه کم گردد آنرا که گو یدنه بیش
همش علم و حلمست وهم راستی
اگر رام" گردد برو اند کی
بپرسدزخجوابی کهدیدستازاوی
بگوید بدان گونه تعبیرحواب
کزان خوابت دیده چه آبدپدید
هم از حواب تو بر گشاید سخن
گراو بیند این را که گفتند رای
که اوباتو هر گز نگوید درو غ
بگفتاینووزدرملك*اسبخواست
دران غاربرتیغ کوهش بدید
ملك نیز اورا تواضع نمود
امه ی بت بلس
۴۳۶۹
دلش را بدانش خردرهنمون
جدایی گرفته زیکسر کروه ۱
بعلمست جان ورا پرورش
چو او فیلسوفی؟ بهندوشتان
ولیکن همه راست گویدسخن
برو آشکارست گویی؟ نهان
بدان گونه گوید کزانبگذرو ۰ ۰
و گوبی که داردزغیب؟۲ کهی
بروختم شددانشودینو کیش
نیابدکس از راستی کاستی
ملك روی او را ببیند یکی۷
که او برفروزد بتعبیر روی
که روشنشودچونر خ آفتاب
معبر چواو دور گیتی ندید
هم از مکرو انديشةً برهمن ۳۵۱۶
سران را بتیغ اندر آورزپای
شناسد که کی بودبیفرو غ
بنزد کیارا برون رفت راست
برو" نيك مرد آفرین گسترید
بدیدار او شاد ماند وغنود"۲
۱- یکسر.۷- زمان. ۳-نیز دانا. ۳سراز.۵سم: حواب. ع- آن کو بگو ید.
۷- این بیت وهفت بیت آتی حذف شدهاست. ۸- هم اندرزمانشاه دا.٩- م: بران.
۰ شادمانی بود.
۳۷۰
سرودست! اورا بیو سیك و کفب؟۲
۵ حکیم یگانه چو او را بدید
کر لین آمدن چیست معصو د شاه
گرش بودکاری بمن بیش و کم*
«فرمانش از سر قدم۲ کس و وهسین
۰ تویی شاه وفرماه روای جهان
بفکر اندری موجب فجرچیست
شان غمت هست برد خ عیان
که این فکر و غم را چهآمد٩ سیب
۳۵۵ چنان هفت آوازم آمد بکوش
دمادم سرمن بر آمد ز خواب
سرمن شد ازعواب نوشینگران
بدیدم دران تبره شب هفت خو آب
عذاب تن من شد آن خواب من
۳9۰ بگفتم همه حواب خود سر بسر
بتعبیر چیزی نادند پیش
در بیان آ نك پادشاهی...
که باجان تو آفرینبادجفت
زبان بر شاد و ازوبررسید "ب ۱۹۶
مبادا جزاز ۴ شادی نیکخواه
مراکرد بایستی ازسرقدم؟
زره گرد تبره بر آوردمسی*
زسر پای سازند همچون فلم
فروغ از توگیرد کلاه مهان
زبهرچه باید باندیشه زیست
بباید بربنده کردن بیان
نهفته مدار اینو بکُشای لب
سرم*! راب سایش آمدشتاب
کههر باریازمن بر آمدخروش ۳۵۲6
د گرره با سایش آ مد شتاب
تو گفتی کهاندرننم نستجان!
یکیدرپی دیگری بر ۲ شتاب
بخو اندم د گر روزده""برهمن
شنید ند و گفت۲۴ مرا در بدر
که جانو دل*۱منشدازدرد۱۶ر یش
۱- سردست. ۲-م:ببوسید گفت. ۳-سخن گسترید. ۴ب بجز. ۵ کمز پیش.
خواند بایست بنزديك خویش. ۷- که ازفرق حالی سخن. ۸- این بیت و دو
بیت آتی حذفشدهاست. -4٩ بباید. . ۱- دلم. ۱- بیت حذفشدهاست ۱۲- در.
۳ رودودهمن. ۱۴- شنیدندو گفتند. ۱۵- تن. ۱۶ غصه.
کلیله ودمنةً منظوم
نگفتم سخن هیچ با انجمز
سخن هرجه گفتند با او بگفت
همان خوایها را بدانا نمود
۳۶۵ چوازشاه بشنید مسرد حکیم
بدو گفتکای شاه روشن روان
نبایست بابرهمن گفتن" این
ملاعین وبد کیش و بد گوهر نسد
ندار ند هو ش وحرد رهنمای
۰ ترا جای شادیست زین" خوابها
ازین پس بسی شادمانی رسد
بگویم من این لحظه تعبیر خو اب
که ایشان ندارند دانش نه رای
همه بد سگالنده و مدبرنسد
۷۵ همان سایه دارند از مکرو غدر
که اندر جهان داد گستردهای
کنون باز گردم بتعبیر خواب
ازین؛ نیکوبیها که خواهد ر سید
ز دو سرخ ماهی که دیدی بسهم
۳۷۳۱
ازین است رنج دلوفکرمن
دح مرددانا چو گلبرشگفت"
بدانسان که چشمد لش دیدهبود
دلش شد ز گفتار او پرزبیم
به اندیشه پیر و به دو لتجوان
کهایشانند ار نددانشنه آدین۴
در آغازو فرجامها ننگرند
سگانند خیرهسر و تیرهرای
درو غ ملاعین نیارد* بها
ترا دولت آسمانی رسد
نمایمت روشن ترا ز آفتاب۲ع۳۵۳
سر بیخرد باد درزیر پای
بنادانی وجهل مستظهرند
چو توخسروی را ندانند قدر
سرملك بر آسمان بردهای
بتو باز گویم همه برشتاب
زشاهان کسی خو اباز ینسانندید
بدم ایستاده مکن رای غم
اتافت شته وابت. نی حذف شدهاست. ۲- گفت. ۳ م: بهرهز.
۴ این بیت ویت آئی حذف شده است. ۵- این. ع۶- ندارد. ۷- این بیت وپنج
بت آتی حذف شده است. ۸ بسی.
۳۸۰
۳۸۵
۳۹۰
۳۷۴
که باشد رسولی بایین وراه
زراهش! دوپیل آورد برشتاب
دو بط کزپس پشت برخاستند
دوباره بود وب و بر نده راه
4 مار شیدا" که آمد دید
یکی تسغ باشد بونگف سل
چوبرقی اگر برق دارد قرار
وازان* خون آلوده تن رابدان
کهآن جامهای باشداز کازرون۶
مکلل بیاقوت و در و گهر
ورا ارجوان خواند آموز گار
" مرانرا بنزديك شاه آورند
۳۹۵
همان اشتری را که دبدی سید
بدان گونه بروی نشسته بدی
یکی پیل باشد ز کوهی فزون
کهفرمان روا اوست درمرز سند
کزایشانتو آن ملك را بستدی
بچیزی کهدرخواب برسر نمود
دلت شادمان کن که تاجی بود
در بیان آ نك پادشاهی...
زشاهی ستوده بر پادشاه
بران چارصد رطل یاقوت ناب
فرود آمده؟ پیشش آراستند
که شاه بلنجر فرستد بشاه
بذان گو نه برپای او میدوید
که از حسرو چین براو رسد
چو آبی اگر آب دارد شرار؟
سزد گر دل او بود شادمان
بسرخی گرو برده از لعلو حون۲
نیاورده مثلش کسی درنظر*م۳۵۴
نسازد کس آنرا بدین روز گار
بدین نامور بار گاه آورند
تن او فروزان تر ازجرم شید
بدبدار او دل شکسته بدی
فرستادهة خسرو کندیون
گذشته بگوهر زشاهان هند
برو بوم ایشان بهم برزدی
بکردار و درفشنده بود
که يك دانه درش خراجی بود
۱- م: دایش ۰ ۲- آمدن. ۳- م: شیبا. ۴- بت حذف شده است. ۵- م:ازان.
۶- کارهون . ۷- اضافه دارد : و گر اشتری کش ملك برنشست *# بدان حاطر سود
ندارد شکست # که پیلی برشه رسد اندرون # چراشتر سفید از ده کندرون. ۸- این
بت وهفت بت ۳ حذف شده است.
کلیله ودمنة منظوم .
۴۰۵
۳۹۰
۴۳۱۵
کههر گر نحنیزد ز ملك جهان
بود آن فرستادة . شاه جاد
همان مر غ کورا زود بستدی
دران هس هستمکروهیبی مختصر
کند اقتضا رای گیتی فروز
چواین خو ابشد دیدهدر۳ هفت بار
همه جیزها را که بردیم نام
ازین پس همه شادمانی؟ بسود
مباد آنکه از بدر گان خحواستیه
مباد آنکه نیروی تو کم" شود
سرت سبز بادا و بختت جوان
ز گفتار اوشد ملك شاد دل
زنزديك داننده بر گشت شاد
ازان؟ گفتهاشادمان شد"" عظیم
قدوم رسولانپساز هفت روز
وصول هدایا بدانسان که گفت
بدانسان که فرمود مرد حکیم
ملك گفت کردم خطایی تمام
کهبا برهمن گفتم اسر از حویش
۴۳۷۳
اگر باز جوبند کار ۲ گاهان
کرا هدیه باشد بدان گو نه یادا
چو منفار خود برسر او.زدی
برشاه جچندان ندارد خطر؟
که ترك عزیزی کند چند روز
بيك هفته آید بر شهربار
ملك. زان شود خرم وشادکام
جوانبختی
کهآسیب تو برد آراستی؟
کزان حاصل عالمی غم شود"
زتو دور دست زمین . وزمان ب۷٩ ۱
زکار جهان کرد آزاد دل
بدان موده گنجیبهدرویش*داد :
فر ستاد کنجی بنزد حکیم
بدر گاه آن شاه گیتی فروز
ببود ورخ اوچو گل برشکفت
دل برهمن گشتازانجفتبیم۱۱
گمانم"" خطابود واندیشه خام
کنونم"۲ پدید آمد ازنوشنیش
ام باد. ۱-۲ گرچند وچندان ندارد اثر. ۳- خواب را دیده شد . ۴- ازان
پس همه شادکامی. ۵- »بادا کهآنبدکه. آن خواستند. ع آزاستند , ۷- بیت حذف
شده است. باب م: پدستزر. ٩ بدان. ۰ ۱- بد. ۱۱ بیت حذف شده است. ۱۲
خیلم. ۱۳- بگم
جاودانی بود ۳۵۵۶
۳
۴۳۵
۳۳۰
۴۳۵
۳۷۴
چهحوش گفتدانایرو شن ضمیر
ترا مور گردد بفرجام مار
ازان رفته بد ملك برباد و پس۲
بدین؟ کَفت باطلشدستاینسخن
ا گر رایمردان بدین"سان بدی
سعادت بود جاودان باره*آن
نصیحت ز هر ناصحی بشنود
بدستور وزن گفت وپورجوان
بگیرید این را و قسمت کنید
که افتاده بد جانتان در۷ خطر
کرین زننبودی کسی زینمیان
بگفتار خود سعی خیر اونمود
کسیرا کهاین باشد آبین وراه۸
چنین تاج واین جامه ارجو ان
نزیبد چنین بخششی جز بدوست
که این هیچ کسرانشاید د گر
زنی دیگرش بودهمچون پری
زنش تاج وجامه بر اونهاد
بدو گفت آنرشك خوبانچین
سرد بعد از ابن انس ناو نمك
دربیان آنك پادشاهی...
که از دشمناندوستهر گزمگیر
جو بر دشمنان گشتراز آشکار ۱
۳۳ گفت زن گشت فریاد رس
که هر گز نباشد زنی رایزن
جهان سخرهٌ رای مردان بدی
که یابند بردر گهش ناصحان ۳۵۶
بگنتار اهل خرد بگرود
که دارید بر من دل مهر بان
زدل بیخ؟ اندوه و غم بر کنید
همه بیم دل بودو آسیب سر
زقصد برهمن نرستی بجان
اگر چند یار من اقبال بود
سزد گر بنازد بدو پادشاه*
سزاوار کس نیست اندر جهان*۱
برانم که هسردو سزاوار اوست
بدو زیبد اين جامه وتاح زر
چو نسربن سرینی و سیمین بری
کزین دویکی درحساب تو باد
که اول توزین دویکی بر گزین
که ما ارا عدانا بووم(
۱ بیت حذف شده است. ۲- م: باد بس ۰ ۳- برین . ۷- بدان . ۵- دای .
۶-): بیم و. ۷ که جانتان فتاده بداندر. ۸-کیش. 4- برو یار حویش. ۱۰- این
بیت وصدو تودونه ست ۳ حذف شده است.
۳۴۰
۴۳۵
۳۵۰
۴۵۵
کلیله ودمنهٌ منظوم
جواوخواست کردن یکیاختیار
که دستور دانا چه بیند صواب
ملك سوی او التفانی نمود
+#و مستوره دانست کو آن بدید
بدان تا نداردا گمان شهریار
بترسید دانا زآسیب و خشم
ازان پس چهلسال دیگربزیست
بروچون ملك خشم بگماشتی
اگر نیستی عفل ماه وزیب-ر
بدی هرشبی شاه روشن روان
شبی پیش آن وشبی پیش ایسن
شبی پیش این ماه رخسار بود
پری رخ بدیدار او بود شاد
بیامد بنزديك او چون سزید
همی بود پیش سرافکنده پست
همی خورد چیزی ازان پادشاه
دلش تازه گشته بدیدار حور
گذر کرد با جامه ارجوان
نگه کرد این ماه و او را بدید
ملك هم نگه کرد وحیران بماند
چنان غصه برجان اوکار کرد
۱- اصل: بدار بی.
۴۷۵
نخستین نکّه کرد سوی بلار
سوی جامه کرد اواشارتبتاب .:
بدید آن اشارت کهاو کرد زود ۳۵۷۶
نه بر آرزو تاج را بر گزید
که او مشورت می کند با بلار
بر او چنان کژهمیداشت چشم
سویتاجورجزچنانننگرربست
بنزديك او چشم کرداشتی
سرهردو درسرشدی نا گزیر
ازان دو بنزدیکی مهربان
کهدو گلر خازهم ندارند کین
دل او برو عاشق زار بسود
بپوشید و آن تاج و
یکی صحنزرینبر نج آورید
همان صحنزرین گرفتهبدست
همی کرد درحسن آن مهنگاه
تو گفتی که چشمش بیفزودنور
همانخفت دیگر جوسروروان
زرشكت آتشی بر سر او دو ید
بت مهر باننقش آنرابخو اند م ۳۵۸
که آنصحن بروینگو نسار کرد
۳۶۰
۳۶۵
۳۷۰
۳۷۵
۳۸۰
۴۳۷۶
بروغن لباسش همه غرقی شد
بدان حکم تعبیر کزوی شنید
ملكر ویر | کر دازانجون زریر
چو آمد بدو گفت کاینيك مرد
ببیشرمیش دل بر آمد زجای
پبر همچنین کردن او بزن
بلاراندران خشم او بنگرید
رنعش شد زتیمار آن ماه زرد
که هست اینز نیچونمه آسمان
رعش رشك خحور شید و ابر شكقند
بدیسدار او گشته جان پری
رخشهم چوهاه-ت وذ لفشچو میغ
ملكث زین بعر پشیمان شود
جو باشد ورا رفته بر باد سر
نباید درینکار کردن شتاب
سهکارست درضمناین همچوزر
یکی آنك از روی تدبیر ورای
دوم آتك ابن شاه اندوهناله
سوم منتی بر دو فرزند اوی
اگرتیغ بارد جزاین نیست رای
جواین داستان را بخو دیر شمرد
بترمود تا جملهٌ دودسان
در بیان نك پادشاهی...
بتیری ملك شعله برق شد
دلیلی چنان روشن آمد پدید
بفرمود کآید بلار وزی-ر
نگه کن کهابن مستحاضهچه کرد
بروغن گرفتم زک
مبادا که کس پشت بندد بزن
همان ماه رخ را برون آورید
بکی بادل خو بش اندیشه کرد
دو گیسو کمند ودوابرو کمان
قدشراست مانند سروی بلند
زصبرو زآرام هردو بری
همانا بود کشتن او ددیغ
دلش ز آتش مهربریان شود
ننش زنده کردن نشاید د گر
بیاید زدن بر سر آتش آب
شناسد هر آنکس که دارد بصرم۳۵۹
بکوشم که جانی بماندبجای
بدرد فراقش نگردد هلا .
یو مهو جوا وت وی
که این دلستان زندهماندبجای
زن مهربان راسوی خانه برد
یر ای عفر بچاث
۴۸۵
۴۹۰
۳۹۵
کلیله ودمنة منظوم
بیالود شمشیر خود را بخون
پنزد ملك شد پر آژنگك دوی
بدو گفت فرمانت آمد بجای
ملك را چو این گفته آمد بگوش
ازان حسن و رخسارش آمدیناد
چنان کرد
ولی راز خویبش آشکارا نکرد
دلش بود ایمن به رای وزیدر
تسجیل میل
گراینده باشد بحلم و ثبات
دروی تردد .اثر
دل او ندارد
وزیر اندران تاجسور بنگریسد
زبان خود ازبند بکشاد و گنت
ملك را نبادد بدین غم فزود
و کین روز کار گذشنه نیافت
کهتیری کهنا گه برونشدزشصت
چو داننده باشد دل شهرب-ار
نیارد جنین خشمی اندرمیان
چواو کشته گردد پشیمان شود
و تشه از هبتر
اگرشاه فرمان دهد من ببند
که باشد کنون درخور حالاوی
بلارش چنین گفت کای تاجور
۳۷۷
بدانسان کهشدر نکش آنلاله گزن
تو گفتی کهحارست بر تدشموی
در آوردم آن سروین را زپای
نماندشد گر صبرو آراموهوش
داش پرزغم شد سرشپرزباد
که مویش زخفتان بر آوردسر
همی بود دك خحسته وروی زرد
که در کفتن آن صم عحیر یر 3
که خون ازتن اوبراندچوسیل
کهآن دک در هت
اثرهای غبن و ندامت بدید م۳۶۰۶
که باجان شاهان خرد باد-جفت
کنون رفتو آن بودنی کار بود ۱
نشاید پس آن گذشته شتافت
چو کوشی د گر باز نایدبدست
کر ابد بحلم وشاتو وقار
که کو بد نی رابر آور زجان
از ان حاصلش دا غحرمانشود
نهحاجب کند چارهاینهوزیر
بروخوانم افسانة سو دمند
لاک ات ان رک
شنیدم ز گویندهای پرهنر
۵۰۵
۵۱۰
۵۱۵
(
۴۳۷۸
که در مسکنی تنگكجابینهفت
بجایی که خرمن بدودخحل وکاه
فرش گفت کین باید انباشتز
کهچیزی بصحرا نماند بجای
گرفت اندران رایهردو قرار
بصحر اهمه دانهنم و رده بود
نرش بود غابب از انجایگاه
جوافتاد بر گندم او را نظر
که اندر پیجفتخویش اوفتاد
تواین دانها را فنا کردهای
بهباد افره" این گنه درخوری
بدو گفت ماده که گندم بجاست
بر جید چون ماده آنکار کرد
بمنقار مغزش بر آورد و گفت
بدانگه که آمد زمستان پدید
ز گندم د گرباره پر گشت جای
بدانست کارا حطا کرده بود
همی گفت کای باز کشته بزار
نکردم بکار تو اندیشه بیش
اندر کمین بلا
کسیرا که باشد دل هو شیار
۱- اصل: بیاد آمده.
دربیان آنك پادشاهی... :
بهم دو کبوتر گرفتند جفت
کشیدند دانه بارامگاه
برای زمستان نکه داشتن
چنان کرد ماده که او دید رای
نهادند دانه بدان اختیار
درانعا نه چون حشكشد کم نمود م ۳۶۱
جنان بد که نا که در آمد زراه
بر آمد بدان گونه دودش بسر
بدو گنت کای بدتن بدنژاد
بدین سان تهتك چرا کردهای
زمستانمگر خشت و ژو پینعوری
نباشد بگیتی به از راه راست
بقصد سرشدست در کار کرد
که باجفت خایناجل باد جفت
د گرباره آن دانه نم در کشید
نر آسیمه سر گشت وبی پروپای
خروشید بسیار کم داشت سود
نیارد چو تو گردش روز گار
شتابم بدین سان غم آورد پیش
من اندر غم تو شدم مبتلا
ببیند باغاز انجام کار
۸2۳۵
2۳۰
2۳۵
۳۰
۵۴۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
کهغفاتچوغالبشود بر کسی
زشامانهر آنکس که دارد خرد
کم آزاری وبردباری کند
ملك مستفاست در کار خحویش
هر آنکس که فرمان او بشکند
بداد وبفرمان جم انی است
بچیزی که فرمان دهد عیروشر
ضمیروی الهام باشد همه
کراملك برهم زند پیش وپس
چو نبود همه نیکویی کار او
همیشه برد نام بر داد شاه
بدان گفتم این کفتةً سو دمند
چو فرمان بخونداد زن کشته گشت
ملك شد ز گفتار او دردناك
بدو گفت کزمن خطابی فتاد
تو اورا جکونه ندادی امان
که دوران گیتی نیارد چو اوری
سرشتست در نفست آهرمنی
بد ینسان حطابی دل هو شمند
دلم را جنان کردی اندوهناك
چنین داد پاسخ مرورا وزیر
یکی آنك نازد بکردار بد
که حسرت بود پار هردو مدام
۳۷۹
نخست آخر کارها بنگرد ۳۶۲
گرش اختر نيك یاری کند
شناسد ببیداری از نوش نیش
سپهر بلندش بخال افکند
برایازهمه خلق مستغنی است
بود رام حکمش قضا وقدر
بدین سان بود شهر یار رمه
نصیحت رسد بند گان راو بس
نباشند مردم وفادار او
بملك اندرون بارو فریاد خواه
که از کشتن زن نباشد نژند
زانديشةً دل بباید گذشت
که زن بی گمان گشته باشد لاله
که ازخشم دادم سری را بباد
بکشتی کشی زا هم اندر زمان
تو ناهوشیاری ومن تند خحوی
کهنفسیچنان پا باطل کنی
زنادانترین کس ندارد پسند ۳۶۳2
کزاندوه دل گشتخواهم هلاه
که ازغم دوتن را بود نا گزیر
دوم آ نب مغزش ندارد جرد
بشادی نیارند صبحی بشام
۵۵۵
#۰
۵۶۵
۳۸۰
ملك کُفت کزعقل هستی نفور
چنین پاسخ آوردش آذرایزن
نکن ۲ تكد ارد یکی نيك وبد
یکی باشد او را ثواب وعقاب
دوم آنك درمجمع خاصوعام
ژبانش بوددردهان فحش گوی
تن حرص دارد درونشحسد
ملك کفتهست تو حاضرجوابت
چنین پاسخ آوردش آنرای زن
دص پادشاهی که باشد کریم
ّ دیگر زنی خحوب آراسته
سوم عالمی کاندران روز کار
چوجائیز نیکی بود گفتو گوی
ملك گفت زو کردی مرا
چنین داد پاسخ سر انجمن
یکین .ایک راشب ناشد سو ار
دوم آ نكدارد زنی زشت روی
بدان گونه بروی مسلط بود
ملك گفت کان راتو کردی لاله
همه سعی نود کشت شا بع بدان
بپاسخ بدو گفت سعی سه کس
یکی آنك همواره پوشد سییذ
در بیان آ نك پادشاهی...
حنك آ نکههموار ههست از تو دور
که درعمردوری بهست ازدو تن
نباشد دلش بهرمند از خرد
سرد گر نتابد برو آفتاب
همیشه نبندد دو چشم از حرام
نبیند کسی شرم و آزرم ازوی
مرورا بود تیره جان و جسد
زبانت بگفتار دارد شتاب
که حاضر جوابند دایم سهتن
دل او ببخشش . نپیچد زییم
برشوی گنجی پراز خواسته
پرستنده باشد بر کردگار
بحاضر حوابی فروز زد روی ۳۶۴8
ز آرام دل دور کردی مرا
که رنجور باشند دایم دو تن
پیاده ازو بهتر آید بکار
کهاز حسن ندر نگ دار د نهبوی
کزومرد چون دیو در حط بود
که بی مثلبوداندرینفرش خاله
ندانم ترا جز که تیره روان
بود باطل ای سرو خوش نقس
زصابون وشستن بود نا امید
۷۰
2۷۵
۸۳۰
۵۸۵
دوم آنك کارش بود گازری
کند جامةٌ خوب فاحر طلب
سوم آنك دارد زنی جون قمر
ملك گفت هستی سزای عذاب
چنین پاسخ آوردشآنذپیشبین
یکی آ نك خشم آورد بی کناه
ملك کت هستی سفیهی عظیم
بدو گت نت هست کار سهتن
یکی آندرو گر که او صبحوشام
بجائیش باشدسوی پیشه رای
دوم آمرد حجام نا هوشیار
سرش چون بحمام دارند پیش
نیابدزپیر و جوان مزد کار
سوم آنك مالیش باشد تمام
کند نا که اورا اجل قصدجان
نه فرزند ازان بهره یابد نه زن
دلاو که مر کت یایند ریش
ملك گفت من کردهام آرزوی
که گفتی که کردم مرورا هلاك
. گفث تیم کنند آرزوی
یکی مفسدی که بنازد بدان
۰ بخیلی که بخشش ندارد روا
۳۸۰۱
ننازد بهر جامهای سرسری
تن او برهنه بود روز وشب
برو فتنه باشد گزیند سفر
کهبیز ار کر دیزخوردوز خواپ
که باشند دونن ساوار اين
دوم آنك تندی کند سال وماه
سفاهت خریده بزر وبسیم
بغفلت ستوده بهر انجمن ۳۶۵۶
تراشیدن چوّب دارد مدام
تراشه بخاته بماند بجای
که استاد نبود بهنگام کار
کند نا گه آنرابصذ جای ریش
نداند ورا هیچ کس مر د کار
سفر بر گزیند بجای مقام
روزی دیگران
نیابد سزاوار گورو کفن
کهمهجور باشد زخو بشانخویش
که خرم کنم دل بدید.ار اوی
دلمشد زتیمار او چاه چاك
شود مال او
نیابند ازان آرزو رنگك وبوی
بود آرزومند مدح وینا
۵۹۵
۶۰۵
2۵۳
۳۸۲
سوم جادلی کز غضب دورنیست
طمع دارد اندرجهان نام نيك
ملك گفت خودرا فکندم بهر نج
چنین داد پاسخ ورا سرفراز
بکی آنك نازد بخود برمصاف
تن او بصد جای خسته شود
دوم آنك مالیش باشد تمام
سرانجام جایی رسد داوری
رود مال و باقی بماند وبال
سوم آنك پیرست وناکام کار
ازو شنود بر آزاد مرد
ماگ کفت کای نام گستر و زیسر
که در گفت هستی بدینسان دلیر
را دعر وان بای
بدو گفت کان هست کارسه کس
که دارند آن هرسه رای تنك
یکی بنده شوخ و گستاخ روی
و کی
دوم آ نگ ترك دیانت کند
بود دشمن مال مخدوم حویش
سوم آنك باشد به بیگاه و گاه
۱ ظء ترا.
در بیا نآ نك پادشاهی...
بنیکی ورا نام مشهسور نیست
تباشد مرو ۳ سرانجام نك
که شد تنگث بر من سر ایسپنج ۳۶۶۵
که ریج سه تن راشناسم دراز
درآید سوی تیغ تیزاز گزاف
دك دبگران زان شکسته شود
بود کسب او ازربا و حرام
که عمر عزیزش شود اسپری
ازان پس که هستی پذیردژوال
زن او جوان باشد و ابکار
بروز وبشب جز سخنهایسرد
همانا که هستم برتو حفیر
دلیری بود آفت نره شیر
اگرهمچو روباه ترسانبدی
ا گرپرخرد بنگرد پیش وپس
شمارند مخدوم خودرا سبك
که باشد همه روز نزديك اوی
بود غافل ازحرمت پادشاه
کیعا شا اعاشت خافت کند
دلاو بری باشدازدین و کیش ۳۶۷۶
بهروز و بهشب مج پادشاه
کلیله و دمهٌ منظوم
برو اعتمادی بود بی کران
شود آشکارا ازو راز شاه
ملك گفت تو دوستی دش شمنی
۵ بپاسخ بدو گفت کاندر عجم
یکی آنك جان ودلش راهواست
گراید بعلم و گریزد زجهل
که جاهل نگردد ز آبینعویش
دوم آنك نبود دلشپیش بین
۰ که هر که که با او عنایت کند
سوم آنك رازش بود با کسی
ملك کفت کامروز کردی بدی
بدو گفت کای شاه شمشیرزن
یکی آنك نشناسد از نوشنیش
۷۲۵ دوم آنك چیزیش باشد تمام
بر نا امینی امانت نهد
چو فرجام آن کار را ننگرد
سوم آنك دعوی بمردی کند
ملك گفت خواهی که از ابلهی
۳۰ من اکنون بتو گشتهام تلخ کام
بپاسخ چنین زد سخن دان نفس
که دانند؟ حود را کزین جهان
اب خود. ۷- شمارند.
۳۸۹۳
بر حلق بسته ندارد زبان
گنه زین گذشته بگینیمخو اه
ندارد دلت با کون و روشنی
# تن رانیابند ازین عیب کم
کهجاهلشتابدسوی راهراست
نگویدبدینسان سخن مرداهل
دلش بهرور گردد آزدینخحو بش
ورا مرد احمق بود هم نشین
درو غ از زبانش روایت کند
که آنرا نهفته ندارد بسی
تهتك نمودی و نابخردی
تهتك بود درحساب "سه تن
بدروبش متلف دهدمالخو پش
برو کته جمع از حلالو حرام
بر رنج برده مرورا دهد
پشیمانی و غبن بار آورد م۳۶۸
مصافی بشمشیر خودبشکند
درینغم مر اصبر و تسکیندهی
جه ناهوشمندی وحچه نا تمام
کهبا شنداز! ناتمامان سه کس
میان بزرگان و کارآ گهان
۶۵
۶۲۵
۳۸۳
یکی مطربی جاهل و بادسار!
بود غفلت وجهل او بی قباس"
بآهنگگ یاران نداند سرود
دوم مردنقاش چون بنگری
که" در کارخود خواهد آویختن
سوم آنك مردی کند آشکار
چودر کینه* گردد سرشپرشتاب
ملك گفت خون بناحق وبد این
بپاسخ بدو گفت کای شهریار
یکی آنك ازبدنیایدش باك
د گر پادشاهی بر آورده نام
سوم آنك رازش بود آشکار
ملك گفت کز تو بترسیدهام
که آرام جان مرا کشتهای
بپاسخ چنین گفت یزدان شناس
یکی مرغکی خرد بر شاخسار
بترسد که آن شاخ را بشکند
و گر بر سرافتد ورا آسمان
دوپا درهوا| دارد از هوش ورای
دوم مار کش خالك باشد حورش
در بیان آ نك پادشاهی...
که باشد نو آموز و نا کردهکار
نه استاد باشد نه پردهشناس؟
شمارد که مانند او کس نبود
که دعویشباش د"بصورت گری
نداند بخود؟ رنگی آمیختن
زنی به بسود زوگه" کارزار
گریزد بهنگام وداند؟ صواب
که کردیتو ایمردناپاكدین "۲
سه تن خون ناحق کنند آشکار
شود عالمی ازبد او لا
که برخشم فادر نباشد مدام
نیندیشد از گردش روز گار ۳۶۹۶
نخواهد که بیند ترا دیدهام
بغمری ز راه خرد گشتهای
کههست از سهتن جای یم وهر اس
که نبودتنش ده درم سنکٌبار
تن او زبالا بخاك افکند
دراندیشه باشد زمان تا زمان
که هفت آسمان رابگیرد بپای
بدان باشدشسالومه پرورش
۱- م:جاهل بادیار. ۲- بی شمار. ۳-دانندهکار. ۷ دعوینماید. ۵-چو.
۶ یکی. ۷- در..۸- جنگ. -٩ گریزش بهنگام داند. ۱۰- این بیت وصدوشست
بیت آتی حذف شده است.
۶۵۵
۶۶۵
۶۷۰
کلیله دمنةٌ منظوم
بترسد که روزی کم آید ورا
سوم بوم کو روز ناید برون
که هر کس کهبیندشمفتون شود
ملك گفت کردی مرا آنچنان
خردمند پاسخ بدین گونه داد
یکی آنك باشد بدانش هوس
دوم بدخوییبدر کگث تبره کیش
ملك گفت عمر ازتو شدبی مزه
بپاسخ چنین زدسخن دان نفس
یکی آنك رنجش کند مبتلا
ندارد دران بیخودی يك نفس
دوم خاینی در مقام گناه
سوم آنك بادشمن اندر نبرد
چهارم ستمکاره و بی خرد
بداند که نیکو نباشد ستم
ملك گفت شدازتوخود نیکوبی
بپاسخ بدو گفت صاحب سخن
یکی آنك رازش گشاده بسود
دوم آنك دارد تهور بدان
سوم آنك دزدی بود کار اوی
چهارم که زود اندر آید بخشم
ملك گفت کس برتو ایمن مباد
تن او شود
۷۸۵
همه روز بهره غم آید ورا
دا ندر برش باشد از غصهخون
از ین غمدلا ندر برش خونشود
که هر گز ندارم دل شادمان
که هر گز دوتن را نیابند شاد
که بامردجاهل بود همنفس
که دارد پسند یده احلاقخو یش
که نبود ترا فرق مزد و بزه
که این ختم یابند برچار کس ۳۷۰8
دامگاه رسللا
زرنج تن خویش پروای کس
که لرزیده باشد بر پادشاه
نیاید بس و زو بر آرند گرد
که افتد بدست کسیهمچوخود
دل او بپیچد ز اندوه و غم
بنادانی و تندی و بدخویی
که این هست در گوهرچار تن
چنان غافل و غمروساده بود
که دارد تن وجان او را زیان
نباشد کس اندر جهان باراوی
کشاید نو و رضا دیررچشم
که دادی چنان دوستی رابباد
۶۷۵
۶۸۰
۶۸۵
۶۹۰
۶۹۵
۳۸۶
چنین گفت دانای فریاد دس
بماری که آشفته باشد مدام
پشیری که ناهار جوید شکار
بشاهی که او دل ندارد رحیم
ز والی که او بی دیانت بود
ملك گفت تو نیستی نيك نام
بدو گفت نزديك اهل تمیز
تن مصلح ومفسد بد گهر
همان ظلمت شب که بانور روز
ملك گفت لازمشد این لفظ ر اند
بدوگنت شاهان فریاد رس
بدزدی که باشد ورا قصد مال
بمردی که او فحش گوید مدام
بنادان که دانش ندارد بسی
ببد گوهری کز س کین وقهر
ملك گفت کاندر دلم دردهاست
دوای من و درد من مشکلست
بدو گفت شاید بهر انجمن
یکی آنك اصلیش باشد عظیم
جمالیش باشد بغایت تمام
دوم آنك دانای ويك دل بود
بود غیبت او بسان حضور
سوم آ نت دارد نصیحت بکار
در بیان آنك پادشاهی...
که ایمسن نباشند برچار کس
کهکارش گزبدنبود صیح وشام
1 آب فسرده بر آرد دمار
بود زو دل زیردستان بهبیم ۳۷۱۶
که اندر ضمیرش خیانت بود
مرا شد کنون صحبت توحرام
بجایی نيامیزد این چار چیز
که ضدند مانندة خیروشر
ندیدست خورشید گیتی فروز
که برتو کنون اعتمادم نماند
نباشند ایمن برین چار کس
سوی توبه بگراید از گوشمال
دل او بود فار غ از ننکت ونام
گراید سوی کینه با هر کسی
کند نوش برخویشوپیو ندزهر
که آن درد را وصلدلبردواست
کزانم کنون رنج دل حاصلست
که باشند غم خوارة پنج تن
بنازند . ازو خاندان قدیم
رخوزلف اوغیرت صبح وشام
بدوکام و مقصود حاصل بود ۳۷۲۶
ز کفتار و کردار نا خوب دور
هميشه بود ساکن و بردبار
۷۰۵
۷۳۹۰
۷۳۱۵
۳۰
کلیله ودمنةٌ منظوم
چهارم که با کس نورزد نفاق
بهپنجم که باشد مباركك قدم
ملك گفت هر کس که درانجمن
کنارش پر از در و گوهر کنم
بدین گفت دانای شیرین زبان
یکی آنك در گردش کارزار
دوم آنك از بهر چیز جهان
که از زیرو بالاش باشد خلل
سوم آنکش اختر بود در وبال
چهارم که مزدور معدن بود
بهپنجم که عقلی نباشدش بیش
ملك گفت ما راز تو دیوزاد
که کس مرهم آن نیارد بدست
ازین پس مهین دشمن من توبی
بدو گفت دانای پاسخ گزار
یکیموشو گربه دوغگر گ ومیش
ملك گفت ازین کار کز تو فتاد
بدو گنت کای شاه فریادرس
یکی آنك در جود منت نهد
دوم کو خق دوست باطل کند
سوم پادشاهی که گو ید درو غ
چهارم کسی کو بود بیوفا
بهپنجم کسی کشبود خوی بد
۴۸۷
بود گوهر او وف! و وفاق
که بروی بنازد وجود وعدم
بیارد نگار مرا پیش من
دلس را زشادی توانگر کنم
کهباپنج تن مال باشد چوجان
زر شاه باشد ورا مزدکار
رود زير دیوارهای گران
برش زند گانی ندارد محل
بدریا در آید پی کسب مال
بهافتادن غار ايمن بود
شود دشمن زیردستان خوبش
بدین گنه بردل جراحت فتاد
زتو شدمرا نوش گیتی کبست
بدین تیزی وتندی وبد خویی
کهباشند باهم عدو این چهار
نگردند هر گز 1 آیین خویش
شدآن خدمت چند ساله بباد
درین غم بود یار من هفت کس
هرآنگه که چیزی بمردم دهد
ببد فکرو اندیشه در دل کند
نگیرد دران پادشاهی فرو غْ
سرش تیز باشد دلش پرجفا
گریزد ز احسلاق او دام ودد
۷۳۵
۷۳۳۰
۳۳۵
۷۳۰
۳۸۹۸
ششم مادری کز وفا و وفاق
بههفتم کسی نيك مرد و سخی
ملك گفتباطل شد آن حسن وروی
بدو گفت کین پنج آهو بود
یکی آنك مردی سفیه و لثیم
دوم آنك همو اره کو شد بجهل
سومغم که پنهان کند عقل مرد
چهارم که نبود کسی هوشیار
بهپنجم که بی بر گث باشد کسی
ملك گفت گردون قضایی براند
بپاسخ بدو گفت آن هوشیار
یکی آ نك از دانشش نیستبهر
دوم آنك نازد بهرای و خرد
سوم آن حریصی که از بهرمال
چهارم ضعیفی سرافکنده پست
بهپنجم غریبی که مسکین بود
ملك گفت ابن هست عین بدی
بدو گفت ده تن بنابود وبود
یکی مرد در مرکز کار زار
دوم برز گر گاه کشت ودرود
سوم چاکری جاهل و ناتمام
چهارم جهاندیده بازار گان
بهپنجم فرودست نا هوشیار
در بیان آ نك پادشاهی...
دلش مهر دارد بفرزند عاق
که پارش بود سفله و دوزحی
بجهل توای مرد پرتند خوی
که بطلان کردار نیکو بسود
سبك سرنهد نام مرد حلیم
کهحاصل کند نام دانا و اهل
بر آرد زشیران درنده گرد
هميشه بود تشن کار زار
زشادی ورا بهره نبود بسی ۳۷۴۶
که باتو مرا هیچ کاری نماند
که با پنج تن مرمرانیستکار
بود نوش بادیدن اوچو زمر
بدانش بچربد بدو دام ودد
تین فرین.راشنده وتاب
کهرای سفرها کنسد دور دست
بشهر کسان خویشتن بین بود
که نا آزموده تو بهتر بدی
توانی بده جایگاه آزمود
کههستی دران دم نیاید بکار
که دهمرده می کوش از بهرسود
که او عیب مخدوم گوید مدام
بهنگام کردار سود و زیان
که هنگام نکیت نیاید بکار
کلیله ودمهٌ منظوم
ششم زن که نبودنکوخواهشوی
۵ بههفتم همان زاهد پاك دین
بههشم طبیبی که دارو دهد
نهم آنك اندرسینجی سرای
دهم پادشاهی که فرمان دهد
ملك شد بدین کفت او عشمگین
۵۰ چودانندهان دید خامش بماند
بدل گفت وقت دوا کردنست
مکافات خشمی که راندست دید
بدین کرد اظهار حلم و تبات
بدو گفت کای شاه دانش پذیسر
۵ چو تو شاه دانا و نیکو نهاد
زبیدار بختان و گردنکشان
بکشت مه و سال و لیلونهار
که من گفتم این هزلهای! روان
دران حلم بودت ز اندازه بیش
۰ بدان گفت چشم توغالبنگشت
دلت خیر محض استوتنجان پا
بحلم و وقار توشاهی نبود
کههم حلمد آری وهمهوشورای
کم آزاری و مردمی کارتست
۱ اصل: هرزهای.
۳۸۹
که گرداند ازوی بهر باد روی
که کردست وردوتعبد گزین
بران منتی نیز برخود نهد ۳۷۵۵
بود خویشتن دار یش کامورای
وزان جرم برزیردستان نهد
خم ابروانش درآمد بچین
که آبی بباید بر آتش فشاند
کزین درد درمعرض مردنست
زمن هز لهای فراوان شنید
ازین غم وراداد باید نجات
بفرهنگ ودانش نداری نظیر
بتاریخها کس ندارد بیاد .
ند ادست کس چونتوشاهینشان
نبود ونباشد چو تو شهریار
بناگفتنیها. گشادم زبان
نرفتی بگفت من ازجایحویش
ثباتتفزوندیدم از کوهودشت
فرشتست نفس توبرفرش خاله
ترا بابد از تاجداران ستود
زشاهان ندارد کسی باتوپای ۳۷۶0
بزر گی وفرهنگاز آ ارتست
۷۶۵
۷۳۷۵
۷۸۹۰
۷۸۵
۴۹۰
خردهند و بیدار و آهستهای
گر از زیردستی بیاید گناه
زمن صد کناه آمد اندر سخن
گراین را فراموش دارد دلسم
کسی شکر این چون گزاردبچیز
تسراتیغ پیش است من حاضرم
که حکمی که کردی نیامد بجای
چو بردم بنزديك او تیغ وطشت
که توعاقبت زان بشیمان شوی
بده مژد گانی که جفتت بجاست
ملك چوند زدانابدین سان شنید
چنان شادمان شددلش زانسخن
رجش تازه شدچون یکیلالهزار
بدان گفت او چهرهپرتاب کرد
بدادش چهل بدره دینار و گفت
بدو گفت خشم من از حد گذشت
که عقل سرا دیده بسودم عیار
توبنشانی آتش که درنی بسود
ازان وان یرکسع
بارهم که ریزم ببانصد گناه
چودبدم دل ورای هشیار تسو
در بیان آ نك پادشاهی...
در حادثات
اجل. :ید خصم یم ترا
سیاست کند مر ورا پادشاه
بساکن بدن جستی آزرم مسن
مبادا بکام از جهان حاصلم
فدای توداریم نفس عزیسز
بر آور بران تیغ گرد از سرم
سزد گربیفند سرم زیر پای
به| ندیشهاین درد من نکش
سرم را بشمشیر کین بدروی
همه بندهثيم و ملك پادشاست
زسودای بانودلش بردمید
تس وگفتی نکجید در پیرهن
که دروی گل سرخ باشد ببار
دهانش پراز درخحوشاب کرد
که باتو همه جرمی باد جحفت ۳۷۷
ولی مانع آن مرا حلم کشت
نیارد چوتو مشفقی روز گار
شراری که در گوهر می بود
که من خون آن مایا فرهی
سیاست بناحق بود عیب شاه
دلم کرم تر گشت درکارتسو
۷۹۰
۷۹۵
۸.۰
۸۰۰۵
کلیلهودمنهمنظوم
زدانایی تو گرفتم قیاس
خردمند باید که باشد چنین
کنون نزدآن سرونازان خرام
بگویش که ای گوهر نابسود
کنونچین بروذ کنزابرویخو یش
شتابان شد از پیش تختش وزیر
چو آمد بشارت بدان ماه داد
که بخشید عفوش گناه تسرا
کنون مر تراخواندوزاندر گذشت
جومستوره بشنید بشتافت زود
زمین را ببوسید سرو روان
همهکارتو عفو و بخشایش است
| گرعمرنوحم بود در جهان
نهاد توعفوست وحلم وکرم
ملك کردرخ را بسوی وزیر
جهان فال دارند
گمانی که مارا بعقل توبود
دلت را قوی دار و بیدارباش
دیدار تو
از ین پسهمه ملك من پیشتست
وزیرش بپاسخ زبان بر گشاد
برشاه دستورا گرحاجب است
۳۹۱
نباشد چو تودر جهانحقشناس
همشهوش باشد همشدادودین
زمن نزد او بردرود و سلام
دل من زمهر تو شد پرزدود
مراچشمروشن کنآزرویخریش
تو گفتی برون آمد ازشستتیر
که شاه جهان باد پیروژو شاد
برافروعت این تبره ماه ترا
دگرباره گیتی بکام تو گشت
بر شاه رفتند مانند دود
که حکمت رو ان بادو بختتجوان ۳۷۸
جهان را بعود تو آسایش است
ازین شکر قاصر نماند زبان
مباد ازسرتو یکی موی کم
که هستم ز تونيك منت پذیسر
که نبوداجز از نیکو یی کارتو ب۱۹۷
بقبن کشت ودلاستو ارینمود؟
حردمند باش و نکو کار باش
کهروشن روانبادیو تندرست
که سال ومه شاه فرخنده باد
دعا کفتن او برو واجیست؟
۱-نباشد. ۲- اینبیت ودو بیت آتیحذف شدهاست. ۳- این ببتودو بت
آتیحذف شدهامدت.
۸۰
۸۰۵
۸۳۰
۸۳۵
وجودت طلسم وفاق و وفاست
اگر هرزبانی شود يك هزار
سرافراز وبیدار و آزاده خحوست
که در کار تعجیل کمتر کند
نکوشد بچیزی که فرجام کار
چر تعجیل در کارها کشت کم
ملك گفت کین سر بسرهست پند
من این را شنیدم بسمع رضا
چو آمدچنان شرط خحدمتبجای
کهآن ده برهمن بزاری زار
معبرازان دربرخویش خواند
پدید آن بدان بردر آویخته
چنین گفت دانا که برناسزا
برین داستانی نکو زد حکیم
بگفت اینوهم درزمانباز گشت
1 کر نتتشت غفلت دام و دد
یکی لفظ بیحکمت وپندنیست
هر آنکس که از کارغافل نزیست
بدان گونه سازد پناهی بکار
۳- بکفتند.
در بیانا نک پادشاهی...
غبار سم اسب تو کیمیاست
بود فاصراز شکر آن شهریار
مرا از دراو یکی آرزوست
یکی گوش با گفت چاکر کند
دلی خسته دارد درونی فکار
مسلم بماند زتیمار و غم!
شکوه از تودارد سپهر بلند؟
شود کور دیده چوآید فضا
سه تن رابگفتی" بپیوست رای
بر آن دربر آرند بالای دار
چو آمد گهر برسرش برفشاند
همان خاك برفرقشان ريخته
بدانرا بدین گونه باشد جزا ب۱۹۸
که غدار هر گر نباشد سلیم
سویمسکن خود رهاندر نوشت
درین داستان بين بچشم خرد
خرد زینسخنبازبانم یکیست
بداند کزین گفته مقصودچیست
که فرجام آن شادی آرد ببار
۱ دل ازدودغم. ۲- م: این بیت وصدهو نودوششبیتآنی حذف شدهاست
خی
۰
۱۵
کلیله ودمنة منظوم
بدین سان مشوغافل ایجان پاله
که این جای آرامگاه تونیست
مکن رای بودن درین تیره گرد
تو نوری زظلمت جدایی گزین
که اول ازان جابکه آمدی
بدوران سال ومه صبح وشام
قنص خو اربگذار و پرواز کن
که آنجا کمین پابه باشد فلك
ازان پس نداری د گر بیمدام
جهاندار کاوس شاه گزین
خداوند مهرو خداوند داد
ازان گه که کشت آفرینش پدید
بدانایی ورای وفرهنگك و داد
بعدل وکرم عالم افروز باد
منازدو لنش دیده آن نیکوئیی
۳۹۳
یکی سربر افر از از ین فرش خاله
ترابودن اینجایگاه اند کیست
بکوش و سویجایخودباز گرد
برو عالم روشنایی : ببین
درین خانه تنگکساکن شدی
نياید د گرچون تومرغی بدام
سوی اوج الاك آغاز کن
چر رفتی شدی همذشین ملك
باقبال سلطا فرخنده نام
سرتاح داران روی زمین
که عالم بدار ای" اویند شاد
جهان مثل او شهریاری ندید
نمودار کیخسرو و کیقباد
فرو غ سنانش عدوسوزباد
که گوبند کاسوده | کنون تویی
حکایت مارو بوز ننه و سروچاه وعیره
چنین گنت دانای روشن روان
!.ظ : بهآرای.
که چون گفتهشد نظم اینداستان
۱۵
۴۳۹۴
بیرسید رای ازبرهمن بکگفت
شنیدم سخنهای صاحب کلام
که درحلم شاهان تو گستردهای
دران شرح اخلاق شامان داد
کنون باز گوی آنکه شاهنشهان
زخاصان برتخت شاهنشهی
برهمن بدو گفت کای سرفراز
که هر کس کهقدرمعانیشناعت
بدانسانسزد شاه روشن روان
تن خویش را آزماید بکار
مقام نصیحت بداند برای
صلاح همه کارها بنگرد
اگر بی کرانست و گراندکی
که آنست سرمایه شهریار
کههربندهایراچه! در گوهر است
بداند که در که دیانت بود
که مشهورباشد بخیر وواب
که نیکی سگالد که بازد ببد
کزوجمع کردد شرف باسلف
هنر دارد و راستی در گهر
ندارد بهر کار محرم کسی ۱
۱- اصل : که.
حکایت مار و...
که ای آشکار ازتو راز نهفت
که همنيك دلبودوهم نيكنام
زبحر خرد در برآوردهای
بکیتی به ازتو ندارند یاد
چکونه شناسند قدرمهان
که باشد سزای کلاه مهی
برمردم زیر اینست راز
همه عمربر آسمان سرفراعت
که خود رابدانش کند امتحان
بدانسان که برسنکگثك زر عبار
همان پند پیران مشکل کشای
که درچیست آنرا بجا آورد
بداند سر مایهً هر یکی
که باشد براو چوروز آشکار
که بیدارمغزو کهشیداسر است
وزیشان که اهل خیانت بود
که گردد بگرد در نا صواب
کهباشد خردمند و که بیخرد ب۱۹۹
مراورا بود باد گاری خلف
بدان پیش او برنیارند سر
کزانش پشیمانی آید بسی
۳۵
۳۵
کلیله ودمنة منظوم
که اسرار ملك آبکینه بود
چوهر کس بیابد دران اشتر ال
خللهاش درملك پیدا شود
مضرت بدان باز گردد روان
چو آرد درابن احتیاطی بجای
زتزویر بد گوهر ایمن بود
همیشه بود کار اورا قراد
زامل خرد عیب داند درو غ
بدیدار آنکس بود ناصبور
چودارد دل او ازین ۲ کهی
هميشه پی حوب کاری بود
نورزد بجز نیکی وراستی
چوشاهی بدین آزموده شود
همش حزمد آنندوهمهوشورای
نخواهد کسیرا که او دونبود
نداند دلش قدر انعام شاه
بهرجا که باران چکد برزمین
نشان منافق همینست وبس
نهدشمنش باشد پدیدو نهدوست
کسیرا که باشد سرشت بدان
ا گر جاهلی دارد اسباب ومال
نخوانندش از مال صاحب هنر
۱ اصل: نامحرم.
۳۹۵
که نامحرمش۱ سنك کینه بود
یکی روز گردد جهانی صلاله
فساد گروه آشکارا شود
دل از کردهٌ خویش دارد گران
جهاندار مشهور کردد به رای
دوام آتش و آب ساکن بود
نگردد زبایست او روز کار
کزان مرد دانا نگیرد فرو غْ
کهباشد ز گفتار بیهوده دود
بنازد بدو تخت شاهنشهی
همه کار او حق گزاری بود
نیاید بملك اندرش کاستی
بر هوشمندان ستوده شود
جنانبندهایدو ست دارد خدای
که دون درجهان دیوواروه بود
نگردد بصد آب پالكث از گناه
بگرداند اندر زمان پوستین
که با کسورا راستنبود نفس
تنشپاك لعنت بود مغز وپوست
نخواهد به نزديك خودبخردان
بود مال او در مقام زوال
شنیدی حدیث سک وطوقزر
۴۵
۵۵
۶۵
۴۱۹۶
چو درویش دارد زدانش پنا!
سعادت نیابد کس اندر جهان
جهان لعبتانند و حته فلك
گهی زهر بخشد گهی انگبین
قضا در کمین «قدر رهبر.ست
چه داری پی این هواو هوس
نگّه کن کهپیش ازتودور کهبود
زتو هم رباید بفرجام کار
نکر تاچه کفتند کار ۲ گهان
جهان را همه رنج وتیمار دان
کسی را نمایند شاهان وفا
بدانسان که آن بیخجرد آدمی
بدو گفت رای آن حکایت بگو
که اندر بیابانی ای شهریار
بپهنا فراخ و ببالا بلند
یکی سال کس ابروباران ندید
بنچاه یکسر تهی شد ز آب
یکی روز از اول بامداد
دگر روز ماری وببری دوان
سیم روز هم زیننشان زر ری
زنا که دران چاه بیبن فتاد
۱ ظ: ابا. ۷۲- اصل: که.
بود آفت جان و رنج وبلا
چو؟ تائید حق نبود اندر میان
بازی برون آمده يك بيك
بهانه سپهر و زمان و زمین
زما چرخ بسیار عاجزتر ست
گذر کن زحرصجهان یکنفس
زمانه کلاه از سر او ربود
مباش ایمن از گردش روز گاد
کهبر کس نماند سرای جهان
ار تو خر دمندی و کاردان
که در وی سرشته نباشد جفا
که افتاده دور از ده مردمی
برهمن بگفتن بر افروعت رو
یکی چاه کندند دو هوشیار
که آنرا بشبدرشود گوسفند
بهر کشوری تنگی آمد پدید
بدی آب چاه ازعزیزی گلاب ب۲۰۰
بدان جاه بوزینهای در فتاد
فتادند هر دو درو ناکهان
کجا درر گک او نبد گوهری
دلش پرز دود و سرش پر زباد
۷۵
۸۵
کلیله ودمنة منظوم
ز افتادنش سر بر افراختند
که بودند اندر جنان جه اسیر
یکی روز سیاحی آنجا رسید
بدل گفت کا کنونهمین استراه
فروهشت اندر زمان ربسمان
دوم بار بیر و سیم بار مار
بگفتند با او که ای پالك دین
بودمان بپاداش نیکی هوس
اگر بروطن گاه ما بگذری
دهیم اینزمانجایحودرا نشان
مکافاة این نیکوئیها بین
بودجای بوزینه برتیغ کوه
درا دامن بيشه آرام ببر
بسورانعی از باره شهرمار
زما هرکه بینی ترا بندهايم
چو بینیم روی ترا شادکام
ولی يك نصیحتزما گوشدار
که هر گز ندارد وفا آدمی
مكافاة نیکی بدی آورد
برونرو شنستشدرون تبره گون
ندیدست در آدمی کس وفا
گر امروز گفتار ما نشنوی
۳۹۷
بهایذای او کس نپرداختند
نبد جای آویزش ودار و گبر
نگه کرد درچاه و آنرا بدید
که افتاده کانرا پر آرم زچاه
برآورد بوزینه را در زمان
برستند ازان جای ناماموار
شدیم این زمان منتت رارهین
و لی اینزماننیستماندسترس ب ۲۰۸
زتخمی که افکندهای بر خوری
تويك روز بخرام دامن کشان
که باد از توعرم زمان وزمین
ببالای این بیشه دوراز گروه
که دارد تنوتوش جنگی هزبر
تواین گفته را سربسر یاددار
همه دل بمهر نو آ کندهایم
بیابی مکفاة نیکی تمام
ازین چاه این آدمی برمیار
نداند حق نیکی و مردمی
بنیکی که تو کردهای ننگرد
خرد نیستش جاودان رهنمون
دلش میسل دارد بسوی جفا
یکی روز ناگه پشیمان شوی
۹۵
۱۰
۱۰۵
۳۹۸
سرتخیره گرد دلت پر زدود
چوایشان برفتند هرسه زپیش
فروهشت آن ربسمان باز زود
دلوجانش از خرمی یافت بهر
گذر کن که چونمن تراینگرم
بگفت این و از پیشاودر گذشت
یکی روز بعد از یکیروز گار
زناگاه بوزینه او را بدید
بدو گفت بوزینگان پیشو پس
کهچون دو ستینزد خو یش آورند
بگفتاین و بنشاندشخود دوید
چو سیا ح از انمیوه لختی بخورد
چپ ور استازهرسو ی بنگر ید
بترسید و کرد از بر وی گریز
برفت ازپیش ببر و آواز داد
مرا بر کشیدی ازان چاه بن
یکی دم بیارام وبنشین زپای
بباغی در آمد پراز کین وقهر
چو دیدش بزودیمراورابکشت
بیاورد پيرايةٌ او چو باد
ازو عذرها کرد واندر گذشت
۱- ظ: که آنیتو.
حکایت بار و...
پشیمانی آنکگه نداردت سود
بيامد نکو کار بسیار کیش
زچه مرد زر گر بر آمدچودود
بدو گفت یکبار برسوی شهر
بسی نیکوئیها بجای آورم
سوی شهر پویان رهاندرنوشت
بران بیشه و کوه بودش گذار
دلش شاد گشت وبر او دوید
ندارند هر کز جز آندسترس
ازین میوه ازبيشه پیش آورند
ورا میوههای لذیذ آورید
زبوزینه بکگذشت مانند گرد
دران بیشه ببر ژیان را بدید
چوزانگونه رفتار او دید تیز
کف رآ نت۱ کانروز کردیمشاد
میندیش و آهنگک رفتن مکن
که من حق آنرا بیارم بجای
دران باغ بد دختر شاه شهر
بدندان وچنگال وزخمدرشت
مر آنرا سراسر بسیاح داد
همان مرد سیاحازو باز گشت
کلیله ودمنة منظوم
2۰۵
بشهر اندر آمد بهنگام شام
۱۹۰
۱۱۵
۱۳۰
۱۳۵
د گر:روز چونصبحدمبر کشید
بدو گت چونازسبا این هنر
مکافاة نیکی بجای آورند
زهر کس که نیکی بدلدر کنند
اگرآدمی را بود دست رس
چون باز آورد نیکی و مردمی
در آن شهر جندان زهرسودوید
جنان گشتزر گرزدیداردوست
هم اندرزمان رفت و چیزیخر ید
ز هر درغم وشادمانی بگفت
که از سرفرازی وپر مایهای
برانم که ا کنون فروشمش باز
سزد گر درآنم مددها کنی
بدو گفت زر گر که کارمناست
جوپیرابه را داد حالی شناخعت
کجا بود پیرایه از کار او
بدل گفت کا کنونشدا ندیشه ذرف
گرفتش چنان غدر دردل قرار
که پيرايةٌ کشته پیش من است
گروهی
ز در گاه بشتافتند
۱- ظ: هفته.
چومرغی که آزاد کردد زدام
ازان مرد زر گر بیاد آورید
توان دید کید وفاها ببر
کهخودرا بدان رهنمای آورند
کنارش پر از زر و گوهر کنند
بنیکوئیی او بیش دارد هوس
کند جان فشان بر سر آدمی ب۲۰۹
که دکان زو گرد بدست آورید
که گفتی زشادی بر آمد زپوست
بنزديك او سفرهای گسترید
بیاورد سیاح راز از نهفت
خریدم درين گفته! پیرایهای
تو نیکو نهادی و کهتر نسواز
مکافاة کردار زیبا کنی
خرد در همه کار پار من است
بقصد نکو کار کردن فراعت
مر آنرا بدید و برافروخت رو
بدست من افتاد کاری شکُرف
که آمد به پیش در شهر پار
کشنده غریبی چو آهرمناست
بدکان زرگر ورا یافتند
۱۳۰
۱۳۵
۱۴۵
2۰۶
چو مسکیننگه کرد درروی کار
چه ناعوب کاری چه آهرمنی
پقرمود هم در زمان شاه شهر
بزاری بر آرند بالای داد
که اوش ازبنچاه برسر کشید
بپرسید میاح با او بگفت
بدو گفت کایمرد نا هوشیار
که از آدمی کس نبیند وفا
سخنهای ما را گرفتی گزات
بجایی که کژدمشودباتو حویش
که زخمش ترا زهربار آورد
جنان دان که این شاه پیروز گر
مرا دل گرانشدبرین گفتو گو
تو ازمن بگیر این گیاه وبدار
چواز کاخش افغان بر آید بکو
چودانی کهاوزین گیهتازه گشت
بزر گان . برندت بر شهریار
که اوحق آنرا! بجای آورد
بگفت این واز پیر بر کاشت سر
خروشی بر آمد زایوان شاه
۱- اصل: که اورا حق آن ۲- اصل: کهآن.
در بیان آ نك پادشاهی...
بزر گر چنین گفت کای بادسار
که از دوستی ساختی دشمنی
که با آن گروه ازسر کین وقهر
دران راه ناگه ورا دید مار
غمین گشت کورابدانسان بدید
ازان شد دل مار با درد حفت
نه گفتیم پیش از تو اينآشکار
سری خیره دارد دلی پرجفا
کندپست غفلت سر کوه قاف
اگر نوش دادی طمع دار نیش
بهآحر گزیدن بکار آورد
بگیتی نسدارد بحز يك پسر
نمایم همین لحظه دندان بدو
که آبد درین دل گرانی بکار
که زنده بمن گردداین نیکخو ب ۲۰۲
ترا کار بر دیگر اندازه گشت
همه غصه دل برو برشمار
سربی وفا زیرپای آورد
یکی زخم زد برتن نامور
کزان شیر دربيشه گم کردراه
کلیله و دمنةٌ منظوم
۰ همی گفت هر کس ببانگث بلند
چوسیاح دلخسته آنرا شنید
کهدرمان آندرد پیش مناست
گروهی دویدند نزديك شاه
بدارو سپردن زمانی نخست
۵ بگفتاینهمه يكبيك پیش شاه
وفای دد ودام را باز گفت
چوشاه ازجفا دیدهزانسان شنید
هم اندر زمان داد پیرایه باز
زدیبای زربفت و زر و گهر
۰ تن مرد زر گر به بندند خوار
بگویند مريك ببانگگ بلند
که نيك از کسی بیند و بد کند
بدو رو زبانانه در آویختند
چنان پیشازین بود رسم مهان
۵ کههر کس گشتی بغمز آشکار
کنون کار غماز نیکوتر است
نداند بکیتی کس! این راز را
گزین گرو هند بد گوهران
اگرشاه در دل کند اين مثل
2.۷
کهشه زاده را کرد ماری گر ند
درانبندوخواری فغان بر کشید
جهان آفریننده را روشنست
وراپیش آن تخت دادند راه
هم اندرزمان خستهشد تندرست
بدانست کوزان ندارد گناه
جفای لیم بداندیش زفت
چو آتش زباد دوان بردمید
نهادش بسی چیز دیگر فراز
بفرمود تا روز با نان در
سرش را برآرند بالای دار
که اینست پاداش نساهو شمند
که آن بدبجان وتن خود کند
بخواری بدارش بر آو یختند
بزر گان بیدار وکار آگهان
ورا روزبانانه کشیدی بدار
همه رسم و آئینها دیگر است
وفادار نام است غماز را
همه راستان خحسته ودل گران
بود دولت او مصون از خلل
حکایت پادشاه زاده...
تخلص دمدح بادشاه عالم خلدالله هلو
مباش ای تن از رنج تبرهروان
مشو خسته گربارغم هست کوه
چو مغز توهست از خردپادشاه
زبارغمت کس نیاید زبون
چو کوشیو خودر انپیچی به آز ۲
سرآزاد باشی ز اندوه وغم
گران یاری تو سر آید نه دير
به اقبال سلطان والا ناد
سر تاجداران روی مین
خردمند کاوس صاحب نظر
چو او شهریاری فرشته نهاد
نبودند از نسل سلجوقیان
بدونام سلجوقیان زنده باد
کلاه از کنن بر آسمان
زتأثیر دوران و چرخ روان ۳۷۹
کر
تراکوه باشد یکی پرهکاه
سرت سبز باشد رعتلاله گون
نگردد ترا ۴ رنج گیتی دراز
ندیم تو هرگز نباشد ندم
بچربد شکو تو بر" نره شیر
جهاندار را دو؟ فرشته نهاد
برازای؟ تخت و کلاه ونگین
کهعتمست بر خلفتش" زیبوفر
ندارد سر نخت شاهی بیاد
نظیرشملکشاه و آ لب ارسلان۸
بمهرش دل دولت آ کنده باد
تنش درامان از بد بد گمان
توا زر بادشاه ز اودفننه باران او"
چنین گفت بابرهمن رای باز
۱- تخلص. ۲-دل داپیچی دراز. ۳-بتو.۴--ترا.۵-نیکو,عسبرآرای. ۷- طلتش.
۸- یت حذف شده است. ٩ داستان پادشاه زاده ویاران.۰ ۱- دانای.
که ای مرد دانا"! و گردونفر از
۱۵
کلیله ودمنهً منظوم
شنیدمچنین داستانی بزر گك
بدانند؟ کار جهان را کران
زدیدار ادان نباشند شاد
کز ایشان وفایی نبیند کسی
کنون باز گوید کهمردی حلیم
ازین گردش چرخ خسته "شود
بود غافل ساده دل شاد خوار
نهآ نر اه کیاست بود دستگیر
نه دانا بدانایی اندر طرب
بدین وبدان" بگذرد روز گار
چوشادی بدانش نیاید بدست
برهمنبدو* گفت کای پادشاه
چویار سعادت شود نیکوبی
نکوبی بعلماست و حلم و وقار
کسی را کزین بهره باشد مدام
ولی درجهان عاقل و هوشیار
بدانسان کهشهزادهو آن*اسهتن
سرانجامشان!" رایها کشت راست.
بدو گفترای آنبمن۳"باز وی
۰۹
کهشاهان کشور گشای!ستر کث ب۲۰۳
ننازند هرگز ببد گوهران
وزیشان؟ بنیکی نیارند باد
اگر باشدش ۴ آزمایش بسی
که باشد فرشته نهاد و کریم
ببند غم و رنج بسته شود
پر آسوده از گردش روز کار
نهاين؟ گر دداز جهل و غفلت حقیر
نه نادان بنادانی اندر تعب
یکی خستةً غم د گر شاد خوار
بماند سر مرد داننده پست
بگردون سعادت فرازد کلاه
جهانرا سرفر ازتر کس* تویی
کزین مرسه نامی بود شهریار
سزد گرش خوانند مرد تمام
ز تقدیر ایزد نیابد گذاد
که گفتند هريك بنوعی سخن
که در نيك و بد کار کار قضاست" ۳۸۱۵۲
در آغاز کردن درنگی مجوی
۱ گیتیستان. ۲- به بینند. ۳- 11 از. ۴ باشدت. ۵سا یندا.۶- آ۷.۵- برینو بر ان.
۸ چنین. 4- شاهان.ه۱- م: هر. ۱ ۱- سرانجامآن. ۱۲-نيك و بد کار کار خو است.
۴س مر آ.
۳۵
۳۵
2۱۰
برهمن بدو گفت کای شهربار
شدند انجمن چار مرد جوان
یکی بسود شهزادهای بافریسن
تنی زورمند ودلی هوشیار
حجل مهر رخشنده از رای او
چو جیحونبد ستو چوعمانبدل
دومنوعطی در کمال وجمال؟
رخیهمچوماه و خطیهمچو میغ
دوعارض بسان کل ارغوان؟
دولعلش زیاقوت نیمی نگین
بر نور رخسار او آفتاب
سوم تاجری زیرك و کاردان
ذکایی فراوان وحلمی تمام
چهارم جوانی خردمند سر
ببر زیگریداشت دستی چنان
شدند آن* جوانانبدین آ گهی
چو کشتند بریکد کر نیکخواه
غم دل حشر کرده مانند کوه
در آن دل گر انی ملكزاده گفت
حکایت پادشاهزاده ...
بهاماوران در یکی روز کار
يکايك خردمند وروشن روان
سخن دان وشایسته وپیش بین
قدیر استچونسرودر جویبار
طلسم بزر کی سراپای! او
زاحلاق خوبش فرشته خجل؟
کهنارد؟ چواو کٌردشماه وسال
جهان حسن ناداشته زو دریخ؟
دوابرو بکردار چاچی کمان
دور خروضهای ازبهشت برین۲
بدان نور بی بهره ازنور وتاب
خبیرو کم آزار وبسیار دان
بفرهنگگ و دانش بر آورده نام
تنی زورمند و دلی باخبر
که مانند او کس نبد در جهان
بهم یار در صورت هم رهی ۳۸۹۳
بزودی*! سوی مصر جستندراه
تن آن عزیزان زبارش ستوه
که بادانشبی کران بود جفت
اسسروپای. ۲ بیت حذف شده است ۳- جمالو کمال. ۴ 1 نداده ۵س بیت
توافت ده اشتام 9 گل وارغوان. - بیتحذف شدهاست. ۸ این. ۹- صورت
وهم. ۰ ۱- يکايك.
۴۵
۵۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
که کار جهانحکم و تقدیر ! اوست
اگر مرد گردد فلاطون عهد
چو کو شش بربخرداذدبیبررست
کسی دارد از اهل دنیا تمیز
پسنددپی مال واسباب خوار
چوروزی زیادت نگردد نه کم
درانديشة آنك یابد فزون
نباشد از انحاصلش جزعذاب
بپاسخ بدو گفت صا حبجمال
جمالم بود بارو فریاد دس
رخمر اچومهر؟ فلك پرتوست
بدو گفتتاجر کهایننیستراست
ا گرصورت خوبداری وزشت
کسیرا کههست از خسرد پایهای
بود مایةٌ مرد رای درست
بکوشوزهوشو خرد؛مایه گر
بدو برز گر گفت ازین در کذر
که رنج توروزی ترا بردهد
"2۱
فلكبی کنه کرچه تأثیر اوست
بزر گی وهستی نیابد؟ بجهد
بهرحال خرسندی اولیترست
که جایز ندارد؟ که نفس عزیز
که بسیار خصمست و ناپایدار؟
وجودی چرا کرد باید عدم
بدانش نباشد خرد رهنمون
تن خود بیالاید از رنج وتاب ب۲۰۴
که گر اعترمن رود دروبال
چوصاحب جمالم نترسم ز کس
سعادت حمال مر | پسی روست
بزشتی وخوبی نیابند خحو است
نه دوز خ بدان یابی و نهبهشت؟
نگوید که خسوبی بود مایهای۲ ۳۸۳۰
کزادسخت گردد کمر گاهسست
کهدرحادئات آن؟ بود دستگیر
حصافت"۱ بکار آورو رنجبر
جوو کندمت!۱ زرو گوهر دهد
۱-حکم تقدیر. ۲-بگکیتی بزر گی نیا ید.۳_ بدارند. ۴- خصمست نا پایدار.
۵- جمال. ۶ بیت حذف شده است. ۷- اضافهدارد: بهین مایهٌ خوب کاری بودهه
کسی را که از بخت یاری بود . ۸- بهوش خرد. 4- حاد ثشاتت. ۱۰- فصاحت.
۱- گندمو .
5
۶۵
۷۵
جو نزديك مهر آمدندای عجب
ول ید یز آواز دادنسد باه
بریدیم ازین گو نه راهی کران
رسیدیم اکنون بنزديك شهر
سزدگر توجهدی بکار آوری
که مانیز همزین نشان هریکی
چو گفتند این اوشتابان برفت
بزودی یکی پشته هیزم ببست
بزورشبپشت خود اندر کشید
که بودی دوخروار هیزم فزون
چ و آمدسویشهرر خ*بر فروخت
بدان سیمنان وطعامین .تخر ین
بخوردندهر چارو گشتنده سیر
نو شتند بالای دروازه این
یکی* زور کسب یکی" زورمند
که باشند در آرزوی خورش
دگر روز گفتند سهبی همال
بدان حسنچیزی بدست آورد
چو این" گفته آمدبگوشجوان
حکایت پادشاه زاده...
تنچارتن خسته بود از تعب
1
ی
شتابنده و ناجریده لبان
ی توشگی کرد مارا هلال
زرنج توشاید که یابیم بهر"
درختی که گفتی ببار آوری
بهنگام کوشش کنیم اند کی"
جوباد بهادی خرامید تفت؟
چوشدبسته برهم بیازید دست
کسیپشتهو اری* بد انسان ندید
قدیچو نالف کشت ز انبارنون
هم اندرزمانهیزمش را فروحت
شتابان بنزديك یاران کشید۲
بود زور مرد توانا چوشیر م ۳۸۳
که داند کسی کو بود پیش بین
بدان چار کس!!را ندارد نژند
بدوشان مهیا شود پرورش
کهباید کهامروز""صاحبجمال
سرنیستی سوی هست آورد
زنزديك باران خود شد رواد
اب ببزر کگک. ۲- بیتحذفشدهاست. بت هر یکی. ۴۳ خحرامید و تفت. ۵
پشتهداری. ۶ شهرود خ.۷- دوید.۸-م:چار گشتند. ٩-کهيك. ۰ ۱-ع:کن:۱۱- تن.
۷۲ که امروز بایدکه. ۱۳- آن.
۸۵
۹۵
کلیله و دمن منظوم
بنزديك دروازه آمد زراه
پراندیشه زیر درختی نشست
گذر کردبروی زنیعوبچهر
کنیزی فرستاد و اورا بخواند
جوانرا"سویخانه حویش برد
بدیدار اوکرد دل شادمان
زن خوب خالی نبود از کرم
جوانمرد چیزی خرید وبرفت
بخوردند چیزی بشادی وناز
که اندر دیار عرب تا عجم
سوم روز گفتند هر سه جوان
بدان عقل و آن دانش و آنخرد
هنوز اینسخن بودشان درزبان۲
زيك سو بنزديك دریا کنار
بدو در متاع فراوان ز روم
که اسم کسادی بران افکنند
خحریدار می کرد ازین کاهلی
مبصر بد این؟* مرد بازار گان
چودر کشتی آن بارها را بدید
حریدار شد سست بر جایگاه
و
قدیهمچو سروورخی اهمچوماه
دلاز غصهریش وسر افکند ه"پست
برخسار آن مهوش آورد مهر
درانحسنو رخسار خیره بماند
دوای دل خسته ریش" برد
ببودند با یکد گر* يك زمان
بدو داد درحال پانصد درم
بنزديك باران خرامید تفت۴*
نوشتند بالای دروازه باز
بودحسن يك روزه پانصد درم
که امروز باید که بازار گان ۳۸۵6
بکوشد که چیزی بدست آورد
که پوینده شد مرد بازار گان
یکی کشتیبی دیدپر کرده*بار
همی خواستند اهل آنمرزوبوم
دل مرد بازارگان بشکنند
همیشه زیان بردهد بددلی ب۵ ۲۰
خردمند و بیدار*!و روشن روان
پيك بار سربسته آن را خرید
سر مرد دانا بر آمد بماه
۱ اصل: سرورخی. ۲- ازفکر. ۳- مرودا. *- خویش. ۵- م:همد گر.
۶ این بت ودو یت آتی حذف شده است. ۷- همین يك سخن بودش اندر دهان.
۳-4۸ : گشته. 4- بدان. ۱۰ داناء
۱۰۵
۱۱۵
بدان سود بستد درم ده هزار
از ان سیمهم درزمان نيك مرد
نبشتند بالای دروازه زود
بود در تجارت درم" ده هزار
بروز چهارم سه مرد؟ جوان
که امروز تیمار مارا بدار
جواذروی بنهاد و آمد * بشهر
بشهر اندر آمد شتابنده زود
نبودش کسیو ارریاز نسل خویش
شتابان بیامد بپیش سرای
چودر گریه یار بزر گان نبود۲
بخواری زپیش دراورا براند
چواورا ازاده بیش برداشتند
سوی دخمهبر دندشاآندر زمان
همان چشم دربان بروبر*؟ فتاد
بیامد گرفتش بکردار دود
دگرروز یکسر بزرگان در
که بینند کز؟" سروران دیار
چو دربان دران انجمن بنگر ید
کهدیرو زجاسوسیاینجایگاه۱۴
حکایت پادشاه زاده ...
بداد ند سیم
خورش بهر پاران مهیا بکرد
کهبازارگان رایکی روزه سود
بشرطی که دارد دلی هوشیار
کشادند بر شاه؟ زاده زبان
کهآبد۴ درخت تراگل ببار
و ببردند بار
شه مصربان آن زمان مرده بود ۳۸۶۶
دل انجمن بودازان؟ غصهر یش
بپیقولهای رفت وبگزید جای
ورا مرد دربان جفاها نمود
جوا اندرانعشم خیره بماند
بزر گانش بردست* بگُذاشتند
د گر باره شه زاده آمد دمان٩
دلشپرز کین گشتسر!" پرز باد
مرورا بزندان فرستاد زود
بجایی نشتند با یکد گر
کهشاید که آنجا بود شهریار
هماندرزمان پیشایشان دوید؟۱
گرفتم شتاباده رسیده زراه
اس یکی. ۲- یار. ۳- پادشاه. *- آرد. ۵ بنهاد و آمد . ۶ شهریار بود از .
۷- 0: ببود. ۸ دشت .۰ ٩ دوان . تا دود ۰ ۱ ۳ ات ال
۳ سب رسید. ۳ ۱-آنجایگاه.
کلیله و دمنهٌ منظوم
مرورا بزندانه فرستادهام
بگفتند او را بیاورد زود
کهآنرفته در خاله آسوده باد
۰ بپرسش گرفتند ازو سربسر
رخ شاه زاده چو گل برشگفنت
که اندر عراقم پدرشاه بود
چواوزین سرای! فنادر گذشت
مرا در دل از قصد اندیشه بود؟
۵ به آخر ز وی دوی بر گاشتم
مرورا دوسه خواجه بشناختند
یگفتند کو هست فرزند شاه
بزر گان چوزان آ گهی بافتند
بگفتند ما راجز این نیست شاه
۰ ورا شاه کردند و برخاستند
مرورا نشاندند برتخت زر
بیاران درم کوشش و رنج داد
هر آنکس کهدل بر تو کل نهد
بمصر اندرون بود رسمی قدیم
۵ کههر کس کهشاهش کند گشت دهر
همه شهر وبرزن بیار استند
2۱۵
فراوانش دشنامها: دادهام
چو آمد زبان در دعا بر گشود
کناهش جهاندار بخشوده باد
زاصل ونژاد وهم ازبوم وبر
همهراست نزديك ایشان بگفت ۳۸۷۶
غبار درش افسر ماه بود
برادر بجای پدرشاه گشت
همه روز اندیشهام پیشه بود؟
برو ملك آباد بگذاشتم
بتصدیق آن سر بر افراشتند
گواهست بر گفت ما مهر وماه
بدان شادی و فرهی تافتیده
شد ندش زجان وزدل نیکخواه
سر تخت شاهی بیاراستند
بزر گان فشاندند در؟ گهر۷
توکل بدو شاهی و گنج داده
توکل ورا کمرانی دهد
مرانرا نگه داشتندی عظیم
براید بپیلی؟ بگردد بشهر
زدر*ازنده پیلی دمانخو استند بع. ۲
اس م: فنا حذف شده است. ۲- م:کرد. ۳ م:کرد. ۴ ملكواسیاب. ۵-یافتند.
۶ بروی. ۷- اضافه دارد . پر آمد سرشاه زاده بماه ۶ تو گفتی زفرشش با لید گاه ۰
۸- این بت ویتآتی حذف شدهاست. -٩ بنیکی. ۰ ٩-زدو.
1۳
۱۴۵
۱۵۵
م۰
زپیروزه مهدی بکردار نیل
چو آمد بدروازه بودش و قوف
دانای بیدار دل
که بار تو کل جهانداریست
بفرمود
گواه سخن شر ح حال منست
زدروازه بر گشت سوی سرای
فرستاد ویاران؟ خودرا بخواند
سر آنکه از عقل بد بهرهمند
ورابا وزیران خود بار کرد
مزار ع بدان برز گر داد و گنت
"دران_ کوشش بار عمال کرد
یکنجور فرمود کاآورد مال
بدو گفت کین رابگیر ومپای
که اینجا ۶ جچان از تودر۲ خونشوند
چو در گفتن این لفظبا او بر اند
بنزديك ایشان زبان بر گشاد
کشت فسات اقا مرس
مرورا درون ودل روشنست
ولی چونسعادت مرا گشتبار
نه لشکر مرا باربود و نه زود
حکایت پادشاه زاده...
سبكرفت شهزاده بسر پشت پیل
که باراننبشتند چندین حروف ۳۸۸۶
همانگه نبشتن! بدان منصل
تو کل نشانی زبیداریست؟
جهان آفریننده را روشنست
هنر دستگیر وخرد راهنمای
ز کار زمانه بخیره۴ بماند
بر آمد بدانش بچرخ بلند
خردمندی اوچنین کار کرد
که باتوهمه خرمی باد جفت
وراجهد او صاحب مال کر ده
فراوان بنزديك صاحب جمال
بروجایگاهی که آیدت رای
زنان بر جمال تو مفتون شوند
فرستاد و اهل هنر را بخواند
بکفتار داد خرد
کسی کو زمن بیش دارد هنر
بفرهنگ ودانشفزون از منست
را بداده
شدم در دیار شما شهریار ۳۸۹۶
مگر آفرینندة
ماه و هور
۱- نوشتند. ۷۲- اضافه دارد: هر آنکس کهدل برت وکل نهد * تو کل ودا کامرانی
دهد. ۳- م:فرستاد یادان. *- تحیر. ۵- بیت حذفشده است . ۶ آنجا. ۷- دل.
۸- این بیت ه بانزده بت آتی حذف شده است.
کلیله ودمنةٌ منظوم
۱۶۵
۱۷۵
بجایی که تایید او یار گشت
مرا فصد بیم برادر بدرد
گمانی نبردم که تا زندهام
کنون ایزدم داد شاهی وتخت
جو شهز اده اين کفتها گفتراست
بدو گفت کین کم پذیرد زوال
که از معنیو حکمت آراستست
بدین گفتروشن شداینداوری
مرین قو مر اجایصدشادیاست
به انصاف وداد چو تو شهریار
چوسیاح خاموششد دیگری
برو! آفرین کردو بر پایحاست
که آرايش تخت شاهی توبی
کرت رای آنهست فرمان دهی
ملك داد پاسخ که ای هوشیار
خردمند بااو سخن؟ بر کشاد
که من . پیشگاه" بزر ی یدم
چوهعلوم گشتم کهاوبی وفاست
وفاداری او ندیدست کس
اگر شاه باشی؟ و گر زیردست
برهمرد. دانده و یادگیر
2۷
ترا پاك دشوارها خوار گشت
زبوم وبر عویش آواره کرد
شود آختر یره رخحشندهام
بدینسان شدم شادو پیروز بخت
یکی مرد سیاح برپای عاست
سخنهای تو هست سحر حلال
ضمیرت یکی گنج پر خحواستست
که در شهر یاری تواند خوری
کهروی جهانسوی آبادی است
مبیناد بی تو کسی روز گار
حکیمی فصیحی زبان آوری
بیاراست بااو سخنهای راست
پادشاهی تویبی
کنون سر گذشتی بگوید رهی
خموشی رها کن چه داری بیار
براز ندة؟
میان بزر گان چنین کرد یاد ۳۹۰
ز آسیب گردون هراسان شدم*
تیا عضو فا ات
جفا وستم دارد آیین ویس
یکیروز گرداندت"خواروپست
جهانر است چود نوعر وسیست پر
۱- بشاه. ۷- اندازه. ۳-زبان.۴-منپیشه کار. ۵-بدم. ۶-باشد.۷-کردندهمی.
۸- نن. ٩ باد.
۱۸۰
۱۸۵
۱۹۰
۱۹۵
۵2۸
که دادست جان جوانان بباد
دل تیره دارد دوچشم؟ ستر کت
چواندیشهشد بردلم جای گیر
بدل گفتم اندر سرای سپنج
بان گونه از کار سیر آمدم
دل از کار دنیا بپرداختم
دران؟*بود سعیم زمان تا زمان
یکی روز از بامداد" پکاه
دوهدهد بر مرد ناهوشمند
مرادر دلآمد که سعیی نمای
بدو گفتم این را چهخواهی بها
چو آزادکردن صوابی بود
بها دو درم کرد و بگذ اشتم
دل من بدان کار رخحصت نداد
بهآخر تو کل بدان آورید
بدادم درم بستدمشان ازوی
تن هردو آزاد کردم زبند
مرا هردو آواز دادند زود
نهانست گنجی بزیر درخعت
توآن گنج بردار وشادی نمای
حکایت پادشاه زاده...
به گیتی! کسی عاشق اومباد
ازو درهراسند خرد؟ وبزر گث
زدل دور شد مهر او نا گزیر
ری نیرزد غم ودرد ورنج
که انديشةً دل زخود بستدم
سوی توشة آخرت تاختم؟
که هر گاه۶ دارم" دلی شادمان
یکی مرد صیاد دیسدم براه
بر ایشان قفقص کرده ز ندان و بند
زبند این دوبیچاره را بر گشای
که من هردورا کردخواهم رها
ترا درمیان هم ثوایی بود؟ع۳۹۱
که در کيسهةٌ خود همان داشتم
کههر دو درم داد شاید بباد
که این هدهدان را بباید حرید
بصحرانهادم همان لحظه روی
نشستند بالای شاخی بلند
که این نیکویی دولت تونمود
بپاداش این مرترا داد بخت
بجز خیرونیکی مکن هیچ رای
ات ۵ کی ۲- دارند وجشمی. ۳ خورد. ۲ب ساختم. ۵- درین. ۶-اصل:
تا گاه. ۷- گردد. ۸-م. بامدادان.۹-اين بیت وسهییت آتی حذف شده است.
۳.۰۰
۳۰۵
۳۰
۳۱۵
کلیله ودمنهةٌ منظوم
مرا آمد آن گفت ایشان عجب
کچون گنج بینید! زیر زمین
که آسانتان؟ اندر آرد بدام
دلهر دو شدزینسخنجفت تاب
که دام فضاهست دامی چنان
چونازل شود ز آسمانها قضا
که دفعینگنجد بدان در ضمیر
قضا چشم روشن کند تیره گون
چوز یشان شنیدم جوابی چنین
از ان جمله"جیزی نگشتست کم
بفرمای کان را
ملكزاده گفت آنهمه گنج تست
تو تخمی فکندی و آمد بسر
بمخزد برند
چوزین گفت"۱ پردخته شد برهمن
بر همننگه کرد در "۱ روی رای
تراهست روشنتر از آفتاب
که من دل بحرصی نیالودهام
یکی آرزو دارم ازپادشاه
کهرنجمنش خرمی بر دهد
اگر بگذرد سالیان دههزار
۹
بپاسخ گشادم بگفتار
نبینید" صیاد را در کمین
عجب دارم از پختگان کار خام
گشادند بامن زبان در جواب
کزان؟ کس رهایی نیابد بجان
بدان جاودان داد باید رضا
توکار فضا بردل؟ آسان مگیر
بذره شمارد که بی ستون
من آن گنج برداشتم از زمین* ۳۹۲۵
بچیزی نشد خر ح من يك درم
بر رنج من بند گانت"*۱ خورند
ترا باد چیزی که از رنج تست
بشادی بر تخم نیکی بخور
بماندند خیره درو انجمن
کهای نامور شاه نیکی نمای۱۳
بگفتار چندین سوّال وجواب
درین فکرها مغز پالودهام
که خواند مرین رایبیگاه و گاه
توانایی -وتخت وافسر؟!دهد
ببیند مربن را کهن روز گار
ات نت بت تن .. یه اما شانه.قان. کرقی ۵س م: ز . ۶ سپل . ۷- کوه.
۸- از آنزمین. 4-مال. ۱۰ مگانت. ۱۱ گفته. ۱۲- بر. ۱۳ : گیتی نمای,
۴س تخت افسر.
لب ب ۲۰۷
۳۳۰
۳۳۵
۳۳۰
2۲۰
بماند بدین نام تو جاودان
بود این حلاف برر گان دور
ازیشان توچندان شوی بهرهود
چونام هنر بر سر تو فناد
گران شد زجور گروهی سرم
ا گر زنده بودی کنون شاه هند
بدان پادشاهی و آن مرزوبوم
پرستنده بار گاهش بدی
سزد گربکوشد بدین هر کسی
بمایان شد این داستان سر بسر
بداند هر آنکس که دارد جرد
کهمندر کلیلهچوخونخوردهام
اگر معجز گفت من بنگری
بدانی کهحد سخن تا کجاست
طراز کتاب کلیله نکوست
کنون ذیل آن را بنظم آورم
حکایت پادشاه زاده...
تواز فضل چیزی فزون ترمدان
که چهفضل نزدیکشانوچهجورا
که بر توفتد۲ نام جندین هنر
دگر دوستانت بمانند شاد
از آزار نابخردان بگذرم
بدی زیر فرمان او هند وسند ۳۹۳2
ورافخر بودی بدارای روم
زجان وزدل نیکخواهش بدی
که ناهشبکیتی بماند بسی
بمن زنده شد نام فضل وهنر؟
بدانشبفرهنگگ رامش برد؟
سخن را چگونه بر آوردهام
چو انصافی اندر میان آوری
حنك آنكاوبرسخن پادشاست
خحنك آ نك آنوصف اخلاق اوست
ص
درانچون بباید سخن کسترم
تخلص بمدح خدایگان عالم خلدالله ملکه"
بده ساقی آنبادة دل کشای
کهبا آن؟ ندارد غم وغصهبای
۱- این بیت ودشش بیت آتی حذف شده است. ۲-اصل: که بر تو هفتاد نامهنر .
درحاشیه: چندین؛ بماند؛ فتد. ۳ اه هنر . ۴ اینبیت ودپنج یت آتی حذف شده
است.۵- تخلص. ۶-او.
۱۰
کلیله ودمنهٌ منظوم
شرابی که در جام تابد چنان
اگر دور ار دوستکانی؟ بود
دل تنگک کردد بدان شادمان
ندارند ازان هوشمندان گزیر
بمن ده یکی جام پر تا بسر
خدیو نکو نام؟ کاوس راد
نش لا نخداران سار" وش
بدو" خم شدطم ولزم و کرم
زسلجوقیان مثلاو کسنخاست
برعفو اونیست خشمش پدید
بدو باد کام دل روز گار
مناز دولت اوچنان بهرهمند
۵۱۵
کهخور شیدر حشنده بر" آسمان
ازان حاصلت شادمانی؟ بود
رت برفروزد زمان تازمان
ندارد جرد مثل آن؟ د پزتگت :9
بیاد جهاندار با زیب وفر ۳۹۴۶
که آیین او نیست جزعدلوداد۷
کزاخلاقاوخیره ماند سروش۸
چه خا کستبا"اهمتش چه درم
بدین۱۱ گفت بخشایش او گواست
بدوران عدلش جهان آرمید ۱
بدیدار او شاد خویش وتبار
که سر بگذرانم زچرخ بلند
در دساأچه ذبدل کلیله گو ون
سپهرا نداری؟۱ وفا در نهاد
چو از آفرینش تو والاتری
اگر بهره داری زدانش بسی
سرت گشته میبینم از راه داد
نباید کهعون بزر گان حوریه۱
زقصد تو ایمن نباشد کسی
۱ از. ۲- دوستکامی. ۳- نیکنامی. ۴- نداند خرد مثل او. ۵- اضافه
دارد: گر آرد ترا رو به ماده زیر # چوبردست گیری شوی نرهشیر. ۶ - سرافراز.
۷- نمودار کیخرو و کیقباد. ۸- بت حذف شده است. ٩ برو. سره ۱۱
بربن. ۱۲- این بیت ودویت آتی حذف شده است. ۱۳- عنوان حذفشده است,
۴ ارنداری. ۱۵-اين یت وسه بیت آتی حذف شده است.
۱۵
م8
کزین هفت حقه ببازی کٌری
کزان خیره مانند یکسر مهان
یکیرابر آری و شامش کنی
مرورا مپاری زمام جهان
بدانسان که ۳ یبی بسپرد
ازانپس کهعمری بود تیرهروز
ز گیتی ورا شاد خواری دهی
بدانسانر خش برفر وزیز بخت
یکی را زتختاندر آری بخاله
کسیرا بقصدش برون آوری
نه گنجش بمانی نهتختو کلاه
نهحاصان در اه ونه زیردست
چوشدنفسپاك از غم دل هلاه
بری ن؟ روزتیره بران*شب سپید
سریراکه روزی فرازی بماه
وفاداری ودور تو اند کیست
بتضمین بیارم یکی بیتخویش
چهآزاد مردست با توچه زفت
کس ازتونگردد یکی روز شاد
نباشد بد و نيك تو پایدار
دردیبا چ کلیله
بهر لحظه رنگی بر ون آوری
کهی آشکارا ن که نهان
بر آرد سراز خسروان نا گهان
1 و سل
سر رایت او زنو بکدرد؟
ورا شاد دادی و گیتی فروز ۳۹۵۶
چوزاد تنگیش رستکاری دهی
که بررویاو نگذرد باد سخت
بدانسان کزاندوه گردد هلاه
بروبوم او را بهپی بسپری
نهپشت وپناه ونه احیل وسپاه
نهبا غ ونهکاخ؟ ونهجای نشست
بخوارید رآریسرشزیر تحاله ب۰ ۴۰
نه این را گناه ونه آن را امید
یکی روزازو در دبایی کلاه
بدونيك هر دوبر تو یکیست
که گفتم بدهسالازین نظم 7
گزافو گزند تو نتوان نهفت۷
که سالی نگردد لبی پرزباده
نهبوی گل سر خ و نه زحم*خار
۱- یکی برآدی. ۲- این بیت ودوییت آتیحذف شده است. ۳- راغ.
۲ بران. ۵ برین. ۶ب بیت حذف شده است. ۷- اضافه دادد: بر بخردان زشت
نام آمدیبه که چیزیندادی که آن نستدي. ۸- بیت حذفی شده است . -٩ بوک,
۳۵
۳۵
کلیله ودمنة منظوم
سبتج آنبود چون کسیبنگرد
روانهشود چون شود روز پاك
کزین در درایی وزان بگذری
اجلدر کمین است وتوبر گذار
چواین ملك بگذاری وبگذری
اگرنیست این مرترا دلپذیر
که آمد زروم وزایران گذشت
برادر شداندر سر کار او
رهی پیش افتاد دشوار ودور
جوجورجوان کرد دلرادرشت
که شد خالك در زیر او لالهزار
بکس گنجه رخحسرویبرفشا ند
کنون باز کردم بهآغاز کار
۷
که مردم بدان شب پناه آورد
همین است رسم | ندرین فرش خاله
نك آ نك جامش بود آن سری ۳۹۶
نیرزد بهآزار رنج کسی
زمانی سرازخواب غفلت نز آز
خردمند نپسندد ار غم خوری
زتاریخ اسکندر اندازه گیر
جهانی بفرمان او رام گشت!
سپاه و سعادت نبد یار او
بهندوستان رفتدرجنگك فور
بدانسان به آورد گاهش توت
سکندر برو شد بکی کامکار
ازایشان برفت وبروهم نماند
سخن رانم ازحزم آن شهریار
ق تفر کلیله دد
چو اسکندر آمد زایران بهروم
برادر گریزان ازو کشته شد
چواز کشتن او بکسترد داد
بهرجاکه بد خسروی نامور
برایشمسخرشد آنمرزو بسوم
ازان تاجور روز بر گشته شد
دل نامداران بدان_ کشت شاد
بکايك سوی او نهادند سر
۱- اين شش بت ودو باب آتی حذف شده است.
۱۵
۸۵۱۸
ملوك طوایف شدند آشکار
عراق و خراسان و مازندران
که ازنسل گرکین میلاد بود
بهبابك سپردند ایران زمين
بشرطی که او نگذرد جاودان
بجایی که کردی سکندر گذار
بماندی بروبومش آباد و گنج
بجز ترا! چیزی زوی نستدی
ازایران سپه را بکرمان کشید
همیدون ز کرمان بمکران و نیز
بهرشهرش از پیش باز آمدند
بیامد جهاندار کیتی فروز
نشستن که سام نیرم بدید
همیدون ستود آل سام سوار
بران خا کشان کرد کوهرفشان
یکی گنج شاهی بدرویش داد
زخویشان ایشان یکی شاه بود
(...۲) که ایشان بزر گان عالم بدند
۳۵
ازیشان تویی درجهان یاد گار
نپذرفت چیزی که آورد پیش
بزاول درنگی نماندای شکفت
۱ ظ: بجز ترك.
درذیل کلیله
بفرمان آن نامور شهریار ۳۹۷
سپردند یکسر بشاه اردوان
دل زير دستان بدو شاد بود
نشست بزرگان با آفریین
بچیزی زفرمان شاه اردوان
اگرپیش باز آمدی شهریار
ندیدی غم و درد تیمار و رنج
نهشتی که کس درفغان آمدی
شد از کرد تیره هوا! ناپدید
بزر گان بکردند رای گریز
برشاه گردن فراز آمدند
زمکران سوی کشور نیمروز
بشد دخمةٌ زال ورستم بدید
کجا زو بدند آن گوان یاد گار
بماندند خیره دران سر کشان
برستندة دعمه را بیش داد
مرورا نوازش نمود وستود
که از تخمهً سام ونیرم بدند ۳۹۸۶
توباش اندرین بوم وبر شهریار
برفتنغنی کردش از گنجخویش
روان شد ازان راه کابل گرفت
۳۵
۴۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
خبر زان بر کید هندی رسید
سکندر ز افواه
بدو گفت بر دند
بشنیده بود
اهل تمیز
که آنرا ندارد کس اندرجهان
حکیمی که برجملةً کابنات
زدوران و گشت فلسك با خبر
درو نیاستاور اجودربایژرف
یکی جام دارد زیاقوت ناب
ار شهریارش خورد وررهی
مکر آنکه چون درخوردداندش
حکیمان دران رنجها بردهاند
۰.سومدختری دارد اندرنقاب
مه ازرشك آنخوبیو آنجمال
شود زردو باريكو کور ازحسد
قدی همچوسروومیانی چوعرو
درخعت بزرگی ببار آورد
چو نزدیکی مرز کابل رسید
بدو گفت بر کش بنزديك کید
چوخالی بود جای با او بگوی
سپاه آوریدن بر ما همان
بماند بتو ملك ونفس عزیز
مرا شاد داری بپیوند . خویش
2۹
که آمد کلاه سکندر پدید
زدانند گان نیز پرسیده بود
که یابی بر کید هندی سهچیز
نپوشد زرای کهان ومهان
چوخواهد ببندد در حادثات
چواو کس ندیده ستاره شمر
همه علم باشد بر او دوحرف
کهدربزم اوپر کنند از شراب
دگر دیده آنرا نه بیند تهی
چو مجلس تهیشد نگرداندش
طلسمی بدانش بر آوردهاند
که حسنش فزودست بر آفتاب
بدان سان سرماه گردد ملال
کهنورینداردچو آنرویوخد ۳۹۹۶
بسایه همای و برفتن تذرو
کهآن ماه را درکنار آورد
یکی مرد بیداردل بر گزید
مبادا که واقف بود عمرووزید
کهبر گشتن ازمنترانیستروی
که اندر سر آنرودجای و جان
چوپیش آوریعقلورای تمیز
پسندی مرا جفت فرز ندخویش
۵۵
۲۰
دوم آیك پیشم فرستی حکیم
سوم آنك آنجام باقوت ناب
کهاین لشکر نخشته: مستین کنید
چواین کرده باشی توجان منی
فرستاده ره را ببیمسود زود
پیام سکندر بروبر شمرد
چو کید ازفرستاده آنرا شنید
جز از دادنش هیچ چاره نبود
بدو گفت بر گرد با او بگوی
سخن هرچه گفتی بجای آورم
فرستاده راخلعت وچیز داد
بپیوند او کید گردن فراعت
بدانسان که بایست برساختند
همان جام یاقوت ومرد حکیم
سکندر ببیو ند اوشاد کشت
یکی ماه نزديك آن شاه بود
داستان اسکندرو فور هند
بدان از حسوادث بمانسی سلیم
فرستی بنزديك من پر شراب
بهآن میخمار سفر بشکنند
ز آسیها در امان منی
پیامد بر کید هندی چودود
نها :شا مان تدازند رد
یکی باد سرد از جکّر بر کشید
بنزد فرستاده شادی نمسود
که خشنود گردیبهانه مجوی م۴۰۰
زپیوند وپیمان تسو نگذرم
بيامد بنزد سکندر چو باد
هم اندر زمان کار دختر بساخعت
بهر چیز گنجی بیرداختند
فرستاد وماند از سکندر سلیم
بكايك زاندیشه آزاد کشت
بدبدار او کید شادی نود
داستان ۳ / قو رهند
سرماه با سرورانت سپاه
که از کابل وزاولآن دور بود
فحز شاه با دانش ودستگاه
سوی شهر کشمیر جستند راه
نشستنگه فوربن فور بود
زشاهان گذشته بکنسج وسپاه
۱۵
۳۵
کلیله ودمنهةٌ منظوم
سکندر فرستادهای بر گزید
که داندسخنر اهمهرویوپشت
بدو گفت مندیش ازین راهدور
کههر پادشاهی که دارد خرد
کسیرا که دوران آن بر گزید
مهان سر نهادند برحکم اوی
که او را گزیدست پرورد گار
توازشهریاران فزونی به رای
مرا پیش باز آی وتندی مکن
جو آبی بخودبر مکنسخت کار
سپاهیست با من فزون ازشمار
ا کر پیش باز آیی اندر زمان
و گرکینه جویی و کندی کنی
ببینی چو آید زمان مصاف
نهتومانی و نهسپاه و نه گنج
ت
فرستاده امد بدان راه دوز
پیام سکندر بر او بگفت
بپاسخ فکند اندر ابرو گره
سرافرازتر کس زشاهان منم
ندارد زشاهان کسی پای من
سپهدارم و گنج و آباد بوم
گر آید سپه پیش باز آورم
بدانند کاندر جهان مردکیست
ای(
بدان سان که از دانش اوسزید
گهی نرم راند سخن گه درشت
بگو این پیام مرا پیش فور
ز آیین چرخ روان نگذرد
جهانش بنیکی سزاوار دیسد
تودر شاهی آزار او را مجوی۲۰۱۸
زبایست او نگذرد روز کار
چو این را شنبدی زمانی میای
چونیکی بیابی نژندی مکن
زهر گونة نزل لشکر بیار
بسیجیدة کینه و کار زار
بمانی زآسییها در امان
درین پاسخ آغاز تندی کنی
کچونمنندارد قدم کوه قاف
گرفتار کردی بتیمار ورنج
شتابان بکشمیر نزديك فور
رخ فور مانند کل بر شگنت
کزین گونه پینام ناخوشمده
برزم اندرون پیل رویین تنم
دل زهره و دانش ورای من
چرا ترسم از لشکر شاه روم
سر بدسگالان به پی بسپرم
زشاهان مروراهم آورد کیست ۴۰۲8
۳۵
۳۵
2۳۲
تو اکنون بنزديك او باز گرد
بگواين کهازمن شنیدی بدوی
فرستاده برگشت مانند باد
همه گفتهةٌ فور با او بکفت
سکندر چو بشنید اندیشه کرد
بهیزدان پناهید و آن بود رای
دران راه دیگر درنگی نماند
سوم روز از بامداد پگاه
سکندر دران کار خیره بماند
که باشند لشکر بنزديك و دود
یکی کنده فرمود پیش سپاه
همان فور و لشکر فرود آمدند
بروز چهارم هم از بامداد
بنالید نای وبغرید کوس
بدان گونه گرد اززمین بردمید
تو گفتی بر آمد یکی تیره ابر
چنین است رسم سرای سپنج
یکی را بخالك اندر آرد ز گاه
نماند غم و شادمانی دراز
چو دارد کسی ازخرددست برد
داستان اسکندرو فور هند
نباید کهدارید گر خحوابوخورد
که من مرترا درپیم جنگجوی
چو آمد بگفتن زبان بر گشاد
جهبر آشکارو جه اندر نهفت
جدا شدز آرامشوخو ابوخورد
کهنصرت نیابد کسی بیخدای
بزد کوس روبین و لشکر بر اند
سپاه اندر آمد بپیش سپاه
بدانسان کهتنر ابخویدرنشاند
چگونه سپه جمعشد پیش فور
که خیره بماند اندران چر خماه
ببودند سه روز ودم برزدند
دو لشکر زجا اندر آمد جوباد
ر خبددلان گشتچونسندروس
کهحورشیدر خشنده شد ناپدید
کجا تیر بارید ازان برهزبرا
یکی شاد بینی د گر را بهرنج؟
یکی را کند بر جهان پادشاه
نك آنك او نسپرد راه آز
سزد کر مر اورا ندارند خرد
اس پم : چند بر گ افتاده است. ۲- : آين بیت و صدسیو پنجبیت آتی
حذف شده است.
۵۵
۶۵
کلیله ودمنة منظوم
که آنکس کهداردشکو هیفزون
بدانسان که آن پیل کشت از چکاو
به آغاز گفت آن خردمند پیر
که پیلی بصحرای هندوستان
بجایی که او داشتی آب خحور
بران دشت دوخایه بنهاده بود
کزان خایه دوبچه آرد برون
یکی روز بگذشت پیل ژیان
به پی خایةٌ مرخ بسپردخوار
دل او بیاد آورید این مثل
که همسایگی با بزر گان کند
چوآنش زبانه برآرد بسر
چو کبك آشیانساختدر پیشباز
بپرید وبنشست برفرق پیل
بدو گفت کای ظالم جان شکر
ترا داد بزدان بزرگی وزود
که با کهتر از حودنشوریبکین
نباشد زتو رنج برزیر دست
توبر گشتی ازراهفرهنگگ ورای
مرا نعرد دیدی و کردی ستم
بدین باد نخوت که داردسرت
۳۳
یکی ووزازان عرد گردد فزون
که بودش غروراوبنیرو وتاو!
که در هوشمندی نبودش نظیر
همی کشت مانند کوهی دوان
چکاوی ورا. بود بر . رمگذر
دلوجان خود را بدان دادهبود
دلش بود ازاندیشهدرمو حخون
برآن آشیانه چو باد دوان
جکاو آن بدید وبنالید زار
که باشد دماغ کسی را خلل ب ۲۰۱
کهنا گاه سر درسر آن کنسد
دران تاب نه خحشكك ماند نه تر
زمانه رسیدش نتنگی فراز
رخ از درد کرده بکردار نیل
بد آیین وبد سیرت و بد گهر
بدان سربر آوردی ازماه وهور
نتابی سر از داش وداد و دین
نباید زتو بر ضعیفان شکست
سپردی دوفرزند من زیرپای
پیکسو نهادی وفا و کرم
زمانه پشیمانی آرد برت
۱- اضافهدارد : عنوان داستانپیلوچکاو ظ: که مغرور بود او بهنیرو و تاو.
۷۰
۷۵
۸۵
ارفژه
فروزندة چهر وخورشید وماه
زپیلان توهستی بهبیداد فرد
بپاسخ بدو گفت فیل استوار
چومن عزم دارم که آبیخودم
توبیهوده دل را چه داریغمین
گر ازخایه و بچه گیری شمار
چنین گردن ویال وپای ستبر
چکاو این سخنهای اورا شنید
بهیزدان بنالید ازان داودری
بمنقار تن را خراشید پا
بنزديك مرغان شتابید زود
رخهمچو گلپرز کینبرشکفت
بدین گو نهدادند مرغان جواب
چگونه شود او زمرغان زبون
تنل باشدچو يك لخت کوه
بر آشفت ازان گفت بر حودعتاب
که گرپیل چون کوه باشد بتن
پیایید وازوی مدارید باك
برین گفتمرغان شدند انجمن
چکاوجگرخستةٌ سینه ریش
زمرغان بدانسان سپاهی کشید
گرفتند پرواز شیب وفراز
ژمرغان سیه بدهوا چنسد میل
داستان اسکندرو فور هند
بخواهد زتو کیسن دوبی گناه
که آری سر بچگانزیر گرد
کزان کشتگانبیش دارم هزار
چوزیشان دوصدرابه پی بسپرم
زپیلان چکاوان نجویند این
بگردن درستم چنینخون هزار
که دربیشه ازمن بگردد هزبر
ستمکاری و نخوت او بدید
ازو جست درکار خود یاوری
بزاری بسر بر پراکند خاك
دل ازبهر بچه پسراز داغ ودود
غم دل بنسزديك ایشان بگفت
که شیران ندارند باپیل تاب
خرد باد جان ترا رهنمون
نگردد زمنقار مرغان ستوه
چنین کفت گویند گانرا جواب
همانا بهپیچد ز منقار من
تنبی هنر باد در زیرخا
چهبازو چهشاهینچه زاغ وزغن
بپرواز کردن در آمد بهپیش
دمانشان بنزديك پیل آورید
بمنقار و جنگالهای دراز
نبد هیچ برکار خرطوم پیل
۹۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
سیه گشت برپیل مست آفتاب
چکاو از هوا بر سر اوپرید
نگه کن کهظامت چه آورد بار
چوچیزی بکاری بباید درود
زمن بستدی نور دوچشم من
ترا همچومن کار دشوار شد
توشمعی کهپر و انهاز تو بسوعت
چو پروانه انتاد در شمعدان
بیهلوی آن سوخته در نهاد
کشیدند هر دو جهان بین تو
ندارم دل آسود ه درفرش تال
جکر گوشگان مرا در زمین
بخواهمچوبایدزتو کین "خویش
یکی روز از اول بامداد
سر اسیمه کشت وففغان بر کشید
بنالید برسولث دوبی گناه
به صحرا بدید آبگیری کبیر؟
بگفت آنكپیلی بر آمد زجای
ازونالهةٌ من بمرغان رسید
۰ دلم را بجز فتل او نیست رای
درینم شما نیز باری کنید
۵۲۵
دوچشمش بر آورد از سرعقاب
بطعنه بدو گفت: کای بی لیذ
نهادت سزای خود اندر کنار
ندارد پشیمانیت هیسچ سود
بدان سوه مرغان شدند انجمن
دوجشمت کنون در سر کار شد
رخ توسویسوختن برفروعت
سرش برد فراش هم در.زمان
کس ازجهل برزور غره مباد
ولی من _ نیارامم از کیسن تو
نگردم زتو تانگردی فسلاله
توزنده جهان هیچ نپسندد ایسن
بنادیدن دو جهان بینعسویش
ورا بردل آمد زفرزند باد
خروژان بروی هوا برپرید
که گشتند ازان پیل جنگی تباه
برآورد نزديك غوکان نفیر
دو فرخ مرا برد در زیرپای
عقاب - آمد وچشم او بر کشید
پراثك بی خرد کامکاری کنیسد :
۱- اضافه دارد: هیچ. ۲- اصل: بهصحرا یکی آبگیری بد يك ,
۱۱۵
۱۳۵
2۲۶
که آنجا که! کنونو طن گاهاوست
بود سالهاکان تهی شد زآب
ازینپیش بودیدو پرتاب تیسر
شماگر بدین کار گردید یار
که آوازتان دام گسردد ورا
گمان باشدش کاندروهست آب
من ازوی ستانم بدین مکرداد
چو او جارة کارخود را نمود
دواد درپی او روانه شدند
بدان گونه آواز برداشتند
چوپیل ازپی آب سر در کشید
گمان برد کانجا بود جای آب
بدان اوفتادن چنان گشت پست
چکاوش چنان اوفتاده بدیسد
که | کنون کشیدمزتو کینخویش
شکوهت مرا داشتی حودحفیر
برفتند غو کان واو برپرید
کهمر غاز خردسربهپرو ین کشید
بدان گفتم این تا بدانید راست
خرد مردرادستگیر است وبس
" " خردرا مسخر شود کشوری
کسی را کباشد حرد دستگیر
زشاهانهر آنکس که داردخرد
داستان اسکندر و فور هند
یکی کندةٌ ژرفدر راه اوست
درو خاك برجوشد از آفتاب
تا ان آ نک
بگیرید روزی دو در اوقسرار
حبل بند اندام گردد ورا
بیاید دران درفتد در شتاب
شما باز گردید پیروز وشاد
برفتند غوکان بکردار دود
دران کنده ژرف کرد آمدند
که از قبهٌ چرخ بگذاشتند
بنزديك غو کان فغانه! شنبد
ناهد فان افتر آن رم نات
کهاورایکیدستو گردنشکست
دلششاد کشت وفغان بر کشید
توسررا نهادی ببالین خودش
کنون گور کردم تسرا آب ۳
چنین داوری کس بکیتی ندید
بکوشد زپیل دژم کین کشد
کهبر ملك عالم حرد پادشاست
خردمند هرگز نترسد ز کس
که نتواند آنراستد لشکری
بکیتی کسی را نسدارد حقیسر
ز ايين بیدادگر گنرد
۱۳۵
۱۵۵
کلیله ودمنةٌ منظوم
خردمندی وحلم و شرم و وقار
سهعیبست پیدا که اندر جهان
بودروشن آنشهوت و حرصو آز
دوچیزستکان کم کندرنج وم
چهخحوش گفتدار ایهوشوتمیز
یکی آ نك خاموش دارد زبان
سیم آنك چون گشت ازل قضا
چهارم که خودراشناسد کسی
مراین را بزرگان بیدارجان
کههر کس کهخو در اشناسد برای
خرد گفت چیزی نباید سرود
یکی گفت کاندر سرای هوس
چو حاصل ز گفتن پشیمانی است
مناين نيك دانم بروشن ضمیر
بشرطی که ازمن ملك بشنود
نیاکان او پادشاهان بدند
همه عدل وانصافشان کار بود
بهانصاف ایشان ورای مهان
دلیرا ز خحود خسته نگذاشتند
نبد هیچ رسم ستم گستری
ازیشان همه کم دل یافتند
پد از پد نهادان نباموختند
۵2۷
که آنست پرايةٌ شهریار
بدان بد شود نام شاهنشهان
کت را ماو نیاز .
یکی ساز گاری ودیگر درم
که بامرد نیکو بود چار چیز
دوم آنك داند سخن را زمان
گراید بتسلیم وصبر ورضا
تکبر زحد نگذراند بسی
نوشتند برتاج نوشین روان
نباشد شکَفت ارشناسد حدای
که آنر ازبان بیش باشد زسود
پشیمان نگردد بنا گفته کس
نگفتن برمن سخن دانی است
ولیکن ندارم ز گفتن گسزیر
بگفتار پیران زدل بگسرود
جهان جمله رانیکخواهان بدند
سرجمله چون بخت بیدار بود
دل زیردستی نکردند ریش ب۲۱۱
عمارت پذیرفت کار جهان
بسیکاخ وایوان برافراشتند
بر آسوده بد شهری و لشکری
چو در بندگی تیز بشتافتند
ز گیتی نکو نامي اندوختند
۱۶۰
۱۶۵
2۳۸
چو حورشید بودند برچر خداد
زملك جهان روی بر گاشتند
بدان عدل و آن دانشدهوش ورای
روانهای ایشان بلیل و نهار
که تو پیرو عذل ایشان شوی
بیاساید از سایةٌ تو جهان
بگشتی زرسم نیاکان عویش
بجز ظلم وبیدادیت نیست کار
که او آفربدت زيك مشت خاله
زقو عش افلق ]و تست حورش
چو پای بقاداری اندر ر کیب
نباید که باشی دمی بر عنا
زتارك چو گیتی کلاهت ربود
جو بت بشنیدشاهاینسخنهای سخت
بدو گفت کایپیر بیرای وهوش
زبان را بدین گو نه گستا خدار
. بدین پند زیباکه آراستی
۱۷۵
نصیحت بدینسان نکردست کس
بفرمود کاو را بزندان برید
جهاندنده ماهی بزندان بماند
زهر کس که گردد دل آزار شاه
شبی تا سحر شاه. بیدار بود
فضولی ترا
داستان اسکندرو فور هند
نکردند هرگز زبیداد باد
بتوملك آباد بگذاشتند
بجز خاك تیره ندارند جای
همه سال هستند در انتظار
بگفتار هر جاهلی نگروی
پرستش کنندت کهان ومهان
دل خحلق آفاق هست ازتودبش
از داور کرد کار
نترسی کهيكروز کردی هلاه
ازین ظلم کردن عنانرا بکش
مشوبد گمان وبترس از نهیب
نیند یشی
که دارد بقا درپی خود فنا
پشیمانی آنکه نداردت سود
بلرزید برخود چوشاخ درعت
که گفتت کهدر کشتن خودبکوش
که گستاخی ازتو بر آرد دمار
بردهد کاستی
نیابی بدین هیچ فریاد دس
بنزديك ناهموشمندان برد
کسی نام اورا بمجمع نراند
بران کینه گردد دل نیکخواه
همهفکر و اندیشهاش کار بود
۱۸۵
۱۹۰
۳۰۰
کلیله ودمنة منظوم
شبتیره فکرشبرین بر بداشت
نگه کرد در گلشن اختران
بدل گفت کین از براین مغاله
خداوند جای وخداوند جان
فرازندة کنبسدا مستدیر
ستاره گواهی دهد کول کتس رگ
چنان دارد از پادشاهی کمال
همه پادشاهان بدو زندهاند۲
بدو گشت پیدا و جود از عدم
نباید که از گفت حق بگذرمه
جر اورابدانشدخرد۲ رهنمای
بفرمود تا پیشکاران رونده
جو آمدجهاندار پرپای خاست؟۱
پدو گفت کان پندها باز گوی
همهباز گفت آنکه آن روز گفت
شنید آن نصیحت بسمع رضا
که از کردة بد پشیمان شوند
د گر روزهر کس که آنر اشنید
ازان پس بفرمود تا بید پای
آکو فر کسین بد سکالد کسی
9۹
کهسرراسوی آسمانبر گماشت
بیکباره خیره پماند اندران
نباشد جزرازصنع یردان پال
خداوند کون و مکین ومکان ۲۰۳۶
فروزندة اخحتران عبر
مگرآنکه اورا خرد اند کیست
که ملکشبود جاودان بیزو ال
رکايك بدر گاه او بندهاند۴
همانا که نپسندد از من؟ ستم
و گر باطلسی در میان آورم؟
بیاد آمدش گنت بید پای
مرورا ززندان برون آورنده
بسیپوزش اندر!۱ گذشته بخواست
برافروخت دانا بگفتار روی
رخشاهچونبر گث گل برشکفتب ۲۱۲
کند عقّل وبیداری آن اقتضا
بنیکی گرابند و شادان شوند
بران شهریار آفرین گسترید
دران مرز بیداری آرد بجای
کهاورا" معاون نباشد بسی
۱- گلشن. ۲- ورابندهاند. ۲ چه بنده بهفرمان اوزنده اسد. سمتا.
۵- گفت بگذری. ۶ آودی. ۷-خردشد بران. ۸- بیش کاری دوید. -٩ آورید ,
۰ خواست. ۱۱ عذرهای. ۱۲-و گر. ۱۳- آنکس.
۲۰۵
2۳۰
و گرا دردلآرد بزرگی ستم
بباید دهد شاه را آ کهی
از اپس کهاین جمله آمد"بجای
. که امثال تسو رنجها بردهاند
۳3
۳۹۵
شرا
سرازعلم و حکمت بر افروختند
توهم هوشمندی بدان سرفر از
که نام منوتو؟ بماند بجای
بفرمان آن تاجور سرفراعت۲
که آمد برش حکمتو شاخرای۸
چناندرهم آمیخت این هزلو جد
کسیراا کرسوی هزاست رای
و گر طبع اورا بجدست میل
بد انساننهادستطرزی غریب
جوشد بوستانی چنین ساخته
بیاورد وبرخواند نزديك شاه
بفرمود تا خلعتی ساختند
بسی زرو گوهر کشیدند پیش
نپذرفت چیزی ازان بیدپای
کسی را توان گفتنفس عزیز
داستان اسکندر و فور هند
دلزیردستی شود جفت؟ غسم ۴۰۷۵
پذیرد بدان دست او کوتهیْ
شهنشه چنین گفت با بید پای
ذرین مرز تصنیفها کردهاند
بنام؟ بزر کان کتب ساختند
بکوش ودرین عهد چیزی بسانر, .
از ان شادمان شد دل بیسدپای
بدانشچنین بوستانی بسانعت
خنك آن که این را ببارد بجای
که گشتند هريك ورا معتقد؟
چوخواند مرورابسود دلکشای
بود هزل این جدم او را طفیل
که ازوینباشد کسی بینصیب
سخنهزل وجد؟۱ درهم انداخجته
زشادی ببالید بالای گاه ۱
که گنجی"۱ ز گوهر بپرداختند
کهاین۱۳ بخششی بودبرجای خویش
ورا داده بدبی نیازی خدای ۲۰۵0
که او چیز دنیا ندارد بچیز
۱-اگر. ۲ پرز. ۳۲- آرد. ۴-حلم. ۵- برای. ۶- تو وین . ۷- سرت
افراشت. ۸ شاخ ورای. -٩ این بیتوسه بیتآتی حذف شده است .۱۰۰ جدو
هزلرا. ۱۱ بت حذف:ده است. ۱۲- که گیتی. ۱۳-آن. ۱۴ قبولینکردش.
۳۳۵
کلیله ودمه منظوم
کسی راکه نازش یمعنی بود
که تا باز دارد مرورا زکار
که اول ترا کام بار آورد
چوشد خرم ازشاه آزاد مرد
که اینرابدان سان نهفته۲ بدار
نباید که چون مدتی بگذرد
چونزديك شاهان کسی زین۴ طرف
دهد شاهرازین چوهست آ کهی
بدانش بگیرد جهان سر بسر
شهنشه بگفتار او کار کرد
چنانشزبیگانه مستور داشت
که این رانبیند۲ زابران کسی
پس از فورین فورصد؛؟ پادشاه
بهایر ان بدوران نوشین روان
فرستاد واین!۱ رابدست آورید
شدم فار غاز نظم این ذیل ۳ نیز
سخن هرچهکژٌ بود انداختم
پداند پژرهنده پرهثر
کهاینذیلچون بودو چون کرده!م
اساسی بر آمد بلند از سخن
۵ ۱
داش دشمن چیز دنیی بود!
بر هوشمندان بود مال مار
بهآخحر گزیدن بکار آورد
بدوبید پای این نصیحت بکرد
که واقف نگردد بدو روز گار
کسی نسخهة این به ایران؟ برد
بدین گونه دستوری آردبکف
بدو* ختم گردد همه فرهی
حنك آ نك دارد دلی با خبسر
بدانش سرازخواب بیدار کرد
که از بهران؟ منهیان بر گماشت
چوبگذشت سال از براو* بسی
همان رسمرا ۳ داشتندی نگاه
بگفتند با شهریار جوان
بدان؟۱ پند برزویه آمد کلید
زنشری که بودش نیفتاد چیز ۳۴۰۶6
بداسان که بایست پرداختم
که دارد زتاریخ شاهان خر ۱۴
بدان داستانی فزون کردهام
که از باد وباران نگردد کهن
۱- این بیت ودو بیتآتی حذف شده است. ۲- نوفته بدانسان . ۳-م:
بران. ۴- زان. ۵ب 6: برو. ۶-م: این. ۷- که آنرا نبینند. ۸- آن. -٩ فوزین
آن. ۱۰ همان را همی. ۱۱- م: فرستاده اين. ۱۲ بران. ۱۳- نسل این و آن.
۴ این بیت ودوبیتآتی حذف شده است.
۳۳۵
2۳۲
نه معمار بایست ونة کار گر
بناهای محکم درآید زپای
درینداستان گشتروشن کهمن
که داندهر آنکس که داردحرد
زبانی بود بر" سخن پادشاه
همانا چهل سال باشد تمام
بمن زنده شد نام شاهان داد
بسود سی مجلد سخن بیشتر
که ماند ز گفتار من یاد گار
همه نام این دودمان جستهام
مرا داشتند آن دو خسرو عزیز
۵ بمن بذل ایشان درم برفشاند
۳۶۰
بدانسان که آ مد برونشدزدست
کرمصد در آمد و گر صدهزار
یکی طبعدارم چو دریایژرف
شنیدم زگوینده هوشیار
بر آورده بودند همچون بهشت
زمینی بکردار خرم بهار
همان يك جزیره بنزديك شهر
در آن شهر این بود آبین وراه
سرسال کشتی پذیره برند
۱ در. ۲- قرتآن بیت. ۳- پی که. سم از این بیت تا آخر داستان
افتاده است اصل» منش رانکردم پی از پست
داستان اسکندر و فور هند
نهعشت و نهسنگثو نهسیم و نزر
بدین نام سلطان بماند بجای
بگفتن چنان قادرم برسخن
که ازمن کسی در سخن نگذرد
که کوهر فشاند بهبیگاه و گاه
که مداح سلجوقیانسم مدام
جهانسدار کیخسرو و کیقباد
که آنرا بشاید نبشتن بهزر
بودبیت آن قرب؟ سیصد هزارب۲۱۳
که بررستهام من نسه؟ بر بستهام
نبودم دران عهد محتاح چیز
ولی هیچ در کیسهٌ من نماند
منش رانکردم پی مال پست؟
بدم سال تا سال من وامداد
برین داستانی بگویم شکرف
که شهری بنزديك دریا کنار
همه گرد اوسبزه و آب و کشت
فرازندة سرو از جویبار
که آنجا بدیدی دلاز کام بهر
کهمرسال باشد یکی پادشاه
وزان شهرش اآندر جزیره برند
کلیله ودمنه منظوم
۳۶۵
۳۷۵
۱۸۰
در آنجا نبودی بکی تندرست
چواندر جزیره شدیبیدرنگك
بجایش شدی دیگری پادشاه
یکی مرد بیداردل شاه شد
چو از دانشورایسر برفراخت
بسوی جزیره فرستاد زود
بسی مرد برنا و پیل و تبر
که آنجا بفرمان آن هوشمد
بههامون گذارند چشمه ز کوه
بکوشند وجلدی بکار آورند
فرستاد هم گاو وهم گسوسفند
چو آمد سرسال بربسترخت
شتابید سوی جسزیره زشهر
کزان شهر خرم نیاورد یاد
منآن پادشاهم اگر بنگری
بکوشم بخیر آشکار ونهان
بچیزی که بگذارم وبگذرم
زمان وزمین بندهة شاه باد
بدو باد آبادی بوم و بر
۳۳
ندیدی کسی ز آن ز مین بیخورست
بروجای بودی ز کام نهنگگ
همین بود رسموهمین بود راه
زفرجام کار خود آگاه شد
بيك ماه کشتی وزورق بساعت
یکی گنج کانرا کرانه نبود
همان کاردانان هشیار سر
بهرجا برآرند کاخحسی بلند
که بی آب شادی ندارد گروه
بهر گوشه باغی بکار آورند
هران چیزکان داشتند ارجمند
برفتن برو بر نشد کار سخت
بدانسان زشادیدلش یافت بهر
خرد شادی جاودان بار داد
حنك آنكجاهش بود آن سری
شتابم که باقی نباشد جهان
اگر آب حیوان بود ننگرم
همیشه یکام نکو خواه باد
فرودست حکمش قضا وقدر